درباره وبلاگ


1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




اطلاعیه‌ی برگزاری «کارگاه آشنایی با نقد ادبی فمینیستی» 



خوانش متون ادبی از منظر فمینیستی تلاشی است برای بازاندیشی درباره‌ی پنداشت‌های دیرینی که همه‌ی ما، آگاهانه یا ناخودآگاهانه، درباره‌ی زنان و جنسیت زنانه داریم. منتقدان ادبی فمینیست با تحلیل آثار ادبی معاصر و بازخوانش آثار کلاسیک نشان می‌دهند که تصورات اجتماعی از زن‌بودگی چگونه در طول تاریخ دستخوش تغییر شده است. این شیوه از نقد متون ادبی همچنین تلاشی است برای پرتوافشانی بر نقش نه چندان آشکارِ زبان در ایجاد ساختارهای اندیشگانیِ مبتنی بر مردسالاری. در نظریه و نقد ادبی جدید، طیفی از انواع رهیافت‌های فمینیستی وجود دارد و نه یک شیوه‌ی واحد و مورد اجماعِ همه‌ی کسانی که ادبیات را از منظر جایگاه زن بررسی می‌کنند. برای مثال، برخی از منتقدان فمینیست نظریه‌هایی را در نقد متون ادبی به کار می‌برند که بر پایه‌ی مفهوم «جنسیت» و تفاوت آن با «جنس» شکل گرفته است. این دسته از «منتقدانِ جنسیت» بیشتر به جنبه‌های فرهنگیِ زن‌بودگی و نحوه‌ی برساخته شدن هویت زنانه در فرهنگ نظر دارند. برخی دیگر از منتقدان فمینیست، که با عنوان «فمینیست‌های مارکسیست» مشخص می‌شوند، طبقه‌ی اجتماعی را مفهوم محوری در نقد ادبیِ فمینیستی محسوب می‌کنند و با درآمیختن مارکسیسم و فمینیسم بیشتر به جایگاه زنان در نظام سرمایه‌داری و ستم مضاعفی که نه فقط به لحاظ جنسیت بلکه همچنین به لحاظ اقتصادی بر آنان روا می‌شود، نظر دارند. ایضاً گروه دیگری از منتقدان فمینیست با اتکا به بازخوانی‌های نظریه‌پرداز فرانسوی ژاک لاکان از روانکاویِ فرویدی، آمیزه‌ای از فمینیسم و روانکاوی به وجود آورده‌اند و آن را «نقد فمینیستیِ روانکاوانه» می‌نامند.

این کارگاه به منظور معرفی بنیان‌های نظری نقد ادبی فمینیستی برگزار می‌شود. مدت کارگاه ۱۰ جلسه خواهد بود و در آن علاوه بر بحث پیرامون اصول و مفاهیم ساختارگرایی و روایت‌شناسی، کاربرد این رویکردها در نقد عملی برخی متون تمرین خواهد شد. در این کارگاه سه موج نظری فمینیسم معرفی می‌شوند و سپس با تمرکز بر «فمینیسم پساساختارگرا» و «فمینیسم مارکسیستی» آراء اِلِن سیکسو، ژولیا کریستیوا و دیگران بررسی و در نقد عملی متون (ادبیات داستانی و فیلم سینمایی) به کار برده می‌شوند.

این کارگاه بر اساس کتاب نظریه و نقد ادبی: درسنامه‌ای میان‌رشته‌ای برگزار خواهد شد. اعضای کارگاه می‌بایست هر هفته بخشی از مطالب کتاب را بخوانند تا در کارگاه مطالبی افزون بر آنچه در کتاب آمده است مطرح و به طور جمعی بحث شود. از همه‌ی اعضای کارگاه انتظار می‌رود که در بحث‌های جمعی، بویژه در نقد عملی متون، مشارکت کنند.

 اطلاعیه‌ی برگزاری «کارگاه آشنایی با ساختارگرایی و روایت‌شناسی» 



ساختارگرایی عنوانی است که نه صرفاً به نظریه و رویکردی در نقد ادبی، بلکه به نحله‌ای از تفکر اطلاق می‌شود که از نیمه‌ی دوم قرن بیستم در مطالعات مربوط به علوم انسانی رواج پیدا کرد، از جمله در اسطوره‌شناسی، انسان‌شناسی و روان‌شناسی. ساختارگرایی رویکردی است که هر پدیده‌ای را (چه متن ادبی و چه منوی غذا در رستوران) به منزله‌ی نظامی دلالتگر بررسی می‌کند. نظام‌مندی یعنی تشکیل شدن یک پدیده از اجزائی که در رابطه‌ای تنگاتنگ با یکدیگر باعث کارکرد هماهنگِ آن نظام می‌شوند. شالوده‌ی ساختارگرایی را باید در دیدگاه‌های زبان‌شناس سوئیسی فردینان دو سوسور جست‌وجو کرد، اما متفکرانی مانند کلود لوی‌ــ‌استراوس، رومن یاکوبسن، رولان بارت و نورتروپ فرای با کاربردهای خلاقانه‌ی مفاهیم زبان‌شناسی سوسوری در حوزه‌های غیرزبانی، نقش بسزایی در بسط‌وگسترش ساختارگرایی و تبدیل آن به رویکردی فراگیر در علوم انسانی ایفا کردند. روایت‌شناسی (اصطلاحی که نظریه‌پرداز فرانسویِ بلغاری‌تبار تزوتان تودوروف در سال ۱۹۶۹ ابداع کرد) عنوانی است که به مطالعه‌ی ساختارگرایانه‌ی روایت اطلاق می‌شود. هدف روایت‌شناسی تشخیص عناصر روایت و تبیین کارکرد معناسازانه‌ی آن عناصر در ساختار انواع روایت است.

این کارگاه به منظور معرفی بنیان‌های نظری ساختارگرایی و روایت‌شناسی در نقد ادبی جدید برگزار می‌شود. مدت کارگاه ۱۰ جلسه خواهد بود و در آن علاوه بر بحث پیرامون اصول و مفاهیم ساختارگرایی و روایت‌شناسی، کاربرد این رویکردها در نقد عملی برخی متون تمرین خواهد شد. دو جلسه‌ی اولِ این کارگاه به زبان‌شناسی سوسوری و نقش آن در شکل دادن به شالوده‌ی نظریِ ساختارگرایی اختصاص خواهد داشت؛ در پنج جلسه‌ی بعدی نظریه‌های روایت‌شناسی معرفی خواهند شد (با تمرکز بر نظریه‌های ژنت، فلادرنیک، پراپ، تودوروف و بارت). سه جلسه‌ی پایانی دوره به نقد عملی متون برگزیده از منظر ساختارگرایی و روایت‌شناسی اختصاص خواهد داشت. این کارگاه، هم برای علاقه‌مندان به نقد ادبی طراحی شده است و هم برای داستان‌نویسان نوجویی که مایل‌اند از راه آشنایی با نظریه‌های جدید روایت به غنای داستان‌های خود بیفزایند.

این کارگاه بر اساس کتاب نظریه و نقد ادبی: درسنامه‌ای میان‌رشته‌ای برگزار خواهد شد. اعضای کارگاه می‌بایست هر هفته بخشی از مطالب کتاب را بخوانند تا در کارگاه مطالبی افزون بر آنچه در کتاب آمده است مطرح و به طور جمعی بحث شود. از همه‌ی اعضای کارگاه انتظار می‌رود که در بحث‌های جمعی، بویژه در نقد عملی متون، مشارکت کنند.

برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده عزیز




نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، فمنیستی، روایت، شناسی، ساختارگرایی، نقد ادبی،
لینک های مرتبط :


شنبه 22 دی 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

به فرهنگ چندصدایی و دموکراتیک باور بیاوریم

آرمان- گروه ادبیات و کتاب: حسین پاینده بیش از دو دهه است که در فضای دانشگاهی و ادبی ایران قلم می‌زند، درس می‌دهد، و تاثیر بسزایی بویژه در نقد ادبی داشته است. این تاثیرگذاری را می‌توان هم در تدریس نظریه و نقد ادبی در دانشگاه‌ و کارگاه‌های بیرون از دانشگاه دید، و هم در کتاب‌های تألیفی و ترجمه‌ی او. اما شاید فقر ما در نظریه و نقد ادبی در طول این سال‌ها بیشتر به چشم بیاید، و همین فقر است که وقتی به کارنامه‌ی پاینده نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم در این فقرزدایی سهم بسزایی داشته‌اند. به این دو، مطالعات فرهنگی و مطالعات بینارشته‌ای را هم که از سوی وی به صورت جدی به آن پرداخته می‌شود، باید افزود. در طول بیش از دو دهه فعالیت ادبی پاینده، او جوایزی را نیز دریافت کرده که برخی از آنها عبارت است از: جایزه‌ی ادبی جلال آل‌احمد در بخش نقد ادبی، جایزه‌ی کتاب فصل خانه کتاب، و جایزه‌ی وزارت فرهنگ و ارشاد برای مقاله‌ی تشویقی در حوزه‌ی مطالعات فرهنگی. داستان کوتاه در ایران، گشودن رمان، نقد ادبی و مطالعات فرهنگی، گفتمان نقد، نقد ادبی و دموکراسی و رمان پسامدرن و فیلم از جمله تألیفات وی هستند که پیش‌تر در گفت‌وگو با «آرمان» به آن پرداخته شده بود. در گفت‌‌وگوی پیش‌رو، تمرکز روی آثار ترجمه‌شده‌ی دکتر پاینده در زمینه‌ی نقد ادبی است که باز سهم مهم و بسزایی در شناخت خواننده و نویسنده ایرانی از مباحث نظری در نقد ادبی داشته است. نظریه‌های رمان: از رئالیسم تا پسامدرنیسم (دیوید لاج)، زبانشناسی و نقد ادبی(رومن یاکوبسن و دیگران)، مطالعات فرهنگی درباره فرهنگ عامّه (جان استوری)، روانکاوی فرهنگ عامّه (بری ریچاردز) واصول و مبانی تحلیل متون ادبی نوشته‌ی سلینا کوش که به تازگی از سوی نشر مروارید منتشر شده از جمله آثار ترجمه‌شده‌ی ایشان است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با دکتر حسین پاینده استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی درباره‌ی ترجمه متون نقد ادبی و تاثیرگذاری آن در رشد و اعتلای ادبیات بومی و میهنی است.

*********************************************************

۱. فعالیت‌های شما در زمینه‌ی نقد ادبی، صرف نظر از آموزش، حوزه‌های مختلفی از قبیل تألیف، ترجمه و ویراستاری را شامل می‌شود. در گفت‌وگوی قبلی که در شماره ۳۲۲۷ روزنامه آرمانداشتیم با تکیه بر آثار تألیفی شما به مقوله‌ی نقد ادبی پرداختیم. اگر موافق باشید در این گفت‌وگو توجه را بر آثار ترجمه‌ی شما معطوف کنیم؛ مایلم در آغاز گفت‌وگو درباره‌ی نسبت این سه از شما بپرسم. به عبارت دیگر، در کارنامه‌ی شخص شما این سه چه تاثیر و تاثرهایی بر یکدیگر دارند؟

پاینده: در کشور ما معمولاً ترجمه را قطب مخالف تألیف می‌دانند و تصور می‌کنند وقتی کسی نتواند تألیف کند، به ترجمه روی می‌آورد. اما بررسی بسیاری از کتاب‌های به ظاهر تألیفی در کشور ما نشان می‌دهد که اتفاقاً برعکس؛ بسیاری از کسانی که صاحب دیدگاه نیستند و آراء بدیع یا اصیلی برای ارائه کردن ندارند، ترجمه‌هایی ناقص و حتی مغلوط را با عنوان «تألیف» منتشر می‌کنند. ظاهراً دلیل این کار این است که در ملاک‌های ارزش‌گذارانه‌ای که حتی در وزارت علوم هم رسماً در ارزیابی کارهای اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها و مراکز پژوهشی اِعمال می‌شود، ترجمه در مقایسه با تألیف جایگاه و منزلتی فرومرتبه دارد. اگر بخواهم برحسب مصطلحات دریدا رابطه‌ی فعلیِ تألیف و ترجمه را تبیین کنم، باید بگویم ظاهراً «تقابلی دوجزئی» بین این دو برقرار کرده‌ایم، تقابلی که در آن، جزء اول (تألیف) بر جزء دوم (ترجمه) برتری داده می‌شود. اما شاید لازم باشد که این تقابل را به شیوه‌ی دریدا واسازی کنیم تا ببینیم ماهیت واقعی رابطه‌ی این دو چیست. من ترجمه را نه صرفاً وسیله‌ای برای معرفی اندیشه‌های متفکرانِ سایر کشورها، بلکه مهم‌تر، ضرورت دوره و زمانه‌ی پُرتنشِ حاضر می‌دانم. ترجمه راهی است برای برقراری ارتباطات بین‌الاذهانی. پدیده‌ی داعش از نظر من تبلور تمام‌عیارِ عجز از ترجمه است. با استفاده از یکی از مفاهیم پساساختارگرایان، می‌توان گفت داعش آن نوع تفکری است که هیچ نوع ارتباط یا مراوده‌ی کلامی با «دیگری» برقرار نمی‌کند. ترجمه کردن و ایضاً خواندن ترجمه نوعی تمرین ذهنی برای فهم گفتمان «دیگری» است. باختینی بگویم: برای آن‌که با ترجمه سر و کار داشته باشید، ابتدا باید توانایی خودتان برای شنیدن صداهای متنافر را تقویت کنید. ترجمه کمک می‌کند ذهنیتی چندصدایی و دموکراتیک پیدا کنیم. ترجمه‌ی متنی که نه فقط به زبانی دیگر بلکه همچنین در فرهنگی دیگر و مطابق با سنت‌های اجتماعی و اعتقاداتی دیگر نوشته شده است، مترجم و همچنین خواننده‌ی ترجمه را عادت می‌دهد به این‌که نگاه‌های متفاوت و گفتمان‌های برآمده از تفکراتی متفاوت را بفهمد. این فهم در زمانه‌ی ما کمتر محقق می‌شود، وگرنه این همه جنگ ویرانگر یا این همه تنش در روابط بین‌الملل بروز نمی‌کرد. جایی که ترجمه کم‌ارزش تلقی شود و به حاشیه رانده شود، باید انتظار داشته باشید که تعارض و کشمکش هم فزونی بگیرند و نهایتاً حتی آتش مخاصمه هم شعله‌ور شود. ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که فرهنگ‌ها و تمدن‌های مختلف بشری به مراتب بیشتر از گذشته نیاز به گفت‌وگو و مفاهمه دارند. ترجمه است که زمینه‌ی چنین گفت‌وگویی را فراهم می‌کند.

به همین دلایلی که گفتم، من در کار خودم ترجمه را بسیار جدی گرفته‌ام و آن را فعالیتی ثمربخش می‌دانم. از بابت وقت و توانی که صَرف ترجمه‌ کرده‌ام و حاصلش تاکنون ترجمه‌ی هشت کتاب و چهل مقاله در زمینه‌ی نقد ادبی بوده است اصلاً متأسف نیستم و کماکان آن را ادامه می‌دهم. معتقدم به مرور زمان معلوم می‌شود که چه کسانی با خواندن این ترجمه‌ها آثار ادبیِ تکنیکی‌تر و تأمل‌انگیزتر نوشته‌اند، یا چه کسانی نقدهای عمیق‌تر و نظام‌مندتری نوشته‌اند. تألیف هم جای خود را دارد، هرچند لزوماً برتر از ترجمه نیست. در پژوهش‌های علوم انسانی، خواه در حوزه‌ی مطالعات نقادانه‌ی ادبی و خواه در سایر حوزه‌ها، هم به تألیف نیاز داریم و هم به ترجمه.

در خصوص ویراستاری هم باید بگویم اهمیت آن را از تجربه‌ی یازده سال عضویت در شورای مجله‌ی «ارغنون» دریافتم. به همین سبب، تا به حال هشت کتاب را ویرایش کرده‌ام. این‌ها کتاب‌هایی بوده است که من ترجمه‌شان را به مستعدترین دانشجویانم پیشنهاد کردم، اما برخلاف استادانی که حاصل کار دانشجویان را به نام خودشان منتشر می‌کنند، همه‌ی این هشت کتاب به نام مترجمان‌شان منتشر شده است و نام من فقط به عنوان ویراستار قید شده است. معتقدم هنوز به لزوم ویرایش متون قبل از انتشار، آنچنان که باید پی نبرده‌ایم. بسیاری از نویسندگان تصور می‌کنند که کتاب‌های‌شان به همان صورتی که تحویل ناشر می‌شود قابل چاپ است، در حالی که بعد از ویرایش درمی‌یابند متن تا چه حد منقح‌تر و فهم آن تا چه حد راحت‌تر شده است. ویرایش من البته بیشتر محتوای بوده است. یعنی متن ترجمه را با متن اصلی مقایسه کرده‌ام تا اگر احیاناً در درک مطلب یا گزینش معادل مناسب خطایی گرفته باشد، آن را تا جایی که متوجه بشوم تصحیح کنم و بدین ترتیب متنی تحویل خواننده شود که خواندنش واقعاً سهل‌تر و لذت‌بخش‌تر باشد.

۲. شما از معدود مترجمانی هستید که تنها در یک حوزه تخصصی که همان نظریه و نقد ادبی باشد دست به ترجمه می‌زنید. آیا می‌توان از این گزاره این‌طور نتیجه گرفت که قائل و پایبند به تفکیک حوزه‌ی تخصصی در ترجمه هستید؟

پاینده: بله، حتماً. تلقی متداول اما یقیناً غیرعلمی از مترجم در کشور ما این است که گمان می‌کنند مترجم هر متنی را مانند یک دستگاه ترجمه می‌کند، در حالی که ترجمه کاری تخصصی است و بویژه در ترجمه‌ی مباحث نظری باید از دانش تخصصی برخوردار بود. در غیر این صورت همان وضعی به وجود خواهد آمد که اکنون در بسیاری از کتاب‌های ترجمه‌شده در حوزه‌ی نظریه‌های علوم انسانی (بخصوص نظریه‌های فلسفه‌مبنا) شاهد آن هستیم. اشاره‌ام به کتاب‌هایی است که قرار است آراء و اندیشه‌های نظریه‌پردازانی مانند دریدا و فوکو و لاکان را به خواننده‌ی فارسی‌زبان بشناسانند، اما وقتی این کتاب‌ها را می‌خوانید به سختی می‌توانید معنای جملات را دریابید. گاهی لازم می‌شود یک پاراگراف را چندین بار بخوانید و باز هم احساس می‌کنید مطلب به روشنی به شما منتقل نشده است. بارها به دانشجویان سخت‌کوشی برخورده‌ام که مطمئنم با جان و دل می‌خواهند نظریه‌های جدید را بیاموزند، اما شِکوه می‌کنند که فلان کتاب ترجمه‌شده را حتی بیش از یک بار خوانده‌اند و با این حال نتوانسته‌اند چندان از آن سر در آورند. درک می‌کنم که شاید برخی مواقع فهم چنین ترجمه‌هایی مستلزم آشنایی قبلی با برخی مفاهیم پایه‌ای باشد؛ ولی وقتی این مشکل پیاپی رخ می‌دهد، آن‌وقت می‌شود حدس زد که ای بسا ترجمه‌ی آن کتاب‌ها به قدر کافی رسا یا حتی درست نبوده است. مترجمی که در حوزه‌ی علوم انسانی کار می‌کند باید حتماً با مفاهیم مورد بحث در متن آشنا باشد، والا نه دیگران آن ترجمه را خواهند فهمید و نه حتی خود مترجم.

۳. معیارهای شما برای انتخاب اثری که اقدام به ترجمه آن می‌کنید چیست؟

پاینده: مهم‌ترین ملاک من این است که آیا آنچه می‌خواهم ترجمه کنم پاسخگوی نیازهای واقعی در حوزه‌ی نظریه و نقد هست یا نه. در دو سه دهه‌ی اخیر، همزمان با بسط و گسترش روابط میان‌رشته‌ای نقد ادبی با سایر حوزه‌های علوم انسانی و اجتماعی، کتاب‌های زیادی در زمینه‌ی نقد منتشر شده‌اند که حاوی مطالب جالب و خواندنی‌ای هستند. اما هر کتاب جالب و خواندنی‌ای درخور ترجمه نیست. باید دید مطالب کتاب تا چه حد به مسائلی که ما در زمینه‌ی مطالعات نقادانه‌ی ادبی داریم مربوط می‌شود. گاهی به کتاب‌هایی برمی‌خورم که نظریه‌های نقادانه را به روشنی توضیح داده‌اند، اما مثال‌های‌شان از رمان‌هایی است که هنوز به فارسی ترجمه نشده‌اند. توجه داشته باشید که این کتاب‌ها هیچ‌کدام برای خواننده‌ی ایرانی نوشته نشده‌اند. خوانندگانِ هدف در واقع کسانی از درون همان جامعه و همان فرهنگ بوده‌اند. به همین دلیل، نویسندگان این کتاب‌ها بسیاری از نکات را توضیح نمی‌دهند. برای مثال، وقتی رمانی را نقد می‌کنند، به ذکر عنوان و کلیاتی درباره‌ی محتوایش بسنده می‌کنند چون فرض‌شان این است که خواننده‌ی علاقه‌مند پیشاپیش این رمان را خوانده است. مانند این است که منتقد ایرانی‌ای بخواهد رمان معروفی مانند سَووشون را در ایران نقد کند. چنین منتقدی طبیعتاً فرض می‌کند که مخاطبانش این رمان را می‌شناسند و در نتیجه مطالبی کلی درباره‌ی پیرنگ و شخصیت‌های اصلی آن، در حد یک یا دو پاراگراف، می‌گوید و بعد وارد نقد رمان می‌شود. من تلاش می‌کنم کتاب‌هایی را ترجمه کنم که اشارات درون آن‌ها به آثار ادبی خارجی برای خواننده‌ی فارسی‌زبان مشکل ایجاد نکند. در مواقعی هم که نیاز به اطلاعات تکمیلی باشد، خودم آن اطلاعات را به صورت زیرنوشت‌های مترجم اضافه می‌کنم. کتاب خارجی‌ای که بدون توجه به نیازهای خاص ما انتخاب و ترجمه شود، حتی اگر ترجمه‌ی درست و رسایی داشته باشد، باز هم نمی‌تواند مفید واقع شود. هر ترجمه‌ای لزوماً باید گرهی از مشکلات ما در حوزه‌ی نقد ادبی باز کند.

۴. بسیاری قائل به تفاوت میان ترجمه‌ی متون ادبی و سایر متون هستند و با تفکیک این دو گروه، از آن‌ها با عنوان «ترجمه‌ی ادبی» و «ترجمه‌ی علمی» نام می‌برند. در این صورت به نظر می‌رسد که ترجمه در حوزه‌ی نقد ادبی به نوعی ناظر بر هر دوی این ساحت‌ها خواهد بود. شما هم با این تقسیم‌بندی هم‌داستان هستید؟

پاینده: اگر مقصود از «ترجمه‌ی ادبی» ترجمه‌ی آثار ادبی باشد، آن‌وقت باید گفت بله. یک تفاوت بنیادین، این نوع ترجمه را از ترجمه‌ی متون علمی (یعنی متون نظری درباره‌ی علوم انسانی)‌متمایز می‌کند و آن تفاوت این است که در متن ادبی، با سبک منحصربه‌فرد نویسنده سر و کار داریم و ترجمه باید بتواند، تا حدی که ساختارهای زبان مقصد اجازه می‌دهد، این سبک را به خواننده منتقل کند. خواننده‌ای که ترجمه‌ی یک شاهکار ادبی را می‌خواند باید همان حس‌وحالی را تجربه کند که خواننده‌ی همان متن به زبان اصلی دارد. اما این هدف صرفاً یک کمال‌مطلوب است که دستیابی به آن در بهترین حالت به صورتی نسبی ممکن می‌شود، نه به صورت کامل و مطلق. در ترجمه‌ی متون مربوط به نقد ادبی هم مسئله‌ی سبک دخیل می‌شود، به این معنا که بسیاری از متون نظریِ نقد و همچنین نقدهای عملی شامل نقل‌قول‌هایی از آثار ادبی هستند. مترجم این قبیل متون باید با سبک نویسندگان آثار مورد نظر آشنا باشند تا علاوه بر ترجمه‌ای که از مباحث نظری و نقد عملی به دست می‌دهند، آن نقل‌قول‌ها را هم، تا جایی که امکان دارد، با وفاداری به سبک نویسنده ترجمه کنند.

۵. نگاهی به آثار ترجمه شده در حوزه نقد ادبی روشن می‌کند که مترجمان ما بیشتر به ترجمه تئوری‌های نقد ادبی توجه دارند و کمتر به ترجمه نمونه‌های عملیاتی شده نقد می‌پردازند. این در حالی است که نمونه‌های قابل توجهی از پیاده کردن الگوها و نظریه‌های نقد ادبی بر روی آثار شاخص ادبیات جهان وجود دارد. به نظر شما همین یکی از دلایل عدم توفیق ما در حوزه نقد ادبی نیست؟ به شکلی که نقد ادبی هنوز در ذهن بسیاری، حتی با تعریف درست خود فاصله دارد.

پاینده: این می‌تواند صرفاً یکی از دلایل چندگانه‌ی وضعیت فعلی ما در نقد ادبی باشد، اما یقیناً عوامل دیگری هم در عقب‌ماندگی ما در این حوزه اثرگذار و دخیل هستند. کتاب‌هایی که حاوی نمونه‌های نقد باشند و کاربرد نظریه‌ها را در عمل نشان بدهند، البته جنبه‌ی آموزشی خواهند داشت و بسیار مفیدند. تا به حال هم نمونه‌هایی از این کتاب‌های آموزشی به فارسی ترجمه شده‌اند و نمی‌توان گفت این قبیل منابع هنوز از راه ترجمه در دسترس مخاطبان ایرانی قرار نگرفته است. من فقدان شناخت علمی از نقد ادبی در کشورمان را ناشی از علت‌های دیگری می‌بینم، علت‌هایی ریشه‌ای که ماهیتی اجتماعی و لاجرم سیاسی دارند. نقد مستلزم ذهنیتی است که زمینه‌ساز آن شود. نقد در خلاء فکری و به دور از تجربه‌های اجتماعی شکل نمی‌گیرد. باید دید آیا اصولاً سنت تفکر نقادانه در اندیشمندان ما تا چه حد وجود داشته است. همچنین باید دید آیا آحاد مردم به اتفاقات پیرامون‌شان، به نقصان‌هایی که در حوزه‌ی حقوق شهروندی در زندگی روزمره تجربه می‌کنند، می‌توانند نقادانه برخورد کنند یا این‌که تسلیم‌طلبانه فقط می‌گویند «این‌جا ایران است» یا «تا بوده همین بوده» یا «کاریش نمی‌شود کرد». مثالی می‌زنم؛ این حق هر شهروندی است که در مراجعه به سازمان‌ها و تشکیلات دولتی به او به عنوان ارباب رجوع توجه شود و با احترام به کارش رسیدگی کنند. اما وقتی به کارمندی برمی‌خوریم که وظایف خودش را انجام نمی‌دهد (همان وظایفی که برای انجام دادنش هر ماه حقوق می‌گیرد)، آیا نگاهی انتقادی به این وضعیت داریم یا همان جملاتی را تکرار می‌کنیم که مثال آوردم؟ توجه داشته باشید که نقد ادبی یعنی فراتر رفتن از سطح متن و راه بردن به لایه‌های عمیق‌تر به منظور فهم و تبیین معنایی ناآشکار. منتقد کسی است که بتواند حساسانه به جزئیات متن توجه کند و از همپیوندی‌های درون‌متنی به معنایی فراگیر در متن برسد، معنایی که در جای‌جایِ آن به صورت استعاری و نمادین و غیره جلوه‌گر شده است. این کار مستلزم ذهنیتی نقادانه است که اگر در تجربه‌ی اجتماعی به آن پایبند نباشیم و تمرینش نکنیم، هرگز نمی‌توانیم آن را در تجربه‌ی ادبی نشان دهیم. شما می‌فرمایید که کتاب‌های حاوی نمونه‌های عملی نقد کم ترجمه شده‌اند. فرض کنیم که چنین باشد، اما مگر در کلاس دانشگاه استاد خودش دست به نقد متون ادبی نمی‌زند و مگر همین نقدها نمی‌توانند نمونه‌هایی از آن کاری باشند که دانشجو باید یاد بگیرد و بعد از اتمام تحصیل به صورت حرفه‌ای انجام دهد؟ پس چرا نقد فراگیر نمی‌شود؟ در کلاس هم دانشجو فقط به استاد «اقتدا» می‌کند و این البته یعنی او خودش تفکر نقادانه ندارد و تنها کاری که می‌تواند بکند، تکرار حرف‌های استاد در ورقه‌ی امتحان است. ایده‌ی مستقل، یا نگاه بدیع، اصلاً در کار نیست. من ریشه‌ی این وضعیت را، چنان که اشاره کردم، در تجربه‌ی زیسته‌ی اجتماعی می‌بینم. اول باید به فرهنگ چندصدایی و دموکراتیک باور بیاوریم و عمل بکنیم، بعد نقادانه به خودمان و جهان پیرامون بنگریم تا نهایتاً بتوانیم عملکرد مطلوبی در نقد ادبی از خود نشان بدهیم. باید پرسید فرصت یا امکان چنین رفتار اجتماعی‌ـ‌ادبی‌ای تا چه حد برای ما مهیاست.

۷. یکی از محورهای اصلی مطالعات و تألیفات شما، زمینه فرهنگی است. مترجم هم به نوعی نقش رابط فرهنگی را به عهده دارد زیرا در حال انتقال گفتمانی است که در بستر یک فرهنگ دیگر شکل گرفته است. شما نقش مترجم در حوزه فرهنگ و تاثیرات او را چطور تبیین می‌کنید؟ این تبیین در حوزه‌ی ترجمه‌ی نقد ادبی هم صادق است؟

پاینده: بله، من تلاش کرده‌ام «مطالعات فرهنگی» را از راه ترجمه معرفی کنم. این هم یکی دیگر از حوزه‌های علائق من در نقد ادبی است. تأکید می‌کنم که من مطالعات فرهنگی را برآمده از ــ و کاملاً مرتبط با ــ نقد ادبی می‌دانم، نه این‌که آن را حوزه‌ای جالب اما خارج از زمینه‌ی اصلی کارم بدانم. در کشور ما مطالعات فرهنگی به غلط ذیل علوم اجتماعی طبقه‌بندی شده است و دو رشته‌ای که با این عنوان در دانشگاه‌های ایران می‌شناسیم (یکی با عنوان «مطالعات فرهنگی» و دیگر با عنوان «مطالعات فرهنگی و رسانه») عموماً در دانشکده‌های علوم اجتماعی ارائه می‌شوند. اما وقتی تاریخچه‌ی شکل‌گیری مطالعات فرهنگی را مرور می‌کنیم، درمی‌یابیم که در واقع یک منتقد ادبی به نام ریچارد هوگارت بنیادگذار این حوزه بود و سپس آثار و اندیشه‌های یک منتقد و ادب‌شناسِ دیگر یعنی ریموند ویلیامز به تکوین پایه‌های نظری این حوزه کمک بسزا کرد. پس من به طور طبیعی در کار خودم باید به مطالعات فرهنگی بپردازم، از جمله با ترجمه‌ی منابع این حوزه.

اما در خصوص کارکرد فرهنگی مترجم، باید بگویم از نظر من مترجم تسهیل‌کننده‌ی روابط میان‌فرهنگی است. مترجمان با انتقال اندیشه‌های شکل‌گرفته در سایر فرهنگ‌ها، امکان گفت‌وگویی بین‌الاذهانی بین جهانبینی‌های متفاوت و حتی متنافر را ایجاد می‌کنند. ترجمه‌ی ادبی علاوه بر این کارکرد عام، یک کارکرد خاص دیگر هم دارد که به گمانم به اندازه‌ی کافی به آن توجه نکرده‌ایم: معرفی سبک‌ها و جنبش‌های ادبی ناشناخته. ترجمه در مقاطع مختلفی از تاریخ کشور ما (حدوداً از زمان انقلاب مشروطه به این سو) باعث آگاه شدن نویسندگان و شاعران ما از شیوه‌ها و تکنیک‌های جدید برای آفرینش آثار ادبی شده است. گاهی ترجمه کلاً ژانر جدیدی را که پیشتر در ادبیات ما وجود نداشته است (مانند رمان و داستان کوتاه) به ادیبان ما شناسانده. در همه‌ی این موارد، ترجمه به غنای ادبیات ما و خلق آثار جدید یاری رسانده است. برای مثال، پیدایش رمان تاریخی و رشد و گسترش آن در دوره‌ی پسامشروطه را نظر بگیرید. آیا غیر از این است که نوشته شدن رمان‌های تاریخی ایرانی به یُمن ترجمه‌هایی میسّر شد که این ژانر را به ما شناساند؟ ترجمه‌های اولیه از رمان‌های تاریخی خارجی زمینه‌ی مساعدی فراهم کرد برای این‌که نویسندگان ما سوق داده شوند به سمت نوشتن رمان‌هایی مانند شمس و طغرا،ماری ونیزی و طُغرُل و همای (1287) نوشته‌ی محمدباقر میرزا خسروی، عشق و سلطنت یا فتوحات کورش نوشته‌ی شیخ موسی کبودرآهنگی، داستان باستان نوشته‌ی حسین بدیع، دام‌گستران یا انتقام‌خواهان مزدک نوشته‌ی صنعتی‌زاده کرمانی (منتشره در دو قسمت در سال‌های ۱۳۳۹ و ۱۳۴۴). یکی دیگر از بارزترین تأثیرهایی که مترجمان بر مضامین و تکنیک‌های ادبیات ما باقی گذاشتند را در اواخر دهه‌ی ۱۳۴۰ و اوایل دهه‌ی ۱۳۵۰ می‌توان دید، یعنی زمانی که موجی از ترجمه‌های فلسفی در زمینه‌ی اگزیستانسیالیسم آغاز شد و بعد با ترجمه‌هایی از آثار نویسندگانی همچون سارتر، کامو و کافکا تشدید هم یافت. بازتاب این ترجمه‌ها را در فضای حاکم بر تولیدات ادبی همان دوره به وضوح می‌توانید ببینید. آیا می‌توان آثار ادبی نوشته شده در آن مقطع از تاریخ‌مان را بدون توجه به ترجمه‌هایی که کمی پیشتر یا همزمان انجام می‌شد، به درستی تحلیل کرد؟ به گمانم همین امروز هم ترجمه‌ی رمان‌های پسامدرن خارجی گروهی از نویسندگان معاصر ما را به صرافت اندیشیدن درباره‌ی ظرفیت‌های این نوع رمان انداخته است و شاهدیم که برخی آثار با همین سبک‌وسیاق به زبان فارسی نوشته و منتشر شده‌اند. شاید بعضی از نویسندگان ما خودشان زبان خارجی بدانند و مستقیماً با سبک‌های جدید ادبی آشنا شوند، اما یقین دارم که اکثر نویسندگان در کشور ما برای آشنا شدن با جریان‌های ادبی جهان به ترجمه متکی هستند. به همه‌ی این دلایلی که توضیح دادم، معتقدم اصلاً نباید ترجمه را کم‌ارزش تلقی کنیم. اگر بخواهیم پویایی ادبیات‌مان را حفظ کنیم تا آثار نویسندگان و شاعران ما بتوانند در عرصه‌ی جهانی مخاطب پیدا کنند، ناگزیریم از هر راه ممکن به روزآمد شدن آگاهی ادیبان‌مان از جنبش‌ها و سبک‌های جدید یاری برسانیم. ترجمه بی‌تردید یکی از مؤثرترین ابزاری است که به تحقق این هدف یاری می‌رساند.

برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده عزیز‌




نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، نقدادبی، ترجمه، دمکراتیک، مصاحبه،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 مهر 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): نقش نقد مؤثر در ارتقای آثار ادبی هر کشور، مسئله‌ای انکارناپذیر است. نقد درست و بجا باعث انتقال خط فکری به نویسندگان و جریان‌سازی می‌شود. در کشورهایی که ادبیات قدرتمندی دارند نیز این مسئله به وضوح مشخص است. اما سؤالی که این میان پیش می‌آید این است که آیا می‌توان به تمام یادداشت‌هایی که امروز به وفور در روزنامه‌ها و نشریات اینترنتی منتشر می‌شود، نقد گفت؟ بسیاری از این یادداشت‌ها از یک معرفی ساده فراتر نمی‌روند و بیشتر شبیه به اظهارنظرهای شخصی‌اند تا نقد. همین مسائل بهانه‌ای شد تا با حسین پاینده، استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی درباره ویژگی‌هایی که یک متن را به نقد ادبی تبدیل می‌کند و همچنین خصوصیات یک منتقد ادبی به گفت‌وگو بنشینیم.

به نظر شما اصولاً به چه کسی می‌توان «منتقد» گفت؟ آیا با داشتن ذهنی جزئی‌نگر و مطالعه‌ی کتاب‌های روش نقد، می‌توان پا به عرصه‌ی نقد گذاشت یا این‌که تحصیلات دانشگاهی را برای دستیابی به این مهم امری ضروری می‌دانید؟

هرچقدر جامعه‌ی ما پیشرفت بیشتری می‌کند، به همان میزان درک ما از تخصص هم بیشتر می‌شود. در قدیم شکسته‌بندها کار پزشکان را انجام می‌دادند و مادربزرگ‌ها هم طبابت می‌کردند. اما الان برای دانش و تخصص پزشکان احترام قائلیم و عناوینی مانند «متخصص ارتوپدی» یا «پزشک عمومی» را با دقت بیشتری به کار می‌بریم. نقد ادبی یک نوع دانش است که در مراکز آکادمیک به افراد آموزش داده می‌شود تا این آموزش‌دید‌گان بعد از فارغ‌التحصیل شدن بتوانند در مراکز پژوهشی، رادیو و تلویزیون، مراکز آموزشی، خبرگزاری‌ها و مطبوعات و … کار تخصصی انجام بدهند. در اکثر روزنامه‌ها می‌بینیم کسی که در بخش ادبیات در خصوص یک کتاب تازه منتشرشده مانند مجموعه داستان یا رمان مطلبی نوشته، خودش را با عنوان «داستان‌نویس و منتقد ادبی» معرفی کرده است. این پرسش مطرح می‌شود که: این جایگاه را چه کسی اعطا کرده یا رسماً تأیید کرده است؟ می‌دانید که پزشکان مدرک تحصیلی‌شان یا اجازه‌نامه‌ی رسمی وزارت بهداشت و درمان برای تأسیس مطب را در مطب‌شان نصب می‌کنند. به راستی، ضرورت این الزام از کجا حس شد؟ بسیاری اشخاص در شهرستان‌ها مدعی طبابت بودند و مطب داشتند و بیمار می‌پذیرفتند و دارو تجویز می‌کردند که باعث صدمه به بیمار می‌شد. امیدواریم روزی علوم انسانی در کشور به عنوان حوزه‌ای از دانش جدی گرفته شود تا بتوانیم از کسانی که عنوان‌های تخصصی‌ای مانند «منتقد ادبی»، «منتقد فیلم» و غیره را به کار می‌برند بپرسیم که این عنوان را از کجا کسب کرده‌اند، این دانش را از  کجا آموخته‌اند و کدام مرجع علمی آن‌ها را به رسمیت شناخته است. من معتقدم عنوان «منتقد ادبی» از راه کسب دانش به دست می‌آید. باید دانشجویانی در رشته‌های علوم انسانی برای این منظور تربیت شوند و بعد در نهادهایی مانند رادیو و تلویزیون، فرهنگسراها، مراکز پژوهشی و امثال آن، کار تخصصی نقد ادبی انجام دهند. اما یک شکل دیگر برای پرداختن به متون ادبی وجود دارد که باید در خبرگزاری‌ها، روزنامه‌ها، مجلات و امثال آن‌ها، اعم از دیجیتال و چاپی، صورت بگیرد و آن را اصطلاحاً «ریویو» می‌نامیم. معادلی که من برای این اصطلاح پیشنهاد می‌کنم «مرور و معرفی» است، زیرا نویسنده‌ی این نوع نوشتار دقیقاً همین کار را می‌کند: او اثری ادبی را مرور می‌کند (جزئیاتی مانند شخصیت‌ها، رویدادها، مکان رویدادها و … را توضیح می‌دهد) و آن را در پیوند با سایر آثاری که قبلاً از همان نویسنده منتشر شده است به خواننده معرفی می‌کند. من دقت کرده‌ام که خانه‌ی کتاب هم مدتی است در پوسترهای جلسات مربوط به کتاب‌های تازه منتشرشده از عبارت «معرفی و بررسی» استفاده می‌کند، یعنی به جای این‌که در توضیح جلسه بنویسند «نقد رمان …»، می‌نویسند «معرفی و بررسی رمان …». این هم می‌تواند معادل قابل قبول و گویایی برای «ریویو» باشد. به هر حال مهم این است که بین «ریویو» (review) و «نقد» (criticism) تمایز قائل شویم. اخیراً هم که در جلسه‌ی مشابهی درباره‌ی یک رمان تازه منتشرشده در محل نشر چشمه سخنرانی داشتم، تقاضا کردم که از به کار بردن عنوان «نقد رمان …» در پوسترهای‌شان خودداری کنند و وقتی دلیلش را گفتم، آن‌ها هم موافقت کردند. اگر در نوشتار یا سخنرانی‌ای، متنی مانند یک رمان یا فیلم سینمایی را از منظر نظریه‌های نقادانه از قبیل ساختارگرایی، نشانه‌شناسی، تحلیل انتقادی گفتمان، روانکاوی، فرمالیسم روسی، تاریخ‌گرایی نوین و امثال آن تحلیل کنیم، دست به نقد زده‌ایم. این کار نسبتی با ابراز نظرات شخصی یا خوب گفتن و بد گفتن از آثار ادبی و هنری ندارد. نقد مستلزم کاربرد نظام‌مند روش‌شناسی و اصطلاحات تخصصی رویکرد معیّنی است، در حالی که مرور و معرفی آثار ادبی (کاری که در مطبوعات و خبرگزاری‌ها انجام می‌شود) چنین روالی ندارد.

http://s8.picofile.com/file/8320256792/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86_%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B6.JPG

نقد جنبه‌های مختلفی دارد و هر منتقدی از منظر رشته‌ای که به آن اشراف دارد، متون ادبی را نقد می کند، برای مثال، یک مورخ از منظر تاریخی، جامعه‌شناس از منظر جامعه‌شناسی و … . تا چه حد با این رویه موافقید و اینکه جایگاه نقد دانشگاهی که اکثریت اساتید دانشگاه به آن مبادرت می‌ورزند، این میان کجاست؟

در خصوص جایگاه نقد ادبی در دانشگاه ایرانی باید بگویم که وضع خوبی نداریم. رشته نقد ادبی در هیچ‌کدام از دانشگاه‌های ما تأسیس نشده در حالی که چندین دهه از تأسیس دپارتمان‌های نقد ادبی در دانشگاه‌های کشورهای پیشرفته می‌گذرد. دانشجویانی که در دانشگاه‌های ما تحصیل می‌کنند، در برخی رشته‌ها واحدهای محدودی در حوزه‌ی نقد ادبی می‌گذرانند. در رشته‌هایی به غیر از زبان و ادبیات فارسی (مانند فلسفه‌ی هنر) واحدهای مختلف و بیشتری در زمینه‌ی نقد فیلم و رمان … وجود دارد. اما در مجموع وضعیت مناسبی در دانشگاه‌ها در خصوص نقد ادبی نداریم و اهمیت توجه به این موضوع روز به روز بیشتر می‌شود. درمورد بخش دیگر سؤال شما که کدام رهیافت یا کدام رویکرد در نقد ادبی می‌تواند مناسب‌ترین ابزار برای فهم معنای تلویحی یک متن باشد،‌ باید بگویم که هرگز نمی‌شود رویکردی را برای متنی تجویز کرد. در واقع این تعامل یا برهم‌کنش منتقد با متن است که تعیین می‌کند کدام روش مناسب است. ممکن است بعد از خواندن یک رمان به این نتیجه برسیم که تاریخ‌گرایی نوین بهترین شکل پرداختن به آن متن است، حال آن‌که رمان دیگری را بتوان با نظریه فرمالیسم یا روانکاوی بهتر نقد کرد. در واقع، این جزئیاتِ خودِ متن است که تعیین‌کننده‌ی شیوه‌ی مناسب برای نقد آن می‌شود.

در جهان ادبیات، منتقدان بزرگی توانسته‌اند بر جریان ادبی روزگارِ خود تاثیرگذار باشند. قدرت برخی منتقدان در این حد بوده که توانسته‌اند نویسنده‌ای را مطرح کنند یا بالعکس مؤلفی را بی‌اعتبار جلوه دهند. به نظر شما منتقد ادبی چگونه می‌تواند جریان‌ساز باشد و چرا تا به حال ما در کشورمان چنین منتقدی نداشتیم؟

خیلی‌ها برای نقد ادبی در کشور ما زحمت کشیده‌اند و حتی می‌شود گفت در شکل‌گیری ذهنیت نقادانه نسبت به آثار ادبی تأثیرگذار بوده‌اند، ولی زحمات  آنها بیشتر در ترویج نقد ادبی بوده تا شناخته شدن به خاطر نقدهای معیّن‌شان. لازم می‌بینم از افراد پیشگامی مانند رضا براهنی نام ببرم. آن زمانی که رضا براهنی پیش از انقلاب در دانشگاه تهران نقد ادبی تدریس می‌کرد و کتاب معروف «طلا در مس» را نوشت، کار او در آن زمان بسیار ارزشمند بود. حتی پیش از براهنی، مرحوم فاطمه سیّاح، استاد راهنمای رساله‌ی دکتری سیمین دانشور در دانشگاه تهران هم نقد ادبی تدریس می‌کرد. اما آن نسل از منتقدان کشور ما بیشتر با مسائل نظری سروکار داشتند و کتاب «طلا در مس» هم بیشتر برای تبیین مفاهیم تئوریک در عمل نقد نوشته شد. گاه به افرادی برمی‌خوریم که ده‌-‌پانزده مجلد درباره آثار شاعران و رمان‌نویسان نوشته‌اند که در واقع نقد نیست بلکه اساساً بیان نظرات شخصی است و در آن‌ها استفاده‌ی نظام‌مند از مفاهیم نظریه‌های نقد ادبی را نمی‌بینیم. برای مثال، برخی از اصطلاحات مهم تاریخ‌گرایی نوین عبارت‌اند از «شناختمان»، «گفتمان» و «توصیف همه‌جانبی» (یا «توصیف انبوه»). اولی و دومی از آراء فوکو به این نظریه راه پیدا کرده است و سومی از آثار انسان‌شناس آمریکایی کلیفورد گیرتس. منتقد تاریخ‌گرایی نوین باید در نقدهایش از قبیل این مصطلحات تخصصی را به کار ببرد و با استفاده از آن‌ها پرتو روشنی بر دلالت‌ها و معانی تلویحی متون (اعم از ادبی و غیرادبی) بیندازد. اما در نوشته‌های بسیاری کسان که به اصطلاح نقدهای فراوانی بر آثار این نویسنده و آن شاعر و غیره نوشته‌اند، به چنین استفاده‌ی تخصصی‌ای از مصطلحات نقد ادبی برنمی‌خوریم. کاربرد درست اصطلاحات هر علمی، یکی از نشانه‌های آگاهی از آن علم است (البته فقط یکی). برای مثال، ما مردم ناوارد به علم پزشکی ممکن است از تعبیر عام «دل‌درد داشتن» استفاده کنیم، اما پزشک متخصص از اصطلاح «اِسپاسم عضلات پهلو» استفاده می‌کند و روشی علمی و نظام‌مند برای معاینه‌ی بیمار دارد. جایی که به اصطلاحاتی مانند شناختمان و گفتمان برخورد می‌کنیم، می‌توانیم حدس بزنیم (نه این‌که مطمئن باشیم) که منتقد با جنبه‌ای از نظریه‌ی فوکو تا حدی آشناست و ای بسا تحلیل نظام‌مندی از متن ارائه دهد. من فکر می‌کنم منتقدان ادبی از جمله (نه صرفاً) به دلیل به کار نبردن اصطلاحات تخصصی نتوانسته‌اند خود را در حوزه معیّنی بشناسانند.

آیا می‌توان شیوه‌ی تحلیل متون ادبی را به سایر متن‌ها هم تعمیم داد و اصولاً شیوه‌ی تحلیل متون ادبی تا چه حد متفاوت با دیگر متون و تا چه حد قابل تعمیم به متون دیگر است؟

بسیاری از شیوه‌های جدید نقد ادبی این قابلیت را دارند که برای تحلیل متون غیرادبی و حتی غیرمکتوب به کار بروند چون از ماهیتی میان‌رشته‌ای برخوردارند. برای مثال، روایت‌شناسی را در نظر بگیرید. روایت در گذشته به صورت ادبیات داستانی معنا پیدا می‌کرد و داستان کوتاه و رمان را شکل‌های بارز و شناخته‌شده‌ی روایت می‌دانستیم. اما در نظریه‌های جدید روایت استدلال می‌شود که همه‌ی زندگی شکل‌هایی از روایت هستند. در نظریه‌های جدید روایت‌شناسی حتی اخبار تلویزیون هم روایت محسوب می‌شود. تحلیل انتقادی گفتمان اجازه می‌دهد که ابعاد دیگری از برنامه‌های خبر را بررسی کنیم که معمولاً به آن فکر نمی‌کنیم، مثلاً این‌که برنامه‌های خبری تا چه مروج ایدئولوژی‌های خاصی می‌توانند باشند. روانکاوی برای تحلیل شخصیت‌های رمان و انگیزه‌های آن‌ها به کار برده می‌شود، اما همین نظریه همچنین مجال می‌دهد تا دنیای درونی خود به عنوان خواننده را هم بهتر بشناسیم. نقد ادبی جدید نام غلط‌اندازی دارد. وقتی از «نقد ادبی» صحبت به میان آورده می‌شود، اغلب فکر می‌کنند که فقط به شعر و رمان و … نظر داریم. در نوشتار نقادانه‌ای با عنوان «ضدروایتی پسامدرن به قلم شخصیت‌های داستان» که در روزنامه «اعتماد» منتشر شد، تجمع نوجوان‌های شانزده‌ـ‌هفده‌ساله‌ای را بررسی کردم که در مرکز خرید کوروش گرد هم آمدند و حتی پلیس هم مجبور به مداخله در این رخداد شد. این البته رویدادی اجتماعی بود، اما همچنان که در آن نوشته توضیح دادم، روایت‌شناسی کمک می‌کند تا ابعاد ناپیدایی از این واقعه را از منظری متفاوت ببینیم و بفهمیم.

اصولاً پا گرفتن فرهنگ نقد در جامعه چه کارکردهایی در خارج از جهان ادبیات دارد و شکوفایی نقد چه کارکردهای اجتماعی می تواند داشته باشد؟

سؤال بسیار خوبی است. وقتی از منظر نقد ادبی به یک رمان، داستان کوتاه و شعر فکر می‌کنید، در واقع جستجوگر معنا هستید و می‌خواهید جنبه‌های ناپیدای اثر را متوجه شوید. نگرش نقادانه می‌تواند کارکرد مشابهی در حیات اجتماعی داشته باشد. در کتاب «نقد ادبی و دموکراسی» بر این موضوع تأکید کرده‌ام که بدون رواج پیدا کردن روحیه انتقاد از نقصان‌های وضع موجود، نمی‌توان توقع داشت که نقد ادبی در دانشگاه یا جامعه رواج پیدا کند و نهادینه شود. یعنی وقتی برفی می‌بارد و زندگی روزمره مردم در پایتخت فلج می‌شود، شهروند آگاه زمانه‌ی ما باید جسارت این را داشته باشد که بگوید من مالیات ‌می‌دهم برای چنین روزی که شهرداری امکان رفت‌وآمد مردم در چنین وضعیتی را فراهم کند تا این تصادف‌ها رخ ندهد، این تعداد درخت نشکند و تردد خودروها در اتوبان تهران‌ـ‌کرج و تهران‌ـ‌قم مختل نشود و مردم تا صبح در برف و سرما سرگردان نمانند. فناوری دیجیتالی آگاهی ما را به واقعیت‌های زندگی اجتماعی بیشتر کرده و انعکاس این اخبار در مجاری اطلاعات حساسیت ما را نسبت به مدیریت شهری زیادتر از گذشته کرده است. نقد ادبی راهی برای کشف و تحلیل جنبه‌های ناپیدای متون است. آگاهی حاصل از نظریه‌های نقد، به متون ادبی ختم نمی‌شود. برای مثال، اگر شما رمان‌هایی را با روش تاریخ‌گرایی نوین نقد کنید، به موضوع تاریخ عموماً حساس می‌شوید. آن‌گاه تاریخ کشورتان هم (اعم از تاریخ ماضی یا تاریخ معاصر) برای‌تان حکم متنی را دارد که با نگرشی نقادانه می‌کاویدش. چطور ممکن است منتقدی به نظریه‌ی روانکاوی علاقه‌مند باشد و شخصیت‌های آثار ادبی را با استفاده از این رویکرد تحلیل کند، اما به شناخت دنیای درونی همکار یا دوست یا کلاً انسان‌های پیرامونِ خودش تمایلی نشان ندهد؟ چگونه ممکن است کسی نقد مارکسیستی بنویسد اما به استثمار انسان‌های واقعی در جهان بلافصلی که او را در بر گرفته است بی‌اعتنا باشد؟ نقد ادبی‌ای که چنین منتقدی بنویسد مانند طبابت پزشکی است که مراجعانش را به ترک سیگار توصیه می‌کند اما خودش سیگار می‌کشد. برای نقد آن منتقد نباید اصالتی قائل شد، همچنان که طبابت این پزشک هم قابل اعتماد نیست. من خودآگاهی اجتماعی و انتقاد مشروع شهروندی را بخشی از پیش‌نیاز یادگیری و حتی تدریس نقد ادبی می‌دانم. کسانی که نگرش نقادانه نسبت به واقعیت‌های اجتماعی نداشته باشند، نمی‌توانند نقد ادبی را به درستی یاد بگیرند یا یاد بدهند.

فقدان نقد به هر دلیلی که باشد آسیب‌هایی به دنبال دارد و وجودش باعث ارتقاء ادبیات می‌شود. این یادداشت‌ها و ریویوهایی که به نام نقد منتشر می‌شوند، به علم نقد و ادبیات آسیب‌هایی وارد می‌کنند. به نظر شما مهم‌ترین آسیبی که فقدان نقد مؤثر به ادبیات وارد می کند چیست؟

البته باید توجه داشت که مقالات مرور و معرفی وقتی بر مبنای اصول این نوع نوشتار نوشته شوند، کارکرد بسیار مفیدی دارند. این یادداشت‌ها و ریویو‌ها به اقتصاد ادبیات خیلی کمک می‌کنند. چون تشکیل جلسه برای معرفی یک کتاب و ضرورت خواندن آن، یا نوشتن مقاله‌ی مرور و معرفی درباره‌ی آن، منجر به تشویق خوانندگان بالقوه به خرید کتاب مورد نظر خواهد شد. به خصوص در کشور ما که در سبد خرید مردم آثار ادبی سهم کوچکی دارند، ارزش مقالات مرور و معرفی بیشتر به چشم می‌آید. اما اگر این ریویوها تحت عنوان نقد منتشر شوند، این امر را مشتبه می‌کنند که هر کسی مجاز است هر گونه اظهارنظری را به عنوان نقد ارائه کند. کار نویسنده‌ی مقالات مرور و معرفی با کار منتقد ادبی فرق دارد. البته مقصودم این نیست که نوعی سلسله‌مراتب قائل شوم و نقد را مهم‌تر از مرور و معرفی آثار ادبی بدانم. هر کدام از این کارها در جای خود مفید هستند. برای مثال، پیراپزشکان در مواقع بحرانی مانند زلزله کار ارزشمندی انجام می‌دهند، اما آنان هرگز نباید ادعای طبابت داشته باشند. خدمات پیراپزشک در جای خود می‌تواند بسیار حیاتی باشد. اتفاقاً اگر دانشگاه‌های ما همین لیسانسیه‌های ادبیات را جوری تربیت می‌کردند که این‌ها بتوانند در مطبوعات کار کنند، خدمت ارزشمندی انجام داده‌ بودند. اما متأسفانه دانشگاه‌های ما همین برونداد را هم ندارند.

نظریات مختلفی درباره شناخت سطح آثار ادبی وجود دارد، رویکردی هم وجود دارد به این مضمون که ساده‌ترین و معتبرترین مواجهه با یک اثر هنری، مواجهه‌ی خواننده‌ی عادی با آن اثر است، واکنش یک خواننده متوسط که با هدفی غیرتخصصی به مطالعه‌ی اثر داستانی می‌پردازد و این می‌تواند میزان موفقیت یک اثر را تأیید کند. نظر شما در این باره چیست؟

بی‌تردید وقتی یک اثر ادبی مخاطبان بیشتری پیدا می‌کند، این موضوع می‌تواند دلالت‌هایی درباره‌ی کیفیت آن داشته باشد. اما این رابطه ماهیتی مکانیکی ندارد و آن را باید به دقت تحلیل کرد. به عبارت دیگر، اقبال عمومی به یک اثر ادبی لزوماً به معنای برخورداری آن اثر از تکنیک نوآورانه و بدیع یا مضمون و درونمایه‌ی تأمل‌انگیز نیست. اقبال عامّه صرفاً یکی از عواملی است که در بررسی جایگاه هر اثر ادبی در نظر می‌گیریم و همچنان که گفتم آن را فی‌نفسه ارزشمند نمی‌دانیم، بلکه دلایلش را تحلیل می‌کنیم. از طرف دیگر می‌توان احتمال داد که وقتی به یک اثر ادبی نه جامعه‌ی منتقدان توجه کرده و نه عامّه‌ی کتابخوان، احتمالاً در آن اثر موضوع مهمی درباره‌ی زندگی گفته نشده که پژواکی هم پیدا نکرده است. اما باز هم این یگانه ملاک بررسی نقادانه‌ی آثار ادبی نیست. ای بسا کتابی با تبلیغات و حمایت گسترده‌ی دولتی و تیراژ زیاد منتشر شود و در هر کتابخانه‌ و مدرسه‌ای نسخه‌هایی از آن موجود باشد. این نوع شیوع را به هیچ وجه نمی‌شود یک مزیّت یا نشانه‌ی برتری تلقی کرد. در مورد واکنش و استنباط یک خواننده به یک اثر ادبی، باید بگویم که متون ادبی برای التذاذ عمومی منتشر می‌شوند و هرگز نمی‌توان گفت که واکنش‌های عامّه محلی از اعراب ندارد. اما نقد بحث تخصصی‌تری است. ای بسا متنی در مقطع زمان انتشار خود چندان با اقبال مواجه نشود، اما ارزش‌های واقعی آن بعدها از راه نقد ادبی معلوم شود. در تاریخ ادبیات از این دست آثار زیاد است. به طور کلی باید گفت دیدگاه‌های عامّه درباره‌ی آثار ادبی، ملاک تعیین جایگاه آن آثار در تاریخ ادبیات نمی‌تواند باشد.


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده عزیز






نوع مطلب :
برچسب ها : نقدادبی، مصاحبه، حسین پاینده،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 13 اسفند 1396 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

حدود دو ماه پیش اعلام شد که جایزه‌ی نوبل سال ۲۰۱۷ در حوزه‌ی ادبیات به نویسنده‌ی ژاپنی‌تبارِ انگلیسی کازوئو ایشیگورو تعلق گرفت. آنچه در زیر می‌خوانید خوانشی نقادانه از رمان معروف ایشیگورو با عنوان باقیمانده‌ی روز است.

*******************************************************

از میان همه‌ی رمان‌هایی که کازوئو ایشیگورو از سال ۱۹۸۲ تاکنون منتشر کرده است، به نظر بسیاری از منتقدان ادبی هنوز هم باقیمانده‌ی روز بهترین اثر او محسوب می‌شود. روایتگر این رمان مشهور که نخستین بار در سال ۱۹۸۹ انتشار یافت و جایزه‌ی «کتاب سال ویتبرد» را به خود اختصاص داد، سرپیشخدمتی به نام استیونزاست که پس از بیست سال، به دیدار خدمتکاری به نام خانم کِنتن می‌رود که زمانی با او در یک عمارت اشرافی خدمت می‌کرد. پیشنهاد این سفر را صاحب‌کار جدیدِ استیونز (آقای فارادِی) به او داده که ثروتمندی آمریکایی است. در آمریکایی بودنِ این صاحب‌کارِ جدید نکته‌ای نهفته است که از چشم خواننده‌ی تیزبین نباید پنهان بماند. آمریکایی‌ها، در مقایسه با انگلیسی‌ها، بسیار بی‌تکلف و اهل تساهل محسوب می‌شوند. انگلیسی‌ها با پایبندی به سنت و سلسله مراتب، آدم‌هایی مقیّد و اکید هستند و احترام و وظیفه‌شناسی را از جمله اصول تخطی‌ناپذیر فرهنگ عمومی می‌دانند؛ ولی در فرهنگ عمومیِ آمریکاییان متقابلاً شوخی و مطایبه با دیگران جزو اصول اولیه‌ی مراودات اجتماعی قلمداد می‌شود. باقیمانده‌ی روز از نظر تاریخی دوره‌ای را بازنمایی می‌کند که امپراطوری بریتانیا از اوج قدرت دیرینه‌اش تنزل کرده و رو به افول گذاشته بود. بحران آبراه سوئز در سال ۱۹۵۶ و ناکام ماندن توطئه‌ی مشترک انگلستان و فرانسه و اسرائیل برای مقابله‌ی نظامی با جمال عبدالناصر رئیس‌جمهور ناسیونالیست مصر، یکی از نشانه‌های افول امپراطوری بریتانیا بود. این واقعه‌ی تاریخی (که در بازه‌ی زمانی پیرنگ این رمان رخ می‌دهد) مقارن با نقش مهم‌تری است که آمریکا در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم در صحنه‌ی روابط بین‌الملل ایفا کرد. جایگزین شدن آمریکا به جای بریتانیا در عرصه‌ی سیاست جهانی، در رمان ایشیگورو به طور نمادین با خریده شدن «سرای دارلینگتن» (عمارتی که استیونز سرپیشخدمت آن است) توسط آقای فارادِیِ آمریکایی نشان داده شده است. به عبارتی، این ثروتمند آمریکایی و ارباب جدید استیونز، کشور آمریکا پس از جنگ جهانی دوم را بازنمایی می‌کند که به منزله‌ی ابرقدرتی نوظهور جای استعمارگر پیر و ضعیف (بریتانیا) را گرفته است.

راوی باقیمانده‌ی روز سفر شش‌روزه‌اش برای تجدید دیدار با خانم کِنتن را با حرکت به سَمتِ غرب انگلستان آغاز می‌کند و کل رمان در واقع متشکل از یادداشت‌هایی است که استیونز در طول این سفر نوشته است. جزئیاتی که ایشیگورو در خصوص سفر استیونز گنجانده است، حکایت از آن دارد که این سفر را باید در دو سطح فهمید. در سطحی غیراستعاری، سفر استیونز فقط به منظور تفرّج و دیدار با همکاری قدیمی انجام می‌شود. اما در سطحی دوم و استعاری، این سفر معانی ثانوی و دلالتمندانه‌ای دارد که در خوانش نقادانه‌ی رمان نباید از آن‌ها غافل شویم. چند نکته در مورد این سفر حائز اهمیت و درخور توجه‌اند. نخست این‌که سفر استیونز در سال ۱۹۵۶ انجام می‌شود که، همان‌گونه که پیشتر اشاره کردیم، زمان بحران سوئز و بروز نخستین نشانه از غروب امپراطوری بریتانیا بود. دو دیگر این‌که در این سفر، استیونز به طرف غرب انگلستان سفر می‌کند. آمریکا کشوری است که در سَمتِ غرب انگلستان واقع شده و می‌توان گفت سفری که استیونز به ترغیب صاحب‌کارِ آمریکایی‌اش انجام می‌دهد، حرکت جامعه‌ی انگلستان به سَمتِ فرهنگ آمریکایی هم هست. بر خلاف انگلیسی‌های سنتی که گفتار رسمی، رفتار مؤدبانه و رعایت حریم اشرافیت را لازم می‌دانند، آمریکایی‌ها در گفت‌وگوهای روزمره و ارتباط‌های اجتماعی به میزان زیادی اهل بذله‌گویی و خوش‌وبِش با یکدیگر هستند. از سال‌های پس از جنگ جهانی دوم به بعد، زبان انگلیسیِ بریتانیایی، هم در تلفظ و هجیِ برخی کلمات و هم در کاربرد واژگان، هرچه بیشتر تحت تأثیر انگلیسیِ آمریکایی قرار گرفت. فرهنگ آمریکایی همچنین از راه رستوران‌های فست‌فود، سریال‌های تلویزیونی و مُد لباس، بر رفتار آحاد جامعه‌ی انگلستان اثر گذاشته است. از این رو، سفر استیونز در مسیری به طرف غرب انگلستان (سَمتِ آمریکا)، دلالت‌های دیگری نیز دارد که به غلبه‌ی گفتمان آمریکایی بر فرهنگ آنگلوساکسون مربوط می‌شود. آنچه این قرائت نقادانه از سطح استعاریِ سفرِ استیونز را تقویت می‌کند این است که سفر او نه فقط به پیشنهاد آقای فارادِی، بلکه به طرزی نمادین در اتومبیل فوردِ این ثروتمند آمریکایی صورت می‌گیرد.

گفتیم که سفر توصیف‌شده در رمان باقیمانده‌ی روز را باید در دو سطح تحلیل کرد. در یک سطح، این سفر گذاری است از یک مکان به مکانی دیگر؛ اما در سطحی دیگر، این سفر همچنین تلاشی است برای به دست آوردن شناختی عمیق‌تر و روانکاوانه از زوایای پنهانِ روح و روان استیونز. یگانه موضوعی که استیونز به آن مباهات می‌کند و در طول رمان مکرراً مورد اشاره قرار می‌دهد، این است که او «سرپیشخدمتی تمام‌وکمال» است. از نظر او، حرفه‌ی سرپیشخدمتی ایجاب می‌کند که هر موضوع شخصی و عاطفی در زندگی او ثانوی تلقی شود و سرپیشخدمت صرفاً به وظیفه‌ی رسمیِ خود (خدمت کردن به ارباب) بیندیشد. سرپیشخدمتِ «حرفه‌ای» به عقیده‌ی استیونز کسی است که به موج احساساتی که او را از درون تحت تأثیر قرار می‌دهد بی‌اعتنا باشد و با چهره‌ای آرام و موقر فقط وظیفه‌ای را که به وی محول شده است به شایسته‌ترین وجه انجام دهد. از این رو، استیونز شخصیتی خشک و انعطاف‌ناپذیر دارد و هرگز با خدمتکارانی که تحت مدیریت او قرار دارند، رابطه‌ای حقیقتاً دوستانه و صمیمی برقرار نمی‌کند. او در شوخی‌های کلامیِ آن‌ها شریک نمی‌شود و ترجیح می‌دهد حتی وقتی که پدر سالخورده‌اش در طبقه‌ی پایین ساختمان در بستر مرگ قرار گرفته است، به طبقه‌ی بالا برود و از مهمانان پذیرایی کند. خانم کِنتن می‌کوشد تا مراوده‌ای عاشقانه با استیونز داشته باشد، اما استیونز که چشمانش بر مهر و عاطفه کور هستند از درک احساس همکارش عاجز می‌ماند. در نتیجه، خانم کِنتن از کارش استعفا می‌کند و به ازدواجی کمابیش عاری از عشق تن در می‌دهد. اکنون که استیونز پس از بیست سال به دیدار خانم کِنتن می‌رود، خاطرات گذشته ناخواسته از ضمیر ناخودآگاهِ این سرپیشخدمت جدی و متعهد سر برمی‌کشند و به ذهن آگاهش سرازیر می‌شوند. استیونز، به دلیل شخصیت عاطفه‌گریزش، تمایلی به مرور این خاطرات ندارد، اما طغیان احساسات فروخورده و واپس‌رانده‌ای که سال‌ها در تاریک‌ترین ساحت روانش مکتوم مانده‌اند، قوی‌تر از آن است که او بتواند مانع از یادآوریِ آن‌ها بشود. اکنون در این سفر استیونز مجال پیدا کرده تا ولو موقتاً با خودِ راستینش روبه‌رو شود، نَفْس سرکوب‌شده‌ای که ــ به رغم انکارهای او ــ نیازمند عشق است.

تا پیش از این سفر، استیونز فقط آن «سرپیشخدمتِ تمام‌وکمالی» بوده است که پدرش نمونه و الگوی تمام‌عیارِ آن محسوب می‌شد. پدر استیونز همواره به او آموخته بود که سرپیشخدمت راستین کسی است بغایت منضبط و مؤدب و تودار. سرپیشخدمت باید بتواند در اضطراب‌آورترین موقعیت‌ها بر خود مسلط باشد و احساسات درونی‌اش را فروبخورد. داستانکی که پدر استیونز درباره‌ی رفتار حرفه‌ایِ سرپیشخدمتی متشخّص در هند برای او تعریف می‌کند، بیانی استعاری از لزوم واپس راندن امیال و احساسات به ورطه‌ی تاریکِ ضمیر ناخودآگاه است. در یادداشت‌های روز اول از سفر شش‌روزه‌ی استیونز می‌خوانیم که پدرش بارها داستان سرپیشخدمتی در هند را برایش بازگفته بود، سرپیشخدمتی که یک روز متوجه می‌شود ببری زیر میز غذاخوری پنهان شده است. سرپیشخدمت موضوع را در کمال خونسردی به اربابش که در اتاق پذیرایی مشغول صَرف چای با مهمانان است گزارش می‌کند و اجازه می‌خواهد تا حیوان را با تفنگ بکُشد. وقتی اجازه‌ی این کار داده می‌شود، سرپیشخدمتِ وظیفه‌شناس به اتاق غذاخوری بازمی‌گردد، حیوان را به ضرب گلوله از پای درمی‌آوَرَد، لاشه‌اش را از آن‌جا بیرون می‌بَرَد و بعد نزد ارباب و مهمانان بازمی‌گردد و اعلام می‌کند که شام طبق برنامه‌ی قبلی و در زمان مقرر سِرو خواهد شد. استیونز این داستانک را این‌گونه تعبیر می‌کند که سرپیشخدمتِ حرفه‌ای می‌بایست در همه حال بر خود مسلط باشد و مطابق با وقار و متانتی که از او انتظار می‌رود عمل کند. اما این داستانک، با در نظر گرفتن دو عنصر پیرنگ و شخصیت‌سازی در رمان ایشیگورو، تفسیر روانکاوانه‌ای هم می‌تواند داشته باشد. مطابق با این خوانش روانکاوانه، ببرِ پنهان‌شده در زیر میز غذاخوری همان احساسات انسانی‌ای است که استیونز سال‌ها مجال بروز به آن‌ها نداده و در واقع یا آن احساسات را پنهان نگه داشته و یا سرکوب‌شان کرده است. عشقْ احساسی سرکش و مهارنشدنی است که در این داستانک به زیبایی با ایماژ ببر بازنمایی شده. نکته‌ی دلالتمند این‌که نمادِ این احساس طبیعی، زیر میز غذاخوری پنهان شده است. عشق برای روح و روانِ آدمی همان‌قدر لازم و بلکه حیاتی است که غذا برای بدن. می‌توان گفت غذا نیازی در بدن (وجه پیدای انسان) را برطرف می‌کند و عشق نیازی در روح و روان (وجه ناپیدای انسان). استیونز البته از همین نکته‌ی مهم غفلت می‌کند. او زمانی که با خانم کِنتن همکار بود، نشانه‌های زنانه‌ای را که همکارش از عشق بروز می‌داد نادیده گرفت. در این کار، استیونز نه فقط احساسات زنی بغایت عاطفی و پُرشور را زیر پا گذاشت، بلکه نیاز طبیعیِ خودش به عشق را هم اجابت نکرد. با این کار، استیونز دچار روان‌رنجوری‌ای شد که، بیست سال پس از رفتن خانم کِنتن از «سرای دارلینگتن»، هنوز هم او را رنج می‌دهد و سامان حیات روانی‌اش را مختل می‌کند. دریغا که قربانی این روان‌رنجوری فقط شخص خودِ استیونز نیست، بلکه خانم کِنتن هم از بابت رفتار روان‌رنجورانه‌ی استیونز دچار خسران و شکست عاطفی شده است و همچنان رنج روحی می‌برد. او پس از ملاقات با استیونز مجدداً به زندگیِ زناشوییِ عاری از عشق بازمی‌گردد، همان‌طور که استیونز مسیر بازگشت به «سرای دارلینگتن» را در پیش می‌گیرد.

اشاره کردیم که در داستانک پدر استیونز، ببر (نماد امیال طبیعی) به نحو دلالتمندانه‌ای زیر میز غذاخوری پنهان شده است. باید اضافه کنیم که ایشیگورو با ایجاد تباین بین «بالا» و «پایین»، از مفهومی که دریدا اصطلاحاً «تقابل دوجزئی» می‌نامد به طرزی صناعتمندانه و نمادپردازانه برای پروراندن درونمایه‌ی «حیات روانی» در رمانش بهره برده است. مطابق با الگوی مکان‌نگارانه‌ی فروید از ساختار ذهن، ضمیر ناخودآگاه در اعماق روان انسان جای دارد، ساحتی تاریک که دربرگیرنده‌ی امیال، هراس‌ها، اضطراب‌ها و نًفْسِ راستین ما است. در داستانک پدر استیونز، ببر در مکانی ناپیدا (زیر میز) از دیده‌ها پنهان شده است، اما استیونز حیوان را می‌کُشد. به طریق اولی، در اپیزودی که پدر استیونز در بستر بیماری و در حال احتضار است، می‌خوانیم که اتاق پدر استیونز در طبقه‌ی پایینِ «سرای دارلینگتن» قرار دارد و استیونز به جای ماندن بر بالین پدر (طبیعی‌ترین رفتاری که از او توقع می‌رود)، لازم می‌بیند که به طبقه‌ی بالا برود و از مهمان ویژه‌ی اربابش (سفیر فرانسه) پذیرایی کند. در این واقعه نیز بی‌توجهیِ استیونز به آنچه در «پایین» (زیر سطح پیدا) قرار گرفته است، حکایت از راه نیافتن امیال طبیعی از ضمیر ناخودآگاه استیونز به ضمیر آگاه او دارد. استیونز در هر دو مورد، به لزوم سرکوب امیال طبیعیِ خودش اصرار می‌ورزد. در کشاکشی که در ژرف‌ترین لایه‌های ضمیر ناخودآگاه او بین «وظیفه» و «احساس» وجود دارد، همواره «وظیفه» است که دست بالا را دارد و پیروز می‌شود. او سال‌هاست که امیالش را در پس نقاب «سرپیشخدمت وظیفه‌شناس» کتمان کرده، اما در جریان این سفر همان امیال چنان طغیان می‌کنند که استیونز ناگزیر از مواجهه با نَفْسِ راستینش می‌شود. توجه به اعماق (ببری که زیر میز غذاخوری است) یا رفتن به پایین (پدری که در بستر مرگ افتاده است) می‌تواند به استیونز کمک کند تا این نقاب چندین ساله را از چهره‌ی خود برگیرد. اما افسوس که او دقیقاً در همان زمانی که امکان رها ساختن خویشتن از همه‌ی قیدوبندهای بیمارکننده را می‌یابد (ملاقات دوباره با معشوق پس از بیست سال)، این فرصت طلایی را از دست می‌دهد و از اظهار عشق به خانم کِنتن عاجز می‌ماند.

بی‌مناسبت نیست که مختصری هم درباره‌ی ساختار رمان باقیمانده‌ی روز اضافه کنیم. این رمان در نگاه اول کاملاً رئالیستی به نظر می‌رسد، زیرا بخش‌های مختلف آن (متشکل از یک «پیش‌گفتار» و هفت فصل مجزا) مطابق با الگویی خطی از پیشرفت زمان نوشته شده‌اند. راوی تصریح می‌کند که «پیشگفتار» رمان در «سرای دارلینگتن» و به تاریخ «جولای ۱۹۵۶» نوشته شده است. به طریق اولی، فصل‌های شش‌گانه‌ی بعدی به ترتیبِ روزهای سفر استیونز نوشته شده‌اند و هر یک از آن‌ها زمان و مکان مشخصی دارد (برای مثال «روز اول؛ غروب؛ سالزبری»، یا «روز دوم؛ بعدازظهر؛ دریاچه‌ی مورتیمر، دورسِت»، و الی آخر). یادداشت‌های استیونز نه فقط مطابق با تقویم (زمان عینی) به پیش می‌روند، بلکه حتی ترتیب مکان‌هایی که او در طول سفر از آن‌ها عبور می‌کند نیز با واقعیتِ آن مکان‌ها در انگلستان مطابقت دارند. با این اوصاف، شاید چنین به نظر آید که ایشیگورو بیش از هر چیز به دنبال واقعیت‌نمایی بوده و کوشیده است تا رمانش را ــ همچون آثار رئالیستی نویسندگانی از قبیل چارلز دیکنز، شارلوت برانته، جرج الیوت و تامس هاردی ــ هرچه بیشتر باورپذیر سازد. اما تفحّص در ساختار سیال و نامتمرکزِ باقیمانده‌ی روز نشان می‌دهد که، بر خلاف آنچه از ظاهر این روایت برمی‌آید، ایشگورو در نوشتن این رمان بیشتر به آثار مدرنیستی‌ای همچون خانم دالووی نوشته‌ی ویرجینیا ولف و سرباز خوب نوشته‌ی فورد مادوکس فورد نظر داشته است. در واقع، پیرنگ نسبتاً ساده و به ظاهر خطیِ باقیمانده‌ی روز، ساختار تودرتو و کاملاً مدرنیستیِ آن را در پس لایه‌ی نازکی از رئالیسم پنهان کرده است. روایت استیونز عاری از پیچیدگی‌های صناعیِ مدرنیستی و دنبال کردنش سهل می‌نماید، ولی باید توجه کنیم که در سرتاسر این روایت، گذشته همچون نیروی تأثیرگذاری تصویر شده است که فهم زمان حال را به خود منوط می‌کند. خواننده ابعاد مختلف شخصیت استیونز را درک نخواهد کرد مگر این‌که او را در پرتو خاطراتی که از زمان‌های گذشته در ذهنش مرور می‌شوند بشناسد. آنچه استیونز از لُرد دارلینگتن و ملاقات‌هایش با سیاستمداران مختلف در جریان جنگ جهانی اول به یاد می‌آورد و نیز خاطراتش از پدرش و خانم کِنتن، همه و همه در خدمت پرتوافشانی بر وضعیت کنونیِ او قرار دارند. این خاطرات غالباً به صورت جریانی سدنشدنی به ذهن شخصیت اصلی رمان هجوم می‌آورند تا خواننده با خود درباره‌ی علت به یاد آورده شدن آن‌ها بیندیشد. پس در عین این‌که طرح کلی زمان در این رمانْ خطی و مبتنی بر تقویم است و بازه‌ی زمانی طولانی‌ای (از ۱۹۲۲ تا ۱۹۵۶) را در بر می‌گیرد، هر بخش از اجزاء چندگانه‌ی آن ساختاری غیرخطی دارد که تداخل زمان‌ها در ذهن شخصیت اصلی را به نمایش می‌گذارد. بنا بر طرح کلی‌ای که ایشگورو در خصوص زمان در این رمان رعایت کرده است، زمان حرکتی پیشرونده به جلو دارد، اما زمان در هر فصل با فلاش‌بک‌های متعدد حرکتی پسرونده به عقب نیز دارد. این وضعیت را با نمودار زیر می‌توان نشان داد:

سیلان ذهن استیونز از او یک راوی غیرقابل اعتماد می‌سازد، زیرا مطالب مهمی را برملا می‌کند که خودِ او به دلیل فشارهای ضمیر آگاهش می‌کوشد پنهان یا کتمان کند. آنچه در رمان می‌خوانیم، به ظاهر سفرنامه‌ای است که طی آن، استیونز شرحی از شش روز سفرش به غرب انگلستان برای ملاقات با همکار سابقش خانم کِنتن به دست می‌دهد. پس استیونز را می‌توان «نویسنده‌ای» فرض کرده که ما، در مقام خواننده‌ی این سفرنامه، نوشته‌اش را می‌خوانیم. اگر این رابطه را (رابطه‌ی بین نویسنده و متن و خواننده) در چشم‌اندازی پساساختارگرایانه قرار بدهیم، می‌توانیم بگویم که معنای متنِ استیونز را نویسنده‌ی آن متن (استیونز) تعیین نمی‌کند. بنا بر نظریه‌ی مرگ مؤلف که نسخه‌ی پساساختارگرایانه‌اش در مقالات رولان بارت و میشل فوکو پرداخته شده است، مؤلف یکتاصاحب یا تعیین‌کننده‌ی انحصاری و ازلی‌ـ‌ابدی معنای متن نیست. معنا را باید در سازوکارهای معناسازانه‌ی متن جست، نه در نیّت مؤلف، نیّتی که ضمناً بسیاری مواقع می‌تواند ابعادی یا ماهیتی کاملاً ناخودآگاهانه داشته باشد و خودِ مؤلف هم آن را (آگاهانه) نداند. این تبیین دیگری (تبیینی پساساختارگرایانه) از مفهوم «راوی غیرقابل» اعتماد است. راوی مطالبی را مطرح می‌کند که خود نیز دلالت آن‌ها را نمی‌داند. به سخن دیگر، در گفته‌های استیونز جنبه‌های تاریکِ شخصیتِ او به رغم میل آگاهانه‌اش برای خواننده روشن می‌شوند. ایشیگورو این شگرد را، برای مثال، در اصرار استیونز برای بازگویی داستانکِ سرپیشخدمت وظیفه‌شناس در هند به نقل از پدر مرحومش به کار می‌گیرد. پیداست که بدین ترتیب، ساختار رمان باقیمانده‌ی روز مبتنی بر نحوه‌ی کارکرد ذهن و لذا مدرنیستی است. روایت استیونز به رؤیاهای زمان بیداری یا خیال‌پروری‌های ناخودآگاهانه‌ای شباهت دارد که واقعیت مشهود را کنار می‌زنند تا واقعیت‌های مهم‌تر و نامشهود را به خواننده نشان دهند. قیاس بین روایت استیونز با رؤیا و مانند کردن ساختار این رمان به ساختار رؤیا شاید همان معنایی باشد که از عنوان این رمان هم برمی‌آید. «باقیمانده‌ی روز» به معنای قاموسی (بر حسب فرهنگ لغت) یعنی کارهای دیگری که استیونز پس از بازگشت به «سرای دارلینگتن» باید انجام دهد؛ اما این عبارت به زبان انگلیسی هم‌معنا یا مترادف اصطلاحی است که فروید در توصیف بخشی از سازوکارهای رؤیاسازی در ضمیر ناخودآگاه به کار می‌برد. اصطلاح «باقیمانده‌های روز» در روانکاوی به رویداد ظاهراً غیردلالتمندی اطلاق می‌شود که ضمیر ناخودآگاه ــ به منظور سرپوش گذاشتن بر میل یا هراسی واپس‌رانده ــ در رؤیا تکرار می‌کند. از این منظر، می‌توان عنوان رمان ایشیگورو را نخستین نشانه از رویکرد مدرن و ذهن‌پژوهانه‌ای دانست که او برای نوشتن این رمان اختیار کرده است.

بنابر آنچه گفتیم، رمان باقیمانده‌ی روز را می‌توان ژرف‌اندیشیِ روانکاوانه‌ای درباره‌ی بنیانی‌ترین غریزه‌ها و امیال انسانی دانست. ایشیگورو با برساختن داستانی پُرکشش، خواننده را به سفری به اعماق روح و روان شخصیت اصلی رمانش دعوت می‌کند تا جنبه‌های ناپیدایی از حیات روانی همه‌ی ما انسان‌ها را به نمایش بگذارد. جذابیت این رمان ماندگار را باید مرهون شگردهای هنرمندانه‌ای دانست که ایشیگورو برای بازنمایی این سفر درونی به ساحت‌های تاریک و ناپیدا به کار گرفته است.


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده عزیز





نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، روانکاوی، رمان، باقیمانده روز، نقدادبی،
لینک های مرتبط :


جمعه 1 دی 1396 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

«ضمیر ناخودآگاه» اصطلاحی است که در نظریه‌ی روانکاوی برای اشاره به ساحت تاریک روان به کار می‌رود. مطابق با مفروضات این نظریه، این بخش از روان هر فرد در حالت معمولی دسترس‌ناپذیر، ناشناخته و بی‌نظم است. باقی‌ماندهایی از نخستین تجربیاتی که فرد در اوان کودکی در روابط بینافردی‌اش کسب کرده است، همچنین آرزوهای کام‌نیافته، هراس‌ها، استنباط‌های نامعقول و حیرت‌آور، همگی به صورت کُپه‌هایی جدا از هم و پراکنده در ضمیر ناخودآگاه هر فرد انباشته شده‌اند. محتویات ضمیر ناخودآگاه هر از گاهی از اعماق روان ما سر برمی‌آورند و در رؤیاهای شبانه، لغزش‌های زبانی، خیال‌پروری‌های هنگام بیداری و مجموعه‌ی متنوعی از اشتباهاتِ به ظاهر بی‌دلالت در کارهای روزمره که فروید آن‌ها را اصطلاحاً «کنش‌پریشی» می‌نامید، تکرار می‌شوند. شناخت وضعیت روانی هر کس و درمان اختلالات روانی، در گرو راه بردن به درون این ساحت تاریک و ناشناخته از ذهن اوست.

آیا در مطالعات ادبی می‌توان به دنبال آشکار کردن «ضمیر ناخودآگاهِ متن» بود؟ آیا متون ادبی هم می‌توانند واجد ضمیر ناخودآگاه باشند؟ پی‌یر ماشری (نظریه‌پرداز فرانسوی که در آثارش تلفیقی از مفاهیم مارکسیستی و روانکاوانه به دست می‌دهد) به هر دوی این پرسش‌ها پاسخی مثبت می‌دهد. از نظر او، نقد ادبی یعنی تبیین ضمیر ناخودآگاه متن. ماشری این دیدگاه را در کتاب مشهورش با عنوان نظریه‌ای درباره‌ی تولید متون ادبی مطرح کرده است. آنچه در زیر می‌خوانید، بخشی از شرح‌وبسط همین نظریه به قلم جان استوری است که در کتاب او با عنوان مطالعات فرهنگی درباره‌ی فرهنگ عامّه آورده شده است:

ماشری آنچه را «مغالطه‌ی تفسیری» می‌نامد، مردود می‌شمارد. به سخن دیگر، این دیدگاه که هر متنی یک معنای واحد دارد و هدف نقد معلوم ساختن آن معنای یگانه است، از نظر او پذیرفتنی نیست. به اعتقاد ماشری، متن ادبی نوعی چیستان نیست که معنایی را در خود پنهان کرده باشد، بلکه برساخته‌ای است با معانیِ متکثر. «تبیین» متن در گرو پذیرفتن این گزاره است. تبیین متن همچنین مردود شمردن این نظر را ایجاب می‌کند که متن واجد وحدتی همساز است، وحدتی که از «خلاقیت» نویسنده در آفرینش اثر یا از مقصود برترِ نویسنده نشئت می‌گیرد ... متون داستانی از تقابل چندین گفتمان شکل می‌گیرند: گفتمان‌هایی صریح، تلویحی، مسکوت گذاشته‌شده و غایب ... نقد باید معرفت جدیدی از متن به دست دهد، معرفتی که ضرورت ایدئولوژیکِ سکوت‌ها و غیبت‌های متن و نقصان ساختاربخشِ آن را تبیین می‌کند. به عبارتی، نقد یعنی به نمایش گذاشتن آنچه در متن بیان‌شدنی نیست ... ماشری با استناد به تحقیقات فروید در زمینه‌ی رؤیا، استدلال می‌کند که به منظور بیان هر مطلبی، برخی مطالبِ دیگر باید ناگفته بمانند. کار منتقد ادبی تفحّص درباره‌ی دلیل (یا دلایل) این غیاب‌ها و سکوت‌ها در متن است. «آنچه در اثر اهمیت دارد، دقیقاً همان امر مسکوت است». فروید اعتقاد داشت که معانیِ مشکلاتِ بیمارانش در گفتمان آگاهانه‌ی آنان پنهان نشده، بلکه در گفتمان آشفته‌ی ضمیر ناخودآگاه آنان سرکوب گردیده است و لذا [برای فهم مشکلات روانی] به تحلیل موشکافانه‌ای نیاز داریم تا تفاوت گفته‌های بیمار با رفتار او را به دقت بررسی کنیم. ماشری هم به تأسی از فروید تناقض‌های بین امر بیان‌شده و امر نشان‌داده‌شده در متن را مورد کاوش قرار می‌دهد. وی می‌گوید که در هر متنی یک «شکاف» ــ یا «فاصله‌گذاریِ درونی» ــ بین آنچه متن می‌خواهد بگوید و آنچه متن عملاً می‌گوید، وجود دارد. برای تبیین متن، منتقد باید از این شکاف فراتر رود تا دریابد «متن چه باید بگوید تا بتواند آنچه را می‌خواهد بگوید بیان کند». «ضمیر ناخودآگاهِ» متن در همین «شکاف» شکل می‌گیرد.

نقل‌قول فوق از فصل چهارم کتاب جان استوری است که به «داستان‌های عامّه‌پسند» اختصاص دارد. شرح‌وبسط کامل نظریه‌ی پی‌یر ماشری درباره‌ی «ضمیر ناخودآگاهِ متن» را در همین فصل از کتاب جان استوری می‌توانید بخوانید که مشخصاتش از این قرار است:

مطالعات فرهنگی درباره‌ی فرهنگ عامّه، نوشته‌ی جان استوری، ترجمه‌ی حسین پاینده (چاپ سوم، نشر آگه: امرداد ۱۳۹۵). ترجمه‌ی این کتاب، «جایزه‌ی کتاب فصل جمهوری اسلامی ایران» را به خود اختصاص داد.

http://s9.picofile.com/file/8270265650/مطالعات_فرهنگی_درباره‌ی_فرهنگ_عامّه،_چاپ_سوم.jpg

 این کتاب به منظور معرفی «مطالعات فرهنگی» به زبان فارسی ترجمه شده است. نویسنده در هر فصل، مهم‌ترین مفاهیم این حوزه‌ی مهم از علوم انسانی را در بحث راجع به جنبه‌های گوناگونِ فرهنگ عامّه، با استناد به کتاب‌ها و مقالاتِ مشهورترین نظریه‌پردازانِ مطالعات فرهنگی شرح می‌دهد و سپس به نمونه‌هایی از ارزشمندترین تحقیقاتی اشاره می‌کند که با اتخاذ همین رهیافت انجام شده‌اند. از این رو، می‌توان گفت کتاب حاضر، هم نظریه‌های مطالعات فرهنگی را به روشنی معرفی می‌کند و هم این‌که با ذکر جزئیاتِ پژوهش‌های شاخص، الگویی از تحقیقات عملی در این زمینه پیش روی خواننده‌ی ایرانی قرار می‌دهد. در فصل‌های مختلف این کتاب، به موضوعاتی از این قبیل پرداخته می‌شود: جایگاه تلویزیون در فر‌هنگ معاصر؛ علل جذابیت فیلم‌ها و رمان‌های عامّه‌پسند؛ تحلیل فرهنگیِ محتوای روزنامه‌های جنجالی و مجلات عامیانه؛ دلالت‌ها و معانی نمادینِ موسیقی پاپ برای جوانان؛ مصرف‌گرایی در جامعه‌ی معاصر؛ و تحولات فرهنگی در فرایند جهانی‌شدن.

برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده عزیز





نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، مطالعات فرهنگی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 15 خرداد 1396 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

مجله‌ی اندیشه‌ی پویا، بخش ادبیات

علیرضا اکبری: ساموئل جانسون، نویسنده و منتقد انگلیسی، زمانی گفته بود: «من ترجیح می‌دهم مورد حمله‌ی منتقدان قرار بگیریم تا مورد بی‌توجهی‌شان، زیرا بزرگ‌ترین ظلمی که می‌توان در حق یک نویسنده روا داشت، سکوت در مورد آثار اوست.» اما اگر منتقد ادبی یا کسی که «دیگران» او را در جایگاه منتقد نشانده‌اند قرار باشد با معیارهایی سطحی یا اساساً بدون معیار یا بر اساس ملاحظات محفلی به سنجش ادبیات بپردازد، همان بهتر که «سکوت» پیشه کند. فضای عمومی نقد ادبی در ایران در جلسات نقد عمومی و در مطبوعات و اخیراً در فضای مجازی، سرشار از گفته‌ها و نوشته‌های به اصطلاح منتقدانی است که از معیارهای لازم برای نقد آثار ادبی فاصله دارند. ترجمه‌ی آثار مهم در آموزش نقد شاید یکی از راه‌های مقابله به بی‌دانشیِ شایع در نقد ادبی در ایران باشد. اصول و مبانی تحلیل متون ادبی، نوشته‌ی سلینا کوش، از جمله کتاب‌های جالب‌توجه در این زمینه است که اخیراً به قلم دکتر حسین پاینده ترجمه شده است. در مورد ترجمه‌ی این کتاب و آسیب‌های نقد ادبی در ایران پرسش‌هایی را با ایشان در میان گذاشتیم که پاسخ‌شان را در ادامه می‌خوانید.

محفل‌گرایی، آفت نقد ادبی در  ایران

۱. هر ساله کتاب‌های زیادی در حوزه‌ی نقد ادبی تألیف و منتشر می‌شود. شما به عنوان استادی که خودش در دانشگاه احتمالاً بسیاری از این کتاب‌ها را تدریس کرده‌، کتاب سلینا کوش را واجد چه ویژگی‌هایی تشخیص دادید که دست به ترجمه‌ی آن زدید؟

پاینده: من ترجمه‌هایم را بر اساس نیازسنجی انجام می‌دهم. به وضعیت واقعی نقد ادبی در ایران نگاه می‌کنم، به ضعف‌های دانشجویان توجه می‌کنم، اشکالات پایان‌نامه‌ها و حتی درخواست کسانی که با من تماس می‌گیرند را در دایره‌ی ملاحظاتم می‌گنجانم و آن وقت با توجه به همه‌ی این عوامل تصمیم می‌گیرم که آیا ترجمه این یا آن کتاب معیّن می‌تواند جوابگوی نیازهای واقعی باشد یا نه. تأکید می‌کنم که من به نیازهای واقعی توجه می‌کنم؛ مقصودم از «واقعی» این است که ترجمه‌ی بی‌هدف و تجریدی را سودمند نمی‌دانم. چه‌بسا کتاب‌های زیادی را ببینم که خیلی مفید هستند، اما دخلی به وضعیت خاص مطالعات ادبی در ایران ندارند. آن کتاب‌ها شاید برای مخاطبان اصلی‌شان در کشورهای زبان مبدأ (در این مورد انگلستان، آمریکا، کانادا، استرالیا و غیره) خیلی هم مفید باشند، اما چون به پیشبرد مطالعات نقادانه‌ی ادبی در ایران کمک خاصی نمی‌کنند به اعتقاد من گزینه‌های مناسبی برای ترجمه نیستند. مترجمانِ توانمندی را در کشور خودمان می‌شناسم که برای معرفی نظریه و نقد ادبی جدید زحمات درخور ستایشی کشیده‌اند، اما به رغم زحمات‌شان نتوانسته‌اند وضعیت نقد ادبی را متحول کنند یا ارتقا دهند. به نظر من، یکی از علت‌های کم‌ثمر یا حتی بی‌ثمر بودن بسیاری از ترجمه‌ها در این حوزه این است که کتاب‌های گزینش‌شده، معطوف به نیازهای ما نبوده‌اند و لذا ترجمه‌ی آن‌ها نتوانسته است تغییری در مطالعات ادبی ایجاد کند. ترجمه را نباید به اصطلاح «برای دل خود» انجام داد. ترجمه به منظور انتقال دانش انجام می‌شود تا خوانندگانی دیگر، در زبان و فرهنگی دیگر، بتوانند از آن دانش استفاده کنند. بر این اساس، اصولاً اگر محتوای کتابی را به وضعیت خودمان نامربوط ببینم، یا اگر قانع نشوم که آن کتاب می‌تواند مشکل خاصی را در مطالعات ادبی در کشور ما حل کند، دست به ترجمه‌ی آن کتاب نمی‌زنم، ولو این‌که آن کتاب را نظریه‌پرداز سرشناس یا منتقد نامداری نوشته باشد. شاید در مقطعی دیگر، در زمانی که پیشرفتی در مطالعات ادبی به دست آورده باشیم، باز به سراغ همان کتاب بروم و این بار ترجمه‌اش کنم، اما عجالتاً آن را کنار می‌گذارم تا بتوانم توان خودم را مصروف کاری کنم که ثمری در پی داشته باشد.

با این مقدمات، باید اضافه کنم که سلینا کوش در کتابش به پرسش مهمی پاسخ می‌دهد که دانشجویان و مخاطبانم بارها و بارها از من پرسیده‌اند. به کرّات اتفاق افتاده است که بعد از یک جلسه‌ی نقد فیلم در این یا آن کانون و انجمن و محفل ادبی و هنری، یا بعد از جلسه‌ی کلاسی که رمان یا داستان کوتاهی را بررسی می‌کرده‌ام، به من مراجعه می‌کنند و می‌پرسند «این تحلیلی که شما ارائه دادید جالب بود، اما خودِ ما چطور می‌توانیم فیلم یا رمانی را تحلیل کنیم؟». به بیان دیگر، مخاطبانم می‌خواهند با روش‌شناسی نقد آشنا شوند. پاسخ من همیشه این بوده است که اول باید توجه‌شان به جزئیات تکرارشده در متن را بیشتر کنند و بعد تبیینی از دلالت آن تکرارها به دست دهند. البته این پاسخ برای مخاطبی که چند دقیقه با من صحبت می‌کند خیلی انتزاعی به نظر می‌رسد و شاید به لحاظ عملی چندان راهگشا نباشد، اما کتاب سیصدصفحه‌ای اصول و مبانی تحلیل متون ادبی همین پاسخ را مفصلاً شرح‌وبسط می‌دهد و لذا کیفیتی بسیار انضمامی، قابل‌فهم و کاربردی دارد. سلینا کوش برای مخاطبی که هنوز با نظریه‌های ادبی آشنا نیست توضیح می‌دهد که چگونه سکوت متن را به بیان تبدیل کند. متن ادبی سکوت می‌کند چون در این نوع نوشتار امر ناگفته به مراتب بیشتر از امر گفته‌شده اهمیت دارد. استعاره بنیانی‌ترین شکل ناگفتن است که در هر نوشتار ادبی نقشی بسزا برای القای معانی ثانوی ایفا می‌کند. نقد ادبی را می‌توان شکلی از به بیان آوردن امر مسکوت نامید. این فرایند (استخراج معنا از سکوت) مستلزم تحلیل استعاره‌های سکوت‌آفرین در متن است و سلینا کوش دقیقاً روش همین کار را با نمونه‌های متعدد از شعر، داستان کوتاه، نمایشنامه، رمان، فیلم سینمایی و سریال تلویزیونی توضیح می‌دهد، آن هم با زبانی روشن که به خواننده امکان می‌دهد بحث‌های ارائه‌شده در کتاب را به سهولت بفهمد و دنبال کند. علاوه بر این، باید اشاره کنم که نویسنده‌ی این کتاب اصطلاحات تخصصی نقد را هم با زبان و روشی واضح و دنبال‌کردنی معرفی می‌کند تا مخاطب بعداً، وقتی که خودش مقاله یا پایان‌نامه یا کتابی می‌نویسد، بتواند مفاهیم مورد نظرش را به شیوه‌ای حرفه‌ای و با ترمینولوژی تخصصی ابراز کند. آموزش این اصطلاحات از دیگر محسنات کتاب سلینا کوش است.

http://s8.picofile.com/file/8289561568/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84_%D9%88_%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C.jpg

۲. کتاب «اصول و مبانی تحلیل متون ادبی» بر خلاف نمونه‌های مشابه، روش‌های نقد ادبی را براساس مکاتب آکادمیک نقد توضیح نداده بلکه دریچه‌های متفاوتِ اندیشیدن به ادبیات در این کتاب مورد واکاوی قرار گرفته‌اند. آیا بعد از چاپ صدها کتاب با رویکرد نقدِ مکتب‌محور، انتشار کتاب‌هایی مثل کتاب سلینا کوش را باید آغاز رویکردی جدید در تألیف کتاب‌های نظریه و نقد ادبی ارزیابی کرد؟

پاینده: نه، این روش در کتاب‌های دیگری هم قبلاً به کار رفته است، اما شاید نه به این وضوحی که در کتاب سلینا کوش مشهود است. برای مثال، کتابنظریه‌ی ادبی برتنس، یا کتاب راجر وبستر با عنوانپیش‌درآمدی بر مطالعه‌ی نظریه‌ی ادبی، همچنین کتاب کاترین بلزی به اسم عمل نقد که هر سه نیز به فارسی ترجمه شده‌اند، بر اساس رویکردهای نقادانه نوشته نشده‌اند. البته شیوه‌ی ارائه‌ی مطالب در کتاب سلینا کوش با هر سه کتابی که گفتم تفاوت دارد، ولی از این نظر که فصل‌هایش بر مبنای رهیافت‌های خاص سازماندهی نشده است با آن‌ها اشتراک دارد.

۳. در مقدمه‌ی کتاب با اشاره به دلبخواهی بودن معیارهای نقد در اکثر جلسات نقد در ایران، راه برون‌رفت از این وضعیت را اتکا به نظریه و نقد روشمند دانسته‌اید، هدفی که ترجمه‌ی کتاب سلینا کوش نیز در راستای تحقق آن انجام شده است. در نازل بودن سطح جلسات نقد ادبی و هنری در ایران و همچنین نقدهایی که در مطبوعات منتشر می‌شود حرفی نیست، اما فکر نمی‌کنید سوق دادن نقد مطبوعاتی به سمت نظریه‌ی ادبی با مقتضیات این نوع نقد همخوانی نداشته باشد؟ در مطبوعات مهم ادبی و فرهنگی جهان هم نمی‌بینیم که روزنامه‌نگاران با اتکا به نظریه‌ی ادبی به اصطلاح «نقدهای آکادمیک» بنویسند. عمده‌ی نقدها یا به عبارت دقیق‌تر ریویوهایی که در نشریاتی مانند نیویورکر، هارپرز، گرانتا و … منتشر می‌شود از نوع نقدهای به اصطلاح impressionistic است که در گذشته چهره‌هایی مثل ادموند ویلسون، جورج اورول، تی‌.اس. الیوت یا ازرا پاوند در آن سرآمد بودند. فکر نمی‌کنید ترویج نمونه‌های خوب این نوع نقد بیشتر در فضای عمومی نقد (مطبوعات و جلسات نقد) در ایران می‌تواند راهگشا باشد؟

پاینده: نکته‌ی مهم در خصوص نوشته‌های ژورنالیستی دقیقاً همین است که خودتان هم اشاره کردید: این‌که این نوشته‌ها به تعبیر درستش «ریویو» هستند، نه نقد ادبی. وقتی مقاله‌ای با عنوان «نقدی بر …» راجع به یک رمان یا یک مجموعه‌ی شعر در مجله یا نشریه‌ای منتشر می‌شود، باید توقع داشته باشیم که آن مقاله چهارچوب نظری خاصی را اتخاذ کرده باشد. نقد بدون اتکا به نظریه نمی‌تواند صورت بگیرد، والا دیگر نقد نخواهد بود، بلکه نظری شخصی و دلبخواهانه است. نظر شخصی و دلبخواهانه را هر کسی (حتی کسی که هیچ‌چیز راجع به ادبیات نمی‌داند) می‌تواند ابراز کند. اما وقتی صحبت از نقد می‌کنیم، آن‌وقت کاری تخصصی در حوزه‌ی ادبیات و علوم انسانی را در نظر داریم که با استناد به روش‌شناسی‌های برآمده از نظریه‌های ادبی و همچنین با استفاده از اصطلاحات تخصصی نقد صورت می‌گیرد. همان‌طور که نویسنده‌ی کتاباصول و مبانی تحلیل متون ادبی در فصل هفتم کتابش متذکر می‌شود، نقد باید هدفی اندیشه‌مبنا مرتبط با بسط‌وگسترش معرفت درباره‌ی متن یا متن‌های مورد بررسی داشته باشد و بحثی روشن درباره‌ی این‌که متن مورد بررسی به چه شیوه‌ای معناسازی می‌کند و چرا آن شیوه در متن استفاده شده است به خواننده ارائه دهد. در حالی که مقالات ریویو چنین هدفی ندارند و از چنین روشی پیروی نمی‌کنند. زبان مقالات ژورنالیستی عموماً کمتر رسمی و تخصصی است و به جای هدفی اندیشه‌مبنا، بیشتر به منظور برشمردن نقاط قوّت یا ضعف‌های یک اثر ادبی نوشته می‌شوند. آنچه شما «نقد impressionistic» نامیده‌اید در واقع مصداق «مغالطه‌ی احساس» است که بر اثر آن، نویسنده‌ی مقاله به جای تحلیل اثر ادبی، احساس خودش از خواندن آن اثر را توصیف می‌کند. این مغالطه در نقد جایز نیست، حال آن‌که در مقالات ریویو کاملاً متداول است. به همین ترتیب، در نقد جدید نیّت مؤلف چندان اهمیت تعیین‌کننده‌ای ندارد، حال آن‌که اکثر مقالات ریویو با این فرض نوشته می‌شوند که هدف یا منظور مؤلف را کشف می‌کنند و توضیح می‌دهند. یا موضوع بااهمیتی مثل شواهد متنی را در نظر بگیرید. سلینا کوش در این کتاب مکرراً تأکید می‌کند که برای نقد هر اثری حتماً باید بخش‌هایی از آن را به شیوه‌ی موسوم به «قرائت تنگاتنگ» بخوانیم و تحلیل کنیم، اما مقالات ژورنالیستی عموماً بدون استناد به جزئیات و بیشتر بر اساس گزاره‌های عام نوشته می‌شوند. می‌توانم حتی بیش از این درباره‌ی تفاوت نقد ادبی و مقالات ژورنالیستی توضیح بدهم، اما قاعدتاً این کار شرح‌وتفصیلی را می‌طلبد که جایش در مصاحبه نیست. به نظر من، اشتباه رایج در کشور ما از آن‌جا شروع می‌شود که مقالات ژورنالیستی را با عنوان «نقد» معرفی می‌کنیم. review در این‌جا یعنی «مرور و معرفی»، نه نقد آثار ادبی. به نظرم اگر معادل درست و دقیق ریویو، یعنی «مرور و معرفی»، را به کار ببریم، آن‌گاه مشکلی در کار نخواهد بود. اتفاقاً برخلاف آنچه شاید شما استنباط کرده باشید، من هیچ مخالفتی با مقالات ژورنالیستی درباره‌ی آثار ادبی ندارم و حتی معتقدم شیوه‌ی مقاله‌نویسی برای مطبوعات و نشریات را باید با واحدهای درسی در دانشگاه یا با برگزاری کارگاه‌های آموزشی بیرون از دانشگاه به علاقه‌مندان آموزش داد. اگر دانشجویان ادبیات شیوه‌ی درست ریویونویسی را در دانشگاه بیاموزند، چشم‌انداز روشن‌تری از یافتن کار در عرصه‌ی مطبوعات برای‌شان ایجاد خواهد شد. مقالات ژورنالیستی می‌توانند نقش تعیین‌کننده‌ای در معرفی آثار جدید ادبی و هنری ایفا کنند و با این کار به اقتصاد نشر هم یاری می‌رسانند. نشریات معتبر و کاملاً شناخته‌شده‌ای همچون «نیویورکر» و غیره که شما هم اشاره کردید، دقیقاً همین کار را می‌کنند، اما هیچ‌کس مقالات این نشریات را «نقد ادبی» نمی‌نامد.

http://s8.picofile.com/file/8295391150/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84_%D9%88_%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C.jpg

۴. یکی از ویژگی‌های مهم کتاب «اصول و مبانی تحلیل ادبی» توجه به ارائه‌ی نوعی روش‌شناسی برای نوشتن نقد ژورنالیستی‌ست. شما نقدهایی که در مطبوعات ایران نوشته می‌شود را تا چه حد با معیارهای ارائه‌شده در کتاب سلینا کوش منطبق می‌بینید؟

پاینده: به همان دلایلی که سلینا کوش می‌گوید، من هم اعتقاد دارم که باید طرز درست نگارش این نوع نوشتار را آموزش داد و ترویج کرد، با این تذکر که نوشتار ژورنالیستی ماهیتاً با نقد ادبی تفاوت دارد. خلط معنایی این دو نوع نوشتار را با یک اصلاح زبانی می‌توانیم برطرف کنیم، به این صورت که مقالات ژورنالیستی را «مرور و معرفی» آثار ادبی بنامیم. در خصوص تطبیق یا عدم تطبیق مقالات ژورنالیستی در مطبوعات ما با معیارهایی که سلینا کوش برای این نوع نوشتار برمی‌شمرَد، به گمانم کافی است مقایسه‌ای بکنیم بین نمونه‌هایی از مطبوعات خودمان و آن نمونه‌هایی که او در کتاب آورده تا تفاوت‌ها آشکار شود. متأسفانه فضای توهین‌آلود و موهنی بر بسیاری از این مقالات حاکم است که کمکی به اعتلای ادبیات در جامعه‌ی ما نمی‌کند. بسیاری از رمان‌نویسان و شاعرانی که من می‌شناسم به صراحت می‌گویند از این مقالات ناخرسندند، به این سبب که مقاله‌نویس به جای بررسی اثر ادبی، محفل‌بازانه شخصیت مؤلف را ترور کرده است. در برخی از این نوشته‌ها، الفاظ و تعبیرهای زشت و توهین‌آمیز آنچنان به وفور به کار می‌روند که خواننده احساس می‌کند اصولاً طرز بیان در این مقالات با توهین همراه است. در نقطه‌ی مقابل، به مقالاتی برمی‌خوریم که در آن‌ها به مؤلف توهین نشده، بلکه برعکس خیلی هم از مؤلف تعریف‌وتمجید شده است، اما از یاد نباید باید برد که این تعریف‌وتمجیدها ایضاً صبغه‌ای محفلی دارند و به نظر می‌رسد در یک بده‌بستان کاملاً حساب شده، این مقاله‌نویس از آثار دوستش تعریف کرده است تا در زمانی دیگر دوستش با مقاله‌ی مشابهی از او تعریف کند. این قبیل نوشته‌ها نه فقط کمکی به پاگیری نوشتار سالمِ ژورنالیستی نمی‌کنند، بلکه عامّه را هم به روشنفکران و ادبیات و هنر بدگمان می‌کنند.

۵. در فصل سوم کتاب توجهی خاص به نقد از منظر تاریخ ادبیات شده است. این درحالی‌ست که در کتاب‌های نظریه و نقد ادبی که در یکی دو دهه‌ی اخیر تألیف شده است معمولاً کمتر روی نقد از منظر تاریخی تمرکز شده و مکاتب نوین نقد مثل نقد پسااستعماری و نقد فمینیستی و … بیشتر مورد توجه قرار گرفته است. آیا باید این توجه را نشانه‌ای از تلاش برای احیای یکی از مکاتب کلاسیک نقد ادبی در آکادمیِ معاصر به حساب آورد؟

پاینده: این گزاره که کتاب‌های جدید در حوزه‌ی نقد کمتر به نقد از منظر تاریخی توجه دارند، گزاره‌ی دقیقی نیست. از زمان ارسطو که با رساله‌ی «شعرشناسی» نخستین کتاب در حوزه‌ی نظریه و نقد ادبی را نوشت، تاریخ همواره جزو مهم‌ترین مباحث مطالعات نقادانه بوده است. البته در طی زمان، تعریف ما از چیستی تاریخ و نحوه‌ی بررسی متون ادبی از منظر تاریخ یا با تکیه بر ملاحظات تاریخی، دستخوش تغییرات فراوانی شده است. می‌توان گفت تا اواخر سده‌ی نوزدهم، تاریخ شالوده‌ی فهم ادبیات محسوب می‌شد، به این معنا که دست‌اندرکاران مطالعات ادبی معتقد بودند برای فهم درست هر متن ادبی‌ای، ابتدا باید اوضاع‌واحوال آن برهه‌ای از تاریخ را که متن مورد نظر در آن نوشته شده است بدانیم و بعد نشان بدهیم که متن چگونه آن اوضاع‌واحوال را در خود بازتاب داده است. این نظریه، که اصطلاحاً «نظریه‌ی بازتابندگی» نامیده می‌شود، در قرن بیستم با چالش‌های نظری متعددی روبه‌رو شد و اکنون دیگر منسوخ تلقی می‌شود، هرچند که هنوز در کشور ما مبنای تدریس ادبیات فارسی دقیقاً همین نظریه است. فوکو را در نظر بگیرید. دیدگاه فوکو درباره‌ی تطور گفتمان‌ها در اصل ماهیتی تاریخی دارد، اما دیگر مبتنی بر این تز ساده و تقلیل‌گرا نیست که «متون ادبی شرایط زمانه‌ی خودشان را منعکس می‌کنند». ادبیات می‌تواند به جای انعکاس اوضاع تاریخی، پادگفتمانی بر ضد گفتمان مسلط در یک برهه‌ی تاریخی باشد. در این رویکرد، تاریخ از دایره‌ی ملاحظات منتقد ادبی حذف نمی‌شود، حتی جایگاهی ثانوی یا کم‌اهمیت هم پیدا نمی‌کند، بلکه از ماهیتی دینامیک برخوردار است و عرصه‌ی کشاکش گفتمان‌های متعارض قلمداد می‌شود. به طریق اولی، نقد پسااستعماری هم بدون ملاحظات تاریخی نوشته نمی‌شود، اما باز هم آن فرمول ساده‌پندارانه که «ادبیات تاریخ را نشان می‌دهد» کنار می‌رود و دیدگاه پیچیده‌تری جایگزینش می‌شود در مورد این‌که هویت‌ها برساخته‌های تاریخی‌اند، نه این‌که ذاتاً وجود داشته باشند و صرفاً به طور مکانیکی در ادبیات بازتاب پیدا کنند. اتفاقاً از دهه‌ی ۱۹۸۰ به این سو با نظریه‌پردازی‌های کسانی مانند استیون گرینبلت و لوئی مانتروز، تاریخ بار دیگر در کانون مباحث نقد ادبی قرار  گرفته است، اما باز هم باید توجه کنیم که تعریف تاریخ‌گرایان نوین از تاریخ به کلی با آنچه ما تا پیش از این نظریه‌ها از مفهوم «تاریخ» استنباط می‌کردیم تفاوت دارد. تاریخ اکنون بیش از آن‌که مجموعه‌ای از حقایق مسلم پنداشته شود، نوعی روایت محسوب می‌شود. به این ترتیب، توجه نویسنده‌ی کتاب اصول و مبانی تحلیل متون ادبی به تاریخ را نه نشانه‌ای از احیاء تاریخ در نظریه‌های ادبی، بلکه حاکی از اهمیت برداشت‌های نو از تاریخ در نقد ادبی باید محسوب کرد.

۶. آقای پاینده ترجمه‌ی شما از کتاب «اصول و مبانی تحلیل متون ادبی» ترجمه‌ای بسیار خوش‌خوان و از نظر معنایی شفاف است و خواننده موقع خواندن متن با سکته و دشواری در دریافت معنا روبه‌رو نمی‌شود. این درحالی‌ست که بسیاری از ترجمه‌های متون نظریه و نقد ادبی در ایران متن‌هایی گنگ و مبهم هستند که فهم‌شان حتی برای مخاطب حرفه‌ای گاه بسیار دشوار و حتی غیرممکن است. با نگاهی آسیب‌شناسانه به وضعیت ترجمه‌ی متون نظریه و نقد ادبی در ایران، وضعیت کلی ترجمه در این حوزه را چه‌طور ارزیابی می‌کنید؟

پاینده: در این حوزه آسیب‌های متعددی وجود دارند. یکی از آن‌ها، مسلط نبودن مترجم به نظریه‌های ادبی است. این تصور نادرست که مترجم می‌تواند برای امرار معاش هر متنی را ترجمه کند، در برخی از بهترین ناشران ما هم دیده می‌شود. مثل هر حوزه‌ی تخصصی دیگری، کتاب‌های نظریه و نقد ادبی را کسانی می‌توانند به درستی ترجمه کنند که خود، به دلیل رشته‌ی تحصیلی‌شان، درس‌هایی در این زمینه گذرانده باشند و چندوچون این نظریه‌ها را بدانند. برخی از شناخته‌شده‌ترین کتاب‌های نقد ادبی را کسانی در کشور ما ترجمه کرده‌اند که انواع‌واقسام کتاب‌ها در زمینه‌های دیگر را هم در فهرست کارهای‌شان می‌بینیم. پیداست که این اشخاص نمی‌توانند ترجمه‌های رسا و قابل فهمی از متون تخصصی نظریه و نقد ادبی به دست دهند. یک آسیب دیگر که بخصوص در میان برخی از اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها رواج دارد، سپردن ترجمه‌ی کتاب‌های نقد ادبی به دانشجویان و انتشار آن‌ها به نام خود است. واگذار کردن یا در واقع اجباری کردن ترجمه به عنوان بخشی از تکالیف این یا آن درس دانشگاهی، به چنان روال عادی‌ای تبدیل شده است که گویا افشا کردنش اصلاً مناسبت یا موضوعیتی ندارد. یکی از کسانی که من می‌شناسم با افتخار به خود من می‌گفت که کتابی درباره‌ی نقد ادبی را به پنج نفر از دانشجویان داد تا برایش ترجمه کنند و سپس حاصل کار را به نام خودش منتشر کرد. البته خوانندگان حرفه‌ایِ کتاب‌های این حوزه مانند خود شما می‌توانند سَره را از ناسَره تشخیص دهند و قطعاً متوجه می‌شوند که حتی با چندین بار خواندن این قبیل ترجمه‌های مغلوط و مخدوش باز هم نمی‌توان نقد ادبی یاد گرفت. یک آسیب جدی دیگر این است که برخی مترجمان به جای انتخاب کتاب‌هایی که با نیازها یا اولویت‌های آموزشی و پژوهشی ما انطباق داشته باشند، از مد روز پیروی می‌کنند و زحمت ترجمه‌ی کتاب‌هایی را می‌کشند که هرچند درباره‌ی نظریه‌های متأخر است، اما به علت نداشتن پشتوانه‌ی لازم در کشور ما، نمی‌تواند در شناساندن مبانی نظری یا شیوه‌های علمی نقد ادبی برای ما مفید باشد. مقصودم از پشتوانه‌ی لازم این است که نظریه‌های جدید در خلأ شکل نمی‌گیرند، بلکه اغلب در برهم‌کنشی دیالکتیکی با پیشینه‌ای نظری مطرح و پرورانده می‌شوند. ژیژک میراث‌دار اندیشه‌هایی است که ریشه‌اش را باید در آراء فروید و لاکان دید. طبیعتاً وقتی کسی ترجمه‌ای درباره‌ی افکار و ایده‌های ژیژک بخواند بی آن‌که با پشتوانه‌ی تئوریک او آشنا باشد، آن ترجمه کمکی به خواننده نخواهد کرد. این فقط یک مثال است، اما به گمانم آن را می‌توان به بسیاری دیگر از حوزه‌های نقد ادبی و فرهنگی جدید که بویژه بنیانی فلسفی دارند تسرّی داد.

۷. برای خودتان مهم‌ترین چالش در ترجمه‌ی کتاب سلینا کوش چه بود؟

پاینده: مانند هر کتاب خارجی دیگری، البته این کتاب هم برای خوانندگان ایرانی یا فارسی‌زبان نوشته نشده است. از این رو، نویسنده‌ی کتاب در جاهایی به موضوعاتی اشاره کرده و به سرعت از آن عبور کرده است. در این موارد، فرض او این بوده که خواننده خودش با آن موضوع آشناست و توضیح بیشتر ضرورتی ندارد. همان‌طور که اگر یک پژوهشگر یا نویسنده‌ی ایرانی کتابی بنویسد و به «بوف کور» اشاره کند، طبیعتاً لازم نمی‌بیند که اشاره کند مؤلف این اثر کیست، پیرنگ داستان چیست، چه فضای وهمناکی دارد و غیره، چون «بوف کور» برای اهالی ادبیات در کشور ما شناخته‌شده‌تر از آن است که چنین توضیحاتی ضروری باشند. اگر من فقط به ترجمه‌ی اشاره‌های سلینا کوش بسنده می‌کردم، احتمالاً مطالب این کتاب هم مانند همان کتاب‌هایی که شما در پرسش قبلی گفتید، برای خواننده گنگ و نامفهوم جلوه می‌کرد. به همین علت، من لازم دیدم به منظور قابل فهم کردن بحث‌های نویسنده، توضیحات فراوانی را به صورت زیرنوشت به کتاب اضافه کنم. اکثر این توضیحات راجع به پیرنگ فیلم‌ها و رمان‌هاست. همچنین از آن‌جا که خواننده‌ی برخوردار از اطلاعات متوسط را در نظر داشتم، همه‌ی نویسندگان یا شاعران و فیلمسازانی را که در این کتاب از آن‌ها نام برده شده به خواننده معرفی کردم تا او بتواند بافتار زمانی تولید این آثار را در نظر بگیرد. تکرار می‌کنم که من از راه تجربه‌ی خودم در دانشگاه به ضرورت این کار پی برده‌ام. شاید شما در مقام خواننده‌ی حرفه‌ای کتاب‌های نقد ادبی خیلی از این رمان‌نویسان و فیلمسازان را بشناسید و این قبیل زیرنوشت‌ها را لازم نداشته باشید. در این صورت، به سهولت می‌توانید از خواندن آن مواردی که خودتان می‌دانید اجتناب کنید. به هر حال، زیرنوشت بنابه تعریف حاوی اطلاعات حاشیه‌ای است و خواندنش اجباری نیست. اما برای آن کسانی که ممکن است اکثر این اشخاص را نشناسند، مراجعه به این زیرنوشت‌ها می‌تواند واقعاً کمک‌کننده باشد. در ابتدای این مصاحبه به نیازسنجی و درک نیازهای واقعی اشاره کردم. این‌جا هم باید بگویم من حتی در کلاس‌های دکتری ادبیات می‌بینم که عده‌ی زیادی از مخاطبانم این قبیل اطلاعات را ندارند. تألیف یا ترجمه‌ی کتابی که در خلأ نوشته یا ترجمه شود، به هیچ‌کسی کمک نمی‌کند.

یکی دیگر از چالش‌هایی که من با آن مواجه بودم، معادل‌یابی برای اصطلاحات جدیدی بود که بر اثر نظریه‌پردازی‌های متأخر (عمدتاً نظریه‌های پسامدرن) در حوزه‌ی ادبیات ابداع شده‌اند. نمونه‌ی ساده‌ای می‌زنم: نویسنده چندین بار اصطلاح «داستان‌های هواداران» را در کتابش به کار برده است. قاعدتاً اگر باز هم صرفاً همین اصطلاح را در ترجمه به کار می‌بردم ولی هیچ توضیحی به خواننده‌ی فارسی‌زبان نمی‌دادم، بعید می‌دانم که این کتاب برای مخاطب قابل فهم می‌بود. اصطلاح «داستان‌های هواداران» به شکل جدیدی از ادبیات داستانی اطلاق می‌شود که دوستداران فیلم‌های سینمایی، سریال‌های تلویزیونی یا رمان‌های عامّه‌پسند خودشان درباره‌ی شخصیت‌های این قبیل فیلم‌ها و رمان‌ها می‌نویسند و بیشتر در فضای مَجازی انتشار می‌دهند. فرض کنید اگر کسی داستانی درباره‌ی هامون (شخصیت اصلی فیلم معروف داریوش مهرجویی) بنویسد و ابعادی از زندگی این شخصیت را که در فیلم اصلی به آن پرداخته نشده بکاود، این داستان را اصطلاحاً «داستان هواداران» می‌نامیم و مقصودمان این است که این داستان را داریوش مهرجویی (خالق شخصیت هامون) ننوشته، بلکه دوستداران یا به اصطلاح هواداران این فیلم آن را نوشته‌اند. یا به طریق اولی، اصطلاح «دنباله» به فیلم یا رمانی اطلاق می‌شود که داستان یک فیلم یا رمان را ادامه می‌دهد. یعنی برای مثال، اگر ادامه‌ی زندگی هامون را نه در قالب یک فیلم، بلکه در ژانری دیگر (مثلاً به صورت یک رمان) بنویسیم و زندگی او را بعد از نجات پیدا کردن از خودکشی نافرجامش دنبال کنیم، حاصل این کار اصطلاحاً «دنباله» نامیده می‌شود. توضیح دادن این اصطلاحات، که ضمناً تعدادشان هم کم نبود، وقفه‌های ناخواسته‌ای به کار ترجمه می‌داد، چون ناچار بودم درباره‌ی این اصطلاحات تحقیق کنم و با زبانی روشن و در عین حال به اختصار (در قالب زیرنوشت‌هایی کوتاه) توضیح‌شان بدهم. این وقفه‌ها دشواری کار را بیشتر می‌کرد، اما به نظر من ضروری بود تا خواننده کتاب را با عذاب نخواند، بلکه از خواندن آن لذت ببرد.

۸. یکی از ویژگی‌های مهم کارنامه‌ی شما در نقد ادبی این است که علیرغم این‌که آثار تألیفی فراوانی در این حوزه دارید هرگز ترجمه را کنار نگذاشته‌اید و به آن به چشم یک فعالیت قلمی دست‌دوم نگاه نکرده‌اید. چه ضرورتی باعث می‌شود همچنان به ترجمه در حوزه‌ی کاری خودتان یعنی نظریه و نقد ادبی این‌طور جدی بپردازید؟

پاینده: در نظام دانشگاهی ما برای ترجمه چندان ارزشی قائل نمی‌شوند. فرض‌شان این است که اگر کسی تألیف بکند، حتماً از دانش فراوانی برخوردار است و اگر ترجمه بکند کار مهمی نکرده چون حرف کسی دیگر را به زبانی دیگر برگردانده است. این تصور غلطی است که من تلاش می‌کنم با ترجمه‌هایم بطلانش را ثابت کنم. به یاد دارم، چندین سال پیش، وقتی قرار بود از مرتبه‌ی استادیار به دانشیار ارتقا پیدا کنم، از جمله کارهای پژوهشی‌ای که به دانشگاه ارائه کردم، ترجمه‌ام از آخرین اثر فروید با عنوان «رئوس نظریه‌ی روانکاوی» بود که من آن را در نشریه‌ی «ارغنون» منتشر کرده بودم. فروید این اثر را اندکی پیش از مرگ نوشت و در واقع پخته‌ترین و به تعبیری فلسفی‌ترین دیدگاه‌هایش درباره‌ی ساحت روانیِ تجربه‌های انسان را در آن ارائه می‌کند. به یاد دارم، یکی از کسانی که در آن زمان عضو کمیته‌ی منتخب دانشکده و مسئول ارزیابی پرونده‌ی ارتقاء من بود، در صحبت با من گفت به این ترجمه هیچ امتیازی تعلق نمی‌گیرد. وقتی پرسیدم چرا، پاسخ داد: «خُب معلوم است. این فقط یک ترجمه است.» متأسفانه این همکار فلسفه‌خوانده‌ی من از درک اهمیت آخرین رساله‌ی یکی از بزرگ‌ترین و اثرگذارترین فیلسوفان قرن بیستم که پارادایم سوژه‌ی دکارتی را یکسره واژگون کرد، عاجز بود. اما به گمانم او نظری شخصی ابراز نمی‌کرد؛ گفته‌اش بیانگر یک طرز تفکر بود که نه فقط در میان مدیران وزارت علوم هواخواه دارد، بلکه در بالاترین سطوح سیاسی پشتیبانی می‌شود. عین همین مشکل در زمان ارتقاء من به استادتمامی تکرار شد. باز هم ترجمه‌هایم (اعم از کتاب‌هایی که ترجمه کردم یا مقاله‌هایی که رنج ترجمه کردن‌شان را برای خود خریده بودم) در نظام ارزشیابی آکادمیک ما مهم تلقی نمی‌شدند. اگرچه این مسئله هیچگاه مانع از ارتقاء من نشد، با این حال اصل موضوع از نظر من هنوز درخور اعتراض است. چرا نباید برای ترجمه ارزش قائل باشیم؟ مطابق با دیدگاه رسمی در کشور ما، ترجمه صرفاً برگرداندن متنی مکتوب از یک زبان به زبانی دیگر محسوب می‌شود، اما این دیدگاه به شدت ابتر است. من متقابلاً به دیدگاه والتر بنیامین در مقاله‌اش با عنوان «وظیفه‌ی مترجم» اعتقاد دارم. او در این مقاله که در سال ۱۹۲۳ نوشت، استدلال می‌کند که ترجمه حکم زنده کردن دوباره‌ی متن به شکلی نو را دارد. مراد فرهادپور مقاله‌ی تأمل‌انگیزی درباره‌ی ترجمه دارد که زمانی در مجله‌ی «پل فیروزه» منتشر شده بود. در آن مقاله، فرهادپور به درستی استدلال می‌کند که ترجمه شکلی از اندیشیدن است. من می‌خواهم اضافه کنم که برعکسِ این گزاره نیز به همان میزان صحیح است: اندیشیدن شکلی از ترجمه‌ی برداشت‌های حسی ما از جهان پیرامون‌مان به ایده‌های انتزاعی و ذهنی است. ترجمه همچنین تبلور تفهیم‌وتفاهم میان‌فرهنگی یا مراوده‌ای بین‌الاذهانی است. خشونتی که داعش نماینده‌ی تمام‌عیارش است، قائل به هیچ‌گونه گفت‌وگوی میان‌فرهنگی نیست. در جهانی که جنگ و خشونت همه‌جای آن را در بر گرفته است، ترجمه راهی برای فهم «دیگری» است و لذا از نظر من یک ضرورت مبرم محسوب می‌شود. مفاهمه و درک متقابل ملت‌ها از یکدیگر از جمله با ترجمه میسر می‌شود. ترجمه مرزهای دانش را درمی‌نوردد و دسترسی به اندیشه‌ها و آرائی را امکان‌پذیر می‌کند که در غیر آن صورت هیچ‌وقت نمی‌توانیم از آن‌ها آگاه شویم. فراموش نکنیم که در ادبیات پسامشروطه به این سو، ترجمه نقش بسزایی در شناساندن جریان‌های فکری و سبک‌های هنری و ادبی جهان به نویسندگان و شاعران ما داشته است. نوشته شدن برخی از شاهکارهای ادبیات معاصر را مرهون ترجمه آثاری هستیم که نوشتن به آن سبک‌وسیاق را به نویسندگان ما یاد داد. با این اوصاف، بله من برای ترجمه ارزش قائلم و سعی می‌کنم به سهم خودم به این حوزه‌ی پژوهشی یاری برسانم. اعتقادم این است که اگر بتوانیم بهترین منابع نظریه و نقد ادبی را به زبان فارسی ترجمه کنیم، هم به نضج گرفتن جریان علمی و جدی نقد یاری خواهیم رساند و هم حتی شکل‌های نوین آفرینش متون ادبی را به ادیبان‌مان می‌شناسانیم. اما آنچه به شدت با آن مخالفم و شکلی از فساد در آکادمی ایرانی می‌دانم، عبارت است از سپردن ترجمه به دانشجویان و چاپ آن ترجمه‌ها به نام خود.

۹. کمی در مورد کار بعدی‌تان که احتمالاً در دست نگارش یا ترجمه دارید توضیح می‌دهید؟

پاینده: در حال حاضر مشغول تألیف کتابی در زمینه‌ی نظریه‌های نقد ادبی هستم. تأکیدم در این کتاب بر پیوند میان مطالعات ادبی و مطالعات فرهنگی است و لذا متن‌هایی که بررسی می‌کنم، لزوماً شعر و داستان و سایر شکل‌های متعارف ادبیات نیستند، بلکه معماری، نقاشی، سریال‌های تلویزیونی، پوستر فیلم‌های سینمایی و عکس‌های خبری هم از جمله متون فرهنگی‌ای هستند که با نظریه‌های نقادانه‌ی میان‌رشته‌ای آن‌ها را تحلیل می‌کنم.

-------------------- 


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده





نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، نقد ادبی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 15 خرداد 1396 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

عنوان «رمان اجتماعی» به گونه‌ای از رمان اطلاق می‌شود که موضوع محوری آن به نحوی از انحاء به مسائل اجتماعی، بویژه در محیط‌های شهری و جوامع صنعتی، مربوط می‌شود. پیدایش رمان اجتماعی به قرن نوزدهم بازمی‌گردد، یعنی زمانی که شروع فرایند پُرشتاب صنعتی شدن در جوامع، مجموعه‌ی جدیدی از مسائل و مشکلات را در حوزه‌ی روابط بینافردی ایجاد کرد. این مشکلات طیف وسیعی داشتند که در یک سوی آن مسائل اقتصادی و فرهنگی به چشم می‌خورد و در سوی دیگر مسائل سیاسی. در اکثر رمان‌های اجتماعی تصویر رقت‌آوری از زندگی پُرمصیبت اقشار تحتانی جامعه به خواننده ارائه می‌شود. این نوع رمان در کشور ما نیز با همین مضامین و بعد از انقلاب مشروطه شکل گرفت. اوج رمان اجتماعی در ایران را در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ شمسی در آثار داستان‌نویسانی همچون جلال آل‌احمد، احمد محمود و سپس محمود دولت‌آبادی می‌توان دید. گره خوردن مسائل اجتماعی و سیاسی با ادبیات در کشور ما باعث شده است که این نوع رمان امروزه هم در زمره‌ی پُرطرفدارترین شکل‌های ادبیات داستانی محسوب شود.

در نشست «رمان اجتماعی» که به همت گروه پژوهشی «فرهنگ، تاریخ و پژوهش‌های میان‌رشته‌ای» برگزار می‌شود، علاوه بر حسین پاینده (عضو این گروه)، دو سخنران مهمان نیز در خصوص ماهیت و ویژگی‌های رمان اجتماعی در ایران سخن خواهند گفت که عبارت‌اند از: حسین سناپور (نویسنده و پژوهشگر رمان معاصر ایران) و فاطمه خضری (انسان‌شناس و پژوهشگر ادبیات).

این جلسه در تاریخ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۹۶، ساعت ۱۶، در محل «پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات»‌ برگزار می‌شود که نشانی آن بدین قرار است: تهران، پایین‌تر از میدان ولی‌عصر، خیابان دمشق، شماره‌ی ۹.

شرکت در این نشست برای همه‌ی علاقه‌مندان آزاد است.

http://s9.picofile.com/file/8293226550/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1_%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA_%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C.jpg



برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده




نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، سخنرانی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

کتاب اصول و مبانی تحلیل متون ادبی، نوشته‌ی سلینا کوش و ترجمه‌ی حسین پاینده، توسط انتشارات مروارید منتشر شد. اصل این کتاب به زبان انگلیسی در ماه مارچ ۲۰۱۶ منتشر شده است و انتشار آن در زمانی کمتر از یک سال بعد از انتشار متن اصلی، منبع روزآمدی را در زمینه‌ی نقد ادبی در اختیار پژوهشگران و علاقه‌مندان به این حوزه قرار می‌دهد.

http://s8.picofile.com/file/8289561568/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84_%D9%88_%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C.jpg

معنا در متون ادبی چندلایه است و منتقدان ادبی باید این توانایی را داشته باشند که لایه‌ی سطحی و پیدای آثار ادبی را کنار بزنند تا به لایه‌های ژرف و ناپیدای آن‌ها دسترسی پیدا کنند. این کار مستلزم فرایندی است که اصطلاحاً آن را «تحلیل» می‌نامیم، اما بلافاصله این پرسش‌ها مطرح می‌شوند که: مقصود از «تحلیل» ادبیات چیست؟ «تحلیل» به چه روش‌هایی انجام می‌شود؟ چگونه می‌توان بین «تحلیل» ــ که بر اساس قواعد معیّن و به پیروی از نظریه‌های ادبی صورت می‌گیرد ــ و اظهارنظرهای ذوقی و بی‌قاعده تمایز گذاشت؟ این پرسش‌ها و نظایر آن، بخشی از موضوعاتی هستند که در کتاب اصول و مبانی تحلیل متون ادبی بررسی  می‌شوند. این کتاب برای کسانی نوشته شده است که مایل‌اند با کسب دانشی پایه‌ای درباره‌ی روش‌های نظام‌مندِ تحلیل متون ادبی، توانایی خود در نقد آثار ادبی و هنری را تقویت کنند. از این رو، اصول و مبانی تحلیل ادبی با زبانی روشن و با توضیحات مبسوط شرح داده شده است. به این منظور، نویسنده شیوه‌ی تحلیل شعر، داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه و فیلم سینمایی را با ذکر مثال‌های متعدد توضیح می‌دهد و اصطلاحات تخصصی را که در نقد آثار ادبی و هنری کاربرد دارند به خواننده معرفی می‌کند. مترجم با افزودن زیرنوشت‌های توضیحی درباره‌ی اصطلاحات نقد ادبی و نویسندگان و آثاری که در کتاب مورد اشاره قرار گرفته‌اند، کوشیده است تا فهم مطالب آن برای خواننده‌ی فارسی‌زبان تا حد ممکن راحت‌تر شود.

انتشارات مروارید:  ۶۶۴۰۰۸۶۶ (۰۲۱)

www.morvarid-pub.com


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده عزیز





نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، چاپ کتاب، نقد ادبی،
لینک های مرتبط :


جمعه 4 فروردین 1396 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

     نقد ادبی راهی برای فهم جهان و تغییر آن است    

روزنامه‌ی آرمان امروز، سرویس ادبیات و کتاب، ۱۹ دی‌ماه ۱۳۹۵:

حسین پاینده بیش از دو دهه است که در فضای دانشگاهی و ادبی ایران قلم می‌زند، درس می‌دهد و تأثیر بسزایی بویژه در نقد ادبی داشته است. این تأثیرگذاری را می‌توان هم در تدریس نظریه و نقد ادبی در دانشگاه و کارگاه‌های بیرون از دانشگاه دید و هم در کتاب‌های تألیفی و ترجمه‌ی ایشان. اما شاید فقر ما در نظریه و نقد ادبی در طول این سال‌ها بیشتر به چشم بیاید و همین فقر است که وقتی به کارنامه‌ی پاینده نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم در این فقرزدایی سهم بسزایی داشته است. جز این دو، مطالعات فرهنگی و مطالعات بینارشته‌ای هم که از سوی ایشان به صورت جدی به آن پرداخته می‌شود باید افزود. «داستان کوتاه در ایران»، «گشودن رمان»، نقد ادبی و مطالعات فرهنگی»، «گفتمان نقد»، «نقد ادبی و دموکراسی»، «رمان پسامدرن و فیلم» از جمله تألیفات ایشان هستند که در این گفت‌وگو نیز به آن‌ها اشاره شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی مونا رستا، منتقد ادبی و داستان‌نویس، با دکتر حسین پاینده استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی است.

در کتاب «گفتمان نقد» همان‌طور که از عنوان فرعی آن «مقالاتی در نقد ادبی» برمی­‌آید، بر پایه­‌ی بنیانهای تئوریک گوناگون به تحلیل آثاری در قالب­‌های متفاوت پرداخته­‌اید؛ اما در تألیفات بعدی همچون «گشودن رمان» و «داستان کوتاه در ایران» به سمت وحدت در قالب آثار مورد بررسی و وحدتِ روش میل کرده‌­اید. این روند ناشی از تجربه­‌ای بود که کسب کردید؟ یا خوانندگان کتابی مانند «گشودن رمان» احتیاج به بستر و زمینه‌­ای داشتند که با کتابی همچون «گفتمان نقد» فراهم می‌شد؟

پاینده: عنوان فرعی «گفتمان نقد» نشان می‌دهد که این کتاب مجموعه‌ای از  مقالات مختلف است. طبیعی است که هر منتقدی می‌تواند در نوشتن مقالات گوناگون از رویکردهای متفاوت استفاده کند. وقتی این مقالات گردآوری و ویرایش می‌شوند تا در قالب یک کتاب منتشر شوند، همچنان تنوع و تکثری را منعکس می‌کنند که به طور طبیعی بین مقالات مختلف وجود دارد. نشان دادن این تنوع یکی از اهداف اصلی این مجموعه مقاله است. اما کتاب «گشودن رمان» و «داستان کوتاه در ایران» هیچ‌کدام مجموعه مقاله نیستند. اهداف هر یک از این کتاب‌ها را در مقدمه‌شان توضیح داده‌ام و با خواندن آن‌ها مشخص می‌شود که برای مثال در کتاب «گشودن رمان»‌ خواسته‌ام روش معیّنی در نقد رمان را به ده رمان شاخص ایرانی اِعمال کنم. این موضوع عیناً در مورد کتاب «داستان کوتاه در ایران» هم صدق می‌کند.

با آن‌که در بدایت گفت‌وگو سخن از کتاب «گشودن رمان» به میان آمد، این کتاب تا به امروز آخرین اثر تألیفی شماست که در سال ۱۳۹۳ برندهی جایزهی جلال آل‌­احمد در بخش نقد ادبی نیز شده و در سه نوبت به چاپ رسیده است؛ پس اجازه بدهید گفت‌وگو را با صحبت از همین کتاب ادامه دهیم. در این کتاب با تحلیل صحنه­‌ی آغازین ده رمان ایرانی بر پایه­‌ی تئوری­‌های گوناگون به نقد آن­‌ها پرداخته‌اید. در میان این ده رمان، نمونه‌­هایی از هر سه سبک­ رئالیسم، مدرنیسم و پسامدرنیسم به چشم می‌­آید. با این مقدمات به نظر می­‌رسد که در این کتاب به صورت ضمنی با ده رمان برتر ایرانی از نگاه حسین پاینده نیز آشنا می­‌شویم؛ این‌طور نیست؟

پاینده: به عبارتی همین‌طور است. مقصودم این است که البته از نظر من این ده  رمان درخور بررسی بوده‌اند، یا هر کدام از حیث خاصی نشان‌دهنده‌ی سبک یا مضمون معیّنی بوده‌اند که در رمان ایرانی اهمیت داشته است. اما وقتی صحبت از «رمان برتر» می‌کنید، ممکن است این‌طور القا شود که کار نقد ادبی ارزش‌گذاری است و این البته گزاره‌ی دقیقی نیست و نیاز به توضیح دارد. در گذشته تعریف بسیار تکرارشده‌ای از نقد ادبی در دانشگاه‌ها و محافل ادبی رواج داشت که مطابق با آن گفته می‌شد «نقد یعنی تشخیص سَره از ناسَره». از این تعریف چنین برمی‌آمد که منتقد ادبی باید معلوم کند کدام آثار ادبی واجد کیفیات بهتری هستند. اما در زمانه‌ی ما چنین تعریفی از نقد ادبی، پذیرفتنی نیست. «نقد» به معنای «انتقاد» کردن یا یافتن عیب‌وایرادهای متن نیست که منتقد بر اساس آن معلوم کند کدام آثار برتر یا کدام آثار کهترند. معلوم کردن ارزش‌های نسبی یک اثر ادبی، شاید آخرین و حاشیه‌ای‌ترین کاری باشد که منتقد باید انجام دهد. کار اصلی منتقد ادبی، بحث درباره‌ی معانی تلویحی متن و تکنیک‌های به‌کاررفته در متن برای القای آن معانی است. قاعدتاً وقتی منتقدی متن ادبی‌ای را بررسی می‌کند، به این موضوع نظر دارد که آن متن واجد معانی خاصی است و صناعاتی در آن به کار رفته است. اما این به معنای ارزش‌گذاری (به مفهومی که در محافل ادبی ما مستفاد می‌شود) نیست. وقتی صحبت از برتر بودن یا ارزشمند بودن یک اثر ادبی می‌کنیم، این تصور پیش می‌آید که منتقد ادبی قائل به سلسله‌مراتب ارزشی است و می‌خواهد جایگاه هر اثر ادبی در این سلسله‌مراتب را مشخص کند. این تصور از نقد ادبی باعث مشکلاتی بین منتقدان و نویسندگان هم می‌شود. بارها از من خواسته شده که «نقد مثبتی» بر فلان رمان یا مجموعه شعر و غیره بنویسم تا «ارزش‌های» آن برای همگان مشخص شود و وقتی هم که من توضیح می‌دهم در کار یک منتقد، «نقد مثبت» یا «نقد منفی» اصلاً معنایی ندارد و کار نقد ادبی چیز دیگری است، مخاطبم متعجب می‌شود. به همین دلیل، اعتقاد دارم که باید واژگان متعارف درباره‌ی نقد ادبی را تصحیح کنیم.

اصلاح این واژگان کاری است که شما در تألیفات‌تان به صورت کاربردی در حال انجام آن هستید، ولی آیا نیاز نیست دست به تألیفاتی بزنیم که به صورت مستقیم به این موضوع بپردازد؟

پاینده: بله، حتماً. در فرهنگ‌هایی که نقد ادبی کارکردی نهادینه و اجتماعی دارد،  به «فرهنگ اصطلاحات نقد» یا «واژه‌نامه‌های توصیفی نقد ادبی» برمی‌خوریم و این نشان می‌دهد که نقد، واژگان یا به طور کلی زبان خاص خود را می‌طلبد. عباراتی مانند «نقد مثبت» یا «نقد منفی» فقط به این دلیل خطا نیستند که ما در نقد ادبی اصولاً مذمت یا تحسین نمی‌کنیم، بلکه همچنین و مهم‌تر از این نظر غلط است که تصور نادرستی راجع به کارکرد نقد را اشاعه می‌دهد. زبان ارتباط مستقیمی با ادراک یا معرفت ما از پدیده‌ها و مفاهیم دارد. برای تصحیح یک برداشت نادرست از مفهومی ذهنی یا حتی پدیده‌ای عینی، لازم است زبانی را هم که به طور معمول برای سخن گفتن از آن مفهوم یا پدیده به کار می‌بریم تصحیح کنیم. این همان بحثی است که فمینیست‌ها درباره‌ی فرهنگ مردسالارانه مطرح می‌کنند. به اعتقاد آنان، برای پایان دادن به تبعیض جنسیتی، نه فقط قوانین جدیدی در صیانت از حقوق زنان باید به تصویب برسند، بلکه همچنین کلمات و عباراتی که حکایت از تحقیر زنان است، باید از زبان روزمره و عمومی زدوده شود. یا مثلاً برای رسیدن به آگاهی زیست‌محیطی و جلوگیری از تخریب طبیعت، باید هر گونه تعبیر زبانی را که نشان‌دهنده‌ی بی‌اعتنایی به محیط زیست است از زبان حذف کنیم.

سؤال بعدی من به عنوان فرعی این کتاب، یعنی «رمان ایران در پرتو نظریه و نقد ادبی» بازمی­‌گردد. در این کتاب، در عین حال که تصویر کامل و روشنی از رمانهای بررسی‌شده به مخاطب ارائه می‌کنید، توصیفی از جایگاه رمانهای مذکور در سپهر ادبیات ایران یا حتی جهان در مقایسه با سایر نمونه­‌ها ندارید. آیا این به آن معناست که ما در عرصه‌­ی رمان‌نویسی چیزی برای گفتن در مقابل نمونه­‌های خارجی نداریم یا نتوانستهایم این مقوله­‌ی وارداتی را از آنِ خود کنیم و مؤلفههای مخصوص به خود را به آن ببخشیم؟

پاینده: هدف من در این کتاب بررسی جایگاه رمان ایرانی در سطحی جهانی نبوده است. این قبیل مقایسه‌ها کار دیگری است و تازه وقتی هم که مبادرت به آن کار می‌کنیم باید دقت داشته باشیم که دچار احساسات شوونیستی نشویم. این‌که ادبیات ایران برتر یا فروتر از ادبیات جهان است، یا این‌که رمان ایران حرفی برای گفتن «در مقابل» نمونه‌های خارجی دارد یا نه، در دایره‌ی ملاحظات پژوهشگر نقد ادبی قرار نمی‌گیرد. این قبیل سخنان بیشتر بار احساسی (و اخیراً سیاسی) دارد. در نقد ادبی نظریه‌هایی برای تحلیل متن و تبیین معانی آن وجود دارد و عنوان فرعی کتاب من هم به مخاطب اعلام می‌کند که محتوای این کتاب، کاربرد آن نظریه‌ها برای تبیین معانی رمان ایران است.

شما مؤلف مجموعه‌­ای با عنوان «داستان کوتاه در ایران» هستید. تا به امروز سه جلد از این مجموعه که در قالب آن، شاخصترین داستان­‌های کوتاه ایرانی در سبک‌­های رئالیسم، ناتورالیسم، مدرنیسم و پسامدرنیسم جمع­‌آوری و تحلیل شده‌­اند، به چاپ رسیده است. آیا از مقایسهی حجم این مجموعه با آن دسته از تألیفات شما که به رمان اختصاص دارد می‌­توان نتیجه گرفت که ادبیات معاصر ایران در داستان کوتاه حرف­‌های بیشتری برای گفتن دارد؟

پاینده: نمی‌دانم چرا این استنباط را کرده‌اید، چون تعداد کتاب‌ها و مقالاتی که من  درباره‌ی رمان و نقد رمان دارم، کمتر از کارهایم در زمینه‌ی داستان کوتاه نیست. درباره‌ی رمان کتاب «نظریه‌های رمان» را منتشر کرده‌ام؛ همچنین کتاب «مدرنیسم و پسامدرنیسم در رمان» را. کتابی تألیفی هم دارم با عنوان «رمان پسامدرن و فیلم». مقالاتی هم که درباره‌ی جنبه‌های نظری رمان، یا در نقد رمان‌های خاص نوشته‌ام، به مراتب بیشتر از مقالاتم درباره‌ی داستان کوتاه است. درست متوجه نشدم که چرا فقط تألیفات را در نظر گرفته‌اید. ترجمه هم مبیّن علائق پژوهشی کسی است که آن ترجمه را انجام می‌دهد. همچنین اگر کارگاه‌های خارج از دانشگاه را هم شاخصی از علائق پژوهشی بدانیم، کارگاه‌های من در نقد رمان کمتر از کارگاه‌هایم در نقد داستان کوتاه نیست. به طور کلی، من به هر دو حوزه توجه دارم. البته با بررسی داستان‌های کوتاه نویسندگان معاصر به این نتیجه رسیده‌ام که بسیاری (اما قطعاً نه همه‌ی) این داستان‌ها صناعتمندتر از رمان‌های معاصر ایرانی هستند، اما این بحث دیگری است.

با توجه به اینکه خود، مدرس کارگاه‌­های داستان­‌نویسی هستید و داوری بسیاری از جوایز ادبی را در کارنامه دارید، آینده‌­ی داستان ایرانی را چطور می‌بینید؟

پاینده: پیشبینی آینده کار سختی است، اما شاید بشود گفت در مجموع  داستان‌های کوتاهی که نسل امروز ما می‌نویسند از بسیاری جهات تکنیکی‌تر از خیلی از داستان‌های پیشگامان این ژانر در ایران است. از این موضوع نباید تعجب کرد. نویسنده‌ی امروز دسترسیِ به مراتب بیشتری به منابع دارد. انبوهی از منابع نظری ادبیات داستانی که در گذشته هنوز ترجمه نشده بودند، اکنون در اختیار نسل جدید نویسندگان ما قرار دارند، ضمن این‌که امکانات دیجیتالی و فضای مجازی نیز این دسترس‌پذیری را به نسبت گذشته فوق‌العاده تسهیل کرده‌اند. بسیاری از نویسندگان معاصر ما به درستی دریافته‌اند که علاوه بر علاقه به داستان‌نویسی، باید دانش خودشان درباره‌ی سبک‌ها و تکنیک‌های داستان‌نویسی را هم بیشتر کنند. در نتیجه، گاهی به نویسندگانی برمی‌خوریم که اطلاعات آن‌ها، دامنه‌ی مطالعات‌شان و آشنایی‌شان با ادبیات جهان خیلی بیشتر از نسل‌های پیشین است. این عوامل باعث می‌شوند که چشم‌انداز روشنی از پیشرفت داستان‌نویسی در ایران ترسیم کنیم. با این همه، نباید از این نکاتی که در بیان وضعیت امروز گفتم، به سادگی یا خودبه‌خود نتیجه بگیریم که بنابر این داستان‌نویسی در کشور ما لزوماً آینده‌ی درخشانی خواهد داشت. در مقابل آن عده از نویسندگانی که رنج خواندن شاهکارهای ادبی و کتاب‌های نظری درباره‌ی ادبیات را به خود می‌دهند تا آثار پخته‌تر و صناعتمندتری بنویسند، بارها به نویسندگانی هم برخورده‌ام که تصور می‌کنند کافی است قلم را روی کاغذ بگذارند تا اثری ادبی خودبه‌خود از آن تراوش کند. این عده می‌خواهند هرچه سریع‌تر مجموعه داستان یا رمانی منتشر کنند و به گفته‌ی خودشان «وقت ندارند» آثار ادبی ایران و جهان را بخوانند. ناگفته پیداست که کارهای این اشخاص نمی‌تواند تأثیر بسزایی در پیشبرد ادبیات داستانی ما باقی بگذارد.

http://s9.picofile.com/file/8281784476/مصاحبه_با_روزنامه‌ی_آرمان_امروز.jpg

تا صحبت از جوایز ادبی در میان است اجازه بدهید ارزیابی شما را از تأثیر و جایگاه این جوایز نیز جویا شوم. شما قاعدتاً موافق این جوایز هستید که به عضویت هیئت داوران آن‌­ها درمیآیید، ولی این جوایز منتقدانی هم دارند.

پاینده: اگر مقصودتان از «موافق» این است که همه‌ی جنبه‌های این جوایز را تأیید می‌کنم (مثلاً طرز تفکر یا ایدئولوژی برگزارکنندگان، روال بررسی یا اعلام برگزیدگان و غیره)، باید بگوییم اصلاً این‌طور نیست. این‌جا و آن‌جا از من دعوت می‌شود که در هیأت داوران برخی از جوایز مشارکت کنم و من هم بسته به وقتی که بتوانم برای این کار بگذارم، ممکن است بپذیرم. اما این پذیرش به معنای صحّه گذاشتن بر همه‌چیز نیست. اگر هم یقین پیدا کنم که نظر داوران ملحوظ نمی‌شود و جایزه با روالی خارج از روال داوری اعطا می‌شود، دیگر هرگز با کسانی که آن جایزه را می‌دهند همکاری نمی‌کنم. از بیان نام معذورم، اما این اتفاق در گذشته چند بار رخ داده است که با این یا آن نهاد دولتی یا خصوصی در مورد داوری همکاری کرده‌ام و چون مشاهداتم من را به یقین رساند که آن‌ها به نظر داوران احترام نمی‌گذارند و به اصطلاح کار خودشان را می‌کنند، در نوبت‌های بعدی دعوت آن‌ها برای مشارکت در داروی را نپذیرفتم. این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که تعلق جایزه به این رمان یا آن مجموعه داستان و غیره اصلاً به معنای بی‌اهمیت بودن سایر آثاری که جایزه نگرفتند نیست. اعطای جایزه به آثار ادبی یکی از راه‌های اعتلای ادبیات است، نه بی‌فایده دانستن سایر آثار.

گذشته از جنبهی آموزشی مجموعه‌­ی «داستان کوتاه در ایران» که بر کسی پوشیده نیست، این مجموعه در معرفی داستان‌نویسان روز ایران و نمونه‌­های شاخص داستان کوتاه به مخاطب نیز نقشی مخصوص به خود بازی کرده است. این ویژگی در جلد چهارم این مجموعه که با محوریت داستان‌­های جنگ ایران و عراق در حال تألیف است، به سبب کلیشه‌هایی که از این نوع داستان در ذهن مخاطب شکل گرفته، اهمیتی بیش از پیش می­‌یابد. آیا در جلد چهارم نیز همان رویکرد جلدهای پیشین را مد نظر دارید؟

پاینده: بله، همین‌طور است چون می‌خواهم رویکردی یکدست را در همه‌ی  مجلدهای این کتاب حفظ کنم. لازم به توضیح می‌بینم که ما در مطالعات ادبی، به ادبیات جنگ آن‌گونه که شایسته بوده است نپرداخته‌ایم. ژانر داستان‌های جنگ از اواخر جنگ ایران و عراق آرام‌آرام در ادبیات ما شروع شد و بعد از خاتمه‌ی جنگ، زمانی که فراغت کافی برای بازنگری درباره‌ی رویدادهای جنگ هشت‌ساله برای‌مان فراهم شد، نضج گرفت و تبدیل به یکی از جدیدترین حوزه‌های رشد در ادبیات داستانی ما شد. به هیچ دلیلی نباید از این ژانر غفلت کرد. حتی می‌توانیم متقابلاً بگوییم که به دلایل مختلف ضرورت دارد که به بازنمایی جنگ در داستان‌های کوتاه و کلاً ادبیات معاصر ایران توجه کنیم. بخشی از تاریخ و هویت ما در دهه‌های اخیر با رویداد بزرگ و تأثیرگذارِ جنگ گره خورده است. وقتی به ادبیات معاصر اروپا نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که جنگ جهانی دوم هنوز در خاطره‌ی جمعی اروپائیان زنده است. نشانه‌اش این است که نویسندگان و فیلمسازان‌شان هنوز درباره‌ی جنگ جهانی دوم رمان می‌نویسند و فیلم سینمایی تولید می‌کنند. چرا ما نباید این جنبه از تاریخ معاصرمان را در ادبیات بازنمایی کنیم و  بکاویم؟ به گمانم دو دیدگاه ظاهراً متباین اما در واقع همسو، دست به دست هم داده‌اند تا پژوهش‌های ادبی در کشور ما آن‌چنان که باید به جنگ نپردازند. یکی دیدگاه ایدئولوژیک و رسمی‌ای است که هدف خود را صرفاً شُکوه دادن به جنگ می‌داند و لذا به جنبه‌های ادبیِ این داستان‌ها کاری ندارد و دیگری دیدگاه ایضاً سیاسی‌ای که اهمیت و ضرورت دفاع از کشور در جنگ را تشخیص نمی‌دهد و بنابر این کلاً پرداختن به موضوع جنگ در ادبیات را لازم نمی‌بیند. به اعتقاد من، هر دو دیدگاهی که برشمردم در این زمینه باعث خسران در مطالعات ادبی شده‌اند. آنچه ما نیاز داریم، همانا رویکردی علمی و مبتنی بر نظریه‌های ادبی برای کاویدن مضامین و تکنیک‌های داستان‌های جنگ است. این رویکرد نباید با ملاحظات سیاسی تعدیل شود چون در آن صورت صبغه‌ی علمی خود را از دست می‌دهد.

در مجموعه‌­ی «داستان کوتاه در ایران» به ارتباط برخی گونه­‌های داستان کوتاه با نقاشی و شعر می‌پردازید، در کتاب‌های «گشودن رمان» و «گفتمان نقد» بخش­‌هایی را به نقد فیلم اختصاص داده‌اید، در بعضی جلسات در جایگاه یک منتقد ادبی به نقد فیلم پرداخته­‌اید و حتی کتابی با عنوان «رمان پسامدرن و فیلم» تألیف کرده­‌اید. این رویکرد بین­‌رشته­‌ای که به مکتب آمریکایی ادبیات تطبیقی بازمی­‌گردد، در ادبیاتِ روز فارسی­‌زبان مهجور مانده است. با توجه به تألیفات و دغدغه‌­ای که در زمینه­‌ی مطالعات فرهنگی دارید، نتایج این دورماندگی را چطور ارزیابی می­‌کنید؟

پاینده: من ادبیات را بخشی از گفتمان‌های اجتماعی می‌دانم و لذا معتقدم  مطالعات ادبی بدون در نظر گرفتن روش‌شناسی‌های دیگری که امکان شناخت این گفتمان‌ها را به ما می‌دهند، مطالعاتی ناقص و کم‌فایده خواهد بود. خودم هم در آن نوع آکادمی تربیت شدم که به عنوان تکلیف درسی موظفم می‌کرد با نگاهی میان‌رشته‌ای ادبیات را یاد بگیرم و تحلیل کنم. در دانشگاه‌های ما هنوز در برابر رویکردهای میان‌رشته‌ای مقاومت می‌شود و می‌گویند «این که دیگر ادبیات نیست»، اما در دانشگاه‌های کشورهای پیشرفته چندین دهه است که مطالعات فیلم، مطالعات ترجمه، مطالعات فرهنگی و حوزه‌هایی از این قبیل راه خودشان را به مطالعات ادبی باز کرده‌اند. به راستی، آیا تحلیل شخصیت‌های رمان کمابیش همان کاری نیست که در تحلیل شخصیت‌های فیلم سینمایی و سریال‌های تلویزیونی انجام می‌دهیم؟ یا آیا فضاسازی موضوعی نیست که علاوه بر ادبیات داستانی، با تحلیل تأثیر رنگ‌ها در نقاشی هم انجام می‌دهیم؟ تجربه‌ی من مؤید این موضوع است که وقتی ادبیات به روشی میان‌رشته‌ای تدریس می‌شود، توجه و علاقه‌ی مخاطب هم بیشتر می‌شود. نه دور ماندن، بلکه مقاومت فعالانه در برابر رویکردهای میان‌رشته‌ای در آکادمی ایرانی، پیامدهای زیانباری داشته است که کمترینش بی‌علاقگی دانشجویان به درس‌های‌شان است. من تلاش کرده‌ام این مافات را نه فقط در کلاس‌هایم، بلکه همچنین در کتاب‌هایم تا حدی جبران کنم.

شما از سال ۱۳۷۱ در جایگاه استاد نظریه و نقد ادبی، عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبائی هستید. آکادمی در ایران به علت فاصله از ادبیات خلاقه­ و نظریه‌­های ادبی روز، همواره مورد انتقاد بوده است. شما تا چه حد بحران نقد ادبی و به زعم برخی، نارسایی ادبیات داستانی خلاقه­ را ناشی از این رویکرد دانشگاه می‌­دانید؟

پاینده: در کشور ما دانشگاه همیشه تافته‌ای جدابافته از جامعه محسوب شده  است. روشنفکران به تحصیل در دانشگاه مباهات کرده‌اند، اما نتوانسته‌اند از آموخته‌های‌شان در دانشگاه برای بهبود اوضاع اجتماعی بهره ببرند. این وضعیت تا همین اواخر در رشته‌های غیر علوم انسانی هم وجود داشت، اما امروز می‌توانیم بگوییم که در رشته‌هایی مانند داروسازی، نانوتکنولوژی، هوافضا و بسیاری از رشته‌های علوم پایه و مهندسی وضعیت فرق کرده است و دانش‌آموختگان دانشگاه توانسته‌اند با نوآوری‌های‌شان برخی از نیازهای جامعه را پاسخ دهند. در علوم انسانی این‌طور نیست و نه فقط کسانی که در رشته‌های ادبیات تحصیل می‌کنند، بلکه دیگرانی هم که فلسفه و تاریخ و انسان‌شناسی و غیره می‌خوانند نتوانسته‌اند شکاف بین دانشگاه و جامعه را در حوزه‌های مربوط به خودشان پُر کنند. در زمینه‌ی نقد ادبی هم وضعیت دقیقاً همین است. ادبیات معاصر و ژانرهایی مانند ادبیات داستانی هنوز جایگاه و اهمیت شایسته‌ی خودشان را در برنامه‌های درسی مصوب پیدا نکرده‌اند و بخش بزرگی از آنچه در دانشگاه به دانشجویان آموزش داده می‌شود، عملاً در هیچ حرفه‌ای به کار آنان نمی‌آید. اگر نظریه و نقد ادبی به روشی علمی به دانشجویان علوم انسانی و بخصوص دانشجویان رشته‌های ادبیات آموخته بشود، فارغ‌التحصیلان این رشته‌ها می‌توانند با پژوهش‌ها و مقالات‌شان، در وضعیت کنونی ادبیات تأثیر بگذارند و حتی سمت‌وسوی آن را تغییر بدهند. پُرواضح است که آگاهی از نظریه و نقد ادبی می‌تواند به صناعتمندتر شدن داستان‌های نویسندگان ما هم کمک کند. دانشگاه می‌تواند برای رسیدن به این هدف نقش بسزایی ایفا کند که تا به حال به علت غرقه شدنش در موضوعات نامرتبط به ادبیات امروز از آن غفلت کرده است. البته دانشجویان منتظر دانشگاه نمانده‌اند. آن‌ها وقتی می‌بینند آموخته‌های‌شان در درس‌های مصوب و رسمی کمکی به فهم ادبیات نمی‌کند، با شرکت در کارگاه‌های خارج از دانشگاه می‌کوشند آن ضعف یا خلاء را برطرف کنند. اکثر کسانی که در کارگاه‌های خود من شرکت می‌کنند دانش‌آموختگان دوره‌های فوق‌لیسانس و دکتری‌اند که به رغم داشتن مدرک تحصیلی این نیاز را در خودشان حس می‌کنند.

تأثیر تدریس شما بر شاگردان‌تان از استقبالی که از کلاس­‌های دانشگاه، دوره‌های آزاد و سخنرانیهای شما به عمل می‌آید، روشن است؛ اما سؤال من به روی دیگر سکهی تدریس بازمی‌گردد؛ این‌که تدریس بر خود شما و آثارتان چه تأثیری داشته است؟

پاینده: تدریس تخدیرکننده‌ی روح و روانی آن کسانی است که می‌خواهند  وظیفه‌ی خودشان را شرافتمندانه و به بهترین شکل انجام دهند. اگر شما کارتان را مطابق با آنچه موظف هستید انجام دهید، اکثر مخاطبان کلاس‌های رسمی از شما ناخرسند و ناراحت می‌شوند. آن‌ها بیشتر آن نوع استادانی را می‌پسندند که حرف چندانی برای گفتن ندارند و با پخش کردن مقاله بین دانشجویان دوره‌های تحصیلات تکمیلی، فقط می‌نشینند تا دانشجو به قول خودشان کنفرانس بدهد. خیلی مواقع این استادان اصلاً همان مقالاتی را که به دانشجو داده‌اند، خودشان نخوانده‌اند. دانشجو می‌بیند با حفظ کردن و بازگفتن عین جملات یک مقاله و شرکت در یک امتحانِ سرتاپا فرمالیته، نمره‌ی عالی (اغلب بین ۵/۱۸ تا ۲۰) می‌گیرد. این نهایت خواسته‌ی اکثر دانشجویان است. اما کافی است که شما بخواهید موضوعی را واقعاً یاد بدهید. آن‌گاه بلافاصله با مقاومت اکثر مخاطبان‌تان روبه‌رو می‌شوید، چون آن‌ها در کلاس‌های دیگر عادت داده شده‌اند به این‌که شنونده‌ی صرف باشند، فکر نکنند، ذهن تحلیلی نداشته باشند و عین حرف‌های استاد را در ورقه‌ی امتحان بازنویسی کنند. بارها اتفاق افتاده که وقتی دانشجو سؤالی کرده و من پاسخ داده‌ام، بلافاصله از من عذرخواهی کرده است. اوایل نمی‌فهمیدم که چرا عذرخواهی می‌کنند. بعدها متوجه شدم که در اکثر کلاس‌ها هر چه دانشجو بگوید استاد صرفاً بر آن مهر تأیید می‌زند تا دانشجو از استاد «راضی» باشد. لذا وقتی من سؤالی را با صرف وقت به طور کامل جواب می‌دهم، یا وقتی منبعی برای مطالعه‌ی بیشتر به دانشجو معرفی می‌کنم، سؤال‌کننده گمان می‌کند که من از او ناراحت شده‌ام و در واقع به زعم خودش با معذرت‌خواهی تلاش می‌کند ناراحتی‌ای را که تصور می‌کند در من ایجاد کرده برطرف کند! این حاصل تربیت شدن در نظام دانشگاهی ما است. در چنین وضعیتی، مخاطبان واقعی من در واقع آن اقلیت کوچک اما فرهیخته و جدی‌ای هستند که حتماً در هر کلاسی پیدا می‌شوند و واقعاً می‌خواهند چیزی بیاموزند. من برای آن‌ها احترام قائلم و تمام تلاشم را می‌کنم که نیازهای علمی‌شان را پاسخ دهم. همان‌ها بهترین مشوقان غیرمستقیم من برای نوشتن کتاب‌ها و مقالاتم هستند. وقتی مراجعه می‌کنند و نکاتی از نوشته‌هایم را با من صحبت می‌کنند، متوجه می‌شوم که با این نوشته‌ها به فکر کردن سوق داده شده‌اند، نه فقط فکر کردن درباره‌ی این یا آن اثر ادبی، بلکه فکر کردن درباره‌ی زندگی خودشان و جهان پیرامون‌شان. این نهایت خواسته‌ی من است، این‌که مخاطبانم قدرت تفکر انتقادی را پیدا کنند. در کتاب «نقد ادبی و دموکراسی» این موضوع را مفصلاً توضیح داده‌ام که نقد ادبی ربط مستقیمی با تفکر انتقادی دارد و ظرفیت ما انسان‌ها برای مدارا و شنیدن سخن «دیگری» را بیشتر می‌کند. تدریس خارج از مجاری رسمی، یعنی در کارگاه‌های آزاد، به مراتب ارضاکننده‌تر است چون کسانی که به آن کارگاه‌ها می‌آیند کلاً انگیزه‌های متفاوتی دارند. دنبال مدرک تحصیلی و عنوان و از این قبیل نیستند. می‌خواهند چیزی بیاموزند که در درجه‌ی اول پاسخ‌گوی نیازهای روحی و روانی خودشان باشد و بعد هم عملاً به کارشان بیایید. بارها کسانی را دیده‌ام که هر هفته از شهرستان‌های دور به کارگاه‌هایم می‌آیند. رنج سفر چندین ساعته در این جاده‌های مرگبار را به جان می‌خرند تا دو ساعت در کارگاه باشند و دوباره به شهر خودشان برگردند. خیلی از آن‌ها مهندس و متخصص علوم آزمایشگاهی و مدیر و عضو هیأت علمی و غیره هستند، اما از سر عشق به ادبیات و فهم نقادانه‌ی جهان به این کارگاه‌ها می‌آیند. این اشخاص بسیار قابل احترام‌اند و خودشان نمی‌دانند که نوشته شدن مقالات من چقدر مرهون دمخور شدن با آن‌هاست.

آقای دکتر پاینده، شما همیشه از مقایسه و اظهارنظرهای حاشیه‌ساز دوری کرده‌­اید. این در حالی است که سابق بر این، حتی در میان آکادمیسین‌های ایرانی، منتقدانی داشتهایم که اظهارنظرهای جنجال‌سازشان هنوز در کتاب­‌ها، مطبوعات و اذهان باقی مانده است. سؤال من این است که رویکرد شما ناشی از ویژگی شخصیتی شماست یا به برداشتی که از نقد ادبی دارید مربوط می‌شود؟

پاینده: قلم برای من حرمتی دارد که باعث می‌شود اصلاً نتوانم آن را برای آن نوع  کارهایی که شما به درستی از آن‌ها با عنوان «حاشیه‌سازی» یاد می‌کنید، به کار ببرم. من در بهترین حالت پژوهشگر نقد ادبی و مطالعات فرهنگی هستم و بهتر است بکوشم کار خودم را به بهترین نحو انجام دهم. کسانی که برای خودشان رسالت‌های سیاسی و غیره قائل هستند البته ممکن است راه‌وروش دیگری را بپسندند. تفکر نقادانه به روش خاص خودش مخاطب را تحت تأثیر قرار می‌دهد و نیازی به جنجال و حاشیه‌سازی نیست. همان مباحثی که با رویکردهای مختلف نقد درباره‌ی وقایع این داستان و آن فیلم بحث می‌کنم، زنجیره‌ای از تفکر را در مخاطب ایجاد می‌کند. مقصودم از «زنجیره» این است، که به تفکر ختم نمی‌شود، بلکه تفکر نقطه‌ی آغاز کنش ایجابی برای درانداختن طرحی نو است. فکر کردن به ادبیات ما را به صرافت فکر کردن به زندگی واقعی‌مان می‌اندازد. تحلیل موقعیت‌ها در داستان و رمان، نطفه‌ی تحلیل موقعیت‌های واقعی در زیست‌جهانی است که ما خود بخشی از آن هستیم. نقد ادبی راهی برای فهم جهان و تغییر آن است.

-------------------- 
گفت‌وگو از مونا رستا



برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده گرامی




نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، نقد ادبی، مصاحبه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 دی 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

شماره‌ی یکمِ فصلنامه‌ی مردم‌نامه در آخرین روزهای پاییز ۱۳۹۵ منتشر شد. همان‌گونه که زیرعنوان مردم‌نامه مشخص می‌کند، این نشریه فصلنامه‌ای  علمی‌ـ‌تخصصی درباره‌ی تاریخ مردم ایران است. دکتر داریوش رحمانیان (استاد تاریخ در دانشگاه تهران و سردبیر مردم‌نامه) در سرمقاله‌ی این شماره، ضمن اشاره به این‌که «تاریخ مردم» یکی از «مهم‌ترین حوزه‌های مغفول و مسکوت‌مانده و یا یکی از ساحت‌های نیندیشیده در سراسر تاریخ نوگرایی و روشنفکری ایران» است، اضافه می‌کند که «تنها با نگارش کتاب و مقاله و برپایی نشست و همایش نمی‌توان تاریخ را مردمی کرد. این‌ها همه بایسته و لازم‌اند اما بسنده نیستند. بنیادی‌ترین کارها این است که به نهادینه کردن این عرصه بیندیشیم. برپایی و راه‌اندازی نهادهای آزاد، مستقل و مردمی در حوزه‌ی علوم انسانی و اجتماعی و بویژه تاریخ یکی از ضروری‌ترین و اساسی‌ترین کارهاست.»

http://s8.picofile.com/file/8280437950/%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%DB%B1.jpg

در نخستین شماره‌ی فصلنامه‌ی مردم‌نامه، مقاله‌ای هم از حسین پاینده منتشر شده است با عنوان «رابطه‌ی نقد ادبی با تاریخ».

http://s9.picofile.com/file/8280438950/%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%DB%B1_%DB%B1.jpg


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده




نوع مطلب :
برچسب ها : تاریخ، حسین پاینده،
لینک های مرتبط :


جمعه 10 دی 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic