درباره وبلاگ


1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




اطلاعیه‌ی برگزاری «کارگاه آشنایی با نقد ادبی فمینیستی» 



خوانش متون ادبی از منظر فمینیستی تلاشی است برای بازاندیشی درباره‌ی پنداشت‌های دیرینی که همه‌ی ما، آگاهانه یا ناخودآگاهانه، درباره‌ی زنان و جنسیت زنانه داریم. منتقدان ادبی فمینیست با تحلیل آثار ادبی معاصر و بازخوانش آثار کلاسیک نشان می‌دهند که تصورات اجتماعی از زن‌بودگی چگونه در طول تاریخ دستخوش تغییر شده است. این شیوه از نقد متون ادبی همچنین تلاشی است برای پرتوافشانی بر نقش نه چندان آشکارِ زبان در ایجاد ساختارهای اندیشگانیِ مبتنی بر مردسالاری. در نظریه و نقد ادبی جدید، طیفی از انواع رهیافت‌های فمینیستی وجود دارد و نه یک شیوه‌ی واحد و مورد اجماعِ همه‌ی کسانی که ادبیات را از منظر جایگاه زن بررسی می‌کنند. برای مثال، برخی از منتقدان فمینیست نظریه‌هایی را در نقد متون ادبی به کار می‌برند که بر پایه‌ی مفهوم «جنسیت» و تفاوت آن با «جنس» شکل گرفته است. این دسته از «منتقدانِ جنسیت» بیشتر به جنبه‌های فرهنگیِ زن‌بودگی و نحوه‌ی برساخته شدن هویت زنانه در فرهنگ نظر دارند. برخی دیگر از منتقدان فمینیست، که با عنوان «فمینیست‌های مارکسیست» مشخص می‌شوند، طبقه‌ی اجتماعی را مفهوم محوری در نقد ادبیِ فمینیستی محسوب می‌کنند و با درآمیختن مارکسیسم و فمینیسم بیشتر به جایگاه زنان در نظام سرمایه‌داری و ستم مضاعفی که نه فقط به لحاظ جنسیت بلکه همچنین به لحاظ اقتصادی بر آنان روا می‌شود، نظر دارند. ایضاً گروه دیگری از منتقدان فمینیست با اتکا به بازخوانی‌های نظریه‌پرداز فرانسوی ژاک لاکان از روانکاویِ فرویدی، آمیزه‌ای از فمینیسم و روانکاوی به وجود آورده‌اند و آن را «نقد فمینیستیِ روانکاوانه» می‌نامند.

این کارگاه به منظور معرفی بنیان‌های نظری نقد ادبی فمینیستی برگزار می‌شود. مدت کارگاه ۱۰ جلسه خواهد بود و در آن علاوه بر بحث پیرامون اصول و مفاهیم ساختارگرایی و روایت‌شناسی، کاربرد این رویکردها در نقد عملی برخی متون تمرین خواهد شد. در این کارگاه سه موج نظری فمینیسم معرفی می‌شوند و سپس با تمرکز بر «فمینیسم پساساختارگرا» و «فمینیسم مارکسیستی» آراء اِلِن سیکسو، ژولیا کریستیوا و دیگران بررسی و در نقد عملی متون (ادبیات داستانی و فیلم سینمایی) به کار برده می‌شوند.

این کارگاه بر اساس کتاب نظریه و نقد ادبی: درسنامه‌ای میان‌رشته‌ای برگزار خواهد شد. اعضای کارگاه می‌بایست هر هفته بخشی از مطالب کتاب را بخوانند تا در کارگاه مطالبی افزون بر آنچه در کتاب آمده است مطرح و به طور جمعی بحث شود. از همه‌ی اعضای کارگاه انتظار می‌رود که در بحث‌های جمعی، بویژه در نقد عملی متون، مشارکت کنند.

 اطلاعیه‌ی برگزاری «کارگاه آشنایی با ساختارگرایی و روایت‌شناسی» 



ساختارگرایی عنوانی است که نه صرفاً به نظریه و رویکردی در نقد ادبی، بلکه به نحله‌ای از تفکر اطلاق می‌شود که از نیمه‌ی دوم قرن بیستم در مطالعات مربوط به علوم انسانی رواج پیدا کرد، از جمله در اسطوره‌شناسی، انسان‌شناسی و روان‌شناسی. ساختارگرایی رویکردی است که هر پدیده‌ای را (چه متن ادبی و چه منوی غذا در رستوران) به منزله‌ی نظامی دلالتگر بررسی می‌کند. نظام‌مندی یعنی تشکیل شدن یک پدیده از اجزائی که در رابطه‌ای تنگاتنگ با یکدیگر باعث کارکرد هماهنگِ آن نظام می‌شوند. شالوده‌ی ساختارگرایی را باید در دیدگاه‌های زبان‌شناس سوئیسی فردینان دو سوسور جست‌وجو کرد، اما متفکرانی مانند کلود لوی‌ــ‌استراوس، رومن یاکوبسن، رولان بارت و نورتروپ فرای با کاربردهای خلاقانه‌ی مفاهیم زبان‌شناسی سوسوری در حوزه‌های غیرزبانی، نقش بسزایی در بسط‌وگسترش ساختارگرایی و تبدیل آن به رویکردی فراگیر در علوم انسانی ایفا کردند. روایت‌شناسی (اصطلاحی که نظریه‌پرداز فرانسویِ بلغاری‌تبار تزوتان تودوروف در سال ۱۹۶۹ ابداع کرد) عنوانی است که به مطالعه‌ی ساختارگرایانه‌ی روایت اطلاق می‌شود. هدف روایت‌شناسی تشخیص عناصر روایت و تبیین کارکرد معناسازانه‌ی آن عناصر در ساختار انواع روایت است.

این کارگاه به منظور معرفی بنیان‌های نظری ساختارگرایی و روایت‌شناسی در نقد ادبی جدید برگزار می‌شود. مدت کارگاه ۱۰ جلسه خواهد بود و در آن علاوه بر بحث پیرامون اصول و مفاهیم ساختارگرایی و روایت‌شناسی، کاربرد این رویکردها در نقد عملی برخی متون تمرین خواهد شد. دو جلسه‌ی اولِ این کارگاه به زبان‌شناسی سوسوری و نقش آن در شکل دادن به شالوده‌ی نظریِ ساختارگرایی اختصاص خواهد داشت؛ در پنج جلسه‌ی بعدی نظریه‌های روایت‌شناسی معرفی خواهند شد (با تمرکز بر نظریه‌های ژنت، فلادرنیک، پراپ، تودوروف و بارت). سه جلسه‌ی پایانی دوره به نقد عملی متون برگزیده از منظر ساختارگرایی و روایت‌شناسی اختصاص خواهد داشت. این کارگاه، هم برای علاقه‌مندان به نقد ادبی طراحی شده است و هم برای داستان‌نویسان نوجویی که مایل‌اند از راه آشنایی با نظریه‌های جدید روایت به غنای داستان‌های خود بیفزایند.

این کارگاه بر اساس کتاب نظریه و نقد ادبی: درسنامه‌ای میان‌رشته‌ای برگزار خواهد شد. اعضای کارگاه می‌بایست هر هفته بخشی از مطالب کتاب را بخوانند تا در کارگاه مطالبی افزون بر آنچه در کتاب آمده است مطرح و به طور جمعی بحث شود. از همه‌ی اعضای کارگاه انتظار می‌رود که در بحث‌های جمعی، بویژه در نقد عملی متون، مشارکت کنند.

برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده عزیز




نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، فمنیستی، روایت، شناسی، ساختارگرایی، نقد ادبی،
لینک های مرتبط :


شنبه 22 دی 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

مجله‌ی اندیشه‌ی پویا، بخش ادبیات

علیرضا اکبری: ساموئل جانسون، نویسنده و منتقد انگلیسی، زمانی گفته بود: «من ترجیح می‌دهم مورد حمله‌ی منتقدان قرار بگیریم تا مورد بی‌توجهی‌شان، زیرا بزرگ‌ترین ظلمی که می‌توان در حق یک نویسنده روا داشت، سکوت در مورد آثار اوست.» اما اگر منتقد ادبی یا کسی که «دیگران» او را در جایگاه منتقد نشانده‌اند قرار باشد با معیارهایی سطحی یا اساساً بدون معیار یا بر اساس ملاحظات محفلی به سنجش ادبیات بپردازد، همان بهتر که «سکوت» پیشه کند. فضای عمومی نقد ادبی در ایران در جلسات نقد عمومی و در مطبوعات و اخیراً در فضای مجازی، سرشار از گفته‌ها و نوشته‌های به اصطلاح منتقدانی است که از معیارهای لازم برای نقد آثار ادبی فاصله دارند. ترجمه‌ی آثار مهم در آموزش نقد شاید یکی از راه‌های مقابله به بی‌دانشیِ شایع در نقد ادبی در ایران باشد. اصول و مبانی تحلیل متون ادبی، نوشته‌ی سلینا کوش، از جمله کتاب‌های جالب‌توجه در این زمینه است که اخیراً به قلم دکتر حسین پاینده ترجمه شده است. در مورد ترجمه‌ی این کتاب و آسیب‌های نقد ادبی در ایران پرسش‌هایی را با ایشان در میان گذاشتیم که پاسخ‌شان را در ادامه می‌خوانید.

محفل‌گرایی، آفت نقد ادبی در  ایران

۱. هر ساله کتاب‌های زیادی در حوزه‌ی نقد ادبی تألیف و منتشر می‌شود. شما به عنوان استادی که خودش در دانشگاه احتمالاً بسیاری از این کتاب‌ها را تدریس کرده‌، کتاب سلینا کوش را واجد چه ویژگی‌هایی تشخیص دادید که دست به ترجمه‌ی آن زدید؟

پاینده: من ترجمه‌هایم را بر اساس نیازسنجی انجام می‌دهم. به وضعیت واقعی نقد ادبی در ایران نگاه می‌کنم، به ضعف‌های دانشجویان توجه می‌کنم، اشکالات پایان‌نامه‌ها و حتی درخواست کسانی که با من تماس می‌گیرند را در دایره‌ی ملاحظاتم می‌گنجانم و آن وقت با توجه به همه‌ی این عوامل تصمیم می‌گیرم که آیا ترجمه این یا آن کتاب معیّن می‌تواند جوابگوی نیازهای واقعی باشد یا نه. تأکید می‌کنم که من به نیازهای واقعی توجه می‌کنم؛ مقصودم از «واقعی» این است که ترجمه‌ی بی‌هدف و تجریدی را سودمند نمی‌دانم. چه‌بسا کتاب‌های زیادی را ببینم که خیلی مفید هستند، اما دخلی به وضعیت خاص مطالعات ادبی در ایران ندارند. آن کتاب‌ها شاید برای مخاطبان اصلی‌شان در کشورهای زبان مبدأ (در این مورد انگلستان، آمریکا، کانادا، استرالیا و غیره) خیلی هم مفید باشند، اما چون به پیشبرد مطالعات نقادانه‌ی ادبی در ایران کمک خاصی نمی‌کنند به اعتقاد من گزینه‌های مناسبی برای ترجمه نیستند. مترجمانِ توانمندی را در کشور خودمان می‌شناسم که برای معرفی نظریه و نقد ادبی جدید زحمات درخور ستایشی کشیده‌اند، اما به رغم زحمات‌شان نتوانسته‌اند وضعیت نقد ادبی را متحول کنند یا ارتقا دهند. به نظر من، یکی از علت‌های کم‌ثمر یا حتی بی‌ثمر بودن بسیاری از ترجمه‌ها در این حوزه این است که کتاب‌های گزینش‌شده، معطوف به نیازهای ما نبوده‌اند و لذا ترجمه‌ی آن‌ها نتوانسته است تغییری در مطالعات ادبی ایجاد کند. ترجمه را نباید به اصطلاح «برای دل خود» انجام داد. ترجمه به منظور انتقال دانش انجام می‌شود تا خوانندگانی دیگر، در زبان و فرهنگی دیگر، بتوانند از آن دانش استفاده کنند. بر این اساس، اصولاً اگر محتوای کتابی را به وضعیت خودمان نامربوط ببینم، یا اگر قانع نشوم که آن کتاب می‌تواند مشکل خاصی را در مطالعات ادبی در کشور ما حل کند، دست به ترجمه‌ی آن کتاب نمی‌زنم، ولو این‌که آن کتاب را نظریه‌پرداز سرشناس یا منتقد نامداری نوشته باشد. شاید در مقطعی دیگر، در زمانی که پیشرفتی در مطالعات ادبی به دست آورده باشیم، باز به سراغ همان کتاب بروم و این بار ترجمه‌اش کنم، اما عجالتاً آن را کنار می‌گذارم تا بتوانم توان خودم را مصروف کاری کنم که ثمری در پی داشته باشد.

با این مقدمات، باید اضافه کنم که سلینا کوش در کتابش به پرسش مهمی پاسخ می‌دهد که دانشجویان و مخاطبانم بارها و بارها از من پرسیده‌اند. به کرّات اتفاق افتاده است که بعد از یک جلسه‌ی نقد فیلم در این یا آن کانون و انجمن و محفل ادبی و هنری، یا بعد از جلسه‌ی کلاسی که رمان یا داستان کوتاهی را بررسی می‌کرده‌ام، به من مراجعه می‌کنند و می‌پرسند «این تحلیلی که شما ارائه دادید جالب بود، اما خودِ ما چطور می‌توانیم فیلم یا رمانی را تحلیل کنیم؟». به بیان دیگر، مخاطبانم می‌خواهند با روش‌شناسی نقد آشنا شوند. پاسخ من همیشه این بوده است که اول باید توجه‌شان به جزئیات تکرارشده در متن را بیشتر کنند و بعد تبیینی از دلالت آن تکرارها به دست دهند. البته این پاسخ برای مخاطبی که چند دقیقه با من صحبت می‌کند خیلی انتزاعی به نظر می‌رسد و شاید به لحاظ عملی چندان راهگشا نباشد، اما کتاب سیصدصفحه‌ای اصول و مبانی تحلیل متون ادبی همین پاسخ را مفصلاً شرح‌وبسط می‌دهد و لذا کیفیتی بسیار انضمامی، قابل‌فهم و کاربردی دارد. سلینا کوش برای مخاطبی که هنوز با نظریه‌های ادبی آشنا نیست توضیح می‌دهد که چگونه سکوت متن را به بیان تبدیل کند. متن ادبی سکوت می‌کند چون در این نوع نوشتار امر ناگفته به مراتب بیشتر از امر گفته‌شده اهمیت دارد. استعاره بنیانی‌ترین شکل ناگفتن است که در هر نوشتار ادبی نقشی بسزا برای القای معانی ثانوی ایفا می‌کند. نقد ادبی را می‌توان شکلی از به بیان آوردن امر مسکوت نامید. این فرایند (استخراج معنا از سکوت) مستلزم تحلیل استعاره‌های سکوت‌آفرین در متن است و سلینا کوش دقیقاً روش همین کار را با نمونه‌های متعدد از شعر، داستان کوتاه، نمایشنامه، رمان، فیلم سینمایی و سریال تلویزیونی توضیح می‌دهد، آن هم با زبانی روشن که به خواننده امکان می‌دهد بحث‌های ارائه‌شده در کتاب را به سهولت بفهمد و دنبال کند. علاوه بر این، باید اشاره کنم که نویسنده‌ی این کتاب اصطلاحات تخصصی نقد را هم با زبان و روشی واضح و دنبال‌کردنی معرفی می‌کند تا مخاطب بعداً، وقتی که خودش مقاله یا پایان‌نامه یا کتابی می‌نویسد، بتواند مفاهیم مورد نظرش را به شیوه‌ای حرفه‌ای و با ترمینولوژی تخصصی ابراز کند. آموزش این اصطلاحات از دیگر محسنات کتاب سلینا کوش است.

http://s8.picofile.com/file/8289561568/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84_%D9%88_%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C.jpg

۲. کتاب «اصول و مبانی تحلیل متون ادبی» بر خلاف نمونه‌های مشابه، روش‌های نقد ادبی را براساس مکاتب آکادمیک نقد توضیح نداده بلکه دریچه‌های متفاوتِ اندیشیدن به ادبیات در این کتاب مورد واکاوی قرار گرفته‌اند. آیا بعد از چاپ صدها کتاب با رویکرد نقدِ مکتب‌محور، انتشار کتاب‌هایی مثل کتاب سلینا کوش را باید آغاز رویکردی جدید در تألیف کتاب‌های نظریه و نقد ادبی ارزیابی کرد؟

پاینده: نه، این روش در کتاب‌های دیگری هم قبلاً به کار رفته است، اما شاید نه به این وضوحی که در کتاب سلینا کوش مشهود است. برای مثال، کتابنظریه‌ی ادبی برتنس، یا کتاب راجر وبستر با عنوانپیش‌درآمدی بر مطالعه‌ی نظریه‌ی ادبی، همچنین کتاب کاترین بلزی به اسم عمل نقد که هر سه نیز به فارسی ترجمه شده‌اند، بر اساس رویکردهای نقادانه نوشته نشده‌اند. البته شیوه‌ی ارائه‌ی مطالب در کتاب سلینا کوش با هر سه کتابی که گفتم تفاوت دارد، ولی از این نظر که فصل‌هایش بر مبنای رهیافت‌های خاص سازماندهی نشده است با آن‌ها اشتراک دارد.

۳. در مقدمه‌ی کتاب با اشاره به دلبخواهی بودن معیارهای نقد در اکثر جلسات نقد در ایران، راه برون‌رفت از این وضعیت را اتکا به نظریه و نقد روشمند دانسته‌اید، هدفی که ترجمه‌ی کتاب سلینا کوش نیز در راستای تحقق آن انجام شده است. در نازل بودن سطح جلسات نقد ادبی و هنری در ایران و همچنین نقدهایی که در مطبوعات منتشر می‌شود حرفی نیست، اما فکر نمی‌کنید سوق دادن نقد مطبوعاتی به سمت نظریه‌ی ادبی با مقتضیات این نوع نقد همخوانی نداشته باشد؟ در مطبوعات مهم ادبی و فرهنگی جهان هم نمی‌بینیم که روزنامه‌نگاران با اتکا به نظریه‌ی ادبی به اصطلاح «نقدهای آکادمیک» بنویسند. عمده‌ی نقدها یا به عبارت دقیق‌تر ریویوهایی که در نشریاتی مانند نیویورکر، هارپرز، گرانتا و … منتشر می‌شود از نوع نقدهای به اصطلاح impressionistic است که در گذشته چهره‌هایی مثل ادموند ویلسون، جورج اورول، تی‌.اس. الیوت یا ازرا پاوند در آن سرآمد بودند. فکر نمی‌کنید ترویج نمونه‌های خوب این نوع نقد بیشتر در فضای عمومی نقد (مطبوعات و جلسات نقد) در ایران می‌تواند راهگشا باشد؟

پاینده: نکته‌ی مهم در خصوص نوشته‌های ژورنالیستی دقیقاً همین است که خودتان هم اشاره کردید: این‌که این نوشته‌ها به تعبیر درستش «ریویو» هستند، نه نقد ادبی. وقتی مقاله‌ای با عنوان «نقدی بر …» راجع به یک رمان یا یک مجموعه‌ی شعر در مجله یا نشریه‌ای منتشر می‌شود، باید توقع داشته باشیم که آن مقاله چهارچوب نظری خاصی را اتخاذ کرده باشد. نقد بدون اتکا به نظریه نمی‌تواند صورت بگیرد، والا دیگر نقد نخواهد بود، بلکه نظری شخصی و دلبخواهانه است. نظر شخصی و دلبخواهانه را هر کسی (حتی کسی که هیچ‌چیز راجع به ادبیات نمی‌داند) می‌تواند ابراز کند. اما وقتی صحبت از نقد می‌کنیم، آن‌وقت کاری تخصصی در حوزه‌ی ادبیات و علوم انسانی را در نظر داریم که با استناد به روش‌شناسی‌های برآمده از نظریه‌های ادبی و همچنین با استفاده از اصطلاحات تخصصی نقد صورت می‌گیرد. همان‌طور که نویسنده‌ی کتاباصول و مبانی تحلیل متون ادبی در فصل هفتم کتابش متذکر می‌شود، نقد باید هدفی اندیشه‌مبنا مرتبط با بسط‌وگسترش معرفت درباره‌ی متن یا متن‌های مورد بررسی داشته باشد و بحثی روشن درباره‌ی این‌که متن مورد بررسی به چه شیوه‌ای معناسازی می‌کند و چرا آن شیوه در متن استفاده شده است به خواننده ارائه دهد. در حالی که مقالات ریویو چنین هدفی ندارند و از چنین روشی پیروی نمی‌کنند. زبان مقالات ژورنالیستی عموماً کمتر رسمی و تخصصی است و به جای هدفی اندیشه‌مبنا، بیشتر به منظور برشمردن نقاط قوّت یا ضعف‌های یک اثر ادبی نوشته می‌شوند. آنچه شما «نقد impressionistic» نامیده‌اید در واقع مصداق «مغالطه‌ی احساس» است که بر اثر آن، نویسنده‌ی مقاله به جای تحلیل اثر ادبی، احساس خودش از خواندن آن اثر را توصیف می‌کند. این مغالطه در نقد جایز نیست، حال آن‌که در مقالات ریویو کاملاً متداول است. به همین ترتیب، در نقد جدید نیّت مؤلف چندان اهمیت تعیین‌کننده‌ای ندارد، حال آن‌که اکثر مقالات ریویو با این فرض نوشته می‌شوند که هدف یا منظور مؤلف را کشف می‌کنند و توضیح می‌دهند. یا موضوع بااهمیتی مثل شواهد متنی را در نظر بگیرید. سلینا کوش در این کتاب مکرراً تأکید می‌کند که برای نقد هر اثری حتماً باید بخش‌هایی از آن را به شیوه‌ی موسوم به «قرائت تنگاتنگ» بخوانیم و تحلیل کنیم، اما مقالات ژورنالیستی عموماً بدون استناد به جزئیات و بیشتر بر اساس گزاره‌های عام نوشته می‌شوند. می‌توانم حتی بیش از این درباره‌ی تفاوت نقد ادبی و مقالات ژورنالیستی توضیح بدهم، اما قاعدتاً این کار شرح‌وتفصیلی را می‌طلبد که جایش در مصاحبه نیست. به نظر من، اشتباه رایج در کشور ما از آن‌جا شروع می‌شود که مقالات ژورنالیستی را با عنوان «نقد» معرفی می‌کنیم. review در این‌جا یعنی «مرور و معرفی»، نه نقد آثار ادبی. به نظرم اگر معادل درست و دقیق ریویو، یعنی «مرور و معرفی»، را به کار ببریم، آن‌گاه مشکلی در کار نخواهد بود. اتفاقاً برخلاف آنچه شاید شما استنباط کرده باشید، من هیچ مخالفتی با مقالات ژورنالیستی درباره‌ی آثار ادبی ندارم و حتی معتقدم شیوه‌ی مقاله‌نویسی برای مطبوعات و نشریات را باید با واحدهای درسی در دانشگاه یا با برگزاری کارگاه‌های آموزشی بیرون از دانشگاه به علاقه‌مندان آموزش داد. اگر دانشجویان ادبیات شیوه‌ی درست ریویونویسی را در دانشگاه بیاموزند، چشم‌انداز روشن‌تری از یافتن کار در عرصه‌ی مطبوعات برای‌شان ایجاد خواهد شد. مقالات ژورنالیستی می‌توانند نقش تعیین‌کننده‌ای در معرفی آثار جدید ادبی و هنری ایفا کنند و با این کار به اقتصاد نشر هم یاری می‌رسانند. نشریات معتبر و کاملاً شناخته‌شده‌ای همچون «نیویورکر» و غیره که شما هم اشاره کردید، دقیقاً همین کار را می‌کنند، اما هیچ‌کس مقالات این نشریات را «نقد ادبی» نمی‌نامد.

http://s8.picofile.com/file/8295391150/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84_%D9%88_%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C.jpg

۴. یکی از ویژگی‌های مهم کتاب «اصول و مبانی تحلیل ادبی» توجه به ارائه‌ی نوعی روش‌شناسی برای نوشتن نقد ژورنالیستی‌ست. شما نقدهایی که در مطبوعات ایران نوشته می‌شود را تا چه حد با معیارهای ارائه‌شده در کتاب سلینا کوش منطبق می‌بینید؟

پاینده: به همان دلایلی که سلینا کوش می‌گوید، من هم اعتقاد دارم که باید طرز درست نگارش این نوع نوشتار را آموزش داد و ترویج کرد، با این تذکر که نوشتار ژورنالیستی ماهیتاً با نقد ادبی تفاوت دارد. خلط معنایی این دو نوع نوشتار را با یک اصلاح زبانی می‌توانیم برطرف کنیم، به این صورت که مقالات ژورنالیستی را «مرور و معرفی» آثار ادبی بنامیم. در خصوص تطبیق یا عدم تطبیق مقالات ژورنالیستی در مطبوعات ما با معیارهایی که سلینا کوش برای این نوع نوشتار برمی‌شمرَد، به گمانم کافی است مقایسه‌ای بکنیم بین نمونه‌هایی از مطبوعات خودمان و آن نمونه‌هایی که او در کتاب آورده تا تفاوت‌ها آشکار شود. متأسفانه فضای توهین‌آلود و موهنی بر بسیاری از این مقالات حاکم است که کمکی به اعتلای ادبیات در جامعه‌ی ما نمی‌کند. بسیاری از رمان‌نویسان و شاعرانی که من می‌شناسم به صراحت می‌گویند از این مقالات ناخرسندند، به این سبب که مقاله‌نویس به جای بررسی اثر ادبی، محفل‌بازانه شخصیت مؤلف را ترور کرده است. در برخی از این نوشته‌ها، الفاظ و تعبیرهای زشت و توهین‌آمیز آنچنان به وفور به کار می‌روند که خواننده احساس می‌کند اصولاً طرز بیان در این مقالات با توهین همراه است. در نقطه‌ی مقابل، به مقالاتی برمی‌خوریم که در آن‌ها به مؤلف توهین نشده، بلکه برعکس خیلی هم از مؤلف تعریف‌وتمجید شده است، اما از یاد نباید باید برد که این تعریف‌وتمجیدها ایضاً صبغه‌ای محفلی دارند و به نظر می‌رسد در یک بده‌بستان کاملاً حساب شده، این مقاله‌نویس از آثار دوستش تعریف کرده است تا در زمانی دیگر دوستش با مقاله‌ی مشابهی از او تعریف کند. این قبیل نوشته‌ها نه فقط کمکی به پاگیری نوشتار سالمِ ژورنالیستی نمی‌کنند، بلکه عامّه را هم به روشنفکران و ادبیات و هنر بدگمان می‌کنند.

۵. در فصل سوم کتاب توجهی خاص به نقد از منظر تاریخ ادبیات شده است. این درحالی‌ست که در کتاب‌های نظریه و نقد ادبی که در یکی دو دهه‌ی اخیر تألیف شده است معمولاً کمتر روی نقد از منظر تاریخی تمرکز شده و مکاتب نوین نقد مثل نقد پسااستعماری و نقد فمینیستی و … بیشتر مورد توجه قرار گرفته است. آیا باید این توجه را نشانه‌ای از تلاش برای احیای یکی از مکاتب کلاسیک نقد ادبی در آکادمیِ معاصر به حساب آورد؟

پاینده: این گزاره که کتاب‌های جدید در حوزه‌ی نقد کمتر به نقد از منظر تاریخی توجه دارند، گزاره‌ی دقیقی نیست. از زمان ارسطو که با رساله‌ی «شعرشناسی» نخستین کتاب در حوزه‌ی نظریه و نقد ادبی را نوشت، تاریخ همواره جزو مهم‌ترین مباحث مطالعات نقادانه بوده است. البته در طی زمان، تعریف ما از چیستی تاریخ و نحوه‌ی بررسی متون ادبی از منظر تاریخ یا با تکیه بر ملاحظات تاریخی، دستخوش تغییرات فراوانی شده است. می‌توان گفت تا اواخر سده‌ی نوزدهم، تاریخ شالوده‌ی فهم ادبیات محسوب می‌شد، به این معنا که دست‌اندرکاران مطالعات ادبی معتقد بودند برای فهم درست هر متن ادبی‌ای، ابتدا باید اوضاع‌واحوال آن برهه‌ای از تاریخ را که متن مورد نظر در آن نوشته شده است بدانیم و بعد نشان بدهیم که متن چگونه آن اوضاع‌واحوال را در خود بازتاب داده است. این نظریه، که اصطلاحاً «نظریه‌ی بازتابندگی» نامیده می‌شود، در قرن بیستم با چالش‌های نظری متعددی روبه‌رو شد و اکنون دیگر منسوخ تلقی می‌شود، هرچند که هنوز در کشور ما مبنای تدریس ادبیات فارسی دقیقاً همین نظریه است. فوکو را در نظر بگیرید. دیدگاه فوکو درباره‌ی تطور گفتمان‌ها در اصل ماهیتی تاریخی دارد، اما دیگر مبتنی بر این تز ساده و تقلیل‌گرا نیست که «متون ادبی شرایط زمانه‌ی خودشان را منعکس می‌کنند». ادبیات می‌تواند به جای انعکاس اوضاع تاریخی، پادگفتمانی بر ضد گفتمان مسلط در یک برهه‌ی تاریخی باشد. در این رویکرد، تاریخ از دایره‌ی ملاحظات منتقد ادبی حذف نمی‌شود، حتی جایگاهی ثانوی یا کم‌اهمیت هم پیدا نمی‌کند، بلکه از ماهیتی دینامیک برخوردار است و عرصه‌ی کشاکش گفتمان‌های متعارض قلمداد می‌شود. به طریق اولی، نقد پسااستعماری هم بدون ملاحظات تاریخی نوشته نمی‌شود، اما باز هم آن فرمول ساده‌پندارانه که «ادبیات تاریخ را نشان می‌دهد» کنار می‌رود و دیدگاه پیچیده‌تری جایگزینش می‌شود در مورد این‌که هویت‌ها برساخته‌های تاریخی‌اند، نه این‌که ذاتاً وجود داشته باشند و صرفاً به طور مکانیکی در ادبیات بازتاب پیدا کنند. اتفاقاً از دهه‌ی ۱۹۸۰ به این سو با نظریه‌پردازی‌های کسانی مانند استیون گرینبلت و لوئی مانتروز، تاریخ بار دیگر در کانون مباحث نقد ادبی قرار  گرفته است، اما باز هم باید توجه کنیم که تعریف تاریخ‌گرایان نوین از تاریخ به کلی با آنچه ما تا پیش از این نظریه‌ها از مفهوم «تاریخ» استنباط می‌کردیم تفاوت دارد. تاریخ اکنون بیش از آن‌که مجموعه‌ای از حقایق مسلم پنداشته شود، نوعی روایت محسوب می‌شود. به این ترتیب، توجه نویسنده‌ی کتاب اصول و مبانی تحلیل متون ادبی به تاریخ را نه نشانه‌ای از احیاء تاریخ در نظریه‌های ادبی، بلکه حاکی از اهمیت برداشت‌های نو از تاریخ در نقد ادبی باید محسوب کرد.

۶. آقای پاینده ترجمه‌ی شما از کتاب «اصول و مبانی تحلیل متون ادبی» ترجمه‌ای بسیار خوش‌خوان و از نظر معنایی شفاف است و خواننده موقع خواندن متن با سکته و دشواری در دریافت معنا روبه‌رو نمی‌شود. این درحالی‌ست که بسیاری از ترجمه‌های متون نظریه و نقد ادبی در ایران متن‌هایی گنگ و مبهم هستند که فهم‌شان حتی برای مخاطب حرفه‌ای گاه بسیار دشوار و حتی غیرممکن است. با نگاهی آسیب‌شناسانه به وضعیت ترجمه‌ی متون نظریه و نقد ادبی در ایران، وضعیت کلی ترجمه در این حوزه را چه‌طور ارزیابی می‌کنید؟

پاینده: در این حوزه آسیب‌های متعددی وجود دارند. یکی از آن‌ها، مسلط نبودن مترجم به نظریه‌های ادبی است. این تصور نادرست که مترجم می‌تواند برای امرار معاش هر متنی را ترجمه کند، در برخی از بهترین ناشران ما هم دیده می‌شود. مثل هر حوزه‌ی تخصصی دیگری، کتاب‌های نظریه و نقد ادبی را کسانی می‌توانند به درستی ترجمه کنند که خود، به دلیل رشته‌ی تحصیلی‌شان، درس‌هایی در این زمینه گذرانده باشند و چندوچون این نظریه‌ها را بدانند. برخی از شناخته‌شده‌ترین کتاب‌های نقد ادبی را کسانی در کشور ما ترجمه کرده‌اند که انواع‌واقسام کتاب‌ها در زمینه‌های دیگر را هم در فهرست کارهای‌شان می‌بینیم. پیداست که این اشخاص نمی‌توانند ترجمه‌های رسا و قابل فهمی از متون تخصصی نظریه و نقد ادبی به دست دهند. یک آسیب دیگر که بخصوص در میان برخی از اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها رواج دارد، سپردن ترجمه‌ی کتاب‌های نقد ادبی به دانشجویان و انتشار آن‌ها به نام خود است. واگذار کردن یا در واقع اجباری کردن ترجمه به عنوان بخشی از تکالیف این یا آن درس دانشگاهی، به چنان روال عادی‌ای تبدیل شده است که گویا افشا کردنش اصلاً مناسبت یا موضوعیتی ندارد. یکی از کسانی که من می‌شناسم با افتخار به خود من می‌گفت که کتابی درباره‌ی نقد ادبی را به پنج نفر از دانشجویان داد تا برایش ترجمه کنند و سپس حاصل کار را به نام خودش منتشر کرد. البته خوانندگان حرفه‌ایِ کتاب‌های این حوزه مانند خود شما می‌توانند سَره را از ناسَره تشخیص دهند و قطعاً متوجه می‌شوند که حتی با چندین بار خواندن این قبیل ترجمه‌های مغلوط و مخدوش باز هم نمی‌توان نقد ادبی یاد گرفت. یک آسیب جدی دیگر این است که برخی مترجمان به جای انتخاب کتاب‌هایی که با نیازها یا اولویت‌های آموزشی و پژوهشی ما انطباق داشته باشند، از مد روز پیروی می‌کنند و زحمت ترجمه‌ی کتاب‌هایی را می‌کشند که هرچند درباره‌ی نظریه‌های متأخر است، اما به علت نداشتن پشتوانه‌ی لازم در کشور ما، نمی‌تواند در شناساندن مبانی نظری یا شیوه‌های علمی نقد ادبی برای ما مفید باشد. مقصودم از پشتوانه‌ی لازم این است که نظریه‌های جدید در خلأ شکل نمی‌گیرند، بلکه اغلب در برهم‌کنشی دیالکتیکی با پیشینه‌ای نظری مطرح و پرورانده می‌شوند. ژیژک میراث‌دار اندیشه‌هایی است که ریشه‌اش را باید در آراء فروید و لاکان دید. طبیعتاً وقتی کسی ترجمه‌ای درباره‌ی افکار و ایده‌های ژیژک بخواند بی آن‌که با پشتوانه‌ی تئوریک او آشنا باشد، آن ترجمه کمکی به خواننده نخواهد کرد. این فقط یک مثال است، اما به گمانم آن را می‌توان به بسیاری دیگر از حوزه‌های نقد ادبی و فرهنگی جدید که بویژه بنیانی فلسفی دارند تسرّی داد.

۷. برای خودتان مهم‌ترین چالش در ترجمه‌ی کتاب سلینا کوش چه بود؟

پاینده: مانند هر کتاب خارجی دیگری، البته این کتاب هم برای خوانندگان ایرانی یا فارسی‌زبان نوشته نشده است. از این رو، نویسنده‌ی کتاب در جاهایی به موضوعاتی اشاره کرده و به سرعت از آن عبور کرده است. در این موارد، فرض او این بوده که خواننده خودش با آن موضوع آشناست و توضیح بیشتر ضرورتی ندارد. همان‌طور که اگر یک پژوهشگر یا نویسنده‌ی ایرانی کتابی بنویسد و به «بوف کور» اشاره کند، طبیعتاً لازم نمی‌بیند که اشاره کند مؤلف این اثر کیست، پیرنگ داستان چیست، چه فضای وهمناکی دارد و غیره، چون «بوف کور» برای اهالی ادبیات در کشور ما شناخته‌شده‌تر از آن است که چنین توضیحاتی ضروری باشند. اگر من فقط به ترجمه‌ی اشاره‌های سلینا کوش بسنده می‌کردم، احتمالاً مطالب این کتاب هم مانند همان کتاب‌هایی که شما در پرسش قبلی گفتید، برای خواننده گنگ و نامفهوم جلوه می‌کرد. به همین علت، من لازم دیدم به منظور قابل فهم کردن بحث‌های نویسنده، توضیحات فراوانی را به صورت زیرنوشت به کتاب اضافه کنم. اکثر این توضیحات راجع به پیرنگ فیلم‌ها و رمان‌هاست. همچنین از آن‌جا که خواننده‌ی برخوردار از اطلاعات متوسط را در نظر داشتم، همه‌ی نویسندگان یا شاعران و فیلمسازانی را که در این کتاب از آن‌ها نام برده شده به خواننده معرفی کردم تا او بتواند بافتار زمانی تولید این آثار را در نظر بگیرد. تکرار می‌کنم که من از راه تجربه‌ی خودم در دانشگاه به ضرورت این کار پی برده‌ام. شاید شما در مقام خواننده‌ی حرفه‌ای کتاب‌های نقد ادبی خیلی از این رمان‌نویسان و فیلمسازان را بشناسید و این قبیل زیرنوشت‌ها را لازم نداشته باشید. در این صورت، به سهولت می‌توانید از خواندن آن مواردی که خودتان می‌دانید اجتناب کنید. به هر حال، زیرنوشت بنابه تعریف حاوی اطلاعات حاشیه‌ای است و خواندنش اجباری نیست. اما برای آن کسانی که ممکن است اکثر این اشخاص را نشناسند، مراجعه به این زیرنوشت‌ها می‌تواند واقعاً کمک‌کننده باشد. در ابتدای این مصاحبه به نیازسنجی و درک نیازهای واقعی اشاره کردم. این‌جا هم باید بگویم من حتی در کلاس‌های دکتری ادبیات می‌بینم که عده‌ی زیادی از مخاطبانم این قبیل اطلاعات را ندارند. تألیف یا ترجمه‌ی کتابی که در خلأ نوشته یا ترجمه شود، به هیچ‌کسی کمک نمی‌کند.

یکی دیگر از چالش‌هایی که من با آن مواجه بودم، معادل‌یابی برای اصطلاحات جدیدی بود که بر اثر نظریه‌پردازی‌های متأخر (عمدتاً نظریه‌های پسامدرن) در حوزه‌ی ادبیات ابداع شده‌اند. نمونه‌ی ساده‌ای می‌زنم: نویسنده چندین بار اصطلاح «داستان‌های هواداران» را در کتابش به کار برده است. قاعدتاً اگر باز هم صرفاً همین اصطلاح را در ترجمه به کار می‌بردم ولی هیچ توضیحی به خواننده‌ی فارسی‌زبان نمی‌دادم، بعید می‌دانم که این کتاب برای مخاطب قابل فهم می‌بود. اصطلاح «داستان‌های هواداران» به شکل جدیدی از ادبیات داستانی اطلاق می‌شود که دوستداران فیلم‌های سینمایی، سریال‌های تلویزیونی یا رمان‌های عامّه‌پسند خودشان درباره‌ی شخصیت‌های این قبیل فیلم‌ها و رمان‌ها می‌نویسند و بیشتر در فضای مَجازی انتشار می‌دهند. فرض کنید اگر کسی داستانی درباره‌ی هامون (شخصیت اصلی فیلم معروف داریوش مهرجویی) بنویسد و ابعادی از زندگی این شخصیت را که در فیلم اصلی به آن پرداخته نشده بکاود، این داستان را اصطلاحاً «داستان هواداران» می‌نامیم و مقصودمان این است که این داستان را داریوش مهرجویی (خالق شخصیت هامون) ننوشته، بلکه دوستداران یا به اصطلاح هواداران این فیلم آن را نوشته‌اند. یا به طریق اولی، اصطلاح «دنباله» به فیلم یا رمانی اطلاق می‌شود که داستان یک فیلم یا رمان را ادامه می‌دهد. یعنی برای مثال، اگر ادامه‌ی زندگی هامون را نه در قالب یک فیلم، بلکه در ژانری دیگر (مثلاً به صورت یک رمان) بنویسیم و زندگی او را بعد از نجات پیدا کردن از خودکشی نافرجامش دنبال کنیم، حاصل این کار اصطلاحاً «دنباله» نامیده می‌شود. توضیح دادن این اصطلاحات، که ضمناً تعدادشان هم کم نبود، وقفه‌های ناخواسته‌ای به کار ترجمه می‌داد، چون ناچار بودم درباره‌ی این اصطلاحات تحقیق کنم و با زبانی روشن و در عین حال به اختصار (در قالب زیرنوشت‌هایی کوتاه) توضیح‌شان بدهم. این وقفه‌ها دشواری کار را بیشتر می‌کرد، اما به نظر من ضروری بود تا خواننده کتاب را با عذاب نخواند، بلکه از خواندن آن لذت ببرد.

۸. یکی از ویژگی‌های مهم کارنامه‌ی شما در نقد ادبی این است که علیرغم این‌که آثار تألیفی فراوانی در این حوزه دارید هرگز ترجمه را کنار نگذاشته‌اید و به آن به چشم یک فعالیت قلمی دست‌دوم نگاه نکرده‌اید. چه ضرورتی باعث می‌شود همچنان به ترجمه در حوزه‌ی کاری خودتان یعنی نظریه و نقد ادبی این‌طور جدی بپردازید؟

پاینده: در نظام دانشگاهی ما برای ترجمه چندان ارزشی قائل نمی‌شوند. فرض‌شان این است که اگر کسی تألیف بکند، حتماً از دانش فراوانی برخوردار است و اگر ترجمه بکند کار مهمی نکرده چون حرف کسی دیگر را به زبانی دیگر برگردانده است. این تصور غلطی است که من تلاش می‌کنم با ترجمه‌هایم بطلانش را ثابت کنم. به یاد دارم، چندین سال پیش، وقتی قرار بود از مرتبه‌ی استادیار به دانشیار ارتقا پیدا کنم، از جمله کارهای پژوهشی‌ای که به دانشگاه ارائه کردم، ترجمه‌ام از آخرین اثر فروید با عنوان «رئوس نظریه‌ی روانکاوی» بود که من آن را در نشریه‌ی «ارغنون» منتشر کرده بودم. فروید این اثر را اندکی پیش از مرگ نوشت و در واقع پخته‌ترین و به تعبیری فلسفی‌ترین دیدگاه‌هایش درباره‌ی ساحت روانیِ تجربه‌های انسان را در آن ارائه می‌کند. به یاد دارم، یکی از کسانی که در آن زمان عضو کمیته‌ی منتخب دانشکده و مسئول ارزیابی پرونده‌ی ارتقاء من بود، در صحبت با من گفت به این ترجمه هیچ امتیازی تعلق نمی‌گیرد. وقتی پرسیدم چرا، پاسخ داد: «خُب معلوم است. این فقط یک ترجمه است.» متأسفانه این همکار فلسفه‌خوانده‌ی من از درک اهمیت آخرین رساله‌ی یکی از بزرگ‌ترین و اثرگذارترین فیلسوفان قرن بیستم که پارادایم سوژه‌ی دکارتی را یکسره واژگون کرد، عاجز بود. اما به گمانم او نظری شخصی ابراز نمی‌کرد؛ گفته‌اش بیانگر یک طرز تفکر بود که نه فقط در میان مدیران وزارت علوم هواخواه دارد، بلکه در بالاترین سطوح سیاسی پشتیبانی می‌شود. عین همین مشکل در زمان ارتقاء من به استادتمامی تکرار شد. باز هم ترجمه‌هایم (اعم از کتاب‌هایی که ترجمه کردم یا مقاله‌هایی که رنج ترجمه کردن‌شان را برای خود خریده بودم) در نظام ارزشیابی آکادمیک ما مهم تلقی نمی‌شدند. اگرچه این مسئله هیچگاه مانع از ارتقاء من نشد، با این حال اصل موضوع از نظر من هنوز درخور اعتراض است. چرا نباید برای ترجمه ارزش قائل باشیم؟ مطابق با دیدگاه رسمی در کشور ما، ترجمه صرفاً برگرداندن متنی مکتوب از یک زبان به زبانی دیگر محسوب می‌شود، اما این دیدگاه به شدت ابتر است. من متقابلاً به دیدگاه والتر بنیامین در مقاله‌اش با عنوان «وظیفه‌ی مترجم» اعتقاد دارم. او در این مقاله که در سال ۱۹۲۳ نوشت، استدلال می‌کند که ترجمه حکم زنده کردن دوباره‌ی متن به شکلی نو را دارد. مراد فرهادپور مقاله‌ی تأمل‌انگیزی درباره‌ی ترجمه دارد که زمانی در مجله‌ی «پل فیروزه» منتشر شده بود. در آن مقاله، فرهادپور به درستی استدلال می‌کند که ترجمه شکلی از اندیشیدن است. من می‌خواهم اضافه کنم که برعکسِ این گزاره نیز به همان میزان صحیح است: اندیشیدن شکلی از ترجمه‌ی برداشت‌های حسی ما از جهان پیرامون‌مان به ایده‌های انتزاعی و ذهنی است. ترجمه همچنین تبلور تفهیم‌وتفاهم میان‌فرهنگی یا مراوده‌ای بین‌الاذهانی است. خشونتی که داعش نماینده‌ی تمام‌عیارش است، قائل به هیچ‌گونه گفت‌وگوی میان‌فرهنگی نیست. در جهانی که جنگ و خشونت همه‌جای آن را در بر گرفته است، ترجمه راهی برای فهم «دیگری» است و لذا از نظر من یک ضرورت مبرم محسوب می‌شود. مفاهمه و درک متقابل ملت‌ها از یکدیگر از جمله با ترجمه میسر می‌شود. ترجمه مرزهای دانش را درمی‌نوردد و دسترسی به اندیشه‌ها و آرائی را امکان‌پذیر می‌کند که در غیر آن صورت هیچ‌وقت نمی‌توانیم از آن‌ها آگاه شویم. فراموش نکنیم که در ادبیات پسامشروطه به این سو، ترجمه نقش بسزایی در شناساندن جریان‌های فکری و سبک‌های هنری و ادبی جهان به نویسندگان و شاعران ما داشته است. نوشته شدن برخی از شاهکارهای ادبیات معاصر را مرهون ترجمه آثاری هستیم که نوشتن به آن سبک‌وسیاق را به نویسندگان ما یاد داد. با این اوصاف، بله من برای ترجمه ارزش قائلم و سعی می‌کنم به سهم خودم به این حوزه‌ی پژوهشی یاری برسانم. اعتقادم این است که اگر بتوانیم بهترین منابع نظریه و نقد ادبی را به زبان فارسی ترجمه کنیم، هم به نضج گرفتن جریان علمی و جدی نقد یاری خواهیم رساند و هم حتی شکل‌های نوین آفرینش متون ادبی را به ادیبان‌مان می‌شناسانیم. اما آنچه به شدت با آن مخالفم و شکلی از فساد در آکادمی ایرانی می‌دانم، عبارت است از سپردن ترجمه به دانشجویان و چاپ آن ترجمه‌ها به نام خود.

۹. کمی در مورد کار بعدی‌تان که احتمالاً در دست نگارش یا ترجمه دارید توضیح می‌دهید؟

پاینده: در حال حاضر مشغول تألیف کتابی در زمینه‌ی نظریه‌های نقد ادبی هستم. تأکیدم در این کتاب بر پیوند میان مطالعات ادبی و مطالعات فرهنگی است و لذا متن‌هایی که بررسی می‌کنم، لزوماً شعر و داستان و سایر شکل‌های متعارف ادبیات نیستند، بلکه معماری، نقاشی، سریال‌های تلویزیونی، پوستر فیلم‌های سینمایی و عکس‌های خبری هم از جمله متون فرهنگی‌ای هستند که با نظریه‌های نقادانه‌ی میان‌رشته‌ای آن‌ها را تحلیل می‌کنم.

-------------------- 


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده





نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، نقد ادبی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 15 خرداد 1396 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

کتاب اصول و مبانی تحلیل متون ادبی، نوشته‌ی سلینا کوش و ترجمه‌ی حسین پاینده، توسط انتشارات مروارید منتشر شد. اصل این کتاب به زبان انگلیسی در ماه مارچ ۲۰۱۶ منتشر شده است و انتشار آن در زمانی کمتر از یک سال بعد از انتشار متن اصلی، منبع روزآمدی را در زمینه‌ی نقد ادبی در اختیار پژوهشگران و علاقه‌مندان به این حوزه قرار می‌دهد.

http://s8.picofile.com/file/8289561568/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84_%D9%88_%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C.jpg

معنا در متون ادبی چندلایه است و منتقدان ادبی باید این توانایی را داشته باشند که لایه‌ی سطحی و پیدای آثار ادبی را کنار بزنند تا به لایه‌های ژرف و ناپیدای آن‌ها دسترسی پیدا کنند. این کار مستلزم فرایندی است که اصطلاحاً آن را «تحلیل» می‌نامیم، اما بلافاصله این پرسش‌ها مطرح می‌شوند که: مقصود از «تحلیل» ادبیات چیست؟ «تحلیل» به چه روش‌هایی انجام می‌شود؟ چگونه می‌توان بین «تحلیل» ــ که بر اساس قواعد معیّن و به پیروی از نظریه‌های ادبی صورت می‌گیرد ــ و اظهارنظرهای ذوقی و بی‌قاعده تمایز گذاشت؟ این پرسش‌ها و نظایر آن، بخشی از موضوعاتی هستند که در کتاب اصول و مبانی تحلیل متون ادبی بررسی  می‌شوند. این کتاب برای کسانی نوشته شده است که مایل‌اند با کسب دانشی پایه‌ای درباره‌ی روش‌های نظام‌مندِ تحلیل متون ادبی، توانایی خود در نقد آثار ادبی و هنری را تقویت کنند. از این رو، اصول و مبانی تحلیل ادبی با زبانی روشن و با توضیحات مبسوط شرح داده شده است. به این منظور، نویسنده شیوه‌ی تحلیل شعر، داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه و فیلم سینمایی را با ذکر مثال‌های متعدد توضیح می‌دهد و اصطلاحات تخصصی را که در نقد آثار ادبی و هنری کاربرد دارند به خواننده معرفی می‌کند. مترجم با افزودن زیرنوشت‌های توضیحی درباره‌ی اصطلاحات نقد ادبی و نویسندگان و آثاری که در کتاب مورد اشاره قرار گرفته‌اند، کوشیده است تا فهم مطالب آن برای خواننده‌ی فارسی‌زبان تا حد ممکن راحت‌تر شود.

انتشارات مروارید:  ۶۶۴۰۰۸۶۶ (۰۲۱)

www.morvarid-pub.com


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده عزیز





نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، چاپ کتاب، نقد ادبی،
لینک های مرتبط :


جمعه 4 فروردین 1396 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

     نقد ادبی راهی برای فهم جهان و تغییر آن است    

روزنامه‌ی آرمان امروز، سرویس ادبیات و کتاب، ۱۹ دی‌ماه ۱۳۹۵:

حسین پاینده بیش از دو دهه است که در فضای دانشگاهی و ادبی ایران قلم می‌زند، درس می‌دهد و تأثیر بسزایی بویژه در نقد ادبی داشته است. این تأثیرگذاری را می‌توان هم در تدریس نظریه و نقد ادبی در دانشگاه و کارگاه‌های بیرون از دانشگاه دید و هم در کتاب‌های تألیفی و ترجمه‌ی ایشان. اما شاید فقر ما در نظریه و نقد ادبی در طول این سال‌ها بیشتر به چشم بیاید و همین فقر است که وقتی به کارنامه‌ی پاینده نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم در این فقرزدایی سهم بسزایی داشته است. جز این دو، مطالعات فرهنگی و مطالعات بینارشته‌ای هم که از سوی ایشان به صورت جدی به آن پرداخته می‌شود باید افزود. «داستان کوتاه در ایران»، «گشودن رمان»، نقد ادبی و مطالعات فرهنگی»، «گفتمان نقد»، «نقد ادبی و دموکراسی»، «رمان پسامدرن و فیلم» از جمله تألیفات ایشان هستند که در این گفت‌وگو نیز به آن‌ها اشاره شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی مونا رستا، منتقد ادبی و داستان‌نویس، با دکتر حسین پاینده استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی است.

در کتاب «گفتمان نقد» همان‌طور که از عنوان فرعی آن «مقالاتی در نقد ادبی» برمی­‌آید، بر پایه­‌ی بنیانهای تئوریک گوناگون به تحلیل آثاری در قالب­‌های متفاوت پرداخته­‌اید؛ اما در تألیفات بعدی همچون «گشودن رمان» و «داستان کوتاه در ایران» به سمت وحدت در قالب آثار مورد بررسی و وحدتِ روش میل کرده‌­اید. این روند ناشی از تجربه­‌ای بود که کسب کردید؟ یا خوانندگان کتابی مانند «گشودن رمان» احتیاج به بستر و زمینه‌­ای داشتند که با کتابی همچون «گفتمان نقد» فراهم می‌شد؟

پاینده: عنوان فرعی «گفتمان نقد» نشان می‌دهد که این کتاب مجموعه‌ای از  مقالات مختلف است. طبیعی است که هر منتقدی می‌تواند در نوشتن مقالات گوناگون از رویکردهای متفاوت استفاده کند. وقتی این مقالات گردآوری و ویرایش می‌شوند تا در قالب یک کتاب منتشر شوند، همچنان تنوع و تکثری را منعکس می‌کنند که به طور طبیعی بین مقالات مختلف وجود دارد. نشان دادن این تنوع یکی از اهداف اصلی این مجموعه مقاله است. اما کتاب «گشودن رمان» و «داستان کوتاه در ایران» هیچ‌کدام مجموعه مقاله نیستند. اهداف هر یک از این کتاب‌ها را در مقدمه‌شان توضیح داده‌ام و با خواندن آن‌ها مشخص می‌شود که برای مثال در کتاب «گشودن رمان»‌ خواسته‌ام روش معیّنی در نقد رمان را به ده رمان شاخص ایرانی اِعمال کنم. این موضوع عیناً در مورد کتاب «داستان کوتاه در ایران» هم صدق می‌کند.

با آن‌که در بدایت گفت‌وگو سخن از کتاب «گشودن رمان» به میان آمد، این کتاب تا به امروز آخرین اثر تألیفی شماست که در سال ۱۳۹۳ برندهی جایزهی جلال آل‌­احمد در بخش نقد ادبی نیز شده و در سه نوبت به چاپ رسیده است؛ پس اجازه بدهید گفت‌وگو را با صحبت از همین کتاب ادامه دهیم. در این کتاب با تحلیل صحنه­‌ی آغازین ده رمان ایرانی بر پایه­‌ی تئوری­‌های گوناگون به نقد آن­‌ها پرداخته‌اید. در میان این ده رمان، نمونه‌­هایی از هر سه سبک­ رئالیسم، مدرنیسم و پسامدرنیسم به چشم می‌­آید. با این مقدمات به نظر می­‌رسد که در این کتاب به صورت ضمنی با ده رمان برتر ایرانی از نگاه حسین پاینده نیز آشنا می­‌شویم؛ این‌طور نیست؟

پاینده: به عبارتی همین‌طور است. مقصودم این است که البته از نظر من این ده  رمان درخور بررسی بوده‌اند، یا هر کدام از حیث خاصی نشان‌دهنده‌ی سبک یا مضمون معیّنی بوده‌اند که در رمان ایرانی اهمیت داشته است. اما وقتی صحبت از «رمان برتر» می‌کنید، ممکن است این‌طور القا شود که کار نقد ادبی ارزش‌گذاری است و این البته گزاره‌ی دقیقی نیست و نیاز به توضیح دارد. در گذشته تعریف بسیار تکرارشده‌ای از نقد ادبی در دانشگاه‌ها و محافل ادبی رواج داشت که مطابق با آن گفته می‌شد «نقد یعنی تشخیص سَره از ناسَره». از این تعریف چنین برمی‌آمد که منتقد ادبی باید معلوم کند کدام آثار ادبی واجد کیفیات بهتری هستند. اما در زمانه‌ی ما چنین تعریفی از نقد ادبی، پذیرفتنی نیست. «نقد» به معنای «انتقاد» کردن یا یافتن عیب‌وایرادهای متن نیست که منتقد بر اساس آن معلوم کند کدام آثار برتر یا کدام آثار کهترند. معلوم کردن ارزش‌های نسبی یک اثر ادبی، شاید آخرین و حاشیه‌ای‌ترین کاری باشد که منتقد باید انجام دهد. کار اصلی منتقد ادبی، بحث درباره‌ی معانی تلویحی متن و تکنیک‌های به‌کاررفته در متن برای القای آن معانی است. قاعدتاً وقتی منتقدی متن ادبی‌ای را بررسی می‌کند، به این موضوع نظر دارد که آن متن واجد معانی خاصی است و صناعاتی در آن به کار رفته است. اما این به معنای ارزش‌گذاری (به مفهومی که در محافل ادبی ما مستفاد می‌شود) نیست. وقتی صحبت از برتر بودن یا ارزشمند بودن یک اثر ادبی می‌کنیم، این تصور پیش می‌آید که منتقد ادبی قائل به سلسله‌مراتب ارزشی است و می‌خواهد جایگاه هر اثر ادبی در این سلسله‌مراتب را مشخص کند. این تصور از نقد ادبی باعث مشکلاتی بین منتقدان و نویسندگان هم می‌شود. بارها از من خواسته شده که «نقد مثبتی» بر فلان رمان یا مجموعه شعر و غیره بنویسم تا «ارزش‌های» آن برای همگان مشخص شود و وقتی هم که من توضیح می‌دهم در کار یک منتقد، «نقد مثبت» یا «نقد منفی» اصلاً معنایی ندارد و کار نقد ادبی چیز دیگری است، مخاطبم متعجب می‌شود. به همین دلیل، اعتقاد دارم که باید واژگان متعارف درباره‌ی نقد ادبی را تصحیح کنیم.

اصلاح این واژگان کاری است که شما در تألیفات‌تان به صورت کاربردی در حال انجام آن هستید، ولی آیا نیاز نیست دست به تألیفاتی بزنیم که به صورت مستقیم به این موضوع بپردازد؟

پاینده: بله، حتماً. در فرهنگ‌هایی که نقد ادبی کارکردی نهادینه و اجتماعی دارد،  به «فرهنگ اصطلاحات نقد» یا «واژه‌نامه‌های توصیفی نقد ادبی» برمی‌خوریم و این نشان می‌دهد که نقد، واژگان یا به طور کلی زبان خاص خود را می‌طلبد. عباراتی مانند «نقد مثبت» یا «نقد منفی» فقط به این دلیل خطا نیستند که ما در نقد ادبی اصولاً مذمت یا تحسین نمی‌کنیم، بلکه همچنین و مهم‌تر از این نظر غلط است که تصور نادرستی راجع به کارکرد نقد را اشاعه می‌دهد. زبان ارتباط مستقیمی با ادراک یا معرفت ما از پدیده‌ها و مفاهیم دارد. برای تصحیح یک برداشت نادرست از مفهومی ذهنی یا حتی پدیده‌ای عینی، لازم است زبانی را هم که به طور معمول برای سخن گفتن از آن مفهوم یا پدیده به کار می‌بریم تصحیح کنیم. این همان بحثی است که فمینیست‌ها درباره‌ی فرهنگ مردسالارانه مطرح می‌کنند. به اعتقاد آنان، برای پایان دادن به تبعیض جنسیتی، نه فقط قوانین جدیدی در صیانت از حقوق زنان باید به تصویب برسند، بلکه همچنین کلمات و عباراتی که حکایت از تحقیر زنان است، باید از زبان روزمره و عمومی زدوده شود. یا مثلاً برای رسیدن به آگاهی زیست‌محیطی و جلوگیری از تخریب طبیعت، باید هر گونه تعبیر زبانی را که نشان‌دهنده‌ی بی‌اعتنایی به محیط زیست است از زبان حذف کنیم.

سؤال بعدی من به عنوان فرعی این کتاب، یعنی «رمان ایران در پرتو نظریه و نقد ادبی» بازمی­‌گردد. در این کتاب، در عین حال که تصویر کامل و روشنی از رمانهای بررسی‌شده به مخاطب ارائه می‌کنید، توصیفی از جایگاه رمانهای مذکور در سپهر ادبیات ایران یا حتی جهان در مقایسه با سایر نمونه­‌ها ندارید. آیا این به آن معناست که ما در عرصه‌­ی رمان‌نویسی چیزی برای گفتن در مقابل نمونه­‌های خارجی نداریم یا نتوانستهایم این مقوله­‌ی وارداتی را از آنِ خود کنیم و مؤلفههای مخصوص به خود را به آن ببخشیم؟

پاینده: هدف من در این کتاب بررسی جایگاه رمان ایرانی در سطحی جهانی نبوده است. این قبیل مقایسه‌ها کار دیگری است و تازه وقتی هم که مبادرت به آن کار می‌کنیم باید دقت داشته باشیم که دچار احساسات شوونیستی نشویم. این‌که ادبیات ایران برتر یا فروتر از ادبیات جهان است، یا این‌که رمان ایران حرفی برای گفتن «در مقابل» نمونه‌های خارجی دارد یا نه، در دایره‌ی ملاحظات پژوهشگر نقد ادبی قرار نمی‌گیرد. این قبیل سخنان بیشتر بار احساسی (و اخیراً سیاسی) دارد. در نقد ادبی نظریه‌هایی برای تحلیل متن و تبیین معانی آن وجود دارد و عنوان فرعی کتاب من هم به مخاطب اعلام می‌کند که محتوای این کتاب، کاربرد آن نظریه‌ها برای تبیین معانی رمان ایران است.

شما مؤلف مجموعه‌­ای با عنوان «داستان کوتاه در ایران» هستید. تا به امروز سه جلد از این مجموعه که در قالب آن، شاخصترین داستان­‌های کوتاه ایرانی در سبک‌­های رئالیسم، ناتورالیسم، مدرنیسم و پسامدرنیسم جمع­‌آوری و تحلیل شده‌­اند، به چاپ رسیده است. آیا از مقایسهی حجم این مجموعه با آن دسته از تألیفات شما که به رمان اختصاص دارد می‌­توان نتیجه گرفت که ادبیات معاصر ایران در داستان کوتاه حرف­‌های بیشتری برای گفتن دارد؟

پاینده: نمی‌دانم چرا این استنباط را کرده‌اید، چون تعداد کتاب‌ها و مقالاتی که من  درباره‌ی رمان و نقد رمان دارم، کمتر از کارهایم در زمینه‌ی داستان کوتاه نیست. درباره‌ی رمان کتاب «نظریه‌های رمان» را منتشر کرده‌ام؛ همچنین کتاب «مدرنیسم و پسامدرنیسم در رمان» را. کتابی تألیفی هم دارم با عنوان «رمان پسامدرن و فیلم». مقالاتی هم که درباره‌ی جنبه‌های نظری رمان، یا در نقد رمان‌های خاص نوشته‌ام، به مراتب بیشتر از مقالاتم درباره‌ی داستان کوتاه است. درست متوجه نشدم که چرا فقط تألیفات را در نظر گرفته‌اید. ترجمه هم مبیّن علائق پژوهشی کسی است که آن ترجمه را انجام می‌دهد. همچنین اگر کارگاه‌های خارج از دانشگاه را هم شاخصی از علائق پژوهشی بدانیم، کارگاه‌های من در نقد رمان کمتر از کارگاه‌هایم در نقد داستان کوتاه نیست. به طور کلی، من به هر دو حوزه توجه دارم. البته با بررسی داستان‌های کوتاه نویسندگان معاصر به این نتیجه رسیده‌ام که بسیاری (اما قطعاً نه همه‌ی) این داستان‌ها صناعتمندتر از رمان‌های معاصر ایرانی هستند، اما این بحث دیگری است.

با توجه به اینکه خود، مدرس کارگاه‌­های داستان­‌نویسی هستید و داوری بسیاری از جوایز ادبی را در کارنامه دارید، آینده‌­ی داستان ایرانی را چطور می‌بینید؟

پاینده: پیشبینی آینده کار سختی است، اما شاید بشود گفت در مجموع  داستان‌های کوتاهی که نسل امروز ما می‌نویسند از بسیاری جهات تکنیکی‌تر از خیلی از داستان‌های پیشگامان این ژانر در ایران است. از این موضوع نباید تعجب کرد. نویسنده‌ی امروز دسترسیِ به مراتب بیشتری به منابع دارد. انبوهی از منابع نظری ادبیات داستانی که در گذشته هنوز ترجمه نشده بودند، اکنون در اختیار نسل جدید نویسندگان ما قرار دارند، ضمن این‌که امکانات دیجیتالی و فضای مجازی نیز این دسترس‌پذیری را به نسبت گذشته فوق‌العاده تسهیل کرده‌اند. بسیاری از نویسندگان معاصر ما به درستی دریافته‌اند که علاوه بر علاقه به داستان‌نویسی، باید دانش خودشان درباره‌ی سبک‌ها و تکنیک‌های داستان‌نویسی را هم بیشتر کنند. در نتیجه، گاهی به نویسندگانی برمی‌خوریم که اطلاعات آن‌ها، دامنه‌ی مطالعات‌شان و آشنایی‌شان با ادبیات جهان خیلی بیشتر از نسل‌های پیشین است. این عوامل باعث می‌شوند که چشم‌انداز روشنی از پیشرفت داستان‌نویسی در ایران ترسیم کنیم. با این همه، نباید از این نکاتی که در بیان وضعیت امروز گفتم، به سادگی یا خودبه‌خود نتیجه بگیریم که بنابر این داستان‌نویسی در کشور ما لزوماً آینده‌ی درخشانی خواهد داشت. در مقابل آن عده از نویسندگانی که رنج خواندن شاهکارهای ادبی و کتاب‌های نظری درباره‌ی ادبیات را به خود می‌دهند تا آثار پخته‌تر و صناعتمندتری بنویسند، بارها به نویسندگانی هم برخورده‌ام که تصور می‌کنند کافی است قلم را روی کاغذ بگذارند تا اثری ادبی خودبه‌خود از آن تراوش کند. این عده می‌خواهند هرچه سریع‌تر مجموعه داستان یا رمانی منتشر کنند و به گفته‌ی خودشان «وقت ندارند» آثار ادبی ایران و جهان را بخوانند. ناگفته پیداست که کارهای این اشخاص نمی‌تواند تأثیر بسزایی در پیشبرد ادبیات داستانی ما باقی بگذارد.

http://s9.picofile.com/file/8281784476/مصاحبه_با_روزنامه‌ی_آرمان_امروز.jpg

تا صحبت از جوایز ادبی در میان است اجازه بدهید ارزیابی شما را از تأثیر و جایگاه این جوایز نیز جویا شوم. شما قاعدتاً موافق این جوایز هستید که به عضویت هیئت داوران آن‌­ها درمیآیید، ولی این جوایز منتقدانی هم دارند.

پاینده: اگر مقصودتان از «موافق» این است که همه‌ی جنبه‌های این جوایز را تأیید می‌کنم (مثلاً طرز تفکر یا ایدئولوژی برگزارکنندگان، روال بررسی یا اعلام برگزیدگان و غیره)، باید بگوییم اصلاً این‌طور نیست. این‌جا و آن‌جا از من دعوت می‌شود که در هیأت داوران برخی از جوایز مشارکت کنم و من هم بسته به وقتی که بتوانم برای این کار بگذارم، ممکن است بپذیرم. اما این پذیرش به معنای صحّه گذاشتن بر همه‌چیز نیست. اگر هم یقین پیدا کنم که نظر داوران ملحوظ نمی‌شود و جایزه با روالی خارج از روال داوری اعطا می‌شود، دیگر هرگز با کسانی که آن جایزه را می‌دهند همکاری نمی‌کنم. از بیان نام معذورم، اما این اتفاق در گذشته چند بار رخ داده است که با این یا آن نهاد دولتی یا خصوصی در مورد داوری همکاری کرده‌ام و چون مشاهداتم من را به یقین رساند که آن‌ها به نظر داوران احترام نمی‌گذارند و به اصطلاح کار خودشان را می‌کنند، در نوبت‌های بعدی دعوت آن‌ها برای مشارکت در داروی را نپذیرفتم. این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که تعلق جایزه به این رمان یا آن مجموعه داستان و غیره اصلاً به معنای بی‌اهمیت بودن سایر آثاری که جایزه نگرفتند نیست. اعطای جایزه به آثار ادبی یکی از راه‌های اعتلای ادبیات است، نه بی‌فایده دانستن سایر آثار.

گذشته از جنبهی آموزشی مجموعه‌­ی «داستان کوتاه در ایران» که بر کسی پوشیده نیست، این مجموعه در معرفی داستان‌نویسان روز ایران و نمونه‌­های شاخص داستان کوتاه به مخاطب نیز نقشی مخصوص به خود بازی کرده است. این ویژگی در جلد چهارم این مجموعه که با محوریت داستان‌­های جنگ ایران و عراق در حال تألیف است، به سبب کلیشه‌هایی که از این نوع داستان در ذهن مخاطب شکل گرفته، اهمیتی بیش از پیش می­‌یابد. آیا در جلد چهارم نیز همان رویکرد جلدهای پیشین را مد نظر دارید؟

پاینده: بله، همین‌طور است چون می‌خواهم رویکردی یکدست را در همه‌ی  مجلدهای این کتاب حفظ کنم. لازم به توضیح می‌بینم که ما در مطالعات ادبی، به ادبیات جنگ آن‌گونه که شایسته بوده است نپرداخته‌ایم. ژانر داستان‌های جنگ از اواخر جنگ ایران و عراق آرام‌آرام در ادبیات ما شروع شد و بعد از خاتمه‌ی جنگ، زمانی که فراغت کافی برای بازنگری درباره‌ی رویدادهای جنگ هشت‌ساله برای‌مان فراهم شد، نضج گرفت و تبدیل به یکی از جدیدترین حوزه‌های رشد در ادبیات داستانی ما شد. به هیچ دلیلی نباید از این ژانر غفلت کرد. حتی می‌توانیم متقابلاً بگوییم که به دلایل مختلف ضرورت دارد که به بازنمایی جنگ در داستان‌های کوتاه و کلاً ادبیات معاصر ایران توجه کنیم. بخشی از تاریخ و هویت ما در دهه‌های اخیر با رویداد بزرگ و تأثیرگذارِ جنگ گره خورده است. وقتی به ادبیات معاصر اروپا نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که جنگ جهانی دوم هنوز در خاطره‌ی جمعی اروپائیان زنده است. نشانه‌اش این است که نویسندگان و فیلمسازان‌شان هنوز درباره‌ی جنگ جهانی دوم رمان می‌نویسند و فیلم سینمایی تولید می‌کنند. چرا ما نباید این جنبه از تاریخ معاصرمان را در ادبیات بازنمایی کنیم و  بکاویم؟ به گمانم دو دیدگاه ظاهراً متباین اما در واقع همسو، دست به دست هم داده‌اند تا پژوهش‌های ادبی در کشور ما آن‌چنان که باید به جنگ نپردازند. یکی دیدگاه ایدئولوژیک و رسمی‌ای است که هدف خود را صرفاً شُکوه دادن به جنگ می‌داند و لذا به جنبه‌های ادبیِ این داستان‌ها کاری ندارد و دیگری دیدگاه ایضاً سیاسی‌ای که اهمیت و ضرورت دفاع از کشور در جنگ را تشخیص نمی‌دهد و بنابر این کلاً پرداختن به موضوع جنگ در ادبیات را لازم نمی‌بیند. به اعتقاد من، هر دو دیدگاهی که برشمردم در این زمینه باعث خسران در مطالعات ادبی شده‌اند. آنچه ما نیاز داریم، همانا رویکردی علمی و مبتنی بر نظریه‌های ادبی برای کاویدن مضامین و تکنیک‌های داستان‌های جنگ است. این رویکرد نباید با ملاحظات سیاسی تعدیل شود چون در آن صورت صبغه‌ی علمی خود را از دست می‌دهد.

در مجموعه‌­ی «داستان کوتاه در ایران» به ارتباط برخی گونه­‌های داستان کوتاه با نقاشی و شعر می‌پردازید، در کتاب‌های «گشودن رمان» و «گفتمان نقد» بخش­‌هایی را به نقد فیلم اختصاص داده‌اید، در بعضی جلسات در جایگاه یک منتقد ادبی به نقد فیلم پرداخته­‌اید و حتی کتابی با عنوان «رمان پسامدرن و فیلم» تألیف کرده­‌اید. این رویکرد بین­‌رشته­‌ای که به مکتب آمریکایی ادبیات تطبیقی بازمی­‌گردد، در ادبیاتِ روز فارسی­‌زبان مهجور مانده است. با توجه به تألیفات و دغدغه‌­ای که در زمینه­‌ی مطالعات فرهنگی دارید، نتایج این دورماندگی را چطور ارزیابی می­‌کنید؟

پاینده: من ادبیات را بخشی از گفتمان‌های اجتماعی می‌دانم و لذا معتقدم  مطالعات ادبی بدون در نظر گرفتن روش‌شناسی‌های دیگری که امکان شناخت این گفتمان‌ها را به ما می‌دهند، مطالعاتی ناقص و کم‌فایده خواهد بود. خودم هم در آن نوع آکادمی تربیت شدم که به عنوان تکلیف درسی موظفم می‌کرد با نگاهی میان‌رشته‌ای ادبیات را یاد بگیرم و تحلیل کنم. در دانشگاه‌های ما هنوز در برابر رویکردهای میان‌رشته‌ای مقاومت می‌شود و می‌گویند «این که دیگر ادبیات نیست»، اما در دانشگاه‌های کشورهای پیشرفته چندین دهه است که مطالعات فیلم، مطالعات ترجمه، مطالعات فرهنگی و حوزه‌هایی از این قبیل راه خودشان را به مطالعات ادبی باز کرده‌اند. به راستی، آیا تحلیل شخصیت‌های رمان کمابیش همان کاری نیست که در تحلیل شخصیت‌های فیلم سینمایی و سریال‌های تلویزیونی انجام می‌دهیم؟ یا آیا فضاسازی موضوعی نیست که علاوه بر ادبیات داستانی، با تحلیل تأثیر رنگ‌ها در نقاشی هم انجام می‌دهیم؟ تجربه‌ی من مؤید این موضوع است که وقتی ادبیات به روشی میان‌رشته‌ای تدریس می‌شود، توجه و علاقه‌ی مخاطب هم بیشتر می‌شود. نه دور ماندن، بلکه مقاومت فعالانه در برابر رویکردهای میان‌رشته‌ای در آکادمی ایرانی، پیامدهای زیانباری داشته است که کمترینش بی‌علاقگی دانشجویان به درس‌های‌شان است. من تلاش کرده‌ام این مافات را نه فقط در کلاس‌هایم، بلکه همچنین در کتاب‌هایم تا حدی جبران کنم.

شما از سال ۱۳۷۱ در جایگاه استاد نظریه و نقد ادبی، عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبائی هستید. آکادمی در ایران به علت فاصله از ادبیات خلاقه­ و نظریه‌­های ادبی روز، همواره مورد انتقاد بوده است. شما تا چه حد بحران نقد ادبی و به زعم برخی، نارسایی ادبیات داستانی خلاقه­ را ناشی از این رویکرد دانشگاه می‌­دانید؟

پاینده: در کشور ما دانشگاه همیشه تافته‌ای جدابافته از جامعه محسوب شده  است. روشنفکران به تحصیل در دانشگاه مباهات کرده‌اند، اما نتوانسته‌اند از آموخته‌های‌شان در دانشگاه برای بهبود اوضاع اجتماعی بهره ببرند. این وضعیت تا همین اواخر در رشته‌های غیر علوم انسانی هم وجود داشت، اما امروز می‌توانیم بگوییم که در رشته‌هایی مانند داروسازی، نانوتکنولوژی، هوافضا و بسیاری از رشته‌های علوم پایه و مهندسی وضعیت فرق کرده است و دانش‌آموختگان دانشگاه توانسته‌اند با نوآوری‌های‌شان برخی از نیازهای جامعه را پاسخ دهند. در علوم انسانی این‌طور نیست و نه فقط کسانی که در رشته‌های ادبیات تحصیل می‌کنند، بلکه دیگرانی هم که فلسفه و تاریخ و انسان‌شناسی و غیره می‌خوانند نتوانسته‌اند شکاف بین دانشگاه و جامعه را در حوزه‌های مربوط به خودشان پُر کنند. در زمینه‌ی نقد ادبی هم وضعیت دقیقاً همین است. ادبیات معاصر و ژانرهایی مانند ادبیات داستانی هنوز جایگاه و اهمیت شایسته‌ی خودشان را در برنامه‌های درسی مصوب پیدا نکرده‌اند و بخش بزرگی از آنچه در دانشگاه به دانشجویان آموزش داده می‌شود، عملاً در هیچ حرفه‌ای به کار آنان نمی‌آید. اگر نظریه و نقد ادبی به روشی علمی به دانشجویان علوم انسانی و بخصوص دانشجویان رشته‌های ادبیات آموخته بشود، فارغ‌التحصیلان این رشته‌ها می‌توانند با پژوهش‌ها و مقالات‌شان، در وضعیت کنونی ادبیات تأثیر بگذارند و حتی سمت‌وسوی آن را تغییر بدهند. پُرواضح است که آگاهی از نظریه و نقد ادبی می‌تواند به صناعتمندتر شدن داستان‌های نویسندگان ما هم کمک کند. دانشگاه می‌تواند برای رسیدن به این هدف نقش بسزایی ایفا کند که تا به حال به علت غرقه شدنش در موضوعات نامرتبط به ادبیات امروز از آن غفلت کرده است. البته دانشجویان منتظر دانشگاه نمانده‌اند. آن‌ها وقتی می‌بینند آموخته‌های‌شان در درس‌های مصوب و رسمی کمکی به فهم ادبیات نمی‌کند، با شرکت در کارگاه‌های خارج از دانشگاه می‌کوشند آن ضعف یا خلاء را برطرف کنند. اکثر کسانی که در کارگاه‌های خود من شرکت می‌کنند دانش‌آموختگان دوره‌های فوق‌لیسانس و دکتری‌اند که به رغم داشتن مدرک تحصیلی این نیاز را در خودشان حس می‌کنند.

تأثیر تدریس شما بر شاگردان‌تان از استقبالی که از کلاس­‌های دانشگاه، دوره‌های آزاد و سخنرانیهای شما به عمل می‌آید، روشن است؛ اما سؤال من به روی دیگر سکهی تدریس بازمی‌گردد؛ این‌که تدریس بر خود شما و آثارتان چه تأثیری داشته است؟

پاینده: تدریس تخدیرکننده‌ی روح و روانی آن کسانی است که می‌خواهند  وظیفه‌ی خودشان را شرافتمندانه و به بهترین شکل انجام دهند. اگر شما کارتان را مطابق با آنچه موظف هستید انجام دهید، اکثر مخاطبان کلاس‌های رسمی از شما ناخرسند و ناراحت می‌شوند. آن‌ها بیشتر آن نوع استادانی را می‌پسندند که حرف چندانی برای گفتن ندارند و با پخش کردن مقاله بین دانشجویان دوره‌های تحصیلات تکمیلی، فقط می‌نشینند تا دانشجو به قول خودشان کنفرانس بدهد. خیلی مواقع این استادان اصلاً همان مقالاتی را که به دانشجو داده‌اند، خودشان نخوانده‌اند. دانشجو می‌بیند با حفظ کردن و بازگفتن عین جملات یک مقاله و شرکت در یک امتحانِ سرتاپا فرمالیته، نمره‌ی عالی (اغلب بین ۵/۱۸ تا ۲۰) می‌گیرد. این نهایت خواسته‌ی اکثر دانشجویان است. اما کافی است که شما بخواهید موضوعی را واقعاً یاد بدهید. آن‌گاه بلافاصله با مقاومت اکثر مخاطبان‌تان روبه‌رو می‌شوید، چون آن‌ها در کلاس‌های دیگر عادت داده شده‌اند به این‌که شنونده‌ی صرف باشند، فکر نکنند، ذهن تحلیلی نداشته باشند و عین حرف‌های استاد را در ورقه‌ی امتحان بازنویسی کنند. بارها اتفاق افتاده که وقتی دانشجو سؤالی کرده و من پاسخ داده‌ام، بلافاصله از من عذرخواهی کرده است. اوایل نمی‌فهمیدم که چرا عذرخواهی می‌کنند. بعدها متوجه شدم که در اکثر کلاس‌ها هر چه دانشجو بگوید استاد صرفاً بر آن مهر تأیید می‌زند تا دانشجو از استاد «راضی» باشد. لذا وقتی من سؤالی را با صرف وقت به طور کامل جواب می‌دهم، یا وقتی منبعی برای مطالعه‌ی بیشتر به دانشجو معرفی می‌کنم، سؤال‌کننده گمان می‌کند که من از او ناراحت شده‌ام و در واقع به زعم خودش با معذرت‌خواهی تلاش می‌کند ناراحتی‌ای را که تصور می‌کند در من ایجاد کرده برطرف کند! این حاصل تربیت شدن در نظام دانشگاهی ما است. در چنین وضعیتی، مخاطبان واقعی من در واقع آن اقلیت کوچک اما فرهیخته و جدی‌ای هستند که حتماً در هر کلاسی پیدا می‌شوند و واقعاً می‌خواهند چیزی بیاموزند. من برای آن‌ها احترام قائلم و تمام تلاشم را می‌کنم که نیازهای علمی‌شان را پاسخ دهم. همان‌ها بهترین مشوقان غیرمستقیم من برای نوشتن کتاب‌ها و مقالاتم هستند. وقتی مراجعه می‌کنند و نکاتی از نوشته‌هایم را با من صحبت می‌کنند، متوجه می‌شوم که با این نوشته‌ها به فکر کردن سوق داده شده‌اند، نه فقط فکر کردن درباره‌ی این یا آن اثر ادبی، بلکه فکر کردن درباره‌ی زندگی خودشان و جهان پیرامون‌شان. این نهایت خواسته‌ی من است، این‌که مخاطبانم قدرت تفکر انتقادی را پیدا کنند. در کتاب «نقد ادبی و دموکراسی» این موضوع را مفصلاً توضیح داده‌ام که نقد ادبی ربط مستقیمی با تفکر انتقادی دارد و ظرفیت ما انسان‌ها برای مدارا و شنیدن سخن «دیگری» را بیشتر می‌کند. تدریس خارج از مجاری رسمی، یعنی در کارگاه‌های آزاد، به مراتب ارضاکننده‌تر است چون کسانی که به آن کارگاه‌ها می‌آیند کلاً انگیزه‌های متفاوتی دارند. دنبال مدرک تحصیلی و عنوان و از این قبیل نیستند. می‌خواهند چیزی بیاموزند که در درجه‌ی اول پاسخ‌گوی نیازهای روحی و روانی خودشان باشد و بعد هم عملاً به کارشان بیایید. بارها کسانی را دیده‌ام که هر هفته از شهرستان‌های دور به کارگاه‌هایم می‌آیند. رنج سفر چندین ساعته در این جاده‌های مرگبار را به جان می‌خرند تا دو ساعت در کارگاه باشند و دوباره به شهر خودشان برگردند. خیلی از آن‌ها مهندس و متخصص علوم آزمایشگاهی و مدیر و عضو هیأت علمی و غیره هستند، اما از سر عشق به ادبیات و فهم نقادانه‌ی جهان به این کارگاه‌ها می‌آیند. این اشخاص بسیار قابل احترام‌اند و خودشان نمی‌دانند که نوشته شدن مقالات من چقدر مرهون دمخور شدن با آن‌هاست.

آقای دکتر پاینده، شما همیشه از مقایسه و اظهارنظرهای حاشیه‌ساز دوری کرده‌­اید. این در حالی است که سابق بر این، حتی در میان آکادمیسین‌های ایرانی، منتقدانی داشتهایم که اظهارنظرهای جنجال‌سازشان هنوز در کتاب­‌ها، مطبوعات و اذهان باقی مانده است. سؤال من این است که رویکرد شما ناشی از ویژگی شخصیتی شماست یا به برداشتی که از نقد ادبی دارید مربوط می‌شود؟

پاینده: قلم برای من حرمتی دارد که باعث می‌شود اصلاً نتوانم آن را برای آن نوع  کارهایی که شما به درستی از آن‌ها با عنوان «حاشیه‌سازی» یاد می‌کنید، به کار ببرم. من در بهترین حالت پژوهشگر نقد ادبی و مطالعات فرهنگی هستم و بهتر است بکوشم کار خودم را به بهترین نحو انجام دهم. کسانی که برای خودشان رسالت‌های سیاسی و غیره قائل هستند البته ممکن است راه‌وروش دیگری را بپسندند. تفکر نقادانه به روش خاص خودش مخاطب را تحت تأثیر قرار می‌دهد و نیازی به جنجال و حاشیه‌سازی نیست. همان مباحثی که با رویکردهای مختلف نقد درباره‌ی وقایع این داستان و آن فیلم بحث می‌کنم، زنجیره‌ای از تفکر را در مخاطب ایجاد می‌کند. مقصودم از «زنجیره» این است، که به تفکر ختم نمی‌شود، بلکه تفکر نقطه‌ی آغاز کنش ایجابی برای درانداختن طرحی نو است. فکر کردن به ادبیات ما را به صرافت فکر کردن به زندگی واقعی‌مان می‌اندازد. تحلیل موقعیت‌ها در داستان و رمان، نطفه‌ی تحلیل موقعیت‌های واقعی در زیست‌جهانی است که ما خود بخشی از آن هستیم. نقد ادبی راهی برای فهم جهان و تغییر آن است.

-------------------- 
گفت‌وگو از مونا رستا



برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده گرامی




نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، نقد ادبی، مصاحبه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 دی 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
مجله‌ی ادبی‌ـ‌فرهنگی کرگدن، شماره‌ی ۲۵، به تاریخ ۹۵/۰۸/۴:

نقد ادبی در تاریخ پُرفرازونشیب خود دوره‌های متفاوتی را تجربه کرده و در هر عصر و دوره‌ای بنابر اقتضای تحولات اجتماعی و جایگاه و کارکرد آثار ادبی در جامعه رویکردی متفاوت اتخاذ کرده است ... مدت مدیدی است که نقد ادبی دیگر با ارزش‌گذاری هیچ کاری ندارد و بیشتر رویکرد تحلیلی دارد. این رویکرد مخصوصاً در یکی از جدیدترین رشته‌های مطالعاتی با عنوان «مطالعات فرهنگی» شدت یافته است. در زمینه‌ی مطالعات فرهنگی، متن مورد تحلیل صرفاً یک متن ادبی یا زبان نوشتاری نیست؛ بلکه فیلم‌ها، عکس‌ها، مُد یا آرایش مو و هر چیزی مرتبط با فرهنگ و مخصوصاً فرهنگ عامّه را هم می‌توان همچون یک متن مورد واکاوی قرار داد. در سال‌های اخیر، دکتر حسین پاینده، استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی، در راستای معرفی مطالعات فرهنگی کتاب‌های مهمی را ترجمه کرده است با عناوین روانکاوی فرهنگ عامّه نوشته‌ی بَری ریچاردز و مطالعات فرهنگی درباره‌ی فرهنگ عامّه نوشته‌ی جان استوری. اما آنچه موضوع این گفت‌وگو شد، کتاب جدید دکتر پاینده است با عنوان نقد ادبی و مطالعات فرهنگی. وی در این کتاب با رویکرد مطالعات فرهنگی، تبلیغات تلویزیونیِ پخش‌شده از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران را همچون داستانک‌های ادبی مورد تحلیل قرار داده است.

* مطالعات فرهنگی چیست؟ و چه کارکردی در ادبیات هنر و جامعه دارد؟

پاینده: مطالعات فرهنگی حوزه‌ای میان‌رشته‌ای در علوم انسانی است که از دهه‌ی ۱۹۶۰ و با پژوهش‌های انجام‌گرفته در «مرکز مطالعات فرهنگی معاصر» در دانشگاه برمینگام معرفی شد. این مرکز را گروه ادبیات انگلیسی دانشگاه برمینگام تأسیس کرد و هدف این بود که تولیدات فرهنگی و ادبی با تلفیقی از رویکردهای نظریِ برآمده از حوزه‌های مختلف علوم انسانی کاویده شوند. تا پیش از تأسیس این مرکز، منتقدان ادبی و پژوهشگران ادبیات، متون ادبی را صرفاً با شیوه‌هایی که در مطالعات ادبی مرسوم بود بررسی می‌کردند. تلفیق این شیوه‌ها با روش‌شناسی‌ها و مصطلحات سایر رشته‌های علوم انسانی، مانند فلسفه، تاریخ، مردم‌شناسی، جامعه‌شناسی، روانکاوی و غیره، غنای جدیدی به مطالعات ادبی داد و در واقع آن را میان‌رشته‌ای کرد. شاید بتوان گفت بزرگ‌ترین خدمت مطالعات فرهنگی به ادبیات همین بود که منظرهای جدیدی بر ادبیات گشود تا بتوانیم متون ادبی را در پرتوی جدید ببینیم و بفهمیم. در عین حال، مفاهیم ادبی و همچنین روش‌شناسی‌های برآمده از مطالعات ادبی، یعنی نقد ادبی هم در تعامل با سایر رشته‌های علوم انسانی قرار گرفت. به بیان دیگر، نه فقط ادبیات از سایر رشته‌ها برای شناخت خودش بهره برد، بلکه نقد ادبی کمک کرد تا تحقیقات سایر متخصصان علوم انسانی در مسیری جدید و میان‌رشته‌ای قرار بگیرد. اکنون با تأثیری که مطالعات فرهنگی در پژوهش هنر و ادبیات باقی گذاشته است، آثار هنری و متون ادبی بخشی از پیکره‌ی بزرگ‌ترِ فرهنگ محسوب می‌شوند. شناسایی نیروهای تأثیرگذارِ فرهنگی و تعیین این‌که این نیروها چگونه محتوا و شکل بیان در هنر و ادبیات را رقم می‌زنند، بخش مهمی از میراث مطالعات فرهنگی در حوزه‌ی هنر و ادبیات است.

http://s9.picofile.com/file/8275626268/مصاحبه_با_مجله‌ی_کرگدن.jpg

 * فرهنگ عامّه در مطالعات فرهنگی چه جایگاهی دارد و چرا به آن پرداخته می‌شود؟

پاینده: اهمیت فرهنگ عامّه در قدرت بازنمایی آن است. تولیدات فرهنگ عامّه طیف وسیعی از متون را در بر می‌گیرند، از فیلم‌های عامّه‌پسند تا سریال‌های پُربیننده‌ی تلویزیونی و رمان‌های پُرفروشی که بویژه در اجتماعات پاره‌فرهنگی مخاطب پیدا می‌کنند. در مطالعات فرهنگی استدلال می‌شود که به این تولیدات نمی‌توان بی‌اعتنا بود و با هیچ بهانه‌ای نباید از تحلیل دقیق آن‌ها شانه خالی کرد. در گذشته، احترام به ژانرهای تثبیت‌شده‌ی ادبی مانند شعر حماسی و شعر غنایی آنچنان بود که ادبیات کلاً حیطه‌ای کاملاً نخبه‌پسند محسوب می‌شد. اصلاً وقتی از ادبیات صحبت به میان می‌آمد، منظور به اصطلاح «شاهکارهای بزرگ و جاودانه‌ی ادبی» بود و نه جز آن. آنچه بیرون از دایره‌ی محدود این شاهکارها قرار می‌گرفت، کم‌ارزش و درخور عامّه‌ی مردم، نه نخبگان، پنداشته می‌شد. امروزه چنین تلقی‌ای نداریم و این تغییر نگرش را یقیناً مدیون اشاعه پیدا کردن مطالعات فرهنگی در نقد ادبی جدید هستیم. آن نگاه تحقیرآمیزی که رمان عامّه‌پسند را به علت مضامین رمانتیک یا شخصیت‌پردازی قالبی یا پُرتعلیق بودن پیرنگش جدی نمی‌گرفت، جای خود را به نگاه دیگری داده است که مطابق با آن، همین رمان‌های عامّه‌پسند بازنمایی‌کننده‌ی کشاکش گفتمان‌های متعارض اجتماعی و فرهنگی محسوب می‌شوند و لذا کالبدشکافی آن‌ها حکم تفحّص در اوضاع اجتماعی را دارد. همین موضوع عیناً در مورد موسیقی پاپ یا فیلم‌های مورد علاقه‌ی توده‌های وسیع مردم هم مصداق دارد. پرسشی که در مطالعات فرهنگی مطرح می‌شود این است: علت اقبال مخاطبان پُرشمار به این قبیل تولیدات فرهنگی چیست؟ این اقبال کدام سازوکارهای اجتماعی یا سیاسی و فرهنگیِ ناپیدا را برملا می‌کند؟ در گذشته، منتقدان ادبی از پاسخ دادن به این پرسش‌ها طفره می‌رفتند و استدلال‌شان این بود که تولیدات عامّه‌پسند فاقد ارزش‌های زیبایی‌شناختی لازم برای بررسی جدی هستند. از نظر این دسته از منتقدان سنتی، صرفاً آن آثار ادبی‌ای شایسته‌ی توجه‌اند که جایگاه خود را در فهرست رسمی آثار معتبر (canon) تثبیت کرده باشند. این کار هم البته منوط به پیروی از الزام‌های ژانر بود. پس اگر متنی آن الزام‌ها را تعدیل می‌کرد یا به چالش می‌گرفت، از نظر آنان نمی‌شد آن متن را در زمره‌ی «ادبیات» دانست. آن متن شایسته‌ی «عوام» محسوب می‌شد، نه روشنفکران و فرهیختگان. ناگفته نگذارم که عین همین دیدگاه را در علوم اجتماعی، طرفداران مکتب فرانکفورت مطرح می‌کردند. به گمانم در مناقشه‌ای که در خصوص واکنش‌های عمومی به مرگ مرحوم مرتضی پاشایی صورت گرفت، رد پای این دیدگاه را در نظرات ابراز‌شده‌ی کسانی می‌توانید پیدا کنید که کلاً آن نوع موسیقی را که یکی از نمایندگانش پاشایی بود، مردود می‌دانند. اما، همان‌طور که اشاره کردم، دیدگاه نقد ادبی جدید به تأسی از مطالعات فرهنگی این نیست و امروزه تولیدات فرهنگ عامّه در کنار آثار تثبیت‌شده‌ی ادبی نامزدهایی برای تحلیل و نقد محسوب می‌شوند.

http://s1.picofile.com/file/8264415834/نقد_ادبی_و_مطالعات_فرهنگی.jpg 

* آگهی های تجاری با نقد ادبی چه ارتباطی دارد؟

پاینده: شاید این ارتباط در بدو امر خیلی آشکار نباشد، کما این‌که واکنش برخی از همکاران من هم پس از انتشار کتاب «نقد ادبی و مطالعات فرهنگی» همین بود که پرسش شما را مطرح می‌کردند. از نظر آنان، منتقد ادبی با شعر و رمان و داستان کوتاه و از این قبیل سروکار دارد، نه با آگهی‌های تجاری. البته تصور آن‌ها به کلی نادرست نیست، اما چنین برداشتی از نقد ادبی یقیناً کامل هم نیست. از منظر مطالعات فرهنگی، آگهی‌های تجاری نوعی «متن» محسوب می‌شوند و می‌شود آن‌ها را با همان مفاهیم و روش‌شناسی‌های متداول در تحلیل متون ادبی کاوید. در این کتاب به تفصیل استدلال کرده‌ام که بسیاری از آگهی‌های تجاری ساختاری کاملاً روایی دارند و لذا شخصیت‌پردازی و درونمایه‌های‌شان را می‌شود از منظری نقادانه بررسی کرد. ساختار این آگهی‌ها به ساختار «داستانک» یا داستان بسیار کوتاه شباهت دارد. منتقدان ادبی از جمله ادبیات داستانی را تحلیل می‌کنند که یک نوع آن، داستانک است. مفاهیمی مثل شخصیت‌پردازی و درونمایه برای منتقدان ادبی بسیار آشنا محسوب می‌شود زیرا آنان برای نوشتن نقدهای‌شان دائماً با این مفاهیم کار می‌کنند. در این کتاب دو داستانک (یکی از نویسنده‌ای ایرانی و دیگری از نویسنده‌ای خارجی) را بررسی کردم تا نشان بدهم که ساختار فشرده‌ی آن‌‌ها چقدر به ساختار آگهی‌های روایی شباهت دارد. بر مبنای این شباهت، از رویکردهای نقد ادبی برای فهم سازوکارهای معناسازانه‌ی آگهی‌های استفاده کرده‌ام.

* اهمیت آگهی های تجاری در فرهنگ عامه چیست و چرا به سراغ آن رفتید؟

پاینده: مضامین آگهی‌های تجاری جنبه‌هایی از فرهنگ امروز ما را برملا می‌کند. پسندها، سبک‌های زندگی و کلاً گفتمان‌هایی که در این آگهی‌های بازنمایی می‌شوند، موضوعات مهمی هستند که باید به دقت بررسی شوند تا بدین ترتیب شناخت عمیق‌تری از جریان‌های ناپیدای فرهنگی داشته باشیم. این جریان‌ها گاه بسیار قدرتمند و نافذند، اما در گفتمان رسمی و مسلط یا کلاً کتمان می‌شوند و یا حاشیه‌ای و کم‌اثر تلقی می‌شوند. چشم بستن بر این جریان‌ها چیزی از قدرت تأثیر آن‌ها کم نمی‌کند.

* تفاوت کار شما در این حیطه با کار یک جامعه شناس در چیست؟

پاینده: ابزارها یا اجازه بدهید بگویم روش‌شناسی جامعه‌شناسان با ابزارها و روش‌شناسی‌های معمولِ دست‌اندرکارانِ مطالعات فرهنگی تفاوت دارد. البته جامعه‌شناسان هم فرهنگ را بررسی می‌کنند و جامعه‌شناسی فرهنگ شاخه‌ای شناخته‌شده از مطالعات جامعه‌شناسانه است. کما این‌که مردم‌شناسان هم به شیوه‌ی خودشان وارد مطالعه‌ی فرهنگ می‌شوند. اما برخلاف جامعه‌شناسی که روش‌هایش می‌تواند بسیار کمّی و متکی به آمار یا مبتنی بر مصاحبه و پرسشنامه و از این قبیل باشد، روش‌های مطالعات فرهنگی عمدتاً کیفی و مبتنی بر تحلیل متن است.

* آیا نتیجه‌ای که از تحلیل آگهی‌های تجاری با رویکرد مطالعات فرهنگی به دست می‌آید، قابل تعمیم به کل جامعه یا بخش‌هایی از جامعه هست؟

پاینده: دقیقاً متوجه نمی‌شوم که مقصود شما از «تعمیم نتایج» چیست؟ این‌جا تعمیمی در کار نیست، بلکه بیشتر تعمیق صورت می‌گیرد. کار پژوهشگر مطالعات فرهنگی این است که راهی به ژرفای حیات فرهنگی ما در جامعه باز کند. استنباط‌های ما از جهان پیرامون‌مان، رابطه‌ای که بر اساس این استنباط‌ها با سایر آحاد جامعه برقرار می‌کنیم و خلاصه موضوعاتی از این دست در کانون توجه مطالعات فرهنگی قرار دارد. این نوع مطالعه البته پیش‌فرض نظری مهمی هم دارد و آن از این قرار است که در پسِ امر روزمره، دلالت‌های فرهنگی نهفته هستند. شاید کارهایی که ما در زندگی روزمره می‌کنیم، از قبیل خرید و تماشای تلویزیون و گذراندن اوقات فراغت به شیوه‌های رایج موضوع بااهمیتی محسوب نشوند، اما در نگاه کاونده‌ی متخصصان مطالعات فرهنگی این‌طور نیست و همه‌ی این کارها اصطلاحاً «رفتارهای گفتمانی» نامیده می‌شوند که باید دلالت‌های‌شان مشخص گردد. از جمله اصول بنیادین مطالعات فرهنگی همین است که آنچه «طبیعی»، «روزمره» و بدون معنا یا دلالتی خاص تلقی می‌شود، چه بسا کاملاً دلالتمند و حاکی از ساختارهای اجتماعی باشد، ساختارهایی که چهارچوب‌هایی برای کنش‌های ما با دیگران تعیین می‌کنند. در این کتاب، تلاش من این بود که بخشی از این ساختارها را از راه تحلیل ادبی آگهی‌های تجاری کشف کنم و نشان دهم که دنیای کوچک یک آگهیِ سی‌ثانیه‌ای چقدر می‌تواند جهان بزرگ‌تری را نمایندگی کند که ما هر روز در تعامل‌های بینافردی تجربه‌اش می‌کنیم.

* در کشورهای دیگر مثل آمریکا سال‌ها پیش درباب آگهی‌های تجاری تحلیل‌های این‌چنینی انجام شده‌اند. آیا در کشور ما هم پیش از این چنین اهمیتی به آگهی های تجاری داده شده؟

پاینده: این نادرست نیست که بگوییم چنین پژوهش‌هایی در آمریکا هم انجام شده‌اند، اما نباید فراموش کنیم که مطالعات فرهنگی از پارادایم‌هایی اصالتاً اروپایی پیروی می‌کند و سهم نظریه‌پردازانی مانند رولان بارت یا میشل فوکو در شکل‌گیری مبانی نظری و روش‌شناختی این حوزه‌ی میان‌رشته‌ای به مراتب بیشتر از سهم نظریه‌پردازان و پژوهشگران آمریکایی است. اما در خصوص پرسش‌تان راجع به پیشینه‌ی این نوع پژوهش درباره‌ی آگهی‌های تجاری در کشور خودمان باید بگویم که به آگهی‌های تجاری قبلاً هم توجه شده بود، ولی آن توجه صبغه‌ای به غیر از مطالعات فرهنگی داشته است. بخشی از این توجه به تأثیرگذاری آگهی‌های در ترغیب مخاطبان به خرید کالاهای معیّن معطوف می‌شد که البته نسبتی با مطالعات فرهنگی به معنای اخص کلمه ندارد. به بیان دیگر، شاید متخصصان بازاریابی و تبلیغات مایل باشند آگهی‌ها را از نظر بالا بردن میزان فروش کالا بررسی کنند، اما آن کار به مطالعات فرهنگی دخلی ندارد. این کتاب از جمله با این هدف نوشته شد که باب چنین تحقیقاتی را در کشور ما باز کند. شاید به این ترتیب، تلقی عمومی از علوم انسانی هم به تدریج عوض شود. دست‌کم در حال حاضر، علوم انسانی آن‌قدرها که خود ما دست‌اندرکاران علوم انسانی مایلیم جدی گرفته نمی‌شوند. شاید تحلیل‌های نافذ از پدیده‌های زندگی روزمره پرتو جدیدی بر ماهیت و کاربرد علوم انسانی در جامعه‌ی ما بیفکند.

* از زمان پخش آگهی‌هایی که در کتاب شما نمونه آورده شده مدتی می‌گذرد. آیا هنوز هم نتایج به دست‌آمده در پژوهش‌تان در آگهی‌هایی که حالا پخش می‌شود قابل اثبات است و تغییری در رویکرد آگهی‌های تجاری رخ نداده؟

پاینده: در هیچ کتابی نمی‌توان آگهی‌های حال حاضر را تحلیل کرد چون آگهی‌ها اصولاً عمر بسیار کوتاهی دارند و بعضی از آن‌ها فقط به مدت یک هفته و گاه کمتر پخش می‌شوند. هدف من هم در این کتاب تحلیل آگهی‌هایی که در حال حاضر از شبکه‌های تلویزیونی ایران پخش می‌شوند نبوده است. چنین هدفی نه محقق‌شدنی است و نه حتی لازم. برای من بیشتر این اهمیت داشت که روش‌شناسی مطالعات فرهنگی را از راه کاربرد عملی آن معرفی کنم. این روش‌شناسی مشمول زمان نمی‌شود و با آن می‌توان آگهی‌های چهل سال پیش با حتی قدیمی‌تر را هم تحلیل کرد. در کتاب‌ها و مقالاتی که دست‌اندرکاران این نوع مطالعه در کشورهای دیگر نوشته‌اند هم دقیقاً همین‌طور است. برای مثال، کتاب جودیت ویلیامسون با عنوان «رمزگشایی از آگهی‌های تجاری» که یکی از منابع اصلی این نوع پژوهش است، اولین بار در سال ۱۹۷۸ (یک سال پیش از انقلاب ایران) منتشر شد و تا به امروز بارها تجدیدچاپ شده است، اما آگهی‌هایی که او در کتابش بررسی کرده حتی همان زمان هم به اصطلاح روزآمد نبودند. ویلیامسون هم نمی‌توانست نمونه‌هایی از تبلیغات روز را در کتابش تحلیل کند، چون آگهی‌ها به سرعت عوض می‌شوند. ما در دنیای پُرشتابی زندگی می‌کنیم که تنوع در ارائه‌ی محصولات جدید و نوآوری دائم در محصولات قبلی، جزو اصول بدیهی در تجارت محسوب می‌شوند. بنابر این، آگهی‌های تجاری نمی‌توانند ثابت باشند یا مدتی طولانی ادامه پیدا کنند. آن‌ها تغییر می‌کنند تا تولیدکنندگان کالا از قافله‌ی دادوستد عقب نمانند. اما پژوهشگر فرهنگ هدف دیگری دارد. او در پی تحلیل و فهم سازوکارهای فرهنگ است و آگهی‌های تجاری صرفاً ماده‌ی خامی هستند که تحقق این هدف را میسّر می‌کنند. بنابر این، آنچه اهمیت پیدا می‌کند، روش‌شناسی انجام دادن این کار است و این روش‌شناسی را می‌توان هم برای تحلیل آگهی‌های امروز به کار برد و هم برای تحلیل گذشته یا حتی آینده. مقصود من هم در کتابم بیشتر این بود که آگهی‌های تجاری را صرفاً از منظر درست یا نادرست بودن ادعاهای این آگهی‌ها یا از منظر تأثیرشان در افزایش فروش کالا نبینیم، بلکه آن‌ها را بازنمایی گفتمان‌های بعضاً ناپیدایی محسوب کنیم که برای شناخت جامعه باید تحلیل شوند. به گمانم اگر خواننده‌ی کتاب من دانشجوی علوم انسانی یا پژوهشگری خواهان آشنایی با روش‌های نو در مطالعه‌ی فرهنگ باشد، می‌تواند از روش‌شناسی این کتاب برای تحقیقات خودش استفاده کند. هدف من هم دقیقاً همین بود: معرفی و ترویج این روش‌شناسی، نه بررسی آگهی‌هایی که همین روزها از تلویزیون پخش می‌شوند. این آگهی‌ها عوض می‌شوند، اما شیوه‌ی تحلیل آن‌ها می‌تواند کماکان به سایر آگهی‌ها، حتی آن‌هایی که بعداً پخش خواهند شد، اِعمال شود.

* آیا هدف شما در بررسی آگهی‌های تجاری ارزش‌گذاری فرهنگی آن‌ها بوده؟ برای نمونه این‌که به این نتیجه رسیده‌اید که در تبلیغات تلویزیونی نگاه جنسیتی غالب است، نوعی ارزش‌گذاری فرهنگی محسوب نمی‌شود؟

پاینده: ارزش‌گذاری به معنای برتر دانستن یا کهتر دانستن است، در حالی که من این آگهی‌ها را از این دیدگاه که کدام‌یک بهتر تولید شده‌اند یا کدام‌یک ضعیف هستند بررسی نکرده‌ام. همچنان که پیشتر هم متذکر شدم، این نوع ارزیابی را باید کسانی انجام دهند که در حوزه‌ی تولید آگهی‌های تجاری فعالیت می‌کنند، نه آن کسانی که جنبه‌های فرهنگی و بویژه گفتمانی این آگهی‌ها را تحلیل می‌کنند. همچنین مقصود من نکوهش تولید این آگهی‌ها به علت آنچه شما «نگاه جنسیتیِ» آن‌ها نامیدید، نبوده است. پژوهشگر مطالعات فرهنگی در جایگاه موعظه یا ارشاد دیگران قرار ندارد. اصلاً هدف این کتاب مقابله با تولید برخی آگهی‌ها یا تشویق به تولید آن‌ها با معانی و دلالت‌های دیگر نبوده است. هیچ منتقد ادبی‌ای یک رمان یا یک فیلم سینمایی را نقد نمی‌کند تا بگوید این رمان یا فیلم نباید نوشته یا ساخته می‌شد، یا چه بهتر بود که رمانی دیگری با مضمونی متفاوت یا فیلمی دیگر با محتوایی متفاوت تولید می‌شد. این کار را شاید در کارگاه‌های رمان‌نویسی یا کارگاه‌های آموزش فیلمسازی انجام بدهند، اما دقت کنید که این کار را «نقد رمان» یا «نقد فیلم» نمی‌نامیم. شاید عنوان فرعی این کتاب («قرائتی نقادانه از آگهی‌های تجاری در تلویزیون ایران») باعث چنین برداشتی در شما شده باشد، اما باز هم باید توجه داشته باشید که در مطالعات ادبی، «نقد»‌ را مترادف «انتقاد» نمی‌دانیم. انتقاد به معنای برشمردن عیب‌ها یا نقصان‌های چیزی است، حال آن‌که مقصود از نقد ادبی کاویدن معانی متکثر متون و نحوه‌ی برساخته شدن آن معانی است. کار منتقد ادبی این است که با استناد به متن و اگر لازم است بافتار آن، تبیین کند که چه معناهایی در آن متن القا شده‌اند و به این منظور چه شگردها یا صناعاتی به کار رفته‌اند. به همین ترتیب، پژوهشگران مطالعات فرهنگی وقتی آگهی‌های تجاری را تحلیل می‌کنند، با معانی ثانوی و دلالت‌شده‌ی آن سر و کار دارند. صحّه گذاشتن بر آن معانی و دلالت‌ها، یا مردود دانستن آن‌ها، ربطی به فرایند تحلیل آگهی‌های تجاری ندارد.


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده





نوع مطلب :
برچسب ها : نقد ادبی، دکتر حسین پاینده،
لینک های مرتبط :


جمعه 12 آذر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic