درباره وبلاگ


1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




هنگام تماشای آنلاین فیلم #حکایت_دریا اولین حسرتی که وجودم را گرفت این بود که چرا نباید صدای #ژاله  در سکانس اول فیلم که روبه روی طاهر نشسته است، از سیستم های و تجهیزات مدرن سینمای پخش نشود و به مدت سه سال در صف اکران ماند و جواب این بی عدالتی که در حق استاد پیشکسوت #سینما #بهمن_فرمان_آرا شده است، چه کسی یا اشخاص خواهند داد. در دورانی که سینما پر شده از فیلم های لودگی، خیانت زناشوئی طبقه متوسط، فقر فرهنگی جنوب شهرهای که البته سعی کردند فقط با داشتن ستاره ها، به فروش بالا و سینما را به مثابه یک تجارت دیده بشود، خب واضح است که #حکایت_دریا باید در صف اکران می ماند و شاید اگر اکران آنلاین هم نمی شد، سرنوشت این فیلم مشخص نبود! حکایت دریا آخرین ساخته #بهمن_فرمان_آرا، که البته این فیلم هم ستاره های سینما از جمله  « فاطمه معتمد آریا، #لیلا_حاتمی ، #صابر_ابر و #رویا_نونهالی، #علی_مصفا» ولی این بار خبر از لودگی نیست و کلا سینمای فرمان آرا چند سالی هست که با واژه مرگ دست به گریبان شده است. وباید بگوییم با حضور #علی_نصیریان، داریوش اسدزاده و خود شخص فرمان آرا که شخصیت اصلی قصه در نقش نویسنده برای اولین بار بازی می کند. اگرچه نقش استاد فرمان آرا در مقابل #دوربین تصنعی  از آب درآمد و باورش برای مخاطب قابل قبول نبود واگرچه فراموش نکنیم که استاد پیشکسوت #سینما فیلم های خیلی خوبی را در سینما ساخته است.در سکانس اول که طاهر به ژاله می گوید کابوس می بینید، و دیگر نمی تواند بخندد این علائم خوبی نیست برای یک نویسنده. نویسنده ای که معتقد است تلویزیون نباید دید، فرزندی هم نداشته باشد که البته نداشتن فرزند کمی با توجه به جریان فیلم از سوی دو شخصیت اصلی قصه دوپهلو می باشد. نویسنده ( طاهر) که در تیمارستان به خاطر بیمار افسردگی و اسکیزوفرنی مراقبت می شود. ژاله شخصیت دو قطبی نسبت به همسرش طاهر دارد از سوی او را می خواهد به خانه ببرد و از سوی هدف دیگری را در ذهن خود پنهان کرده است. طاهر  با ژاله همسفر می شود تا به خانه بازگردند. در هنگام بازگشت یک مسیر مار پیچ را می بینیم، این #نما دقیقا یادآور مارپیچ های سینمای #کیارستمی است و این یک ادای احترام به سینمای کیارستمی است. فیلم  « #کپی_برابر_اصل» هم دقیقا چنین نمای بلندی دارد و ریتم و ضرباهنگ فیلم  از اول تا پایان کُند می باشد و دوباره می بینیم که به سینمای کیارستمی ارجاع داده می شود. از نقاط قوت این فیلم صحنه پردازی، نماهای بلند و #لوکشین های سنجیده به فضای فیلم انتخاب شده است. تاریکی و تار بودن صحنه ها و سردی و یأس که در درون مایه فیلم به چشم می‌آید منسجم و یکدست است. #لیلا_حاتمی دختر  نگار با همان تیپیکال همیشگی که به زیبای از عهده آن بر می‌آید، شخصیتی برون گرا،بازی زیر پوستی و چهره ای آرام هم به دیدار ژاله وطاهر می‌آید در حالی که ژاله طاقت دیدن این دختر را ندارد و می خواهد از خانه بیرون بزند، در اتاق که وسایل خود را جمع می کند، اشک می ریزد و این گریه و زاری چنان طبیعی جلوه داده می شود که تمامی جلوه های دیگر صحنه و لوکشین را محو می کند و بیننده با او #همذات‌پنداری و #همزاد_پنداری می کند. طاهر بر خلاف نامش یک پیشینه مشکوکی دارد که البته در دقایق آخر فیلم از او تبرئه می شود. سر و کله امیر شاگرد قدیمی استاد هم پیدا می شود  و مثل همیشه نقش شخصیت های گذشته خود، انسان مظلوم نما، سرخورده از جامعه  و با شخصیتی آرام، را تکرار می کند و این تکرار مکررات است. ولی او مرده است!
طاهر نماینده یک نسل از روشنفکران و نویسندگان در دوره ای که شاملو، گلشیری، احمد محمود، شهناز، عبادی، یاحقی و خیلی های دیگر بودند تک و تنها مانده است و می خواهد رمان بنویسد.نسلی که به لحاظ موقعیت و جایگاه اجتماعی خود کم ناملایمتی  از سوی دولتمردان ندیده اند. اما فکر #خودکشی و #مرگ از ذهن نویسنده قصه بیرون نمی رود و #آلبر_کامو در #افسانه_سیزیف نوشته است که  « تنها یک مساله و مشکل اساسی و جدی وجود دارد و آن هم خود کشی است. داوری اینکه زندگی ارزش زیستن را دارد یا نه بستگی به پاسخ این پرسش اساسی فلسفه دارد». در دو سکانس ما در نمای دور سه مرد را می بینیم که در حال رقصیدن هستند، در آن هنگام که طاهر صحبت از مرگ می کند، آن رقص نشان از چیست؟ رقص مرگ است یا رقص زندگی؟
وقتی در دیالوگ خود به عمر اشاره می کند، تصویر پس زمینه کدر می شود و این کدر بودن نشان از ناامیدی در ذهنیت نویسنده قصه ما را دارد.
در سکانسی با #علی_نصیریان دیدار می کند ولی این دیدار چیزی نیست جز علائم بیماری اسکیزوفرنی(توهم، هزیان، آشفتگی، افسردگی که می تواند منجربه خودکشی بشود) ، چون هوشنگ هم هفده سال هست که مرده است. در سکانسی می بینیم که طاهر با دو جلد کتاب  « #نون_نوشتن » #محمود_دولت_آبادی و #خانواده_تیبو را هنگامی که در تخت خواب خود  (خصوصی ترین حریم هر شخص) خوابیده به آغوش کشیده و این دو کتاب هر کدام می تواند نشان از ذهنیت طاهر باشد. یکی از نقاط ضعف  این فیلم از #دیالوگ های ساده و پیش پا افتاده است که می توانست از این دیالوگ ها خیلی بهتر و عمیق تر باشد با توجه به درون مایه و داستان فیلم. و شاید فقط خانه طاهر روبه روی دریاست اگرچه دریا زیبای های خود را چه در فیلم و چه در واقعیت دارد، به خاطر همین عنوان فیلم  «حکایت دریا» انتخاب شده است! والبته بودند فیلم های که نام شان با درون مایه و داستان فیلم هیچ ارتباطی نداشتند.
#حکایت_دریا
#بهمن_فرمان_آرا
#عباس_کیارستمی
#فاطمه_معتمدآریا
#لیلا_حاتمی
#صابر_ابر
#علی_مصفا
#علی_نصیریان
#نقد_فیلم
#سینمای_ایران
#سینما
#فیلم
#محسن_نوزعیم 





نوع مطلب : سینما، نقدفیلم، نقدفیلم، 
برچسب ها : نقدفیلم، حکایت، دریا، نقد، #سینما، فیلم،
لینک های مرتبط :


جمعه 27 تیر 1399 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
طلا عیاری چند!؟
نقدی بر فیلم طلا ساخته پرویز شهبازی
آخرین ساخته پرویز شهبازی  «طلا» است.  طلا همان دختر کوچولوی که بیمار هست ولی شخصیت اصلی قصه نیست!  « اینکه در مورد معظلات جامعه، از فشار اقتصادی و مالی، بیکاری جوانان، در سینما  باید گفت» و دوباره گفته بشود، جای هیچ شک و تردیدی باقی نخواهد گذاشت. ولی با هم نگاهی بیندازیم که ببینیم آیا به زبان سینما ادای دین شده است و چقدر از نقاط قوت و ضعف برخوردار است. یا مثل فیلم قبلی کارگردان سینمایی « مالاریا» فیلم ضعیفی ست!
درون مایه طلا از این قرار است که چند جوان دور هم در کافه ای جمع شده اند و به خاطر دلایل گوناگون بدنبال یک بیزنس جدید هستند، بیزنس آشپزخانه سوپ. فیلم بشدت از ضعف های چه در انتخاب بازیگران ، چه شخصیت پردازی و فیلمنامه برخوردار است. بازیگرهای که انتخاب شده اند چه بخواهیم و چه نخواهیم خیلی دهان پر کن هستند،  « هومن سیدی (منصور، همان شخصیتی که قرار است مثل نامش یاری دهنده بشود، نگار جواهریان( دریا، مثل نامش به ظاهر بزرگ است) ، طناز طباطبایی(لیلا، دختری بامزه، یا شب طولانی و تاریک و شاید هم هیچ کدام) و مهرداد صدیقیان(رضا، همانی کارکتری که از اولین نمایش رضایت دارد».هومن سیدی  در مقام کارگردان و نویسنده در سینما  از محبوبیت و احترام خاصی بین تماشاگران و منتقدان برخوردارست.  به جز هومن سیدی آن هم فقط در یکی و دونما که از شخصیت منصور به خوبی برمی‌آید، هنگامی که در بیمارستان با پزشک معالجه روبه رو می شود، یا در فضای آشپزخانه با لیلا و رضا درگیری لفظی پیدا می کند  . بازی بازیگران چندان خوب از آب در نیامده است، شاید هم مشکل از کارگردان است که نتوانسته از آن ها بازی های خوبی بگیرد یا  شاید هم مشکل فیلمنامه است. لیلا که همیشه در نقش های مهیج و رازآلود به  تا قبل از این فیلم بازی های خوبی از خودش به جا گذاشته، شاید اصلا نباید برای این شخصیت انتخاب می شد. لیلا فقط در یک سکانس بازی قابل قبولی را از خود نشان می دهد و آن هم در هنگامی که با صاحب کار خود روبه رو می شود! نگار جواهریان، چند سینمای که در آن بازی کرده را به یاد بیاورید: «حوض نقاشی، طلا ومس، ، یه حبه قند، اینجا بدون من، کتاب قانون»، در این فیلم های اشاره شخصیت دختری ضعیف، ناتوان، فروتن ومهربان دوست داشتنی.  در اینجا هم می خواهد دوباره این این فاکتورها را در خود گرد بیاورد، و اتفاقا آورده است، ولی چرا این احساسات نمی تواند برای مخاطب قابل باور پذیر باشد!؟ مهرداد صدیقیان که اوج شهرت خودش به فیلم اتوبوس شب کیومرث پوراحمد و بازی در مقابل خسرو خوبان سینما(خسرو شکیبایی) مدیون است، در اینجا نه از زبان بدن ونه بازی های چشمی از او دیده نمی شود. 
حرکات دوربین از زوایای مختلف و شخصیت پردازی آن چنان محکم نیستند که بتوان با ظاهر شخصیت ها همزاد و همذات پنداری کرد. یادمان نرود که هنر فیلم و هنر سینما به تحریک در آوردن احساسات تماشاگران ست. 
فرم روایی و فرم هنری فیلم نمی تواند احساسات را درگیر داستان فیلم بکند. فرم در فیلم حداقل باید برای  تماشاگر جدی فیلم با عناصری که کنار هم آمده اند، احساس رضایت ایجاد بکند. چند جوان که ارتباط آن ها دقیقا معلوم نیست چگونه شکل گرفته. روایت از هم گسیخته در درون داستان از نقاط ضعف فیلمنامه و فرم فیلم است. ‌نکته مهم و ریز این فیلم که به لحاظ حقوقی مورد ذن و شک است، رابطه دریا با منصور است. در قانون اساسی دختر باکره بدون اجازه پدر حق ازدواج کردن را ندارد ولی در صورتی که در این فیلم ما می بینیم دریا باردار است از منصور. تجربه تماشاگر این را می گوید که خب پس آن ها با توجه به شناختی که از منصور تا قبل از دزیدن دلارها دارند، منصور کارگری ساده و انسان درستکاری است که نقش یک قهرمان را می خواهد بازی بکند، احتمالا آن ها با هم صیغه محرمیت خوانده اند، ولی وقتی که او دست به دزدی می زند با همکاری دریا، سوال ترید آمیز حقوقی و انسانی را پیش می آورد. آیا این نمی تواند جز نقاط ضعف فیلم باشد؟ یا پدر طلا که برادر منصور هست، وقتی متوجه می شود که طلا از بیماری خطرناکی رنج می برد، عکس العمل او تنها اشک ریختن در فیلم است، آیا به راستی پدران واقعی تنها همین کار را می کنند و نقش پدر بودن در اینجا کم رنگ تر از نقش شخصیت عمو ست؟  دقایق آخر فیلم ، قابل پیش بینی است که منصور باید فدا یا کشته  بشود.  « در میان این همه داستان تراژدی، طلا شخصیت قصه اگر چه برای مدوا بالاخره راهی خارج می شود، گویا طلا عیار زیادی نداشت. از اینکه بگویم عشق آتشین باعث شده که دریا، فرصت رفتن به منصور را بدهد، بیشتر شبیه یک عشق دروغین است، وقتی دریا از منصور می خواهد که با دلارها و طلا فرار بکنند، شاید به خاطر عذاب وجدان و ترس از گیر افتادن به دام پلیس است. از نقاط ضعف اصلی این فیلم ساختار دراماتیک آن است.
راستی اگر اصغر فرهادی در فیلم  «جدایی نادر از سیمین» ، نقش «حجت» را که در دقایق اخر فیلم، آن گونه ازوجود  درونیش پرده برداری نمی کرد، عده ای در فیلم های خود قشر"کارگران" چگونه می خواستند توصیف و تفسیر بکنند!؟





نوع مطلب : سینما، نقدفیلم، فیلم، 
برچسب ها : نقد فیلم، طلا، پرویزشهبازی، سینمای، محسن، نوزعیم، نقد،
لینک های مرتبط :


جمعه 16 خرداد 1399 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
کرونا و نامه هنرمندان
مساله این است که چگونه دیگر به وضعیت حالت عادی بر نگردیم؟
آن های که این نامه را نوشته و امضا کرده اند، افرادی هستند که مدعیان اندیشه ایده آلیسم  هستند، کمی واقع بینانه به موضوع نگاه بکنیم. 200 هنرمند از آمریکا خواستار این شده اند که که بعد از کرونا به حالت عادی بر نگردیم. مساله اول موضوع این هست که شما در کشوری زندگی می کنید که، نظام سیاسی نئولیبرالیست حاکم است، مگر فراموش کردید که یکی از فاکتورهای مهم این حاکمیت، #اعدا و کمیت است. مثال ساده آن در همین فضای اینستاگرام که به دنبال فالور هستند. اینکه فالور هر چقدر زیاد باشد، برای خودشان امتیاز محسوب می شود و چون درگیر #زندگی_لوکس و #تجملات هستند، فراموش کرده اند که به احتمال زیاد در خاک مجازی دفن شده اند! 
مساله دوم: اینکه فاصله #طبقاتی تبدیل به شکاف طبقاتی شده. آیا شما از  ثروت خود به مردمان عادی می بخشید که مردمان جهان سبک زندگی های خود را تغییر بدهند؟ مساله سوم: به حالت عادی بر نگردیم یعنی اینکه فاصله اجتماعی داشته باشیم؟! آیا می دانید به لحاظ روانشناسی این فاصله اجتماعی، باعث می شود در این دوران مدرن که یکی از علائمش بیگانگی بشر با خود هست بیشتر بیشتر بشود؟
مساله  چهارم: به راستی چرا باید هنرمندان سبک زندگی ها را تغییر بدهند؟ آیا ورود به این مساله کار جامعه شناسان، روانشناسان، انسان شناسان، اهالی علوم اجتماعی نیست که در این حوزه از از دانش تخصصی برخوردار هستند؟
در این سوی جهان مردمانی به خاطر مسائل اقتصادی در تنگنای های زیادی هستند و این شدت هر روز بیشتر بیشتر می شود. به نظر نگارنده بهتر بود که هنرمندان به جای نوشتن این نامه به دنبال راه کار بهتری برای جهان بودند و از حاکمیت خود می خواستند که در سیاست های خود نسبت به جهان که فقط تفکر تجارتی را دارند و در زیر پوشش دموکراسی انسان ها فقط به مثابه کالا ست، یک تحول اساسی را انجام بدهند. به راستی منظور از حالت عادی چیست و آیا می توان برای حالت عادی معیار های تعیین کرد؟ 
محسن نوزعیم




نوع مطلب : هنر، 
برچسب ها : هنر، هنرمندان، نقد، نامه، کرونا،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
چرا پاراسایت جایزه اسکار را برد؟ 
خوانشی سیاسی بر فیلم انگل
محسن نوزعیم 
  «هر آنچه سخت و مشکل هست، دود می شود و به هوا می رود» کارل مارکس
امسال برای اولین باری بود که یک فیلم خارجی زبان [غیر زبان انگلیسی] که عنوانش تغییر پیدا کرده و از این پس با فیلم بین‌المللی شناخته می‌شود تندیس بهترین فیلم اسکار را از آن خود کرد: پاراسایت یا همان انگل محصول 2019 کره جنوبی به کارگردانی یونگ‌جوهو .
 فیلم پاراسایت در ژانر کمدی سیاه با درون مایه درباره فاصله طبقاتی و تمایز بین انسان‌های غنی و فقیر که پی‌رنگ داستان را شکل داده است. روایت در این فیلم تا قبل از برخورد دو خانواده فقیر با هم از پیچیدگی زیادی برخوردار نیست ولی بعد از برخورد با کمی پیچیدگی روایت روبه رو خواهیم بود. خانواده‌ای فقیری ( خانواده کیم) که در یک زیر زمین زندگی می‌کنند بر حسب « اعتمادی» که به پسر خانواده فقیر می‌شود از این اعتماد سوء استفاده می کنند و خانواده آنها کم کم تبدیل به «انگل» می‌شوند و با ترفند و فریب‌کاری وارد خانواده ثروتمندی (خانواده پارک) می‌شوند، خانواده‌ای که به نوع خود در جریان داستان متوجه «انگل»بودنشان می‌شویم. 
این فیلم از میزانس‌های درخشانی مانند سکانس خانه خانواده پارک و طراحی صحنه برخوردار است. یا صحنه‌آرایی در خانه زیرزمینی خانواده کیم که فقرا چگونه زندگی می‌کنند، از نقاط قوت در زیباشناسی فیلم است. میمک کاراکترهای فیلم در برخورد با هم را می‌توان دوباره از نقاط قوت در زیبایی‌شناسی فیلم دانست که دوربین با نماهای نزدیک، متوسط خود به نمایش می‌گذارد. ما در اینجا می خواهیم به این سوال پاسخ بدهیم که چرا سینمایی « انگل» جایزه اسکار را از آن خود کرد. 
در دانش سیاسی، امر سیاسی و قدرت گاهی با هم به یک معنا تلقی می‌شوند و گاهی واژه سیاست و قدرت هم در برخی تفاسیر و تحلیل‌های سیاسی تعاریف مشترکی دارند. برخی معتقدند که در «امر شخصی امر سیاسی»، برای اینکه بتوان برای امر سیاسی حدود و مرز را تعیین بکنیم می‌توان به صورت خیلی خلاصه اشاره کرد( [ عمومی، حکومتی و دولت] و در مقابل [ خصوصی، فرا حکومتی و جامعه]) 1ولی با توجه به این دسته‌بندی علم سیاست با دسته اول سر وکار دارد و زندگی و امور سیاسی در این حوزه‌ها شکل می‌گیرند. بنابراین تعریف، امر شخصی امر سیاسی نیست. در تعریفی که از امر سیاسی شده اگر امر سیاسی به مثابه قدرت تلقی شود، اولویت اول تمایز بین «دوست و دشمن» که تقریباً یک گفتمانی است بین پژوهشگران، اندیشمندان. یعنی این تعریف تقریباً یک اجماع را در خود گردآورده است. امر سیاسی نه تنها در عرصه جامعه نفوذ دارد، بلکه در زندگی شخصی و حریم خصوصی انسانها هم تاثیرگذار است و هیچ راه گریزی از این امر نداریم. اسکار هم از این امر سیاسی نتوانسته به دور بماند.
 اول اینکه من شما را به فیلم تایتانیک ارجاع می‌دهم، خاطرتان باشد این فیلم هم در یک کشتی بزرگ به نام تایتانیک دو قشر مردم با هم در حال سفر بودن قشر اول ثروتمندان و سرمایه‌داران که خود این موضوع یادآور نظام لیبرالیستی و سرمایه‌داری بودن، و قشر دوم هم مردمانی فقیر و تهی‌دست. در فیلم تایتانیک هم ثروتمندان در بالای کشتی و فقرا در پایین کشتی بودند. توجه کنید که انگل دقیقاً یک الگوبرداری به لحاظ فرمی از فیلم تایتانیک کرده است، یعنی در فیلم انگل هم ما با دو خانواده ثروتمند و فقیر روبه رو هستیم که ثروتمندان در یک خانه مجلل زندگی می‌کنند و خانواده فقیر در زیر زمین زندگی می‌کنند. خود این موضوع می‌تواند یکی از محوریت‌های انتخاب این فیلم باشد. یکی از معیارهای انتخاب آکادمی اسکار برای جایزه خود، معمولاً به فیلم‌های جایزه تعلق می‌گیرد که به «پدیده‌های جهانی» در داستان و پی‌رنگ فیلم شکل گرفته است. معیار بعدی که این جایزه را از آن خود می‌‌کند می‌تواند به دلایل سیاسی مربوط باشد. مثل فیلم «آرماگدون». یا شما ارجاع می‌دهم به فیلم زاغه نشین میلیونر، اگر خاطرتان باشد که دلار آمریکا واقتصاد آمریکا را در چند سکانس تبلیغ کرده بود یعنی جزء پی‌رنگ و مضمون داستان شده بود. دقیقاً در این فیلم یعنی پاراسایت در سه سکانس از آمریکا صحبت می‌کنند، در یک نما به فروشگاه آمریکایی، در یک سکانس به چادری که فرزند خانواده در داخل آن بود، مرد خانه (خانواده پارک) گفت «خیس نمی شود» و همسرش که در جواب گفت «چادرش را از آمریکا سفارش داده است» . خود چادر که نماد و تمثیلی از امنیت هست، این مساله را مطرح می‌کند که کشور آمریکا امنیت بالایی دارد و در جایی دیگر به شهر شیکاگو اشاره می‌کند، تبلیغ برای جهان‌گردی و مرکز آموزش و دانش و مراکز عمده تجاری و فرهنگی در این شهر شهرت جهانی دارد. 
 البته مبحث دیگری که باعث شد این فیلم جایزه اسکار را ببرد، بحث داغ کره شمالی و بمب اتم که یکی از بحث‌های مناقشه‌برانگیز در عرصه سیاست جهانی بین کشورهای جهان از جمله بین آمریکا، کره شمالی و کره جنوبی است. در آن سکانسی که دو خانواده فقیر در خانه یک ثروتمند با هم برخورد فیزیکی می‌کنند و خشونت و نزاع بین آنها راه می‌افتد که نتایج اسفناکی را به بار می آورد، به مساله مهمی باید توجه کرد، نزاع دقیقاً در خانه مرفه‌نشینی رخ می‌دهد، یعنی دوربین با نمای درشت نزدیک که مشاهده‌ای از شخص ثروتمند نمی‌کنیم و فقط مکان درگیری می بینیم، می‌خواهد این پیام را برساند، ثروتمندان که اقلیت جهان را شکل می‌دهند با سیاست‌های خود در مکان‌های متفاوت جهان فقرا را برای بقا به جان یکدیگر انداخته‌اند. که خود این موضوع به «انگل» بودن ثروتمندان اشاره می‌کند. 
می‌توان اوج انگل بودن مرفه‌نشینی را در این سکانس تماشا کرد، در سکانسی که خانواده پارک از مسافرت بازگشته‌اند، و خانواده (فقیر: پدر، دختر و پسر ) به زیر میز رفته‌اند و خانم و آقای پارک بر روی مبل دراز کشیده‌اند و دیالوگ‌های جنسی که بین هم رد و بدل می‌‌کنند و به لباس زیر( دختر فقیر خانوداه کیم) اشاره می‌کنند، اوج انگل بودن این خانواده است. این سکانس نشان می‌دهد که هنوز نگاه بردگی و برده‌وار بودن در اینکه چگونه فقرا پله‌ای برای مرفهین می‌شوند که حتی از طریق مسائل جنسی که به مقاصد خود برسند. وقتی وسایل تولید انحصاری در دست عده‌ اقلیتی می‌افتد، به زور و با همان قدرت انحصار گری، اراده خود را بر اکثریت می‌قبولانند. 
تقابل دو خانواده مرفه و فرودست که هر کدام به نوبه خود انگل شمرده می‌شوند نشان‌دهنده پدیده جهانی فاصله طبقاتی که البته باید گفت این فاصله تبدیل به شکاف شده است. 
در این میان نشانه‌شناسی در این فیلم وجود دارد که به نظر می‌رسد قابل تامل است؛ وقتی آقای پارک از پله‌ها بالا می‌آید چراغ‌ها را مرد فقیری که در زیر زمین خانه او پنهان شده است، روشن می‌کند، فرادستان شکوه و زیبایی زندگی و خانه خود را مدیون فرودستان هستند ولی این نکته‌ای هست که اغلب مرفهین از آن غافل شده‌اند. یا در خانواده کیم، پدرخانواده نماد مقاومت یک طبقه بزرگ جامعه جهانی است که دست به عصیان‌گری و طغیان می‌زند و در آنجایی که محله آنها را گندزدایی می کنند تا سوسک‌ها کشته بشوند، مرد در دیالوگ خود می‌گوید: پنجره‌ها را نبندیم تا سوسک‌ها درخانه کشته بشوند در صورتی که اعضای دیگر خانواده دچار سرفه‌های تند می‌شوند ولی مرد هرگز سرفه‌ای نمی‌کند. رفاه هر طبقه منوط می‌شود به توانایی‌اش در برتری یافتن بر حریف در جنگی پیوسته، جنگی که شکل و شمایل تمام نهادهای آن جامعه را رقم می‌زند. در جریان مبارزه، مهارت‌های تکنولوژیکی رصد می‌شود، فرهنگ جامعه طبقاتی پیچیده‌تر و محصولات غنی‌تر می‌شوند، و نیازهایی که پیشرفت مادی این جامعه را به وجود می‌آورد متنوع‌تر و تصنعی‌تر یا کاذب‌تر می شوند؛ یعنی« غیر طبیعی»تر. از این رو می گوییم غیر طبیعی که هر دو طبقه متخاصم « بیگانه» شده‌اند.»2

1_هی کالین، (1390)درآمدی انتقادی بر تحلیل سیاسی، ترجمه ی احمد گل محمدی. تهران: نشر نی

2_برلین آیزایا، ( 1386(، کارل مارکس : زندگی و محیط)، ترجمه ی عزت الله فولادوند. تهران :نشر ماهی.


محسن نوزعیم




نوع مطلب : فیلم، 
برچسب ها : فیلم، پاراسایت، خوانش، سیاسی، نقد، اسکار، نوزعیم،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 فروردین 1399 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

 آی ادمها که بر ساحل نشسته/شاد و خندانید/یک نفر دارد در آب میسپارد جان»/نیمایوشیج

فیلم سینمای   « خانه پدری» ساخته کیانوش عیاری بعد از چند ده سال  توقیف به صورت محدود در سینماهای تهران اکران شد و بعد از چند روز اکران این بار برای همیشه توقیف شد.  « خانه پدری» فیلمی در سبک رئالیستی که روایت چند دهه از زندگی محتشم، دوران کودکی و نوجوانی، جوانی، میان سالی و پیری با بازی مهدی هاشمی در خانه ای که بوی گورستان را گرفته است؛ « خانه پدری». ما در این مطلب سعی داریم با رویکرد روایت شناسانه در این فیلم به کندوکاو بپردازیم.  « روایت شناسان معتقدند که هر جا که کسی(راوی ای) رویدادی یا مجموعه از رویدادهای مرتبط را بازگو می کند، در واقع با روایت مواجه هستیم»۱.« در این فیلم قصه یک خانواده را با بازی مهدی هاشمی، مهران رجبی، شهاب حسینی، ، ناصر هاشمی، مینا ساداتی، نازنین فراهانی و…» نقش آفرینی کرده اند. تم اصلی این فیلم مساله «ناموس، تعصب و غیرت» که همه این موارد را با دوربین خود به چالش می کشاند و به تاثیر فرهنگ های رایج اشتباه و باور های غلط در جامعه که چگونه می تواند اس اساس یک جامعه یعنی خانواده را مورد تغییرات ناخوشی بکند و حتی منجربه مرگ یکی از اعضای خانواده می شود.


این فیلم تنها یک مولف دارد و آن سازنده فیلم است. این کارگردان هست که به فرم تصویری و قالب نهایی فیلم جان بخشیده. این فیلم از یک ساختار نظامند تنها در یک لوکشین [خانه] که خود این لوکشین می توان به سه لوکشین مجزا و مستقل تقسیم کرد یعنی [اتاق، حیاط و زیرزمین].


در آغاز فیلم با یک درب چوبی سنتی روبه رو هستیم. دربی که در هنگام تیتراژ آغازین فیلم مشخص نیست از داخل خانه فیلمبرداری می شود یا از بیرون خانه به نمایش گذاشته شده است. خود این تصاویر اولیه این فیلم را سهل ممتنع می کند. سهل بودن این فیلم به خاطر روایت ساده آن که از هیچ پیچیدگی ظاهری در تم و پیرنگ فیلم خبری نیست و ممتنع از این زاویه که ما با یک جامعه مرد سالاری و پاتریمونیال عمیق و لایه های پیچیده که پیشینه تاریخی دارد روبه رو هستیم.


جهان مردان[ ما] تا اوایل قرن بیستم حقوق زنان را نادیده گرفته و باعث تبعیضات شده است و این موضوع هنوز در جامعه خودمان رایج هست.


(( « دوربین عکاسی در اوایل قرن نوزدهم اختراع شد» (نظریه و نقد ادبی۲) و وقتی دوربین فیلمبرداری اختراع شد (شکل تکامل یافته دوربین عکاسی) در واقع گونه ای از روایتگری است و این حس را در بیننده تقویت می کند که آنچه او می بیند صحت و وثوق و سندیت اعتبار دارد و در یک کلام مطابق واقع و قابل اعتماد است»۳


 


در این فیلم که تنها یک مولف دارد و آن کارگردان است،و راوی فیلم را می توان از نوع راوی « برون رویداد» و در سطح « برون داستان» که از زاویه سوم شخص « دانای کل» به حساب آورد. در اینجا ما با « مولف تحلیل گر یا دانای کل داستان را با نفوذ به ضمیر شخصیت ها، افکار و احساسات شان را معلوم می کند» ص۱۸۵. راوی از بیرون رویداد، یک رویداد تلخ جامعه ما که دچار شده است برای ما روایت می کند، و البته هر چقدر به سوی جلو حرکت می کنیم روای از نوع برون رویداد تبدیل « درون رویداد» می شود و در اصل مولف با دیالوگ های [ احساسات و اندیشه] که از سوی شخصیت زنان جاری است، از جهان زنان در مقام دفاع به پا خواسته است ولی همچنان از نوع دانای کل است. وقتی هیچ یک از شخصیت های داستان به عنوان روای نیستند و داستان « بر حسب چهار چوب ادراکی هیچ شخصیتی معینی روایت نشود، آن داستان را کانونی نشده یا دارای کانونی صفر درجه می نامیم.»۴


در این فیلم به خوبی با تقابل دو جزئی [ مردانگی و زنانگی] روبه رو هستیم و مخاطب در حین فیلم نسبت به این موضوع وقوف کامل را دارد. و می توان از تقابل های دو جزئی دیگر که در لایه های پیچیده فیلم به صورت نامحسوس لمس می شود عبارتند از :[ ظلم و مظلوم]، [ حیثیت(خوش نامی) و بد نامی] را اشاره کرد. برای رسیدن کل متن و منحصر به فرد آن یعنی «پارول»، باید اول « لانگ» آن ها را تبین بکنیم. در این فیلم دوربین فیلمبرداری، که در اکثر سکانس های خود با نمای بسته و نزدیک روبه رو هستیم. دقیقا اوج خشونت مردان نسبت به زنان که این خشونت ها عبارتند از : [فیزیکی و لفظی].


در این نماها که ما در فیلم می بینیم نور پردازی، حرکت دوربین، زاویه دوربین، اندازه تصویر یا به صورت کلی « دکوپاژ»، که لانگ در متن ( فیلم) منسجم و منظم چیده شده اند، باز هر کدام ‌شخصیت مردانگی فیلم را برجسته تر می کنند. این لانگ ها را کنار هم مثل یک پازل می چینیم تا به پارول می رسیم و این پارول چیزی نیست جز همان گفتمان پاتریمونالیسم یا نظام مرد سالاری.


بحث زمان از منظر روایت شناسانه یک اصل مهم است. در سبک واقع گرایی یا همان رئالیستی با ترتیب زمان روبه رو هستیم. در این فیلم که از اواخر دوره قاجار با توجه به طراحی لباس ها شروع می شود زمان فیلم آغاز می شود و به زمان کنونی ما می رسد. دقیقا در تمامی زمان ها یک چیز مشترک هست و آن تفکرات شخصیت مردان داستان نسبت به مفهوم حیثیت، خانواده و آبرو است. اگرچه زمان در حال گذر از سنت به مدرنیته است ولی حتی در دقایق آخر که شخصیت شهاب حسینی در مقابل نامزد خود قرار می گیرد دوباره همان طرز تفکر خانواده از زبانش می شنویم.


این موضوع نشان می دهد که هنوز جامعه با سنت های پیشینه خود گریبانگیر هستش و مخصوصا این نوع تفکر در بین مردان جامعه رایج است.


رولان بارت در مبحث روایت شناسی معتقد است که با پنج رمزگان می توان شروع به تحلیل پیچیدگی های یک اثر و متن کرد که این پنج رمز عبارتند از : [ رمز تأویلی، رمزکنشی، رمزفرهنگی، رمز معنابنی و رمز نمادین] در این بررسی با رمز تأویلی که هدفش ابهام و راز آلود بودن را مد نظر خود دارد، اولین سوالی که در ذهن مخاطب تداعی می کند، چرا باید دختر شخصیت فیلم ( لکاته) در فیلم هراسان باشد و از چه چیزی در گریز هستش ؟ و در این رمز به مخاطب خود سرنخ های در سکانس های بعدی فیلم می دهد. در رمز کنشی این « انتظار بوجود می‌ آورد که آن کنش به سرانجام برسد» در لحظه ای که بین شخصیت پدر و پسر در سمت داستان و دختر در سمت دیگر داستان کشمکش هست، هنگامی که پدر به پسر خود می گوید با سنگ بزرگی بر سر دختر کوبیده می شود، این تنش به اتمام می رسد و اینجا رمز کنشی معنا پیدا می کند. در رمز معنابُنی که به « درونمایه ی» روایت ارتباط دارد، هدفش به فکر فرو بردن مخاطب خود هستش که باید عمیقا در مورد آن معنای مورد نظر بیاندیشد. چرا باید دختر در این فیلم کشته بشود و آن هم بدست اعضای خانواده خود؟! معانی ضمنی و پنهان فیلم کم کم شروع به آشکار شدن می کنند. در رمز نمادین با « کل متن» سر و کار داریم. همانطور که در پارگراف پیشین به تقابل ها ی دو جزئی اشاره شد، رمز نمادین هدفش برساختن تقابل ها است. در رمز نمادین که هدف دیگرش «تکرار درون‌مایه» است، ما در فیلم با تکرار تفکر و گفتمان مرد سالاری نسبت به شخصیت زنان فیلم آگاه می شویم. در سکانسی که پدر محتشم از زیر زمین از زوایه دوربین با نمای بلند و دور، حیاط خانه را می بینیم و به ذهن پدر کودکی دخترش که در حال بازی کردن هست تداعی شده، و این نمای دور خود گویا فاصله تفکر مردان با زنان را نشان بدهد. اول در اینجا برای مخاطب خود همذادپنداری و سپس همزات پنداری خلق می شود. دقیقا همین اتفاق در آخرین سکانس فیلم که شهاب حسینی در زیر زمین به حیاط نگاه می کند و این یک فلش بکی هست به گذشته و یادآوری برای مخاطب خود رمز نمادین دوباره معنا پیدا می کند. و در آخر رمز فرهنگی « عرف های را نشان می دهند جامعه چه توقعاتی دارد یا چه کاری را درست و چه کاری نادرست می داند»۵. در این فیلم عرف های نادرست، جاهلانه و اشتباه جامعه را به چالش می کشاند. مردانی که برای حفظ آبروی خانواده و خودشان تنها به تفکر خود اعتقاد دارند که خود این نوع فکر در جهان امروز مردود هستش و دیگر یک ارزش به حساب نمی‌آید.


۱_پاینده، حسین، نظریه ونقد ادبی:درسنامه ای میان رشته ای، سمت، تهران، چاپ۱۳۹۷


۲_همان،۲۷۶


۳_همان،۲۸۶


۴_همان،۱۸۶


۵همان،۲۲۶

این مطلب قبلا در سایت انسان شناسی و فرهنگ به اشتراک گذاشته شده است

محسن نوزعیم 





نوع مطلب : فیلم، نقدادبی، 
برچسب ها : نقد، فیلم، خانه، پدری، روایت، شناسی، نوزعیم محسن،
لینک های مرتبط :


جمعه 27 دی 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

خوانشی زیباشناسانه بر فیلم « کپی برابر اصل» 


چندین سال هست که از نمایش فیلم برجسته «کپی برابر اصل» میگذرد. هدف من از انتخاب این فیلم نه تنها حضور آن  در «فستیوال های» متفاوت طی دوران خودش بود که نگاه منتقدان را به سوی خود جذب کرد، بلکه  جذابیت های خاص خود فیلم بود که یکی از این جذابیت ها زیبایی و امر زیبایی هست که در جریان فیلم نمایان است.
فیلم کپی برابر اصل ساخته عباس کیارستمی با ریتمی کند، از دو روایت پیوسته و در عین حال گسسته ازهم ساخته شده است. 
روایت اول از یک زن و مرد با بازی ژولیت بینوش و ویلیام شیمل. ژولیت که نام او تا آخر فیلم مشخص نیست در نقش یک زن عتیقه فروش را بازی می کند که با پسرش زندگی می کند و ویلیام شیمل در نقش جیمز میلر نویسنده است که کتاب وی یکی از جوایز معتبر ادبی را برده است. ژولیت از کتاب وی چندین جلد را تهیه کرده است تا به اطرافیان خود هم هدیه بدهد، و در روز رونمایی وی در جلسه ای حضور پیدا می کند تا بتواند با جیمز یک قرار ملاقات را بگذارد و شماره تلفن خود را به سخنران جلسه می دهد تا جیمز با او تماس بگیرد. در سکانسی که جیمز در حال صحبت کردن است، ما پسر ژولیت را می بینیم که با ایما و اشاره به مادرش (ژولیت) می فهماند که او گرسنه است، ما در این سکانس هیچ تصویری از جیمز را نداریم تا عکس العمل وی را متوجه بشویم. یک نکته جالب این سکانس در همین عدم هماهنگی تصویر با صداست. ما تنها صدا می شنویم. به نقل از ژاک دریدا اندیشمند پسامدرن ، « در دوره های پیشین نوشتار بر گفتار ارجح بود و در حالی که در قرن بیستم ما متوجه شدیم که با توجه به هزاران جلسات ادبی، هنری متفاوت که در حال برگزاری است، این گفتار است که بر نوشتار ارجح است. کیارستمی در این فیلم می خواهد نشان دهد که این ارجحیت ها « نسبی» است و تصویر هم می تواند هیچ تاثیری در مخاطب خود نگذارد و یا صدا و تصویر هر دو می توانند یک اندازه تاثیرگذار باشند. ژولیت با پسر خود از جلسه خارج می شوند و ما در خیابان آن ها را می بینیم که مادر از پسر خود جلوتر حرکت می کند ویک فاصله ی بین این دو وجود دارد، شاید این فاصله ی که دوربین نشان می دهد، نشان دهنده روز مرگی ها و دور شدن از یکدیگر باشد، که ما انسان ها دچار آن شده ایم. خود نسبی گرایی نیز یک ملاکی هست برای نمایان کردن حکم زیبایی تفاوت بودن را نشان می دهد. نشان دهنده زیبای هست. به راستی تعریف زیبای چیست؟ آیا اصلا معیاری هست تا ما هنر نمایشی را، هنر تصویری، هنرتجسمی، هنر سنتی، گرافیگ و سینما را از زشتی و زیبای تمایز قائل بشویم؟ آیا طبیعت با کارکرد ابژگی، به ذات خود زیباست، یا این ذهنیتی هست که ما نسبت به او می‌دهیم و طبیعت را زیبا می پنداریم؟
در سکانسی که جیمز به عتیقه فروشی برای قرار ملاقات با زن می رود، زن وقتی جیمز را می بیند از حرکات بدن و چهره او می شود این را فهمید که دست و پای خود را گم کرده است، و البته از این دیدار خرسند و رضایت دارد. عتیقات جات که می توانند نشان دهند تمدن بشری است و ذهنیت هنری گذشته را نشان می دهند، از زیبای ها هنر دوران تاریخی و حتی تمدن اولیه بشر سخن به میان می راند. 
زن و میلر برای اینکه با هم گپ و گفت گوی بکنند با ماشین زن به سمت شهر گردشگری حرکت می کنند و در فضای داخل ماشین شروع به بحث فلسفی و زیباشناسی درباره هنر می کنند. به نقل از تولستوی، « تولستوی معتقد بود که هزینه های تولید و مصرف هنر تنها زمانی موجه است که هنر محملی برای انتقال احساسات اجتماعی پر ارزش غیر از لذت صرف و در نتیجه وسیله ای برای ارتباط با میان مردم باشد. در حقیقت تولستوی این ادعای تجویزی یا هنجارگذار درباره هنر به تعریفی برای هنر بدل می کند کار هنر عبارت از این است : احساسی را که آدمی زمانی تجربه کرده است دوباره خویش بیدار سازد و سپس به میانجی حرکات، خطوط رنگ ها، صدا ها و تصویر های زبانی آن احساس را منتقل می سازد، به نحوی که دیگران همان احساس را تجربه کنند. هنر قسمتی فعالیت بشری است که عبارت است از انتقال آگاهانا عواطفی که انسان تجربه کرده است از سرایت این عواطفی که انسان تجربه کرده است به دیگران از طریق علایم بیرونی معین، و همچنین تا جایی که به دیگران مربوط می شود» (رک، زیباشناسی در قرن بیستم). مرد معتقد است که کپی یک اثر می تواند از اصل او هم زیباتر باشد و حتی بهتر. در صورتی که زن به چنین چیزی اعتقاد ندارد. نظرات زن در اینجا با تعریفی که تولستوی درباره هنر ارائه کرده است، یعنی عواطفی که هنرمند تجربه کرده و آن را به مخاطبان اثر خود انتقال می دهند و همین باعث زیباشناسی یک اثر می شود.
از دیدگاه جیمز تابلوی نقاشی مونالیزا یک کپی است که داوینچی از روی چهره یک زن طراحی کرده است. و این کپی که داوینچی بر روی تابلو نقاشی می تواند از اصل آن زیبا تر باشد. «مفهوم « امر زیبا»(The aestheic(هم مبهم است و هم مورد بحث و جدال»(رک، مسائل کلی زیباشناسی ج2، ص20). « زیبای غالبا به منزله یک ویژگی در میان ویژگی های متعدد زیباشناختی به شمار آورده می شود، اگرچه یک ویژگی با نقشی خاص.»( رک، مسائل کلی زیبایی شناسی، ج3، ص149) سوالاتی که در اینجا مطرح می شود برای نشان دادن جایگاه زیبایی در امر زیبا شناختی است. « کدام ویژگی های زیبا شناختی اند؟ زیبایی و زشتی نمونه هایی از ویژگی های زیباشناختی شمرده شده اند، و در این زمینه هیچ اختلاف نظر و مناقشه ای در کار نیست. این ها نمونه اعلا (paradigms) به شمار می روند. اما در مورد ظرافت، بی قوارگی، و آراستگی چه باید گفت؟ درباره اندوهگینی یا شور و نشاط موسیقی چه باید گفت؟ درباره ویژگی های تاریخی هنر، از قبیل کوبیست بودن یک تابلوی نقاشی، چه باید گفت؟ آیا اصل و قاعده ای در کار است که ما را مجاز می دارد تا برخی از این ها در دسته ویژگی های زیباشناختی بگنجانیم و برخی دیگر را جزو و یژگی های غیر زیباشناختی (non-aesthetic) طبقه بندی بکنیم؟» ( رک، مسائل کلی زیبایی شناسی ج3، « سایه های ساختمان‌های بلند بر روی شیشه ماشین می افتاد و این می تواند نشان دهنده خاکستری بودن ما آدم ها باشد چون هنگامی که مرد از صداقت صحبت می کند، در سمتی که نشسته ذره ای سایه نمی افتاد، و روشن بود. روشن بودن و روشنای با تفکری که در عرف و اخلاق رایج هست به خودی خود حکم زیبای را در خود نهفته هست. 
لحظه ای در باره زیبایی طبیعت صحبت می کنند، هر از قاب دوربین خارج می شوند، و کیارستمی با دوربین خود طبیعت بکری را به ما نشان می دهد، و با این حرکت می خواهد زیبایی و لذت تماشای طبیعت را برای تماشاگرش دو چندان بکند. در سکانسی که در گالری مجسمه از مجسمه های متفاوت دیدن می کنند، جیمز با عقایدی که در ذهن خود پرورش داده است، نمی تواند در گالری باقی بماند و این دلیل اعتقاد راسخ بر باور و عقیده این نویسنده است. در این فیلم هیچ حشویات زائدی را نمی بینم که بی جهت در فیلم به کار گرفته باشد. تمامی میزانسن فیلم به درستی بر اساس نه تنها فیلم نامه، حرکت دوربین، طراحی صحنه، زوایه فیلمبرداری به کار گرفته می شود و این یک امتیاز بزرگ و برجسته فیلم است.
در روایت دوم وقتی که زن و جیمز به کافه ای می روند، زن با فروشنده شروع به گفتگو می کند و جیمز را به دروغ به عنوان همسر خود معرفی می کند. و وقتی جیمز از این ماجرا آگاه می کند، جیمز به عنوان شوهر وی برای زن نقش بازی می کند. در سکانسی که زن و جیمز از آن مجسمه بزرگ شهر که یک زن و شوهر در آغوش هم هستند، دیدار می کند، اختلاف عقیده دوباره رخ می دهد. این اختلاف عقیده که زن می گوید زن مجسمه به شانه مرد تیکه داده و این یعنی زندگی واقعی یک زوج ولی جیمز با او موافق نیست. این اختلاف سلیقه وعقیده دقیقا نماینگر اندیشه خود کارگردان را می رساند که کیارستمی یک شخصیت هست که نه بین سنت و مدرنیته، بلکه بین سنت و پست مدرن بودن قرار گرفته. این نسبی گرایی از فاکتورهای اصلی در ذیل پست مدرنیست است. خود نسبی گرایی دراینجا شمایلی از زیبای را به تماشاگر ارائه می دهد که ما برای اینکه بتوانیم کنار هم زندگی بکنیم باید بیاموزیم تفاوت سلیقه ها و علایق مون رو بپذیریم. 
در سکانسی که زن از کلیسا خارج می شود و لباس زیر خود را از تنش خارج می کند، می تواند نشان بدهد که بحث جنسیت را به چالش می کشاند و تبیعض زن و مرد را از میان بر می دارد. شاید کارگردان فیلم معتقد بوده که فقط تبعیض جنسیت به «نرینگی و مادگی اشاره دارد» ، و دوباره نظریه عدم قطعیت که پسامدرن ها با دوربین خود نشان می دهد. 
و «البته خارج کردن لباس زیر زنانه ، می تواند این مفهوم را برساند که زن از زنانگی خود خسته شده است» !
در سکانسی که زن و جیمز به اتاقی که اولین روز عروسی شان بوده، سری می زنند زن بر روی تخت دراز می کشد و علت دور افتادن از هم را به گفتگو می پردازند و این تخت نشان و نماد خصوصی ترین حریم و امن ترین محل آرامش است. 
زیبایی که در فیلم نهفته با شخصیت جیمز شروع می شود و با مرد به اتمام می رسد. این زیبای را می توان در نمای بسته دوربین در هر دو نمای فیلم درک کرد، که چگونه شخصیت مرد در هر نما به خود مسلط هست. چه در مقابل جماعتی که نشسته اند و منتظر سخنرانی وی هستند و چه در نمای آخر که جیملز جلوی آینه ایستاده است. 
ولی خود این شروع و پایان شاید نشان دهنده این باشد که قدرت در جهان به صورت نامساوی تقسیم شده است، بین زنان و مردان!
بازی هر دو بازیگر بسیار زیباست و هیچ حرکت اضافه ی را ما از این دو کارکتر نمی بینم و این نشان دهنده پختگی کار کارگردان است. زیبای در چهره ی پر استرس و اضطراب از تنهایی زن، و خونسرد مرد را می توان از دریچه دروبین با نماهای باز در سیر جریان فیلم تماشا کرد. «اظطراب تنهایی» می تواند نشانه ای از زیباشناسی اگزیستانسیال باشد.
یکی از معیارهای ارزش گذاری که می توان در این فیلم به عنوان امر زیباشناختی برجسته کرد، خلق میزانسن های هست که کارگردان نه تنها با چهره آرایی ها بازیگران، طراحی لباس و صحنه هست، بلکه با حرکت دوربین و زاویه فیلمبرداری، این برجستگی را حس کرد. 
سوالات مهم درباره هنر و زیبای در فیلم را مطرح می شود. اینکه آیا واقعا یک کپی می تواند از اصلش زیبا تر باشد؟ یا اینکه کپی با اصل خود یکی است و هیچ فرقی ندارد؟ بحث جنسیت مطرح می شود که چرا این بحث ها و جدال ها به پایان نمی رسد؟! سوال بعدی درباره خستگی مفرط مطرح می شود که ما که در مخمصه و تهاجمی از نشانه ها و نمادها وجهان پسامدرن قرار گرفته ایم چگونه باید با این وضعیت خودمان را هماهنگ بکنیم؟ آیا وضعیت پست مدرن با اِلمان های خود زیبایی و امر زیباشناختی دچار چالش کرده است؟اگر باعث چالش شده، این دگرگونی تا چه حدی اتفاق افتاده است؟ 
و آخرین مساله و نتیجه ای که می شود گرفت با توجه به سوال پیشینی که در پارگراف های قبلی اشاره شد، این فیلم می خواهد نشان دهد که ما هیچ معیار، قاعده و اصل خاصی برای زیبای نمی توانیم برشماری و شاید معیارهای آن بی شمار است!



این مطلب قبلا در سایت انسان شناسی و فرهنگ به اشتراک گذاشته شده است 

محسن نوزعیم 





نوع مطلب : فیلم، 
برچسب ها : کپی، برابراصل، عباس، کیارستمی، زیباشناسی، نقد، فیلم،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 شهریور 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
شخصیت بیرونی، شخصیت درونی :
خوانشی نقادانه  بر فیلم پرسونا اثر اینگمار برگمان. 

 اگر از من بپرسند بهترین فیلم اینگمار برگمان کدام فیلم هست و چه انتخاب سختی ست از میان این اقیانوس سینمای برگمان، من فیلم پرسونا را انتخاب می کنیم . پرسونا یک فیلم با تم و موضوع روانشناختی_فلسفی که دست به تحلیل و کالبد شکافی هنر پیشه ها می زند. از این رو فلسفی است که با ماهیت و هستی هنر نمایشی سرکار دارد.  « پرسونا در فرهنگ یونان همان نقابی است که بازیگران باستانی یونان هنگام اجرای نمایشنامه به صورت می‌زدند. در روانشناسی یونگ پرسونا یعنی شخصیت بیرونی. یعنی تصویری که فرد به جهان بیرون عرضه می‌کند. پرسونای ما با توجه به نقش‌هایمان تغییر می‌کند.» فیلم پرسونا محصول 1965 با بازی دو  بازیگر زن محبوب برگمان یعنی ببی اندرسون و لیو الما. ببی اندرسون در نقش خواهر الما و لیو الما در نقش الیزابت. پیرنگ داستان از این قرار است که الیزابت هنر پیشه سرشناس بعد از مدت ها نقش بازی کردن در صحنه تئاتر و سینما به سکوت رو می آورد. علت سکوت وی همانطور که دکتر به او می گوید، خارج شدن از تمامی نقش های خود و برداشتن نقاب از صورت خود است. البته خواهر الما که به عنوان پرستار وی همراه الیزابت می شود معتقد است که سکوت وی نه لزوما به خاطر نقش هاست بلکه به خاطر  تضاد شخصیت درونیش است.
 « ما در این فیلم، در مقدمه ای توهم زا که در چند دقیقه تاریخ قرن‌ و تاریخ سینما را خلاصه می کند، باز نوجوانی تنها را می بینیم که همان بازیگر کودک در فیلم سکوت نقشش را بازی می کند، سپس نوسان خویش مرجعی حول دو زنی که که فوق العاده به هم شبیه اند و در خانه ی بزرگی دورافتاده در ساحل دریا با هم زندگی می کنند. از یک سو الیزابت فوگلر (لیواولمان) از سوی دیگر پرستارش آلما (بی بی اندرسون) که با صحبت کردن می کوشد دیالوگی برقرار ساز و پیش از پیش اسرار شخصیش برای او بازگو می کند. این کار تحت تاثیر تراژدی تاریخ (تصاویر گتوها در ورشو و تصاویر ویتنام) و تفاوت اجتماعی، تبدیل می شود به شاهکار برگمان درباره طبیعت برگشت پذیر ظاهر ها، نفوذ پذیری چهره ها و محروم سازی مطلق. تصویر اصلی فیلم از نظر فرم و روایی ادغام است در هم بودن فکر و خیال، پاک کردن سرنوشت خود، اشباع سفیدی، وارونه سازی، نوارصدا، سوراخ و نابود کردن فیلم، دقیق شدن در روح ها، تبدیل جسم ها و تولد خیالاتی موحش: بی آنکه چیزی درباره تجلی ذورنی فیلم بگوییم، فیلمساز در این جا یکی از قوی ترین تداعی های شر را تجربه می کند همانطور که در قرن بیستم از طریق اجرای نابودی کامل دیگرب تجربه شده بود.» ( سینماگران بزرگ، اینگمار برگمان). ص56
شروع فیلم را می بینیم که طراحی صحنه و دکوپاژ سفید است، و این سفیدی با کودکی در آغاز فیلم به نمایش گذاشته می شود می تواند  زیبا شناختی این سکانس را دو چندان بکند. چون سفیدی و معصومیت کودک با هم به زیبای تلفیق شده اند. 
دوباره در این فیلم با نماهای بسته فراوان که حکم امضای سینمای برگمان را دارد، روبه رو هستیم. نماهای بسته از چهره یخ زده الیزابت، از تن نازی و معصومیت خواهر الما، یا از لبخند های اسرار آمیز الیزابت و خشم و نفرت خواهر الما.
انتخاب طراحی لباس ها با حالات انسانی بازیگران در این فیلم به خوبی، نمایان است. در سکانسی که خواهر الما از اتفاق ناخرسندی که در کنار دریا برای او افتاده است، ما می بینیم که لباسی که وی بر تن دارد، مشکی می باشد. و همه می دانیم که لباس مشکی با حالات غم و غصه و شکست و سرخوردگی ها در پیوند هستند. یا در کنار پنجره که دو شخصیت روبه روی هم هستند، هر دو لباس های سفید را بر تن کرده اند و خواهر الما از دوران عاشقی خود سخن به میان میاورد.
در سکانسی که خواهر الما به علت مصرف زیاد الکل از خود بیخود می شود و الیزابت وارد اتاق وی می شود و آن ها با هم یک رابطه جنسی برقرار می کند، ما آن دو را در آینه می بینیم و از آنجایی که آینه نماد این است که باطن و شخصیت درونی ما را نمایان می کند، شاید برگمان با نور پردازی سفید، می خواهد ذات هر دو شخصیت را با نشان دادن آینه نمایان بکند.
وقتی خواهر آلما می فهمد که بازیچه شده است و برای الیزابت حکم یک عروسک را دارد، ما با آن سوی شخصیت خواهر الما روبه رو می شویم یعنی دیگر از وی تن نازی، محبت، مهر و کمک نمی بینم تا در سکانسی که خواهر احضار ندامت می کند، ولی دوباره خواهر بی رحم، نامهربان می شود.  این تاریکی و نور که در شخصیت بیرونی و درونی همه ما انسان ها جاری است، برگمان به خوبی و زیبایی نشان می دهد و نشات آن را ما می دانیم که خواندن نامه بودش.
برگمان در این فیلم سخن راندن  را از الیزابت می گیرد به عنوان هنر پیشه می گیرد و آن را به  تماشگر یعنی آلما می دهد. 
پی نوشت :
درباره این فیلم بسیار نوشته شده است چون از سکانس آغازین که  که جز تاریخ سینماست « با هجوم پلان های نامتناجنس که نمایششان مقاومت شبکیه ی چشم را به چالش می کشد. از آن جایی که این سکانس از طریق و برای رسانه اندیشیده شده، عناصرش تنها به واسطه ی تکنولوژی می تواند ساختارشکنی شود که هدف زیباشناختی را تحریف می کند، هدفی که متکی است بر شوک بصری و بهت زدگی روانی در پی آشکار شدن آن.» ص58

محسن نوزعیم




نوع مطلب : نقدادبی، 
برچسب ها : نقد، فیلم، اینگماربرگمان، پرسونا، روانکاوی، سینما، زیباشناسی،
لینک های مرتبط :


جمعه 17 خرداد 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

بازی زندگی: خوانش نشانه شناسی بر فیلم  بازمانده روز
بازمانده روز یک فیلم ملودرام و البته با درون مایه سیاسی  و پسا جنگ که اقتباسی است از رمان بازمانده روز اثری کازئوایشی گورو. با بازی آنتونی هاپکینز و اِما تامسون. روایت فیلم به صورت خطی می باشد که در دو زمان گذشته و حال ترکیب شده است. استیونز به دیدار خانم کنتون می رود تا او را به عمارت دارلینگتون بیاورد تا به عنوان سر خدمت مشغول به کار بشود. راوی داستان استیونز  دو داستان را روایت می کند، یکی درباره عشقی نافرجام و یک طرفه و دیگری ماجرای خانه دارلینگتون که اشراف زادگان جمع شده اند تا درباره جنگ جهانی دوم و درباره کشور آلمان تصمیم گیری بکنند.
چند نکته در این فیلم را به صورت خلاصه وار اشاره می کنیم. اول اینکه در این فیلم شما از تابلو های متفاوتی از اشراف زادگان مرد و زن می بینید بر روی دیوار عمارت چسبانده شده است و هر کدام می توانند نشانه و معنای را برساند. اولین پیامی که قاب عکس ها دارند، برتری اشراف زادگانی است که در امور سیاست همیشه دخالت داشته اند و هنوز هم می توانند داشته باشند. دومین پیام قاب زنان اشراف زاده است. نقش زنان را فراتر از خانه دار بودن نشان می دهد. همانطور که نماینده آلمانی ها در جلسه و کنفراسی که تقریبا همه مرد بودند، یک زن آلمانی حضور داشت و پیام کشورش صلح بود. خود این پیام با روحیات زنانه خیلی سازگار تر است تا روحیه مردانه.
جا دارد در در همین جا در کنفرانس به نظریه  « واقع گرایی» از سوی نماینده آمریکا مطرح می شود و این پیام نشان می دهد که سیاست خارجه آمریکا بر اساس همین نظریه است، یعنی اول امور و منافع کشورشان در راس همه امور است.
دوربین در دو سکانس استیونز را از پشت پنجره  را نشان می دهد، که یکبار به خانم کنتون در حالی که سوار بر دوچرخه بود خیره شده بود و هم در سکانس آخر فیلم که کبوتر به پرواز درآمد. کبوتر و خانم کنتون نماد پاکی و عشقی نافرجام  بودن که استیونز همیشه در ذهنش خواهند ماند. استیونز مردی اقتدار گرا ست که بشدت انسانی درون‌ گراست و این درون گراییش موجب می شود که در تنهایی خود به سر ببرد. در این سکانس پنجره های که مانند حصار هستند و این حصار باعث جدایی بین او و عشق می شود.
چهره استیونز فوق‌العاده مغرورانه است و فقط در چند سکانس است که این غرور شکسته می شود.
در سکانسی که خبر مرگ پدر استیونز را را خانم کنتون به او می دهد دقت کنید نور پردازی سیاهی در آن نماست و این تاریکی و سیاهی بی ارتباط با نشانه مرگ نیست. یا در سکانسی که استیونز از راه رو به سمت اتاق پدرش حرکت می کند در همان جا هم نور پردازی سیاهی را می بینیم.
در چند سکانس ما ساعت ها را می بینیم و این نشان می دهد که چقدر زمان برای انگلیسی ها ارزشمندست.
در عمارت بزرگ ما با کتاب خانه بزرگی روبه رو بودیم، و این کتاب خانه ها نشان دهنده این بود که افرادی که دست های پشت پرده عرصه سیاست هستند چه انسان های اهل مطالعه هستند و این کتاب  و مطالعه کردن است که می تواند تمامی مناقشات جهان را حل بکند. همانطور که بعضی از نظریات سیاسی و فلسفی خود آغاز گر جنگ بوده اند.
لوکشین این فیلم بیشتر در یک عمارت می گذرد و نماهای نزدیک از استیونز و خانم کنتون از احساسات آن ها سخن به میان میاورد. شاید یکی از ماندگارترین سکانس های سینما در این فیلم است که استیونز از خانم کنتون خداحافظی می کند و دست های یکدیگر را از هم جدا می کنند. از مناظر بکر و طبیعت برای رساندن پیام زیبای در انگلستان با دوربین خود نشان می دهند که خود این مناظر و طبیعت نشان دهنده روحیات انگلیسی ها می تواند باشد. 
موسیقی متن بشدت تاثیر گذار و احساس برانگیز است. این فیلم نامزد هشت جایزه اسکار می شود.
ایستادن اشراف زاده ها در مقابل هم، که چگونه دست خود را پشت سرشون می گذاشتن و این خودش مربوط به مفهوم اقتدارگرایی در عرصه سیاست بودش. یا در مورد اون مجسمه ژاپنی که از انبار به داخل خونه جابجا میشه، در جنگ جهانی دوم هیچ کشوری به اندازه ژاپن آسیب ندیدش و اون فاجعه هسته ای که به بار اومد. جابجایی اون مجسمه می ت نه چند معنا رو برسونه : اول اینکه ژاپنی ها هم باید در اون کنفرانس یا جلسه حضور داشتند از دیدگاه نویسنده که حضوری نداشتن، دوم اینکه مجسمه ژاپنی توی خونه گذاشته شدش، این معنا می تونه برسونه که ژاپنی ها دوباره به عرصه حیات و سیاست برگشتن. ژاپنی ها به عرصه سیاست و جهان برگشتن اون هم با لبخند، لبخندی که روی لبان مجسمه نقش بسته بود و ما می بینیم که دنیا رو چگونه با همین لبخند دارن تسخیر می کنن. سوم اینکه  آسیای شرقی، همونطور که می دونیم از یک فرهنگ و تمدن تقریبا طولانی برخوردار هستند، این مجسمه نماد فرهنگ و تمدن شرقی هاست با توجه به شکل و شمایلی که داره. شرقی ها در حال پیشرفت و تسخیر جهان هستن، در همین حال فرهنگ خودشون حفظ کردن.
امیدوارم که براتون مفید باشه

محسن نوزعیم 




نوع مطلب : فیلم، 
برچسب ها : بازمانده، روز، نشانه شناسی، فیلم، کازئوایشی، گورو، نقد،
لینک های مرتبط :


جمعه 13 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
  خواهر ارجمندم بانو آرامش شاعر غزلهای ناب هستند و در اکثر اشعارشون یک امیدی را به خواننده خود می دهند و نگاه زیبای و بهاری می توان در غزلهایشان دریافت کرد و آن را لمس نمود و البته در بعضی اشعارشون تلنگری بر ذهنن خواننده می زند و بار معنای و مضمون اجتماعی و انتقادی به خود میگیرد.
بعضیها از دردمی گویند و بعضیها از درمان ..! بانو در اشعارش اکثریت شاید بتوان گفت از درمانها می گوید با بیان و کلام دلنشین و پربارشان ...
ولی ما می خواهیم اینجا با هم از ایشان یک شعر بسیار زیبا و شیوا در قالب نیمایی بخوانیم و من برداشت خودم را به صورت مختصر خواهم نوشت که شاید هم به صورت کامل نتوانم تحلیل بکنم و دچار خطا هم بشوم.

غروب بود
بادِ مست جنوب
هنوز، هم قدم برگهای نخل و کنار
به خاطر دل خورشیدخسته می رقصید
و سایه های خنک
پنجه می کشید به خاک

در امتداد افق، چند ابر سرگردان
برای بدرقه ی نور، سور می دانند
و باز هم خورشید
میان دسته های رنگین ابرها، انگار
درآستانه رفتن، نفس نفس می زد...

درخشش همه ریسه های رنگارنگ
در انعکاس تصاویر رنگی پلها
نگاه رهگذران را به خویش می آویخت
و باز هم کارون
لباس خواب جواهر نشان به تن می کرد...

جزیره های پراکنده بر قلمرو آب
به میزبانی فوج پرندگان می رفت...
و رود می دانست
غریو شادی هر دسته مرغ ماهیخوار
نوید ساده ی حس وفور نعمت بود..

نسیم، - شاعر احساس پاک باغچه ها
لطیف و نرم
قدم می زد و غزل می گفت..
و "ناز" زیر حضور صبور "شاه پسند"
نگاه خسته ی خود را به خواب می بخشید
غروب، اوج هیاهوی رنگ و رایحه بود

غریبی همه لحظه هایی تنهایی
در ازدحام تصاویر آشنا گم شده بود
و در محاصره فکر های سر درگم
به یک تنفس "محبوب شب" دلم می رفت..

دوباره ماه
از آن سوی آسمان، آرام
مسیر شعر عبور مرا رصد کرد
 و روی ذهن قلم ، باز نقره ی می پاشید..

غروب بود
و روی مناره دلم
کسی بلند، نگاهِ مرا صدا می زد...


این یک نیمایی که در سطر اول وقتی آغاز به خواندن می کنیم این را می توانیم که یک تجربه به صورت عینی برای شاعر اتفاق افتاده است و یکی از ویژگی های شعر نیما هم از ذهنیت به عینت رجوع آورده است . آغاز شعر خیلی زیبا و وصف طبیعت از نواحی جنوب کشور حاکی می باشد. اول یک تناقض زیبای وجود دارد بین "خورشید و خنک"، سپس ترکیبهای زیبای را در این سطر (اول) به نمایش گذاشته شده است که البته تاآخر این اتفاق زیبا را شاهد خواهیم بود. ارتباط انسجام و معنای را در همین سطر را می توان دریافت نمود که بین واژگان "باد، برگ، سایه، خاک". تصویر که از اتفاقات طبیعت در سطر دوم رخ  می دهد به زیبای به نمایش درآمده و تصویر سازی زیبایی را ما می توانیم دریابیم. خبر از گرفتگی هوا و ناپدید شدن خورشید و شاید شروع یک باران آن هم در هوای داغ جنوب را می دهد. سطر سوم یک نگاه نافذ را در حوالی کارون و پل کارون را به نمایش می گذارد. تصویر زیبایی را می شود دریافت کرد با توجه به ((ریسه های رنگانگ،نگاه رهگذران،رنگی پلها،خواب جوهر)).. خبر از همان غروب زیبای کنار کارون را می دهد. درسطر بعدی شاعر باتوجه به یک نگاه مذهبی به نعمتهای خدادی که در رود برای پرندگان است اشاره میکند ونشانه ان را از طرق شادی پرندگان برای خوانندش ارائه می دهد.
در بخش بعد تشبیه بسیار زیبا وشیوای را شاعر انجام میدهد و آن هم تشبیه باد آرام (نسیم) به شاعراحساس پاک باغچه ها. دیده ام که نسیم آرام وقتی می ورزد واقعا دلنشین است و به روح انسان مخصوصا در اوج گرما جلا می دهد. نسیم همین نقش را در این بخش به عهده می گیرد و یک نوع جان بخشیدن (تشخیص) اتفاق افتاده است. اشاره به گل "شاه پسند" ویک نوع تاکید براین واژه و واژه "ناز" در این بخش از شعر که حتما شاعر هدف ومقصودی دارد از این تاکیدها و فضای زیبای که در آن قسمت از شهر اتفاق امی افتد. همانطور که شاعر سروده واقعا "غروب اوج هیاهو رنگ و رایحه بود".
شاعر اشاره به یک تنهایی و غریبی دارد ولی با وصفی که از هوا و حالات آن لحظاتی که به آن قبلا اشاره کردیم ،این حس تنهایی را هیچ احساس نمی کند و معتقد است که با تاکید بر "محبوب شب" آرامش را احساس می کند و در این عصر سردرگمی شاعر از طریقی انسی که با طبیعت می گیرد همه غربتها وتنهایی ها را به فراموشی می سپارد ... و ماه آرام بر نگاه شاعرانه رسوخ میکند و تصویر زیبای را برای شاعر در ذهنش ایجاد وتداعی می کند.  مناره به عنوان یک جای بلند تصور بکنیم و شاعر خود را در بلندی احساسات خود می بینید و شاعرانه اشاره به معشوق زمینی می کند که از نظر شاعر این عاشق یا معشوق بسیار بالاتر از شاعر و ان هم همیشه در دلش جای گرفته است.
ترکیبهای زیبای این شعر نو باعث می شود که انسان بیشتر راجع به آن تامل بکندو در آن هم زیبایی غرق بشود. شاعر تا آخرین لحظه ای که شعر را به اتمام می رساند زبان شعری خود را حفظ می کند.
 

شاعر بانو غزل آرامش




نوع مطلب :
برچسب ها : شعر نو، بررسی، نقد،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 20 آبان 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

دکتر سیروس شمسیا در کتاب نقد ادبی به دو نقد کلی یعنی نقد نظری ونقد عملی اشاره می کنند به طور کلی به بیان قوانین ادبی در ارتباط با اثر و  توضیح دادن آثار ادبی و شرح تاثر و کیفیت تاثیر وقضاوت کردن است- می توان بر حسب ارجاع آثار بیرونی یا خواننده یانویسنده ویا خود اثر ادبی به تقسیماتی قایلی شد، به شرح زیر :

1-نقد محاکاتی(نقد-به لحاظ- واقعیت)

2- نقد کاربردی با تاثری( نقد - به لحاظ- خواننده)

3-نقد بیانگرانه( نقد - به لحاظ- نویسنده)

4-نقد عینی(نقد - به لحاظ - اثر)(1)

 

برای نقد ادبی البته می توان انواع و اقسام دیگری هم قایل شد، مثلا نقد متون. هدف این نوع تشخیص ظبط های صحیح و رسیدن به متنی است که هر چه بیشتر به اصل - آن چه نویسنده یا شاعر پرداخته است- نزدیک باشد.  و دراین هدف با سنجیدن و مقابله نسخ مختلف و کهن یا توجه به چاپ های مختلف و امعان نظر در خطاهای کاتب یه مطبعه وامثال این امور تحقق می پذیرد. می توان نقد ادبی را به دانش گوناگون هم تقسیم کرد: نقد جامعه شناسانه، نقد روانشانسانه، نقد صور مثالی یا اسطور گرا. - هرمونتیک(2) که فقط به متن توجه دارد و در نقد عینی قرار میگرد.-

نکته دیگر این است که برخی در نقد فقط به یک شیوه نظر دارند و شیوه های دیگر را کارآمد نمی دانند(نقد مطلق) اما کسانی که در نقد از همه شیوه های  مفید و و مناسب بحث استفاده می کنند و در حقیقت نقد آنان التقاطی است. در مباحث جدید نقد ادبی به این روش نقد نسبی می گویند. (3)

به نظرم برای اینکه بتوانیم نقاد و منتفد قوی در حوزه ادبیات (داستان و شعر) باشیم باید به غیر از ادبیات از چند علم و دانش کافی را برخوردار باشیم آن چند علم عبارتند از 1-علم جامعه شناسی2- علم روانشناسی3- تاریخ 4- دانش سیاسی و علم سیاست5- فلسفه. برای بررسی و نقد یک اثر شاید بعضی ها بر این باور باشند که آگاهی نسبت به یکی از این علمها کافی باشد و البته درست هم می گویند چون خود را محدود به آن علم کرده اند و تنها هم از طریق همان علم باید به بررسی یک اثر بپردازند ولی اگر تا حدود قابل قبول و توجهی به این چند مورد که اشار شد آگاهی و دانش داشته باشند در تحلیل اثر و به رمز و راز های نهفته اثر دست پیدا خواهد و آن باعث می شود که خوانندگان از خوانش آن اثر و تحلیلش لذت چند برابر را ببرند. ما خیلی خوانده ایم که می گویند مثلا کسی مثل آلبرو کامو بزرگ یک فرد پوچ گرا بوده است ولی آیا این نظر درست است ؟ من معتقدم آلبرو کامو در عین ناامیدی و پوچی در پی بیدار کردن و امید دادن به خواننده خود است . شاید کتاب بیگانه را که بخوانیم با یاس روبه رو شویم ولی باید اول دقت کرد کامو زمانیکه این کتاب را نگارش می کرد و می نوشت دارای چه شرایطی به لحاظ اجتماعی و سیاسی بوده است و چه شرایطی بر آن دوران حاکم بوده است.

آیا کتاب طاعون هم نشان از یاس می باشد؟ (بیشتر منظور نویسنده در این کتاب مبارزه با حکومتهای خودکامه و استبدادی آن دوره بوده و همه را دعوت به جنگ در مقابل چنین نظام سیاسی می کند) و این یعنی بیداری و امید.

این مقدمه را نوشتم تا به بررسی یکی از اشعار زیبا و پربار و البته قابل تامل مرحوم زنده یاد حسین پناهی بپردازیم و سعی بر این است که این شعر را بر اساس نقد محاکات و نقد بیانگرانه بپردازم.  چون به نظرم این شعر را نمی توان  به لحاظ کاربردی و به لحاظ عینی که با توجه به تعاریف این دو که ارائه شده است و عبارتند از است از :

((کاربردی: در این نقد، تمایل بر این است که ارزش ادبی بر مبنای موفقیتش در تحقق هدفی که داشته است مورد ارزیابی قرار گیرد.)) و (( نقد عینی : اثر ادبی را جدا از نویسنده و خواننده و دنیای واقعی بررسی می کند و اثر ادبی را خود بسنده و مستقل می داند)).

(4)

ولی شعر اتنتخابی ما با این این نگاه و برداشت همخوانی ندارد شاید حسین پناهی دنبال چنین هدفی بوده ولی در این نوشته با واکاوی کمی که انجام خواهیم داد، متوجه خواهیم شد با بررسی از دیدگاه دو نقد دیگر که قبلا اشاره شده بیشتر و دقیق تر مورد تحلیل خواهد گرفت.
 شعری که مورد تحلیل و بررسی خواهد گرفت را در اینجا یکبار دیگر با هم بخوانیم:

 

"من زندگی را دوست دارم

اما از زندگی دوباره می ترسم
 
دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم
 
قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم
 
عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم
 
کودکان را دوست دارم

ولی از آیینه ها می ترسم
 
سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم
 
من می ترسم

پس هستم!
 
این چنین می گذرد روز و روزگار من!

" من روز را دوست دارم

اما از روزگار می ترسم."

در نگاه اول باید به این اندیشید که شاعر در چه شرایطی از دوران تاریخی زندگی را سپری می کرده است و چه شرایطی بر احوالات و ذهن شاعر که توسط محیط شکل گرفته است، حاکم بوده است. وقتی در دنیای ارتباطات همان اینترنت درباره زندگی و سرنوشتش را سرچ بکنیم با اولین مسله که روبه رو می شویم شغل و رفتن حسین پناهی به مدرسه آیت الله گلپایگانی و پوشیدن لباس روحانیت است. که بعد از چند مدت این لباس را کنار گذاشت . خب در اینجا مشخص می شود که ایشان نسبت به مسائل دینی و با مذهب آشنایی و آگاهی دارد. و وقتی به دنیای هنر که آفرین کننده سوالات و ابهامات بسیار متداول و گوناگون می باشد و خواهد بود و برای نمونه ( یکی از آن های  که در هنر وجود دارد و درباره آن در دانشگاه ها و مراکز مختلف علمی و تحقیقی به آن می پردازند همان اندیشه پست مدرن (5)می باشد). بیشک این زندگی که شاعر سیر کرده است باعث می شود انسان گاهی به یک تناقضات و تضادهای درونی و البته بیرونی برسد.

این شعر که از دو بند جدا والبته پیوسته به هم سروده شده است در عین اینکه به ظاهر ساده است اما پر از پیچدگی  های خود می باشد  . منظور از دو بنده یک اندیشه سکولاری است که می توانیم درک و لمس بکنیم که بند اول آسمانی و بند دوم زمینی است. این شعر دارای یک جهان بینی وسیعی است که مربوط به یک منطقه ویا کشور خاصی  نمی شود. جالب است که وقتی دکلمه خود مرحوم را هم گوش می دهیم این جدای دو بند را احساس می کنیم.

 بند اول :

                                     

من زندگی را دوست دارم              اما از زندگی دوباره می ترسم 
دین را دوست دارم                       ولی از کشیش ها می ترسم

در بند اول یک نگاه آسمانی و آسمانی – زمینی وجود دارد با توجه به لغاتی که شاعر به کار برده است که واژگان عبارتند از "زندگی، زندگی دوباره، دین، کشیش ها" و می توان گفت در بند اول این 4 واژه ، واژگان کلیدی می باشند. شاعر شاید تحت تاثیر تعلیمات مذهبی ودینی که قرار گرفته است و آیات واحادیث فراوانی که خوانده وبه ان آموخته اند "بازخواست " در قیامت ، شاعر را به ترس وادار کرده است . البته نه اینکه شاعر خود بخواهد بترسد. شاید شاعر هنوز در شک و تردید هم باشد که بعضی ها که به راحتی وآسایش زندگی می کنند و بدون اینکه به دیگران فکر بکنند خود وحق ددیگران را ضایع می کنند چگونه می توانند پاسخ گو باشند!؟ با توجه به  واژ "کشیش ها" که ، همیشه نمایندگان و مبلغان مذهب و دین خویش می باشند اشاره و تلمیح دارد به دوران  سلطنت مسیحیت (کشیشان) یا همان (تاریکی عقل دوران اروپا). شاعر به دین از اینکه برای یک مومن "واقعی" می تواند بسیاری نجات بخش و لذت بخش باشد در این دنیای تاریک، نگاه مثبتی را دارد. و شاید در اینجا به جنگ های صلیبی اشاره می کند که دین ابزاری شد برای روحانیون برای نشاندن قدرت خویش و اینکه چه کسی بر حق می باشد؟  

در بند دوم یک نگاه زمینی را از دید شاعر می خوانیم و می توانیم برداشت بکنیم.

  قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم
 
عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم
 
کودکان را دوست دارم

ولی از آیینه ها می ترسم
 
سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم
 
من می ترسم پس هستم!
 
این چنین می گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم  اما از روزگار می ترسم

آیا زندگی بدون قانون امکان پذیر است یا خیر؟ اگر این قانون وجود دارد چه کسی یا چه کسانی باید اجرای این قانون را بر عهده خود بگیرند؟ شاعر از اینکه یک نظام آنارشیستی افراطی بخواهد اتفاق بیافتاد در هراس است ، چون قسمت اول به دوست داشتن اشاره می کنند. چرا شاعر دوباره اشاره به ترس از مجریان قانون و پاسبانها می کند پاسبانها  شاید از دید شاعر خود پاسبانها به قانونی که گذاشته اند رعایت نمی کنند؟

در قسمت دوم از بند دو به واژه "عشق" اشاره می کند که درباره آن بسیاری نوشته اند و گفته اند، از عشق به خدا گرفته تا عشق به طبیعت ولی چون هدف ما در این مطلب عشق زمینی "انسان به انسان" است ، وارد مباحث دیگر نمی شویم. زمان دچار چه تحولاتی شده است که انسان عشق را دوست داشته باشد ولی "زن" را دوست نداشته باشد. شاید زندگی ما انسانها به گونه ی شده است که جای واژه عشق ، واژه دیگر به مفهوم ومعنای "هوس" امده است که این هوس باعث خیانتها وجدایها ،حتی به جنایت کشانده است!

در قسمت سوم از از بند دو ما میدانیم که کودک و دوران کودکی اوج پاکی وصداقت انسانی است و به آینه اشاره کرده و ما میدانیم که اینه تنها شی و وسیله ای و واژه ی بسیار پرکاربرد در ادبیات است که خویش واقعی را می توان در آن دریافت کرد . شاعر به کودکی که همان می تواند آینه انسان باشد، به درستی اشاره می کند ودر کنار یکدگیر ودر عین در کنار بودن در تقابل بایکدیگر می آورد؛ یعنی شاید می خواهد به همان دوران کووکی برگدد ولی در بزرگسالی خود با آینه که در اینجا بیشتر به عنوان شی مورد نظرش بوده است ، روبه رو نشود.

در قسمت چهارم از بند دو به واژگان "سلام و زبان" اشاره می کند . ما دچار یک بحران به نام "من" شده ایم . البته ما دو تا "من" داریم که یکی از سر اینکه واقعا "من" هستم و این "من" بودن نیاز یک انسان است برای مستقل بودن و یک "من" که از سر غرور و خود خواهی بیش از حد انسان را دچار نابودی میکند و شاعر به این "من " دوم اشاره دارد.

در سطری که به " من می ترسم ، پس هستم" را می توان به" منی" که رنه دکارت" من فکر می کنم پس هستم" یا به قسمتی از شعر مشیری که می گوید" من مهر می ورزم ، پس هستم"و  شاید شاعر در اینجا بر هستی یا نیستی ملاصدار یا پل سارتر اشاره می کند. وقتی شاعر به این موضوع گذران روزها و زندگانی می پردازد و در آخر با آوردن واژه ترس ، شاید می توان گفت شاعر دچار یک شک و شبهه اساسی به این ایام و روزگار که استعاره از "زمین" است. و به نظرم آخرین سطر دوباره به سطر اول در بار معنای بر می گردد.

ولی این سوال پیش می اید که :" زندگی، دین، قانون، عشق، کودک، سلام، روز "می شود بدون "زندگی دوباره، کشیش، پاسبان، زن، اینه، روزگار" وجود داشته باشد یا نه؟ همه این لغات در یک بار معنای منسجم و منظم در کنار هم آمده اند به لحاظ اندیشه ای و فلسفه ی معنارا ایجاد می کنند. شاعر می خواهد بگوید اینها در کنار هم هستند که برای انسان می تواند آرامش وآسایش بیاورد.

1-سیروس شمسیا، نقد ادبی

Hermeneutics-2

3- نقدادبی، سیروس شمسیا

4- همان


محسن نوزعیم





نوع مطلب :
برچسب ها : نقد،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 مرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

چند روز پیش مطلبی را در یک روزنامه خواندم با عنوان اینکه چرا این همه در شعر امروز قهوه و سیگار به کار می رود "عنوان مطلب: "آسیب شناسی پدیده ای به نام شعر مدرن؛این همه سیگار و قهوه در شعر امروز چه می‌کند؟ .
راستش من تا حدودکمی با این مطلب موافقم ولی در کل نظر نامساعدی نسبت به آن مطلب دارم. نویسنده محترم در این مطلب اشاره می کند که مخاطب کم شده است و نمیتواند با شعر امروز ارتباط بر قرار بکند به خاطر عدم استفاده از صنایع ادبی می باشد . دوم به این اشاره دارد که پیرو مد گرایی و مدرن شدن می باشند شاعران. سوم به بحث جنسیت گرایی "شعرهای زنانگی و مردانگی" که تاکید بر زنانگی داشته است که شعرها در این روزها با خود به لحاظ معنای ومضمون به همراه دارند. بعد به ساختار شکنی اشاره دارد و معتقد است که بعضی ساختار میشکنند که جامعه به آن ساختار نرسیده است . و به استفاده زیاد واژه های مانند سیگار، قهوه ، الکل ...
نویسنده محترم فراموش کرده اند که ما در عصر نسبی گرایی به سر می بریم و این ویژگی عصر نسبی گرایی است که هر انسانی دارای عقیده و اندیشه آزاد می باشد. پس از آنجا که خدواند متعال انسان را آزاد آفریده و به او خرد اداده است خیلی نگران این موضوع نباشیم که که این واژگان در ذهن خواننده تاثیر بگذارد! راستی اینجا یک سوال پیش می آید اینکه آیا شاعر به هنگام شعر سرودن از چه چیز یا چه کسانی تاثیر می گیرد؟ آیا شاعر از اجتماع تاثیر نمی گیرد و این انسانها نیستن که با عمل، رفتار، منطق خودشان در روی شاعر یا هر صاحب اثر تاثیر می گذارند؟ این اثر گذاری می تواند دوسویه باشد ولی اول چه کسی تاثیر گذار تر است!؟
بعد ایشان فراموش کرده اند که ما با آرکایسم زبانی در شعر حاضر روبه رو هستیم و شاعران از این تحول زبانی وادبی استفاده بکنند . حافظ هم در اشعار خود از واژگان می، مستی، رندی بشدت استفاده کرده است ؟  حال ما باید به ریشه این اتفاق روجوع بکنیم یعنی شرایط اجتماعی حاکم بر جامعه باعث چنین تحولات و تغییرات شده است.
به بحث جنسیت اشاره شده که چرا شعر ها بیشتر زنانگی شده اند و همدیگر را می کوبند مخصوصا از سمت زنان!  این بحث را از دو مقوله جدا می توان بررسی کرد : اول اینکه برداشتها نویسنده از اشعار شاید چنین بوده و احساس می کنند که واقعا با یکدیگر به جنگ در آمده اند خب این یک نظر شخصی است و می تواند درست باشد! ولی دوم اینکه اشعار الان اتفاقا در دفاع از حقوق زنان در طول تاریخ است بدون اینکه کسی یا فردی را بکوبند.
 به بحث ساختار شکنی اشاره کردند که این بحث جای تامل و تعمق زیاد دارد که ساختارها شکسته می شوند البته ایشان باید می گفت چرا شکسته می شوند؟ وقتی می خواهیم در حوزه علوم انسانی یک اتقاف را مورد بررسی قرار دهیم باید ریشه آن تحول وتغییر را مورد بررسی قرار بدهیم.


محسن نوزعیم





نوع مطلب :
برچسب ها : نقد،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 تیر 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات