درباره وبلاگ


1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




شخصیت بیرونی، شخصیت درونی :
خوانشی نقادانه  بر فیلم پرسونا اثر اینگمار برگمان. 

 اگر از من بپرسند بهترین فیلم اینگمار برگمان کدام فیلم هست و چه انتخاب سختی ست از میان این اقیانوس سینمای برگمان، من فیلم پرسونا را انتخاب می کنیم . پرسونا یک فیلم با تم و موضوع روانشناختی_فلسفی که دست به تحلیل و کالبد شکافی هنر پیشه ها می زند. از این رو فلسفی است که با ماهیت و هستی هنر نمایشی سرکار دارد.  « پرسونا در فرهنگ یونان همان نقابی است که بازیگران باستانی یونان هنگام اجرای نمایشنامه به صورت می‌زدند. در روانشناسی یونگ پرسونا یعنی شخصیت بیرونی. یعنی تصویری که فرد به جهان بیرون عرضه می‌کند. پرسونای ما با توجه به نقش‌هایمان تغییر می‌کند.» فیلم پرسونا محصول 1965 با بازی دو  بازیگر زن محبوب برگمان یعنی ببی اندرسون و لیو الما. ببی اندرسون در نقش خواهر الما و لیو الما در نقش الیزابت. پیرنگ داستان از این قرار است که الیزابت هنر پیشه سرشناس بعد از مدت ها نقش بازی کردن در صحنه تئاتر و سینما به سکوت رو می آورد. علت سکوت وی همانطور که دکتر به او می گوید، خارج شدن از تمامی نقش های خود و برداشتن نقاب از صورت خود است. البته خواهر الما که به عنوان پرستار وی همراه الیزابت می شود معتقد است که سکوت وی نه لزوما به خاطر نقش هاست بلکه به خاطر  تضاد شخصیت درونیش است.
 « ما در این فیلم، در مقدمه ای توهم زا که در چند دقیقه تاریخ قرن‌ و تاریخ سینما را خلاصه می کند، باز نوجوانی تنها را می بینیم که همان بازیگر کودک در فیلم سکوت نقشش را بازی می کند، سپس نوسان خویش مرجعی حول دو زنی که که فوق العاده به هم شبیه اند و در خانه ی بزرگی دورافتاده در ساحل دریا با هم زندگی می کنند. از یک سو الیزابت فوگلر (لیواولمان) از سوی دیگر پرستارش آلما (بی بی اندرسون) که با صحبت کردن می کوشد دیالوگی برقرار ساز و پیش از پیش اسرار شخصیش برای او بازگو می کند. این کار تحت تاثیر تراژدی تاریخ (تصاویر گتوها در ورشو و تصاویر ویتنام) و تفاوت اجتماعی، تبدیل می شود به شاهکار برگمان درباره طبیعت برگشت پذیر ظاهر ها، نفوذ پذیری چهره ها و محروم سازی مطلق. تصویر اصلی فیلم از نظر فرم و روایی ادغام است در هم بودن فکر و خیال، پاک کردن سرنوشت خود، اشباع سفیدی، وارونه سازی، نوارصدا، سوراخ و نابود کردن فیلم، دقیق شدن در روح ها، تبدیل جسم ها و تولد خیالاتی موحش: بی آنکه چیزی درباره تجلی ذورنی فیلم بگوییم، فیلمساز در این جا یکی از قوی ترین تداعی های شر را تجربه می کند همانطور که در قرن بیستم از طریق اجرای نابودی کامل دیگرب تجربه شده بود.» ( سینماگران بزرگ، اینگمار برگمان). ص56
شروع فیلم را می بینیم که طراحی صحنه و دکوپاژ سفید است، و این سفیدی با کودکی در آغاز فیلم به نمایش گذاشته می شود می تواند  زیبا شناختی این سکانس را دو چندان بکند. چون سفیدی و معصومیت کودک با هم به زیبای تلفیق شده اند. 
دوباره در این فیلم با نماهای بسته فراوان که حکم امضای سینمای برگمان را دارد، روبه رو هستیم. نماهای بسته از چهره یخ زده الیزابت، از تن نازی و معصومیت خواهر الما، یا از لبخند های اسرار آمیز الیزابت و خشم و نفرت خواهر الما.
انتخاب طراحی لباس ها با حالات انسانی بازیگران در این فیلم به خوبی، نمایان است. در سکانسی که خواهر الما از اتفاق ناخرسندی که در کنار دریا برای او افتاده است، ما می بینیم که لباسی که وی بر تن دارد، مشکی می باشد. و همه می دانیم که لباس مشکی با حالات غم و غصه و شکست و سرخوردگی ها در پیوند هستند. یا در کنار پنجره که دو شخصیت روبه روی هم هستند، هر دو لباس های سفید را بر تن کرده اند و خواهر الما از دوران عاشقی خود سخن به میان میاورد.
در سکانسی که خواهر الما به علت مصرف زیاد الکل از خود بیخود می شود و الیزابت وارد اتاق وی می شود و آن ها با هم یک رابطه جنسی برقرار می کند، ما آن دو را در آینه می بینیم و از آنجایی که آینه نماد این است که باطن و شخصیت درونی ما را نمایان می کند، شاید برگمان با نور پردازی سفید، می خواهد ذات هر دو شخصیت را با نشان دادن آینه نمایان بکند.
وقتی خواهر آلما می فهمد که بازیچه شده است و برای الیزابت حکم یک عروسک را دارد، ما با آن سوی شخصیت خواهر الما روبه رو می شویم یعنی دیگر از وی تن نازی، محبت، مهر و کمک نمی بینم تا در سکانسی که خواهر احضار ندامت می کند، ولی دوباره خواهر بی رحم، نامهربان می شود.  این تاریکی و نور که در شخصیت بیرونی و درونی همه ما انسان ها جاری است، برگمان به خوبی و زیبایی نشان می دهد و نشات آن را ما می دانیم که خواندن نامه بودش.
برگمان در این فیلم سخن راندن  را از الیزابت می گیرد به عنوان هنر پیشه می گیرد و آن را به  تماشگر یعنی آلما می دهد. 
پی نوشت :
درباره این فیلم بسیار نوشته شده است چون از سکانس آغازین که  که جز تاریخ سینماست « با هجوم پلان های نامتناجنس که نمایششان مقاومت شبکیه ی چشم را به چالش می کشد. از آن جایی که این سکانس از طریق و برای رسانه اندیشیده شده، عناصرش تنها به واسطه ی تکنولوژی می تواند ساختارشکنی شود که هدف زیباشناختی را تحریف می کند، هدفی که متکی است بر شوک بصری و بهت زدگی روانی در پی آشکار شدن آن.» ص58

محسن نوزعیم




نوع مطلب : نقدادبی، 
برچسب ها : نقد، فیلم، اینگماربرگمان، پرسونا، روانکاوی، سینما، زیباشناسی،
لینک های مرتبط :


جمعه 17 خرداد 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
مرگ در مسیر زندگی؛ یادداشتی بر فیلم مهر هفتم /اینگمار برگمان

می توان گفت که برگمان در تمامی فیلم هایش با دغدغه های اخلاق، معنای زندگی، مرگ، خدا دست و پنجه نرم می کند. مهر هفتم که مربوط به  اوضاع قرون وسطا بر می گردد و مردمانی که دچار طاعون شده اند و برای گریز از طاعون دست به آتش زدن طاعون زدگان می زنند و با شلاق زدن بر خود و دیگری معتقدند که طاعون که کفاره گناهان است، از آنها دور خواهد شد. البته روایت اصلی داستان این اوضاع نیست بلکه بازگشت یک شوالیه (ارباب_آنتونیوس) از جنگ های صلیبی به همراه ندیمه  یا مهترخود یعنی (یونس) است. ما در سکانس اول فیلم شوالیه  ی را می بینیم کنار دریا نشسته با چشمان مضطرب. یکی از تکنیک های اینگمار برگمان در فیلم های خود که تقریبا یکی از امضاهای وی می شناسند، نمای بسته_نزدیک است. شما در این سکانس هم با همین نمای نزدیک_ بسته مواجه می شوید و چشمان مضطرب شوالیه را شاهد هستید. شوالیه در سکانس بعدی با شخصیت  «مرگ» رو در رو می شود، و شوالیه از مرگ درخواست می کند تا با وی شطرنج بازی بکند و مرگ خود را به تعویق بیاندازد.
«واقعی یا نا واقعی پنداشتن رویدادها، شخصیت ها و موقعیت های یک فیلم نه تنها بستگی دارد به اعتقاد ها و انتظارها ی ما  درباب دنیای خارج از فیلم (اعتقادات بیرونی)، بلکه همچنین بستگی دارد به انتظارها و اعتقادهایی که خود فیلم می آفریند ‌(اعتقادات درونی).»  «تصویری که از برخی شخصیت ها یا رویداد ها پرورانده می شود غیر واقعی است. سیمای  «مرگ» که در چشم انداز قرون وسطایی مهر هفتم راه می رود شخصیتی غیر واقعی از این دست است» (درک فیلم، ص154) 
« در این فیلم نیز  « شبح مرگ» که در سرزمین طاعون زده یی قدم بر می دارد درون فیلم شخصیتی ناواقعی به حساب می آید. این امر تا اندازه زیادی ناشی از رابطه اش با شخصیت های دیگر فیلم است.»  «شخصیت مرگ به عنوان شخصیتی که برای آدم هایی با دید عادی رویت پذیر نیست و مع هذا دفعتا و غافلگیرانه نمایان می شود، بدل به نمادی می گردد برای حضور مطلق مرگ در این سرزمین فیلم که بر اثر مرض دچار ویرانی شده است.»(درک فیلم) 
درون مایه این فیلم با مفهوم مرگ و خدا شکل گرفته است. به لحاظ اندیشه ای ندیمه یا مهتر شخصیت مقابل ارباب خود است. شوالیه بدنبال خدا در همه جا هست ولی همانطور که مرگ به وی می گوید جوابی برای سوالاتت پیدا نخواهی کرد، گرچه شوالیه تا آخرین لحظه ای که در قاب دوربین قرار دارد، دست از ایمان خود نمی کشد.
ولی در مقابل ندیمه شاید به خاطر تجربه زندگی و جنگ های که با چشمان خود دیده است، معتقد است که خدای وجود ندارد.
این دو شخصیت در سفری که به سوی خانه خودشان دارد با شخصیت های متفاوتی  همراه می شوند و اتفاقات جدیدی رخ می دهد. گروه نمایش، دختری که با شیطان هم دست شده، دختر لال، لیسا و پلوگ و جادوگر.
در اولین سکانس فیلم ما فضای تاریک را می بینیم که ابرهای سیاه باعث آن تاریکی شده اند. در همان اول فیلم می توان به این موضوع پی برد که با یک فیلم تلخ روبه رو خواهیم بود. همانطور که در آخرین سکانس حلقه مرگ را با نمای دور _باز تماشا کردید تقریبا با یک فضای تاریک روبه رو شدیم.
«هنرمندان ناچار هستند در آثارشان دست به نورپردازی بزنند، چون نور پردازی کمک زیادی به حس و ادارک تماشاگر از دنیای اطراف می کند. مهر هفتم برگمان از یک فضای ظلمت آغاز می شود و حال هوای ظلمت وار و تاریک را دارد.» (درک فیلم)  
البته  می توان منظره اول را همانطور که آلن دوباتن نوشته برداشت کرد که : « این تصویر مستقیما به روابط ما یا استرس ها و رنج های زندگی روزمره ی ما اشاره نمی کند. کارکردش این است که به ما امکان دسترسی به وضعیت ذهنی را بدهد که در آن دقیقا از بزرگی مکان و زمان آگاه ایم. این اثر نه غم انگیز که سنگین است، نه مایوس کنند که آرام است. در آن وضعیت ذهنی_یا به عبارت رمانتیک تر، وضعیت روحی _ برای مقابله با غم های دشوار و لجوج و خاصی که درون مان پنهان است مجهزتر خواهیم بود_تجهیزی که اغلب حاصل آثار هنری است.» (هنر همچون درمان/آلن دوباتن). 

در سکانسی که نقاش کلیسا، ازمردمانی که دچار طاعون شده اند، نقاشی می کشد. نکته جالب این سکانس  زبان تصویری است. زبان تصویری که در علم نشانه شناسی از اهمیت زیادی برخوردار است.
گروه نمایش یعنی ( یوف و میا و فرزندانش) نمادی از زندگی هستند که در سکانسی که با شوالیه در دشتی نشسته اند، با صحبت ها و رفتارشان باعث می شوند که شوالیه با توجه به لبخندی که روی لبان وی می بینیم، امید مجدد به مبارزه با مرگ و رسیدن به خانه و همسر خویش. همانگونه که خود شوالیه اشاره می کند که این  «صحنه را فراموش نخواهد کرد»
یوف شعبده باز در سه سکانس مجزا، سه نما را می بیند که میزانس های طبیعت استفاده شده است. در سکانسی که مریم مقدس و عیسی بن مریم  را می بیند و شبیه یک رویای شیرین است و در همان لحظه یک موسیقی آرام بخش

 که این رویای شیرین را تشدید می کند و احساسات بیننده را بر می انگیزد. سکانس دیگر مربوط به بازی شطرنج بین شوالیه و مرگ است که هیچ ‌ شخصیتی از فیلم به غیر از یوف مرگ را نمی بیند، پس متوجه می شویم که او رویا ندیده است. و در سکانس آخر فیلم که حلقه مرگ را می بیند و که مرگ داسی به دست و شش شخصیت اصلی فیلم را هدایت می کند، دوباره تنها یوف است که این صحنه را می بیند. به میزانس طبیعت اشاره کردیم و می خواهیم نگاهی اجمالی به ارتباط این نماها و با میزانس ها بیاندازیم. در میزانس اول  «مریم مقدس» ما یک درخت های زیبای را می بینیم. این درخت های زیبا همچون آن موسیقی فضای شیرین و زیبایی را خلق کرده است. در سکانس بازی شطرنج  با مرگ، دوباره یوف با نمای بسته _نزدیک و متحیر شده مرگ را می بیند، اینبار ما در قسمتی از تاریکی جنگل را می بینیم که هم پشت سر شوالیه است و هم لباس سیاه پوش شوالیه که روبه در روی شوالیه است.
و در آخرین سکانس، دوباره یوف هنرمند، سکانس حلقه مرگ را می بیند. اینبار در این طبیعت هیچ اثری درخت و جنگل نیست. بلکه یک فضا و دشت باز است که شوالیه و همراهانش با مرگ هم سفر شدند. شاید این دشت باز می خواهد این معنا را به ما برساند که ما در نهایت همیشه با یک نتیجه و پایان بازی در زندگی، روبه رو هستیم. همانطور که مهتر و شوالیه هر کدام با راه و روش خود بدنبال حقیقت هستند.
شبح مرگ اگر چه ناواقعی است ولی مرگ است. 
شوالیه با دیالوگ های که بین خود و مرگ رد و بدل می کنند دچار تردید می شود و در آن هنگام که مرگ به وی می گوید وزیرت از بازی شطرنج زده ام، چهره شوالیه در هم فرو می رود. نه به خاطر این اشتباه در بازی شطرنج بلکه به خاطر سوالت و جواب های هست که از مرگ می شنود. یا در سکانسی که در کلیسا با کشیش سخن می گوید، و متوجه می شود که کشیشی در کار نیست و مرگ است که با او صحبت کرده است. ما در آن سکانس متوجه می شویم که وی با تردید دوباره روبه رو شده. و این بار به دنبال ایمان نیست بلکه به دنبال شناخت و دانش است. 
و در جمع بندی به عدد 7 اشاره ی بکنیم، عددی که در اقوام، ادیان و فرقه های گوناگون مقدس تلقی شمرده می شود و در متون مقدس هم به آن اشاره شده است.. هفت شبانه روز، هفت آسمان، هفت طبقه زیر زمین، مهر هفت، هفت گناه، هفت شادی، هفت روح پلید، هفت سین، هفت خط روزگار، هفت اقلیم، هفت رنگ اصلی، هفت قلم آرایش، هفت کشور، هفت سیاره، هفت فرشته و...الی تا آخر. اگر دقت کرده باشیم در فیلم ما در آخرین سکانس هفت نفر را می بینیم. در کتاب مقدس تورات طبق روایات خداوند زمین و آسمان را در شش روز آفریده است، و در هفتمین روز کامل شده و حیات آغاز شده است. به نظر میاد شش شخصیت اصلی فیلم را و مرگ که جمع شان هفت شده، دقیقا برعکس این آیه است. یعنی مرگ در مقابل حیات قرار گرفته و در نهایت این مرگ است که بر حیات غلبه خواهد کرد. 

با احترام... 
محسن نوزعیم




نوع مطلب : فیلم، 
برچسب ها : یادداشت، فیلم، مهرهفتم، اینگماربرگمان، خوانش، مهر، هفتم،
لینک های مرتبط :


جمعه 6 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات