درباره وبلاگ


1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




الف: این روز ها بو میاد. 
ب:بو!؟ بوی چی؟
الف : بوی عجیبی میاد. تو متوجه نمی شی؟
ب: نه چه بوی هستش خب!؟
الف‌: بوی عجیب خیانت میاد!!
ب: بوی خیانت؟! 
الف: آره. عجیب بوی خیانت میاد.. خیانت سیاستمداران، خیانت روشنفکران، خیانت دانشمندان، خیانت هنرمندان، خیانت اندیشمندان و..

محسن نوزعیم
#مینیمال
#داستان_کوتاه





نوع مطلب : ادبیات و رمان، 
برچسب ها : داستان‌، کوتاه، مینیمال، محسن، نوزعیم، خیانت،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 مرداد 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

نگهبان درب: باصدای رسا، پادشاه وارد می شوند. همه اعضای داخل قصر سر تعظیم فرود آوردند به جز دلقک

پادشاه :نگاهی به دلقک انداخت، دلقک چرا تو ایستاده ای؟

دلقک:عالیجناب قربانت شوم ، این جماعت برای حفظ جان ،سر تزویر و ترس را خم کرده اند ولی من همیشه برای حفظ جان از روی رخ ماه شما تشخیص میدهم که ایا امروز عالیجناب به تفریح و سرگرمی نیاز دارد یا خیر! و امروز روز من نیست.

پادشاه لبخند زد گفت: حق با تو است.


محسن نوزعیم





نوع مطلب : ادبیات و رمان، 
برچسب ها : داستانک، مینیمال، اندیشه،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 7 آذر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
داستان مینی مال: "ادوار دهشتناك"
مسافری به شهری رسید كه میخواستند محكومی را در آن اعدام كنند. در
میان جمعیت از هر كه علت اعدام را پرسید، كسی نتوانست جوابی به او
بدهد. پس فریاد زد:
مردم !من این محكوم را میشناسم.
مردم با همهمه پرسیدند: او كیست؟
رهگذر گفت: او هم مانند ما یك "انسان" است
لحظه ای بعد محكوم را بالای سكوی اعدام بردند. طناب را بر گردنش
انداختند .
محكوم فریاد زد: درخواستی دارم
مرد نقاب پوش گفت: بگو!
محكوم گفت: بعد از من بگذارید این رهگذر آسوده مسیرش را طی بكند و
برود.

محسن نوزعیم




نوع مطلب :
برچسب ها : داستانک، مینیمال،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 4 آذر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic