درباره وبلاگ


1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




بخش دهم: «گشودنِ» این سلسله نوشتار

خورشید

همچون دشنامی برمی‌آید

و روز

شرمساریِ جبران‌ناپذیری‌ست.

(احمد شاملو، «عاشقانه»)

این سلسله نوشتار نه در پاسخ مستقیم به کسی، بلکه به منظور تنویر افکار عمومی و همچنین واکاوی آسیب‌های اجتماعی و فرهنگیِ ناشی از نشر اکاذیب در فضای مجازی نوشته شد. در این بخش مایلم به همان شیوه‌ای که در کتاب گشودن رمان برگزیده‌ای از رمان‌های ایرانی (به همراه یک داستان کوتاه و یک فیلم ایرانی) را تحلیل کرده‌ام، اکنون خودِ این سلسله نوشتار را بررسی کنم. پس روش من عبارت خواهد بود از تمرکز بر بخش آغازینِ سلسله نوشتارِ «پیشِ بینایان خبر گفتن خطاست ...» و نشان دادن ربط آن به بخش‌های بعدی. در این نوشتار، همچون کتاب گشودن رمان، هم رمان‌نویسان را در نظر دارم و هم دست‌اندرکاران مطالعات نقادانه‌ی ادبیات را.

در کتاب گشودن رمان توضیح داده‌ام که نویسنده‌ی فرهنگ‌پژوه (خواه رمان‌نویس و خواه جز آن)، بیش از آن‌که در نقش مرجع تقلید ظاهر شود و بخواهد حکم صادر کند یا پرسش‌های دیگران را پاسخ دهد، تلاش می‌کند از راه نوشتارش پرسش‌هایی تفکرانگیز به ذهن خواننده متبادر کند. پرسشگری بنیان رابطه‌ی خواننده با متون (به‌ویژه متون ادبی) است. این احترامی است به قدرت درک خواننده. دست‌کم در زمانه‌ی ما، نویسنده دیگر نمی‌تواند در نقش «دانای کل» ظاهر شود و ادعا کند که «خبر» حیرت‌آوری برای مخاطبانش دارد، همان‌طور که در رمان‌نویسی هم استفاده از راوی سوم‌شخص «دانای کل» دیگر چندان رواج ندارد. شاید زمانی ادبیات به صورت تعلیمی و حِکمی نوشته می‌شد، اما امروزه با تغییر در ساختارهای اندیشگانی‌ای که فهم ما از واقعیت‌ها (اعم از عینی ـ بیرونی یا مجازی) را چهارچوب می‌دهند، کار نویسندگان بیشتر طرح پرسش و ایجاد زمینه‌ای برای گفت‌وگو با متن است، گفت‌وگویی در سکوت مطلق. این گفت‌وگوی خاموش نهایتاً عمیق‌ترین تأثیر را در خواننده باقی خواهد گذاشت، به این دلیل ساده که نقشی فعالانه (کنشگرانه) به خواننده می‌دهد. به این ترتیب خواننده تبدیل می‌شود به کاشف حقیقت (و این چقدر تباین دارد با نوشته‌های جنجالی که «حقیقت» کاذبی را برای خوانندگان‌شان «افشا» می‌کنند). اُمبرتو اکو از همین منظر خواننده را نویسنده‌ی واقعی متن می‌داند. وقتی خواننده با پرسش (خواه پرسش‌های ضمنی و خواه پرسش‌های مصرّح) در جایگاه سوژه قرار گیرد، نویسنده دیگر ارباب نیست، همچنان که خواننده هم دیگر بنده نیست.

بخش نخستِ این سلسله نوشتار با روایتی به‌ظاهر نامرتبط با موضوع اصلی شروع شد، روایتی از جار و جنجال و حاشیه‌سازیِ فردی که با نوشتن یادداشتی کوتاه درباره‌ی ترجمه‌ی منوچهر بدیعی از رمان جیمز جویس با عنوان چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی مدعی شده بود این ترجمه شایستگی دریافت جایزه‌ی کتاب سال را نداشته و توجه به این کتاب به دلیل حضور دوستان آقای بدیعی در هیأت داوران بوده است که منشأ به جیب زدن ده‌ها سکه‌ی طلا از جانب او شدند. ویژگی بارز یادداشت مذکور، توهین‌آلود بودن زبان به‌کاررفته در آن بود، به‌طوری که در جای‌جایش کنایه و استهزا و الفاظ زشت به چشم می‌خورد. به کسانی که از میان همه‌ی رویکردهای نقادانه به‌طور خاص به نشانه‌شناسی علاقه‌مندند پیشنهاد می‌کنم این نشانه را از یاد نبرند. یکی از چشمگیرترین نشانه‌های کسانی که هیچ اندیشه‌ای برای مطرح کردن ندارند، زشت‌گویی آن‌هاست. هم بدین سبب بود که این سلسله نوشتار با این بیت از مخزن الاسرار نظامی آغاز شد که: «هر سخنی کز ادبش دوری است / دست بر او مال که دستوریست». شخص بددهن شایستگی ندارد که مستقیماً مورد خطاب قرار گیرد. به قول حافظ: «هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود.» شخص زشت‌گو منطقی ندارد؛ قادر به طرح دیدگاهی نیست؛ ابتدا پشت سر دیگران پنهان می‌شود و نهایتاً هم وقتی به‌وضوح می‌بیند سخن بی‌اساس در جمع انسان‌های آگاه (یا به قول مولانا، «بینایان») هیچ خریداری ندارد، به مظلوم‌نمایی روی می‌آورد تا خود را قربانی جلوه دهد. این‌ها همه نشانه‌های فروپاشی روانی است.

شروع این سلسله نوشتار با اشاره به ماجرای مربوط به منوچهر بدیعی و کتاب چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی پیش‌درآمدی بود برای عطف توجه به این‌که یگانه پادزهر بی‌ادبی و افترا و تهمت، همانا بیان مستدل و مستند است. از این رو، این سلسله نوشتار سمت‌وسویی کاملاً متباین با ادعاهای «شخص مذکور» را در پیش گرفت. در این مسیر، ابتدا ملاک‌های علمی مقایسه‌ی محتوا و روش دو متن را مطرح کردیم. در این مطالعه‌ی تطبیقی، جزءجزءِ کتاب خواندن داستان را به‌دقت با کتاب گشودن رمان مقایسه کردیم: محتوای فصل‌ها، اهداف و روش‌شناسیِ تبیین‌شده در مقدمه‌ی هر دو کتاب، مخاطبانی که مؤلفان این دو کتاب در نظر داشته‌اند، فهرست مطالب آن‌ها، کلیدواژه‌های تکرارشده در نمایه‌های آن‌ها، معرفی مختصر هر کتاب به قلم نویسنده‌اش، و ... . شاید بتوان گفت هسته‌ی مرکزی این مقایسه ترجمه‌ی دو فصل کامل از کتاب چایلدز بود که صاحب این قلم انجام داد و همراه با متن انگلیسی در این وبلاگ به اهالی راستین ادبیات تقدیم کرد ( به آن‌ها که قدرت تفکر دارند). در این سلسله نوشتار، همچنین استدلال شد که «شخص مذکور» به علت ناآشنایی با حوزه‌ی نقد ادبی (توجه داشته باشید که تخصص در نقد ادبی با «علاقه» به نقد متون ادبی تفاوت دارد) نمی‌دانسته است که همین شیوه‌ی بررسی رمان (تحلیل رمان بر اساس صحنه‌ی اول آن) در ده‌ها کتاب دیگر هم به کار رفته است. اگر همین «شخص مذکور» دست‌کم این‌قدر مطالعه داشت که با کتاب دیوید لاج آشنا باشد (هنر داستان‌نویسی، ترجمه‌ی رضا رضایی، نشر نی، که از چندین سال پیش ترجمه‌اش به فارسی موجود است) یا مثلاً کتاب شیوه‌ی تحلیل رمان از جان پک (ترجمه‌ی احمد صدراتی، نشر مرکز) را خوانده بود، یا کتاب خانم دکتر قویمی را، می‌توانست دریابد که وقتی کسی درباره‌ی رمان ایران کتاب می‌نویسد ملزم نیست این موضوع بدیهی را یادآوری کند که تحلیل رمان‌ها بر اساس صحنه‌ی اول‌شان به ده‌ها شکل مختلف در ده‌ها کتاب به زبان‌های دیگر هم مطرح شده است (از جمله، اما نه صرفاً، در کتاب تامس فورستر که در بخش‌های پیشین این سلسله نوشتار معرفی شد). این موضوع فقط برای کسی بدیع جلوه می‌کند که با نقد ادبی مطلقاً آشنا نباشد، چندان که البته برای شخص خودِ من هم ایده‌ی جراحی قلب به صورت به‌اصطلاح غیرتهاجمی (بدون عمل باز) شاید جدید باشد چون من هیچ تخصصی در کاردیولوژی و کلاً پزشکی ندارم، اما حتی دانشجویان سال اولِ رشته‌ی پزشکی عمومی هم به‌خوبی می‌دانند که سال‌هاست روش‌های غیرتهاجمی در عمل قلب به کار می‌رود.

اخلاق همچنین حکم می‌کند که وقتی به نوشته‌ی شش سال پیشِ کسی استناد می‌کنیم، ابتدا با کسی که آن را نوشت چک کنیم که آیا هنوز عقیده‌ای را که شش سال پیش مطرح کرده بود می‌توان بازنشر کرد یا نه، زیرا اشخاص اندیشمند و سلیم‌النفس وقتی با ادله‌ی جدید و استدلال محکم مواجه می‌شوند، دیدگاه خود را تغییر می‌دهند. بسیار دیده‌ایم که صاحبان اندیشه با مرور زندگی‌شان گاه بنیانی‌ترین دیدگاه‌های خود را در پرتو بصیرت‌های جدیدی که کسب کرده‌اند اکنون رد می‌کنند. در این مورد خاص، صاحب حقوقی و قانونیِ یادداشتی حدوداً سه‌صفحه‌ای که شش سال پیش منتشر شده بود و به گفته‌ی خودش هیچ‌کسی به آن اعتنا نکرد، دیدگاه قبلی خودش را قبول ندارد و همین موضوع را در تماس با «شخص مذکور» اعلام کرد. اما سائق‌های ویرانگرِ درون‌روانی باعث شدند که «شخص مذکور» اینچنین خود را به مهلکه‌ای پُرمسئولیت فرو ببرد. جالب این‌که عادت به زشت‌گویی و توهین به دیگران، این شخص را واداشت به نویسنده‌ی آن یادداشت هم توهین کند و بیانیه‌ی او را «ندامت‌نامه» بنامد. البته سخت است برای برخی کسان که چشم بگشایند و ببینند که نویسنده‌ی آن یادداشت تأکید می‌کند حتی شش سال پیش هم هرگز درباره‌ی کتاب گشودن رمان لفظ «سرقت» را به کار نبرده و اکنون نیز با خواندن این سلسله نوشتار متوجه شد که دیدگاه ناپخته و نادرستی را ابراز کرده بود. خودشیفتگی می‌تواند ویرانگر باشد، مگر این‌که راه و رسم اهالی علم و دانش را در پیش گیریم.

به یاد دارم حدود ده سال پیش، وقتی جایزه‌ی کتاب سال برای دومین مرتبه به مترجم برجسته‌ی کشورمان عبدالله کوثری تعلق گرفت، یکی از مترجمان متنی حدوداً ده‌صفحه‌ای درباره‌ی «اشتباهات» کتاب آقای کوثری را به هر کسی که می‌دید می‌داد. من هم یکی از دریافت‌کنندگان آن متن بودم. متن یادشده در واقع مجموعه‌ای از «شواهدی» بود که به زعم نویسنده‌اش نشان می‌‌داد آقای کوثری شایسته‌ی دریافت جایزه‌ی کتاب سال نبوده است، اما لحنی بسیار زننده و هتاکانه در نگارش آن به کار رفته بود، ضمن این‌که مصداق‌هایی که نویسنده از «اشتباهات» آقای کوثری مثال آورده بود، حکایت از تفاوت سلیقه در انتخاب معادل برای کلمات داشتند و لاغیر. شاید نویسنده تصور می‌کرد دست به «افشاگری» درباره‌ی آقای کوثری زده است، اما من با خواندن متن مذکور تأسف خوردم از این‌که نگارنده‌ی آن صرفاً به حیثیت خودش لطمه وارد کرد، لطمه‌ای که گذشت زمان نشان داد جبران‌ناپذیر است. متن آن شخص فقط نشان‌دهنده‌ی حسادتی عمیق و (خود)ویرانگر بود و تحقیق بیشتر من معلوم کرد که در همان سالی که به کتاب آقای کوثری جایزه داده شد، کتاب این شخص از راه یافتن به دور نهایی بازمانده بود. از قضا جار و جنجال درباره‌ی ناشایستگی آقای بدیعی برای دریافت جایزه هم آبشخور فرهنگی مشابهی داشت. خودِ آقای بدیعی در پاسخ هشتادصفحه‌ای‌شان به کسی که آن اتهامات ناروا را درباره‌ی داوران و کتاب ایشان مطرح کرده بود، این‌طور نوشته‌اند:

گرفتاری این است که این شخص «خواننده‌ی بی‌غرض» نیست! و اما چرا غرض؟ چه غرضی؟ این شخص در سال ۱۳۸۰، همان سالی که [کتاب] «چهره ...» منتشر شد، ترجمه‌ی خود از رمان یکی از نویسندگان فرانسوی را که از زبان انگلیسی ترجمه کرده بود توسط ناشری منتشر می‌کند. از مقدمه‌ای که بر این ترجمه نوشته است کاملاً پیداست که مفتون و مسحور کار خود شده و واقعاً گمان می‌کند شق‌القمر کرده است و شک نداشته است که جایزه‌ی کتاب سال را خواهد ربود!
ولی ترجمه‌ی او در همان نخستین مرحله‌ی بررسی در اداره‌ی کتاب سال وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به سطل زباله انداخته شد و هرگز به داوری نهایی نرسید. ترجمه‌اش جمیع عیوبی است که ترجمه‌ای ممکن است داشته باشد، چندان که من وقتی ترجمه‌ی او را خواندم تمام فیش‌هایی را که ظرف چند سال برای نوشتن کتاب «غلط ترجمه نکنیم» از روی ترجمه‌های گوناگون، از جمله ترجمه‌های خودم، تهیه کرده بودم دور ریختم و تصمیم گرفتم همه‌ی شاهدها و مثال‌ها را از ترجمه‌ی او بیاورم. (ص‌ص. ۴۵۷-۴۵۶)

به استناد این تجربیات مکرر که نمونه‌های متأخرتر آن را هم می‌شود ذکر کرد، می‌توان نتیجه گرفت که طرح اتهاماتی از قبیل ناشایستگی یک کتاب برای دریافت جایزه، یا رفیق‌بازی داوران و از این قبیل، رخداد نوظهوری در فضای فرهنگی و ادبی ما نیست و کمابیش حکم نوعی موتیف در فضای فعالیت‌های فرهنگی و هنری را پیدا کرده است. هر سال شبیهِ همین ادعاها و مناقشات عیناً درباره‌ی فیلم‌های برنده‌ی سیمرغ‌های بلورین در جشنواره‌ی فیلم فجر مطرح می‌شود. کسانی به جای تمرکز بر کارهای‌شان، از سر حسادتی (خود)ویرانگر تمام فکروذکرشان معطوف به این قبیل جنجال‌ها و حاشیه‌سازی‌هاست. آن‌ها سرانجام باید از محدودیت‌های نابالغانه عبور کنند تا آرامش روانی خودشان را این‌قدر دستخوش پیامدهای گرانبار سخنان مسئولیت‌آور نکنند. بخش مهمی از روان‌شناسی این اشخاص، تلاش برای مشهور شدن به هر بهایی است. این سلسله نوشتار به‌روشنی نشان داد که چه آیرونی‌هایی در انتظار کسانی است که تهمت و توهین به دیگران را وسیله‌ای برای مطرح کردن نام خود می‌دانند. زمانی آن شخص با پخش کردن متن پرینت‌شده‌ی نوشته‌ی توهین‌آمیز ضد آقای عبدالله کوثری توهّماتی در سر می‌پروراند؛ امروز کسانی که نسخه‌های امروزین از آن شخص هستند از رسانه‌های مجازی به همین منظور استفاده می‌کنند. نکته‌ی مهم یکسان بودن ماهیت رفتار این اشخاص است. آیرونی ماجرا در این است که این نسخه‌های متأخر، مدعی نوآوری و ایجاد تفاوت در ادبیات‌اند. آن‌ها، چه در گذشته و چه در حال، در دنیای توهّمی خودشان باقی مانده‌اند.

باید افزود که در این جنجال‌آفرینی‌ها و حاشیه‌سازی‌ها، نه فقط امثال «شخص مذکور» و نویسندگان نوشته‌های هتاکانه ضد منوچهر بدیعی و عبدالله کوثری زمینه‌های ویرانی خودشان را به دست خود فراهم کردند، بلکه عده‌ای دیگر نیز که خود را نویسنده می‌پندارند با اظهارنظرهای عامیانه و نازل نشان دادند که هرگز قادر نخواهند بود اثری درخور خلق کنند. رمان‌نویس واقعی قادر است ناپیداترین واقعیت‌هایی را تشخیص بدهد که افراد عامی به‌طور معمول از دیدنش عاجزند. این توانایی منحصربه‌فردی است که رمان‌نویس را از مردم عامی متمایز می‌کند و اگر کسی مدعی رمان‌نویسی باشد ولی استدلال و احتجاج و شواهد و مدارک را نتواند دریابد، یقیناً باید در رمان‌نویس بودن خودش تردید کند. ساختار اجتماعیِ قبیله نه‌فقط در برخی از مناطق کشور ما، بلکه به‌طرز حیرت‌آوری در برخی حوزه‌های فرهنگی کشورمان همچنان استمرار دارد. نویسنده‌ای که از فردی هتاک حمایت می‌کند چون با رأی آن فرد جایزه‌ای دریافت کرده است، هرگز جایگاهی در ادبیات ایران نخواهد داشت. او خود می‌داند که نامش را صرفاً در همان محافل بسته‌ی چندنفری می‌شناسند، کما این‌که عذاب همراه داشتن رمان خودش و هدیه کردن پیاپیِ آن به اعضای این قبیل محافل هرگز او را رها نمی‌کند. نویسنده‌ی واقعی نیاز به روابط قبیله‌ای و بده‌بستان با هیچ داور یا محفلی ندارد. رمان او به‌تنهایی حرف اول و آخر را می‌زند. زمان مشحون از آزمون‌های سخت است و با گذارِ آرامِ خود، پیچش‌های شرمسارکننده در پی می‌آورد.

تاریخ

ادیب نیست

لغت‌نامه‌ها را اما

اصلاح می‌کند.

(احمد شاملو، «کریه اکنون صفتی ابتر است»)




نوع مطلب : ادبیات، کتاب، کتاب، 
برچسب ها : حسین، پاینده، گشودن، رمان، جایزه، ادبی، تهمت،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 10 تیر 1399 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

به گزارش نشر ثالث و به نقل از صفحه مترجم:
این کتابی است که امروز نشر ثالث وعده داده آن را پانزدهم تیرماه منتشر خواهد شد.  " بایگانی ادبی پلیس مخفی“، نوشته ویتالی شنتالیسنکی، کتابی بود که من سال گذشته با لذت ترجمه اش کردم. نویسنده کتاب پس از باز شدن بایگانی اسناد پلیس مخفی شوروی در دوران گورپاچف موفق می شود پرونده مربوط به گروه ی از نویسندگان قربانی استالین را پیدا کند؛ نویسندگانی مثل ایساک بابل، اوسیپ ماندلشتام،بوریس پیلنیاک، علاوه بر این برخی، پرونده ها مربوط به نویسندگانی می شود که هرگز دستگیر نشدند اما همیشه زیر نظر پلیس مخفی شوروی بودند، مثل میخائیل بولگاکف و آندری پلاتونوف. بخش دیگری از کار ارزنده شنتالیسنکی یافتن مطالب و دست نوشته هایی است که ماموران پلیس مخفی از خانه های نویسندگان مصادره کرده و با خود برده بودند‌؛ برای مثال می توان به  یادداشت های روزانه بولگاکف و رمان کوتاهی از پلاتونوف اشاره کرد. جالب است بدانید بولگاکف پس از اینکه با دشواری زیاد از پلیس مخفی پس گرفت آن را آتش زد. تا پنجاه سال گمان می رفت که این یادداشت ها نابود شده اما پلیس مخفی قبل از تحویل یادداشت های بولگاکف در بایگانی اسناد پلیس مخفی ثابت کرد این گفته ها بولگاکف چقدر صحیح بوده است: دست نوشته ها هرگز نمی سوزند. و حرف آخر اینکه با خواندن این کتاب پی می برید که ادبیات چه قدرت بالقوه عظیمی علیه دیکتاتورها و مستبدین عالم دارد.
مطلب برگرفته از پیچ  اینستاگرامی مترجم کتاب جناب بیژن اشتری عزیز.


بایگانی ادبی پلیس مخفی 





نوع مطلب : ادبیات و رمان، 
برچسب ها : بایگانی، ادبی، پلیس، مخفی، نشرثالث، تازهای، ادبیات،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 5 خرداد 1399 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

آنچه در پی می‌آید، یادداشت سهیلا عابدینی درباره‌ی کتابنظریه و نقد ادبی و سپس متن مصاحبه‌ی او با حسین پاینده درباره‌ی این کتاب است که در شماره‌ی اخیر مجله‌ی چلچراغمنتشر شد.


کسی که نقد بداند

نمی‌تواند به جهان پیرامونش بی‌اعتنا باشد

گفت‌وگو با حسین پاینده،

استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی

سهیلا عابدینی:
کتاب نظریه و نقد ادبی: درسنامه‌ای میان‌رشته‌ای تازه‌ترین اثر دکتر حسین پاینده، موضوع گفت‌وگوی پیش‌روست. دکتر پاینده اعتقاد دارند «در حال حاضر در کشور ما معمولاً معنای درست و دقیقی از «نقد» مستفاد نمی‌شود. دست‌اندرکاران فعالیت‌های ادبی غالباً بین «مرور و معرفی»، «تحلیل» و «نقد» تمایز نمی‌گذارند و هر نوع نوشتاری را که نویسنده در آن نظری راجع به متنی ادبی اظهار کرده است، به غلط مصداق «نقد» می‌دانند. متأسفانه مترادف پنداشتن «نقد» با «انتقاد» بر این آشفتگی بیش‌ازپیش افزوده است، به نحوی که غالباً تصور می‌کنند وظیفه‌ی منتقد ادبی برشمردن ضعف‌ها و کاستی‌های متن است. بر پایه‌ی همین تلقی نادرست، در محافل و کانون‌های ادبی از منتقد انتظار دارند که توضیح بدهد اثر مورد بررسی چگونه می‌توانست بهتر یا تأثیرگذارتر نوشته شود. تصور عمومی و البته غیرعلمی از منتقد ادبی این است که او باید یا از نویسنده تمجید کند یا به شدت بر او خرده بگیرد. فقط از راه شناساندن نظریه‌های علمی نقد و نحوه‌ی کاربرد عملی آن‌هاست که می‌توان به این برداشت‌ها و توقعات نادرست پایان داد.» ایشان در این کتاب دانشگاهی به دانشجویان توصیه می‌کنند:‌ «بکوشید خودتان بر متن‌ها (اعم از ادبی و غیرادبی) نقد بنویسید و نقدتان را منتشر کنید، نه لزوماً در نشریات دانشگاهی که شمار خوانندگان‌شان گاه به تعداد انگشتان دو دست هم نمی‌رسد، بلکه در نشریاتی که مخاطب دارند و واقعاً خوانده می‌شوند.» نویسنده همچنین خطاب به مدرسان حوزه‌ی نقد می‌گوید: «زمانی می‌توانید مدرسی توانمند در حوزه‌ی مطالعات نقادانه باشید که نقد را عملی بی‌روح و صرفاً کلاسی تلقی نکنید. نظریه‌های نقادانه راه‌هایی برای فهم جهان زنده‌ی پیرامون ما هستند، نه ابزارهایی مانند آنچه تکنیسین‌ها برای کارهای‌شان به کار می‌برند. ... اگر نگاهی نقادانه به چندوچونِ زندگی نداشته باشید، هرگز در کار تدریس نقد ادبی توفیق حرفه‌ای به دست نخواهید آورد. هنر شما در تدریس نقد ادبی، انتقال نگرشی نقادانه به دانشجویان‌تان است. اگر بتوانید این ایده‌ی مرکزیِ نظریه و نقد را در اذهان دانشجویان‌تان نهادینه کنید که «زندگی را باید به دقت تحلیل کرد تا به روشی نقادانه معنای آن را فهمید»، آن‌گاه وظیفه‌ی خود در جایگاه مدرس نقد ادبی را ایفا کرده‌اید.» مؤلف این کتاب دوجلدی در پایان فصل‌ها [اظهار] می‌دارد: «نظریه‌هایی که در این کتاب معرفی شدند، علاوه بر این‌که امکان دیدن جهان از دریچه‌ی چشم دیگران را برای‌مان فراهم می‌آورند، مسئولیت‌های انسانی‌مان را هم به ما یادآوری می‌کنند. به یاد داشته باشیم: پزشک متخصص ریه نمی‌تواند سیگار بکشد و در عین حال خطرات ناشی از دخانیات را به بیمارانش گوشزد کند. پزشک می‌بایست به مراتب بیش از شهروند معمولی به سلامت خود و دیگران حساسیت نشان دهد. کسی که نقد بداند، نمی‌تواند به جهان پیرامونش بی‌اعتنا باشد. نقد ادبی برای این نیست که جهان داستان را به دقت تحلیل کنیم، اما به جهان پیرامون خودمان بی‌اعتنا باشیم. نقد ادبی برای این نیست که شخصیت‌های داستان‌ها را تحلیل کنیم، اما به انسان‌های واقعیِ پیرامون خودمان بی‌اعتنا باشیم. نقد ادبی در کلاس نمی‌ماند؛ نقد با ما به خیابان می‌آید، با ما تلویزیون تماشا می‌کند، با ما به اتاق همکاران‌مان می‌آید، با ما روزنامه می‌خواند، با ما خرید می‌کند … . دانش نقد مجموعه‌ای از اطلاعات انتزاعی نیست. ارزش این دانش را باید در تغییر نگرش‌مان سراغ بگیریم.»

http://s9.picofile.com/file/8353868434/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%DA%86%D9%84%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA_%DB%B2.jpg

- ادبیات با رشته‌هایی مثل تاریخ، فلسفه، روانشناسی،... در ارتباط است اما در ایران شاید کمی حوزه جامعه‌شناسی به متون ادبی یا آثار هنری نزدیک شده که آن هم در بعضی موارد با هجمه‌ای مواجه شده. دلیل این فاصله را در چه می‌دانید؟
پاینده: دلیل این فاصله، ناآشنایی با مطالعات میان‌رشته‌ای و مقاومت شدید دانشگاه‌های ایرانی در برابر آن است. طبیعی است که هر پژوهشگری در چهارچوب مفاهیم و روش‌شناسی‌های رشته‌ی خودش می‌تواند تحقیق کند. کار آن جایی مشکل می‌شود که باید علاوه بر رشته‌ی خودتان، مفاهیم و چهارچوب‌های نظریِ سایر رشته‌ها را هم یاد بگیرید و به کار ببرید. مدرسان سنتی ادبیات فارسی در کشور ما گمان می‌کنند استادان ادبیات، امروز هم باید همان شیوه‌ای از تدریس را داشته باشند که استادان پنج یا شش دهه‌ی پیش داشتند. اما زمانه‌ی ما، زمانه‌ی بده‌بستان‌های میان‌رشته‌ای است و بویژه دانشجویان این دوره و زمانه دیگر قانع نیستند که استادی به کلاس برود و صرفاً شاعران کهن را ستایش کند یا معانی لغات را توضیح بدهد. گروه‌های آموزشی دانشگاه‌ها هم به شدت در برابر پایان‌نامه‌های میان‌رشته‌ای مقاومت می‌کنند. کسانی که نه فقط با سایر رشته‌های علوم انسانی آشنا نیستند، بلکه حتی از تحولات جدید در رشته‌ی خودشان هم بی‌خبرند قاعدتاً از گسترش مطالعات میان‌رشته‌ای بین ادبیات و سایر علوم انسانی بسیار ناخرسند هستند. البته تعامل بین جامعه‌شناسی و ادبیات این‌گونه نیست. جامعه‌شناسان حتی پیش از پیدایش مطالعات میان‌رشته‌ای به ادبیات توجه می‌کرده‌اند چون از نظر آن‌ها تولیدات ادبی حکم آینه‌ای را دارند که فرایندهای اجتماعی را می‌توان به وضوح در آن دید. اما باز هم دقت کنید که در این مورد هم حرکت از سوی جامعه‌شناسی به سمت ادبیات بوده است، نه بالعکس. به طور کلی، مدرسان سنتی ادبیات در گذشته به همکاری‌های میان‌رشته‌ای اقبال نشان نداده‌اند و امروز هم دیدگاه تأییدآمیزی نسبت به آن ندارند.
- عدم تشخیص اینکه چه متونی برای نقد شدن با چه نوع رویکردی مناسب‌اند، تا چه حد می‌تواند به متن و خواننده لطمه بزند؟
پاینده: در این کتاب به تفصیل توضیح داده‌ام که هر متنی را نمی‌توان با هر رویکردی نقد کرد. برخی متون به علت ویژگی‌های‌شان به شیوه‌ی خاصی از نقد به اصطلاح «تسلیم» می‌شوند، در حالی که همان متون ممکن است در برابر سایر شیوه‌های نقد «مقاومت» کنند. منتقد توانا حتماً باید بر نظریه‌های میان‌رشته‌ای نقد مسلط باشد و با آن تسلط تشخیص بدهد که کدام رویکرد نقادانه می‌تواند لایه‌های ناپیدای متن را بهتر آشکار کند. برای مثال، داستان‌هایی که شخصیت اصلی‌شان زن است و نحوه‌ی روایت شدن داستان جهان زنانه را در کانون توجه خواننده قرار می‌دهد، البته گزینه‌های مناسبی برای نقد فمینیستی‌اند، اما همین داستان‌ها شاید بهترین گزینه‌ها برای نقد مارکسیستی نباشند. البته این یک حکم کلی نیست و استفاده‌ی من از کلمه‌ی «شاید» به این معناست که نهایتاً جزئیات متن است که تعیین می‌کند چه متنی را با کدام رویکرد نقادانه می‌توان بررسی کرد.
- آیا نقد ادبی در معرفی و تثبیت اثر ادبی مثل رمان یا مجموعه داستان می‌تواند مؤثر باشد؟ مثلا نقدهای متفاوت از «هملت» آن را بیشتر و بهتر شناسانده؟
پاینده: نقد با معلوم کردن دلالت‌های متن ادبی، می‌تواند آن متن را به مخاطبان بشناساند و بدین ترتیب جایگاه آن متن را در مجموعه آثار ادبی زمانه‌ی خودش ارتقا دهد. تردیدی نیست که نقدهای فروید، ارنست جونز، ژاک لاکان و سایر نظریه‌پردازان روانکاو به نمایشنامه‌ای مانند «هملت» به بهتر شناخته شدن این اثر ادبی و تشخیص پیچیدگی‌های تأمل‌انگیز آن کمک کرده است. این پرسش که «چرا هملت به رغم آگاهی از هویت قاتل پدرش، انتقام نمی‌گیرد؟»، از قرن شانزدهم (زمان نوشته شدن این نمایشنامه به دست شکسپیر) تا اوایل قرن بیستم (زمانی که فروید آن را در کتاب دوران‌ساز خود «تفسیر رؤیا» تحلیل کرد و متعاقباً ارنست جونز هم کتاب موجز خود با عنوان «هملت و اُدیپ» را نوشت) باعث بحث‌های فراوانی میان منتقدان ادبی شده بود. نقد روانکاوانه توانست پاسخی متقن به این پرسش بدهد و البته همین موضوع نقش بسزایی در عطف توجه به غنای معنای این نمایشنامه شده است. عقیده‌ی شخصی من این است که اگر جریان علمی و قوی نقد ادبی در کشور ما شکل بگیرد، رمان ایرانی هم می‌تواند جایگاهی به مراتب بهتر از آنچه اکنون دارد برای خود به دست آورد. نقدهای خواندنی و تأمل‌انگیز همیشه انگیزه‌ای باعث توجه عده‌ی بیشتری از مخاطبان به آثار ادبی می‌شوند.
- نارضایتی مخاطب ادبیات یا آثار هنری از منتقدان ناآشنا با مفاهیم جدید و نظریه‌های متعدد چه پیامدهایی می‌تواند داشته باشد؟
پاینده: این نارضایتی همان وضعیتی را به وجود می‌آورد که اکنون در کشور خودمان کمابیش با آن روبه‌رو هستیم. وقتی منتقد تفاوت بین «نقد» و «انتقاد» را نداند و تصور کند که کارش ایراد گرفتن از آثار ادبی است؛ وقتی منتقد با اصول نقد آشنا نباشد و تصور کند که هر ابراز عقیده‌ی غیرمستدل برابر با نقد است؛ پیداست که در چنین وضعیتی نه فقط عامّه‌ی مردم بلکه همچنین اهالی هنر و ادبیات هم نگاه مثبتی درباره‌ی نقد نخواهد داشت. نقد فیلم‌های سینمایی را در نظر بگیرید. وقتی منتقدی عامّه‌پسند اما ناآشنا با موازین و نظریه‌های نقد فیلم فقط حکم می‌کند که فلان فیلم «ضعیف» است، نباید تعجب کرد که مردم نقد را مترادف بیان یک نظر شخصی تلقی خواهند کرد. پیامدهای این تصور عامیانه و غیرعلمی را در کلاس‌های دانشگاه هم می‌توان دید. در کلاس نقد فیلم، دانشجو تصور می‌کند که باید نظرات شخصی خودش را بیان کند، یعنی مثلاً بگوید که آیا از فیلم خوشش آمده است یا نه. بنابر این، مشروحاً توضیح می‌دهد که فلان صحنه در فیلم «چقدر زیبا» است یا فلان شخصیت در فیلم چقدر آدم بدی است و غیره. وقتی از دانشجویان می‌خواهید که صحبت‌های‌شان را بر پایه‌ی نظریه‌های نقادانه بیان کنند، آن‌ها نمی‌توانند حرف خاصی بزنند چون تصورشان این است که هر کسی مجاز است برداشت خودش از یک اثر هنری یا ادبی را به عنوان «نقد» بیان کند.

http://s9.picofile.com/file/8353868384/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%DA%86%D9%84%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA_%DB%B1.jpg

- در این کتاب نمونه‌هایی که برای نقد انتخاب‌ شده معمولا متونی هستند که برای مخاطب عام ملموس است. باتوجه به اینکه نقد و نظریه برای عموم مباحثی دشوار و حرفه‌ای محسوب می‌شوند، خوانش کتاب و فهم مطالب راحت به‌نظر می‌رسد. در باره این انتخاب‌ها بفرمایید.
پاینده: هنر نویسنده‌ی کتاب‌هایی از این دست این نیست که چنان غامض بنویسد که هیچ‌کسی نتواند از مطالب کتاب سر در‌آورد. به طریق اولی، مباحث پیچیده را نمی‌توان به قدری ساده بیان کرد که ناواردترین اشخاص هم به سهولت آن را بفهمند. کتاب من درسنامه‌ای برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی (دوره‌های فوق‌لیسانس و دکتری) است و چنین خوانندگانی قاعدتاً باید با مفاهیم پایه‌ای در حوزه‌ی مطالعات ادبی و فرهنگی آشنا باشند. البته من تلاش کرده‌ام که کتابم واقعاً قابل استفاده باشد، اما در عین حال کوشیده‌ام توازنی برقرار کنم بین بیان روشن و قابل فهم از یک سو و از سوی دیگر تأکید بر این‌که خواننده باید بعد از خواندن این کتاب به متون نظری‌ای مراجعه کند که نظریه‌پردازان رویکردهای نقادانه نوشته‌اند. این نکته را در مقدمه‌ی کتاب توضیح داده‌ام که کتاب «نظریه و نقد ادبی» صرفاً دروازه‌ای است برای این‌که خواننده بتواند متعاقباً منابع بیشتری را بخواند و بفهمد. نمونه‌های نقد در این کتاب با همین نگرش انتخاب شده‌اند. این نمونه‌ها از طیف متنوعی از متون ادبی و فرهنگی انتخاب شده‌اند، از جمله شعر، داستان کوتاه، رمان، فیلم سینمایی، سریال تلویزیونی، تصاویر فضای مجازی و غیره. توجه داشته باشید که یک کتاب درسی رسمی نمی‌تواند هر نمونه‌ای از آثار ادبی و هنری را شامل شود، ضمن این‌که کتاب درسی محدودیت‌هایی هم از نظر حجم دارد. کتاب درسی قاعدتاً نمی‌تواند چهار یا پنج جلد باشد. پس من ناچار بودم در چهارچوب محدودیت‌ها (اعم از محدودیت حجم کتاب و غیره) دست به گزینش بزنم. بر این اساس، به نظرم آمد تا آن‌جا که به ادبیات مربوط می‌شود، بهتر است نمونه‌هایی آشنا از نویسندگان طراز اول و صاحب‌سبکی مانند هدایت و دانشور و امثال آنان را بگنجانم.
- در فصل «مطالعات فرهنگی و نشانه‌شناسی» با ایماژهایی از جواد ظریف وزیر امور خارجه یا فیلم‌هایی مثل «از کرخه تا راین»، «آژانس شیشه‌ای» یا سریال‌های مناسبتی مثل «بزنگاه»، «دارا و ندار»،... مواجه هستیم که مواردی مخاطب‌پسندند. اما عملا در جامعه چنین بررسی‌های تخصصی معمولا یا نیستند یا کم‌اند، چرا اصحاب عرصه مطالعات فرهنگی کم‌کارند؟
پاینده: یکی از پاسخ‌هایی که به این پرسش می‌توان داد این است که مطالعات فرهنگی در دانشگاه‌های ما بیشتر جامعه‌شناسی فرهنگ است و نه مطالعات فرهنگی به معنای اخص آن. مدرسان این رشته هم عمدتاً جامعه‌شناسان و انسان‌شناسان هستند که به مباحث فرهنگی علاقه دارند. البته علاقه با تخصص تفاوت دارد. به این ترتیب، جای درس‌هایی مانند «آشنایی با رمان»، «نظریه‌های ادبی»، «شیوه‌ی تحلیل داستان کوتاه»، «نقد فیلم» و غیره در فهرست درس‌های رسمی این رشته خالی است. ادبیات به کنار؛ دانشجویان این رشته حتی درسی دوواحدی درباره‌ی تاریخ و نظریه‌های جدید تاریخ ندارند. در چنین وضعیتی نباید انتظار داشت که دانش‌آموختگان این رشته بتوانند آن نوع بررسی‌هایی را درباره‌ی فیلم‌های سینمای و سریال‌های تلویزیونی و غیره انجام داده‌اند که شما در سؤال‌تان اشاره کرده‌اید.
- درجه‌بندی ادبیات فاخر، ادبیات عامه‌پسند گویا به عرصه منتقدان هم کشیده شده.  در مصاحبه یا نشست‌ها، رسانه‌ها و خبرنگارها و سوالات را درجه‌بندی می‌کنند و بعد انتخاب یا رد می‌کنند. تا چه حدی این موضوع طبیعی و منطقی است؟
پاینده: مطالعات فرهنگی شیوه‌ای از تبیین کارکرد اجتماعی متون ادبی است که مرزبندی بین ادبیات نخبه‌پسند و ادبیات عامّه‌پسند را روا نمی‌داند. این موضوع جنبه‌های مختلفی دارد که من در فصل دهم کتاب سعی کرده‌ام تا حدودی آن را باز کنم، اما پرسش شما در خصوص درجه‌بندی یا انتخاب رسانه‌ها و خبرنگاران ناظر بر موضوع دیگری است. خود من هم شخصاً معتقدم رئیس جلسه یا همایش یا سخنرانی باید از میان پرسش‌های رسیده دست به گزینش بزند، اما این گزینش به معنای حذف صداهای متفاوت نیست (یا نباید باشد). گاه پرسش‌ها تکرار‌ی‌اند، یعنی محتوا یکسان است، اما الفاظ به‌کاررفته با هم فرق دارند. گاه پرسش‌ها کلاً نامرتبط‌اند، یعنی به گفته‌های سخنران مربوط نمی‌شوند. گاه آنچه تحت عنوان پرسش مطرح شده در واقع پرسش نیست بلکه نوعی اظهار نظر یا به اصطلاح کامنت است. در همه‌ی این موارد، رئیس جلسه محق است برای رعایت الزامات وقت و مدیریت زمان از طرح برخی پرسش‌ها خودداری کند. این موضوع را نباید با دیدگاه اصحاب مطالعات فرهنگی در خصوص لزوم پرداختن به رمان‌های عامّه‌پسند و کلاً متون و تولیدات توده‌ای خلط کرد.
- فصل‌هایی مثل «نقد ادبی از منظر مطالعات زنان» به‌نظر می‌رسد به‌خاطر کمبود و نبود چنین مباحث مستقلی در بیرون، برای جامعه فرهنگی یا فرهنگ جامعه ضروری است مباحثی مثل زنانه‌نویسی، نقد زن‌محور،... نظر شما چیست؟
پاینده: بله، اگر با واقعیات اجتماعی از نزدیک آشنا باشیم باید نتیجه بگیریم که شناساندن علمی این رویکرد، علاوه بر نتایجی که در حوزه‌ی مطالعات ادبی به بار خواهد آورد، پیامدهای اجتماعی برای اصلاح برخی نارسایی‌ها و نابرابری‌ها هم خواهد داشت. اما بدون این‌که وارد جزئیات شوم باید اضافه کنم که معرفی رویکردهایی از قبیل فمینیسم با سوءتفاهم‌ها و مشکلاتی همراه است. برداشت نازل و غیرعلمی از این قبیل رویکردها موانعی فرهنگی در معرفی آن‌ها ایجاد کرده است. نقد مارکسیستی هم از این سوءبرداشت‌های کلیشه‌ای بی‌نصیب نبوده است.
- به‌نظر می‌رسد نویسندگان ما به این باور رسیدند که نباید به «نظریه» اهمیتی داد چون باعث می‌شود از نیروی خلاقه غریزی فاصله بگیرند. شما به‌عنوان یک منتقد تا چه حد تسلط بر نظریه ادبی را برای نویسندگان و شاعران ضروری، مفید یا مضر می‌دانید؟
پاینده: نویسنده‌ی زمانه‌ی ما لزوماً باید شخصی فرهیخته باشد. مقصودم از «فرهیخته» کسی است که در زمینه‌های مختلفی مانند تاریخ، ادبیات، فلسفه و غیره به وفور کتاب می‌خواند، به نمایشگاه آثار هنری می‌رود، فیلم تماشا می‌کند، اخبار و رویدادهای اجتماعی، سیاسی و بین‌المللی را دنبال می‌کند، در فضای مجازی تفحّص می‌کند، و غیره. شاعری که فقط شعر کلاسیک خوانده باشد اما نداند در جهان پیرامون او چه رخ می‌دهد، قطعاً نمی‌تواند ذائقه‌ی ادبی امروز را ارضاء کند. به طریق اولی، رمان‌نویسی که با نظریه‌های علوم انسانی در حوزه‌هایی مانند روانکاوی، جامعه‌شناسی و فلسفه آشنا نباشد، در موقعیت مناسبی برای نوشتن رمان‌های تأمل‌انگیز قرار ندارد. نویسندگان و شاعران و کلاً هنرمندان زمانه‌ی ما لزوماً باید اهل ژرف‌اندیشی باشند. آشنایی با نظریه‌های میان‌رشته‌ای نقد ادبی جدید یکی از مؤثرترین راه‌ها برای نیل به نیل به نگاهی عمیق درباره‌ی جهان پیرامون‌مان است. آیا بدون چنین نگاه عمیقی می‌توان اثر ادبی تفکربرانگیزی نوشت؟ نویسندگان و شاعران با چنین نگاه عمیقی می‌توانند دست به نوآوری و خلاقیت بزنند، نه با اجتناب از آن.






نوع مطلب : ادبیات و رمان، نقدادبی، 
برچسب ها : حسین، پاینده، نقدادبی، نظریه، ادبی،
لینک های مرتبط :


جمعه 24 اسفند 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
متاسفانه به خاطر عدم توجه و سوءمدیریت چند سال هست که می شنویم اختلاس های کلان در جامعه رخ می دهد و این اختلاس ها باعث بدبینی مردم نسبت به دولتمردان ما بشود. وقتی قانون در همه جا حاضر و ناظر باشد مطمئنن این اتفاقات چند سال اخیر رخ نمی داد. شاید قانون گذران ما که نمایندگان در مجلس هستند به خاطر عدم احساس مسوولیت نسبت به شرایط حاکم به جامعه و اوضاع وخیم و شرایط بد اقتصادی و معیشتی مردم، کمی توجه می کردند این مشکلات پیش نمی‌آمد. یک روز می شنویم دکل نفت نیست می شود، مدتی بعد متوجه می شویم فلان موسسه مالی و اعتباری  سرمایه مردم را به غارت برده است و چند مدت بعد متوجه می شویم که مدیران ارشد دست به اختلاس کلان زده اند.
این اتفاقات در این جامعه کم کم دارد رایج می شود و ما هم عادت می کنیم به این اتفاقات! اختلاس ها یک طرف ماجرا هستند. طرف دیگر ماجرا این است که باید ببینیم چرا این اختلاس ها صورت می گیرد و ریشه آن ها چیست؟ در دوران دانشجویی ارشدم، یک همکلاسی داشتم مثل بعضی دیگر از دانشجوها می خواستند پایان نامه ارائه بدهند، مبلغی را به دفاتر فنی دادو برای او یک پایان نامه  نوشتن. و او از پایان نامه خود دفاع کرد و تمام شد. جالب است که این دفاتر فنی همه در مقابل تمامی دانشگاه ها قد علم کرده اند و هیچ ارگان و سازمان مربوطه هم نیست که در مقابل این نوع سرقت ها ایستادگی بکند. خب همین شخص و امثال ایشان جالب است که در ارگان های دولتی ما مشغول به کار می شوند. به نظر شما آیا این افراد پتانسیل این را ندارند که در مقامی که هستند، دست به کارهای غیر قانونی بزنند؟ آیا استاد دانشگاهی و یا پژوهشگری که به این دست به سرقت علمی و ادبی می زند ، آینده این جامعه را چگونه رقم خواهد زد!؟
به تازگی از نوشته های دکتر حسین پاینده عزیز ، دست به سرقت علمی و ادبی زده اند. استادی که عمر و روح و اندیشه خودش را که گرانبها ترین و ارزشمندترین مساله می تواند باشد، یک شبه از او به سرقت می برند  و تازه ای عده ای می گویند که چرا آقای دکتر اجازه نمی دهد با او گفتگو صورت بگیرد تا این مساله تاسف انگیز حل بشود‌! قضاوت کردن کار بشدت سختی است، ولی من به شخصه به استاد پاینده عزیزم حق می دهم که از این آشفته بازار در این جامعه ابراز نارضایتی بکنند که اگر منم جای ایشان بودم شاید به سختی می توانستم نسبت به این مساله گذشت بکنم!
حالا اختلاس کردن‌ از همین  سرقت علمی و ادبی می تواند ریشه بگیرد و جامعه را دچار انحطاط و به کجی ببرد..
محسن نوزعیم
#حسین_پاینده




نوع مطلب :
برچسب ها : حسین، پاینده، سرقت، ادبی، علمی، اختلاس، جامعه،
لینک های مرتبط :


شنبه 13 بهمن 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات