درباره وبلاگ


1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




جملات آغازین رمان بیگانه  ما را با فضای تاریک انسان مدرن روبه رو می کند. آغاز این رمان با  فلسفه مورد نظر خود کامو یعنی  «پوچی» هست و ما در انتهای داستان هم باز با  « پوچی» روبه رو هستیم. رمان بیگانه سراسر با فلسفه پوچی آمیخته شده است. 
«امروز مامان مرد،شاید هم دیروز، نمی‌دانم» جمله آغازین رمان بیگانه از زبان اول شخص داستان یعنی مورسو که شهروند فرانسوی که در سواحل الجزایر زندگی می کند. این جمله آغازین خود گویایی این است که ما با بیگانگی مورسو طرف خواهیم بود. منظور از بیگانگی انفصال و جدایی ما انسان ها با جهان پیرامون مان است. مورسو که دچار بیگانگی شده است حتی مرگ مادر هم برای او مساله عادی می شود. در جایی مورسو می گوید اگر  « در جامعه ما اگر بر سر خاک مادرت اشک نریزی، محکوم به مرگ هستی». در رمان بیگانه، کامو فضا سازی های زیبای را خلق کرده است که گاها شاعرانه است. از اول رمان تا انتهای آن، ما با فلسفه پوچی که کامو بر آن باور است،  همراه خواهیم بود.[ کامو در کتاب افسانه سیزیف، درباره فلسفه پوچی به خوبی تشریح کرده است بر خلاف آنچه که بعضی ها می گویند و نوشتند، شاید خود کامو فرد پوچ گرایی باشد، ولی او تا آخرین لحظه زندگی خود دست از مبارزه و زیستن برنداشت] پوچی که مورسو دچار شده است، همراه با آزادی به تمام معنا را در خود جای داده است.در جایی از رمان می گوید  «
غالبا فکر می کردم که اگر مجبورم می کردند در تنه درخت خشکی زندگانی کنم.
و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به کل آسمان بالای سرم نداشته باشم
آن وقت هم کم کم عادت می کردم
آنجا هم به انتظار گذاشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها وقت خود را می گذراندم»  باز هم ما در این جمله با تفکر پوچی مورسو روبه رو شدیم. پس از مراسم تدفین، مورسو با دوست دختر خود شب را می گذراند و همه این اتفاقات و تفکرات که در وی جمع شده نشان می دهد که مورسو با تمامی  جامعه ی که هنجارها وقوانین اجتماعی  ثابت را دارد، به مخالفت می روزد. در طول داستان مورسو یک مرد عرب را در کنار ساحل می کشد، و این اتفاق باعث می شود که قانون وی را به عنوان یک قاتل بشناسد و او را مجرم تلقی بکند. در دادگاه جمله ی به ذهن وی به صورت تک گویی ادا می کند ،  « به جای اینکه درباره عملی که من انجام دادم صحبت بکنم، درباره شخصیت من صحبت می کنند» یا  « آنها به جای من تصمیم می گیرند بدون اینکه به من اجازه بدهند از خودم دفاع بکنم و یا صحبت بکنم». اینجا دقیقا مورسو با اینکه پاینده اندیشه پوچی خود هستش، ولی آزادی را که حق خود می داند از آن دفاع می کند. مورسو یک شخص ناخدا باور و آتئیست که معتقد است، هستی یا نیستی خدا در زندگیش هیچ تاثیری  ندارد، همانطور که به کشیش می گوید «من به خدا اعتقادی ندارم» و در عین اینکه هیچ باوری ندارد ولی برای او مهم نیست که کشیش یا هر شخص دیگری می تواند به خداوند معتقد باشد یا نباشد. در اینجا دوباره بحث اختیار و آزادی اندیشه و تفکر را تاکید می کند. کامو در یکی از نمایشنامه های خود یعنی کالیگولا می گوید :  «می توانم چیزی را انکار بکنم بی آنکه خودم را مجبور ببینم آن را بیالایم یا حق به آن اعتقاد داشتن را از دیگران سلب کنم» 

در نمایشنامه دیگر خود این جمله را می گوید که  « تو می توانی به هر چیزی اعتقاد داشته باشی ولی حق نداری اندیشه و باورهای دیگران را به لجن بکشی».
در این رمان مورسو را نمی توان یک قهرمان دانست همانطور نمی توان او را یک ضد قهرمان دانست. فضا سازی های شاعرانه و بکر  این رمان خواننده را محو خواندن می کند.  ما در فضای سازی و تصویر سازی تناقض یعنی پوچی و زیستن (زندگی کردن) را می بینیم. مورسو تنها برای خویش زندگی کرد و این اندیشه تا آخرین لحظه اتمام رمان با او همراه شد، حتی تا زمانی که او را اعدام شد. 
پی نوشت: نکته جالب این رمان که برای خود من قابل ملاحضه بود، خود آلبر کامو دوست داشتنی اهل الجزایر است که در فرانسه زندگی می کند و مورسو بلعکس. آیا می شود گفت خود مورسو همان کامو هست؟! این رمان را می توان از  منظر  تاریخی به دوره استعمار  الجزایر توسط فرانسه  بررسی بکنیم.


محسن نوزعیم 





نوع مطلب :
برچسب ها : آلبرکامو، بیگانه، رمان، خوانش، محسن، نوزعیم،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 تیر 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

امر ناممکن‌‌؛ نگاهی به نمایش نامه کالیگولا اثر آلبرکامو
کامو این نمایشنامه را به سال 1938 نوشت و  در سال1945 برای اولین بار به روی صحنه تئاتر برد. کالیگولا در سال های 37 تا 41 بعد از میلاد امپراطور روم بود. این نمایشنامه از چهار پرده در جریان است. پیرنگ این نمایشنامه از این قرار است که کالیگولا امپراتوری روم عاشق خواهرش می شود و او را به عنوان معشوقه خود بر می گزیند، ولی بعد از چند مدت خواهر وی میمرید و مرگ وی باعث می شود که عشقی که در کالیگولا نهفته شده است تبدیل به جنون بشود و در نهایت همین جنون باعث کشتنش می شود.[داستان ادیپ که پدر کشی  کرد تا با مادر خود همبستر بشود. به ضمیر ناخوداگاه کالیگولا و همه ما می تواند اشاره داشته باشد. کالیگولا این بار به جای ابراز علاقه به مادر به خواهر خود دارد]. 
در پرده اول از کالیگولا چند روزی هست که هیچ خبری نیست و دربار بدنبال وی می گردند، همانطور که  «هیلکن می گوید همه کالیگولا را در روم می بیند ولی او به جز افکار و عقاید خود هیچ کس را نمی بیند». خود این جمله نشان می دهد ما با یک ساختار سیاسی و رژیم توتالیتر طرف هستیم. کشوری که کم کم خفقان حاکم می شود.رژیم توتالیتاریسم چگونه رژیمی هستند!؟ 
بعد از چند روز وی پیدا می شود و از او می پرسند که کجا بودی و چه می کردی می گفت من به دنبال  «ماه» رفتم. همانطور که به ندیمه خود هیلکن دستور می دهد که ماه را برای او پیدا بکنند و برایش بیاورند[ شاید در اینجا ماه به تعبیری با توجه به جنسیت ماه که می تواند مونث باشد، به همان خواهر و معشوقه اش اشاره شده باشد].
به نقل از کتاب  «تعهد اهل قلم» خود آلبرکامو در مورد  نمایشنامه کالیگولا می گوید :(( منتقدانی که استقبال خوبی از این نمایشنامه کرده اند، من تعجب می کنم که چرا این نمایشنامه را اثر فلسفی خوانده اند. به راستی این نمایشنامه چیست؟))
((کالیگولا امپراتوری است تا آن زمان محجوب، که پیش از مرگ خواهرش با او رابطه عاشقانه دارد در می یابد که جهان بدین سان که هست جای خوشبختی نیست)) کالیگولا در این نمایشنامه درجستجوی و سودای  امری ناممکن است. (( کالیگولا داستان یک خودکشی در سطح بالا. داستان بشری ترین و فاجعه آمیزترین خطاهاست)) کالیگولا با اقداماتی که می خواهد انجام بدهد، طغیان و عصیان خود را نشان به تمامی جهان می دهد و حتی با اینکار بر خدایان می خواهد عصیان بکند. وی دستور می دهد که همه باید کشته بشوند و او هم نیز خواهد مرد. این امر یک امر غیر طبیعی است. قهرمان داستان می خواهد تمامی ارزش ها را از بین ببرد و تمامی فرمول ها و نظریات اخلاق را به چالش بکشاند که خود این موضوع می تواند هم سو با اندیشه های مثبت آلبرکامو باشد. در جای به خوشبختی اشاره می کند خود کامو هم معتقد است که تنها جمله فلسفی این نمایشنامه عبارت است از  «آدمیان می‌میرند و خوشبخت نیستند» کالیگولا معتقد است که فقط زمانی خوشبختی رغم می خورد که  همه باید بمیرند. در پرده دوم پس از توهین، تحقیر و مرگ اطرافیان سناتور ها، آن ها تصمیم می گیرند که علیه وی توطئه بچینند تا او را به قتل برسانند. کراس که در بین همه این سناتور ها فردی باهوش تر و البته بیشتر از آنکه تنها به فکر خود باشد بیشتر در فکر کشورش روم است. در هنگام گفتگو با دیگر سناتورها وی تاکید می کند که هدف شخصی ندارد و آرمان هایش فراتر از دیگران است.  شاعر جوان دربار از همراه شدن برای به قتل رساندن کالیگولا امتناع می ورزد. این شاعر جوان می گوید «ما قلب های مشترکی داریم» این طرز تفکر نشان دهند روحیه والا شعر و شاعر بودن است. شاید هیچ کس به اندازه وی به شناخت از درجه انسانیت نائل نشده است.  شاعر جوان و همه شخصیت های نمایشنامه به کالیگولا ابراز علاقه می کنند. شاید به خاطر اینکه همگی نیمی از خصوصیات و آن لذت طغیان کردن کالیگولا را در وجود خودشان به صورت پنهان دارند. و در جای دیگر  سیپیون شاعر جوان می­گوید: « خیلی از حرفاش تو گوشمه به من می­گفت زندگی سخته ولی در عوض مذهب وجود داره، هنر و عشق وجود داره، اغلب می­گفت بدی کردن یگانه راهیه که آدم به خودش نیرنگ بزنه. می­خواست مرد عادلی باشه». شاید می توان علت علاقه دیگران به کالیگولا را در همین  اندیشه ها جستجو کرد. به راستی تعریف واقعی خوشبختی چیست؟ چه کسی خوشبخت واقعی است؟ اصلا امکان دارد در این جهان وضعیت محدودی و مشخص برای واژگانی که به ژرفای اقیانوس معنا دارند،، را تعریف بکنیم؟ 
در پرده سوم این بار کالیگولا با لباس خدایان  «ونوس» ظاهر می شود تا به کشتن و فرمان روای خود ادامه بدهد. وی با این ظاهر می خواهد نشان بدهد که اختیارات مرگ و زندگی همه کسانی که در روم زندگی می کنند، در دستان وی است. کالیگولا معتقد است که وقتی همه بمیرند دوباره با هم خواهند بود و هیچ کس تنها نیست و در جای دیگر معتقد است که هیچ کس تنها نیست و ترس از آینده و سنگینی گذشته همیشه همراه همه

هستش. به راستی این دو واژه چیست که در همه ما ترس می آورد؟! کالیگولا سلاحی ندارد که بخواهد به صورت فردی انسان ها را قتل عام بکند ولی اقتدار و قدرتی که در وجودش نهفته است خودبخود این اجازه یه این خدای تصنعی می دهد که دست به کشتن آدم ها بزند! آیا خدایان و خداوند ما هم در اوج اقتدار و قدرت هستند، باید دست به کشتار بزنند؟ اگر دست به کشتار بزنند پس اخلاق در اینجا چگونه معنا پیدا می کند؟ اصلا می شود برای خدایان و یا خداوند اخلاق را تعریف کرد و یا نه فقط اخلاق مخصوص بشر است؟ آیا حاکمیت و حاکمان فراتر از قانون هستند که هرگونه دوست داشته باشند برخورد بکنند؟ اینجا تعریف دموکراسی و جمهوریت  چگونه مطرح می شود؟ 
در پرده آخر کالیگولا به دست سناتورها و درباریان به قتل می رسد. کالیگولا هنگامی معشوقه دیگر خود را خفه کرد و او را روی تخت انداخت، به سمت آینه رفت و خود و نهاد را در آینه تماشا می کرد که آیا این همه جنایت کافی نیست! چون با خویشتن خود مثل انسان برهنه روبه رو شد و آن شورشی که علیه زندگی می کرد، برای او نمایان شد، با شکستن آینه در اصل خود را نابود کرد و آن هنگام که به او حمله کردند جمله ای را وی فریاد کرد و این جمله حقیقت راستین زندگی و تمام اندیشه وی در  نمایشنامه را در بر می گرفت، من زنده ام. همانطور که قبلا گفته شد مرگ برای به مانند زندگی کردن است و با مرگ هرگز تنها نخواهد شد. 
به تعبیر خود آلبر کامو  کالیگولا دهن بین است، اطرافیان وا می‌دارد که منطقی باشند. با قدرت نفی و شهوت تخریبی که مایه حیات اوست پیرامون خود را همه هم سطح می کند.»  «

اما اگر حقیقت زندگی او در این است که بر سرنوشت بشورد خطایش در آن است که آدمیان را فراموش می کند»..
برای کالیگولا مثل روز روشن است که هیچ کسی به جز خودش نمی تواند او را نجات بدهد و هرگز به امر ناممکن نمی تواند دست یابد ولی بر علیه زندگی دست به طغیان می زند و در نتیجه خواهد مرد.
کالیگولا می تواند تمثیلی از  « ابر انسان» نیچه باشد. نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت نوشته است: مگذارید فضیلت تان از آنچه زمینی است بگریزد و بال بر دیوارهای سرمدی کوبد! بادا که جان و فضیلت تان خدمتگزار زمین باشد و همه چیز از نوبه دست شما ارزش یابد! از این رو می باید جنگجو باشید و آفریننده!» کالیگولا به دنبال خلق ارزشی به نام شوریدن بر علیه زندگی است. 
اگر در متنی با چند  واژه تکراری روبه رو شدیم درباره آن واژگان تامل بکنیم. کامو در این نمایشنامه به واژگان : انقلاب، اعدام، مرگ ، کشتن، شعر و شاعری، طبیعت و ماه‌. هر کدام از این واژگان می توانند به صورت جداگانه مورد برسی و تحلیل قرار بگیرند.
سوال آخر درباره هنر، آیا هنر و شعر می توانند نجات دهنده بشریت باشند؟ هنر چگونه به زندگی معنا می دهد؟ و یا زندگی را فاقد معنا می کند؟ درباره مکاتب هنری تامل بکنیم، که چگونه در زندگی بشر جریان ساز و تاثیر گذار شدند، و البته به خود هنر.

پی نوشت:  واقعا چه فرقی بین کالیگولا و هیتلر  وجود دارد!

محسن نوزعیم




نوع مطلب : نقدادبی، 
برچسب ها : نقد بررسی، آلبرکامو، نمایشنامه، کالیگولا، تحلیل،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 تیر 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
✍✍✍
دروغ گفتن فقط این نیست که حرفی بزنیم که راست نیست. دروغ گفتن، گفتن چیزی بیش از آن است که راست است و حقیقت دارد، و در مورد قلب آدمی، به زبان آوردن چیزی بیش از آن است که واقعا احساس می‌کند. ما همه مان هر روز این کار را میکنیم تا زندگی را ساده تر کند.

#بیگانه
#آلبر_کامو
....... 


✍✍✍
غالبا فکر می کردم که اگر مجبورم می کردند در تنه درخت خشکی زندگانی کنم.
و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به کل آسمان بالای سرم نداشته باشم
آن وقت هم کم کم عادت می کردم آنجا هم به انتظار گذاشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها وقت خود را می گذراندم.
#آلبر_کامو
#بیگانه

✍✍



نوع مطلب :
برچسب ها : آلبرکامو، بیگانه، برش، جمله، فلسفی،
لینک های مرتبط :


جمعه 30 فروردین 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
✍✍✍
از ما می پرسند  « خلاصه، شما چه می خواهید؟» سوال خوبی است زیرا صریح و سر راست است و باید بدان جواب گفت. بارها گفته ایم که ما خواهان آزادی و عدالتیم، گویا این امر چندان روشن نیست. منظور ما از عدالت آن وضع اجتماعی است که هر کس، در آغاز دارای همه  امکان ها باشد و نیز اقلیتی ممتاز، اکثریت مردم کشور را در وضعیتی ناشایست نگاه ندارند. اما منظور ما از آزادی آن جو سیاسی است که در آن شخصیت انسانی، هم از حیث آنچه هست و هم از باب آنچه می گوید مورد احترام قرار گیرد.
#مقاله_ما_چه_میخواهیم؟
#آلبر_کامو
#تعهد_اهل_قلم


t.me/FrenchThought




نوع مطلب :
برچسب ها : برش، کتاب، تعهداهل، قلم، آلبرکامو، فلسفی، متن،
لینک های مرتبط :


شنبه 17 فروردین 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
✍✍✍
نظام پادشاهی، در شکل دین سالارانه اش، حکومتی است که با دادن حق رای نهایی به فیض الهی، آن را فراتر از عدالت قرار می دهد.
‌شهادت نامه نایب کشیش ساووایی بر عکس، تنها از این نظر تازگی دارد که خدا را فرمانبرداری از عدالت ملزم می سازد و بدین سان با طمطراق کم بیش ساده دلانه آن زمان، تاریخ معاصر را آغاز می کند.
از هنگامی که آزاد اندیشان در وجود خدا تردید کردند، مسئله عدالت از اولویت برخوردار شد. منتها عدالت در آن زمان، کاملا با برابری یکی دانسته شد. عرش خدا به لرزه درآمد و عدالت برای اینکه به پشتیبانی برابری تحکیم یابد، می بایست با حمله مستقیم به نماینده خدا در زمین، ضربه نهایی را به او وارد کند.

#آلبر_کامو 
#عصیانگر 
@FrenchThought

t.me/FrenchThought




نوع مطلب :
برچسب ها : آلبرکامو، کتاب، برش، عصیانگر، پادشاهی،
لینک های مرتبط :


جمعه 9 فروردین 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
✍✍
نفوذ معنوی بازیگران جاودانه نیست. و می دانیم افتخارهایی که بدست می آورد  از جمله ناپایدارترین افتخارها است. 


یک بازیگر یا موفق می شود و یا ناکام می ماند . اما یک نویسنده همواره امیدوار است، حتی اگر ناشناخته مانده باشد زیرا چنین می پندارد که سرانجام به ارزش آثارش پی خواهند برد.  بازیگر در بهترین حالت جز عکسی از خود باقی نخواهد گذاشت و حرکاتش، سکوتش، دم نفس ها و لحظه های عاشقانه اش به ما منتقل نخواهد شد. و هنگامی که ناشناخته بماند  بازی نمیکند و هنگامی که بازی نکند  مرگ صد باره ی او است به همراه تمامی کسانی که  می توانسته به آنها جان دوباره دهد. 

هر چه زمان آفرینش شخصیت مورد نظرش کوتاه باشدبه توانایی هنری بیشتری نیاز دارد.  او ظرف سه ساعت زیر چهره یی که امروز از آن خود او شده است می میرد و بنابراین باید در روند همین سه ساعت سرنوشتی استثنایی را بازگو کرده و به نمایش بگذارد و این به معنای از خود بیگانه شدن برای خودیابی است. 

#افسانه ی_سیزیف





نوع مطلب :
برچسب ها : افسانه، سیزیف، برش، آلبرکامو، کتاب، کوتاه، فلسفه،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 فروردین 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
✍✍✍
آنچه در رمان تهوع جلب توجه می کند این است که قریحه درخشان نویسنده و روشن ترین، خشن ترین نازک خیالی های او، هم با دست و دل بازی و هم با زیاده روی، در اثر پخش شده است. هر یک از بخش های این تفکر عجیب در تلخی و حقیقت پژوهی به نوعی کمال می رسد.
#آلبر_کامو 
#تعهد_اهل_قلم
t.me/FrenchThought

✍✍✍
در حقیقت نیز، کتاب به خودی خود سیمای رمان را ندارد، بلکه بیشتر گفتگوی قهرمان کتاب باخود. مردی درباره زندگی خود، داوری می کند. یعنی درباره حضور خود در جهان به بررسی می پردازد. اینکه انگشتانش را تکان می دهد و در ساعتی معین غذا می خورد و آنچه در عمق ابتدایی ترین اعمال خود می یابد، اینها همه بیهودگی بنیادی اوست.
✍✍✍
برای کسی که بخواهد درافکار خود به بررسی بپردازد تماشای این اندیشه ها از روبه رو زندگی را بر وی محال می کند. گذرانیدن عمر، با این داوری که چنین کاری بیهوده است، یعنی دلهره. با شنا کردن زیاد در جهت مخالف جریان آب‌، نوعی بیزاری و نوعی سرکشی تمامی وجود آدمی را با خود می برد، و سرکشی بدن یعنی تهوع.

#آلبر_کامو 
#تعهد_اهل_قلم
کانال تلگرامی آلبرکامو_متفکران فرانسوی
t.me/FrenchThought

پی نوشت:
برشی از کتاب تعهد اهل قلم : دیدگاه آلبر کامو درباره رمان تهوع اثر ژان پل سارتر 




نوع مطلب :
برچسب ها : برشی، ازکتاب، آلبرکامو، تعهداهل، قلم، سارتر، تهوع،
لینک های مرتبط :


جمعه 2 فروردین 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
✍✍✍
مساله سماجت است. انسان پوچ در نقطه یی خاص از راه خود برانگیخته می شود. تاریخ حتی در دورانی که خدایان هنوز وجود نداشتند، هم باورهای دینی داشت و هم پیامبر. همواره  از انسان خواسته شده پرش خود را انجام دهد و پاسخ انسان تنها این بوده که همه چیز را به درستی درک نمی کند، همه چیز برایش روشن نیست و می خوهد تنها کاری را انجام دهد که خوب می فهمد.
#آلبر_کامو
#افسانه_ی_سیزیف
@FrenchThought

✍✍✍
انسان بیشتر به خاطر آنچه به زبان نمی آورد انسان است، نه آنچه می گوید. و من درباره ی بسیاری از آنان سکوت خواهم کرد. من سخت بر این باورم که تمامی آنان که فرد را به داوری گرفته اند،
تجربه یی بسیار کمتر از تجربه ما 
درباره ی اساس داوری خود دارند.
#افسانه_ی_سیزیف
#آلبر_کامو
@FrenchThought




نوع مطلب :
برچسب ها : آلبرکامو، افسانه، سیزیف، جملات، کوتاه،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 اسفند 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
 
کاموی عزیز، دیروز در محل کارم به این فکر می کردم که آیا خداوند در سرنوشت ما دست تقدیر دارد یا ندارد؟ اگر این دستان نامرئی حضور دارد تا کجا و چه مقدار وجود دارد؟ اگر ندارد با یک نشانه ای به من بگوید که او هیچ دخالتی ندارد! 
به قول اروین دیوید یالوم بزرگ «اندیشیدن به مرگ به مراتب از خود مرگ سخت تر و وحشتناک تر است» . دیروز بعد از ظهر  اندیشه مرگ چند ساعت ذهن من را درگیر خود کرده بود، بر خلاف عده ای از انسان ها که تا از مرگ صحبت به میان میاید اول یاد مرگ همسایه خود می افتند، من می گفتم اگر بمیرم چه اتفاقی رخ خواهد داد. همان شبش یکی از بهترین دوستانم به من گفت برویم استخر!! ما هم گفتیم برویم! در استخر کم کم داشتیم قدم می زدیم، از قضا نگو عمق آب دارد کم کم زیاد می شود، و من احساس کردم که پایم به کف استخر نمی رسد و آب من را به سمت عمیق تر استخر می کشاند، شروع به دست و پا زدن کردیم، همینطور دست و پا زدن دیدم هیچ افاقه ی نمی کند، کم کم داشتم ناامید می شدم و می رفتم زیر آب، اول  چیزی که به ذهنم رسید فقط فقط به پدر و مادرم فکر کردم و تصویر آن ها در جلوی چشمانم آمد، بعد گفتم من باید تلاش خودم بکنم اگر تلاش نکنم یعنی من شکست را قبول کردم و این بیشتر شبیه به یک خودکشی است، بعد لحظه ای بعد پیش خودم گفتم خدایا من را نجات خواهی داد؟ تا همین فکر از ذهنم عبور کرد کمتر از 10  ثانیه دیدم دستی آمد و از پهلو بنده را بالا آورد، غریق نجات خودش را رساند..
کامو جان، من آن شب ایمان آوردم که خدا در سرنوشت بشر دخالت دارد و در کنار این حضور خدا ما هم باید برای رسیدن به اهداف و آرزوهامون دست از تلاش بر نداریم.
#خدا
#آلبر_کامو
#مرگ
#زندگی
#امید
#محسن_نوزعیم




نوع مطلب :
برچسب ها : خدا، مرگ، زندگی، آلبرکامو، امید،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 اسفند 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

✍✍آلبرکامو

رنج های بزرگ  همچون خوشبختی های بزرگ سرآغاز استدلال قرار گیرند.
........
عصیانگر می خواهد (( همه))  باشد، یکسر با این خیری که او ناگهان از بودنش آگاه شده و مایل است که آن را در شخص او ببینند و حرمت بگذارند، یکی شود _یا اینکه (( هیچ))  باشد، یعنی به طور قطع، به دست قدرتی که او را یه زیر سلطه گرفته است، پست و نابودگردد.  در نهایت، اگر بنا باشد از آن حرمت منحصر به فرد که اول آن را مثلا آزادی خواهد نامید، محروم شود آخرین مرحله زوال، یعنی، مرگ رامی پذیرد.  ترجیح می دهد که ایستاده بمیرد تا اینکه زانو زده زندگی کند.
.......

عصیان دقیقا اعمالی را برمی انگیزد که بر حق دانستن آن ها از او خواسته می شود. 
بنابراین عصیان باید دلایلش را از درون خود به دست بیاورد چون نمی تواند آن را از هیچ جای دیگری به دست بیاورد چون نمی تواند آن ها را از هیچ جای دیگری به دست بیاورد. باید به بازبینی خود تن در دهد تا بیاموزد که چه رفتاری در پیش بگیرد.

#عصیانگر 
#آلبر_کامو 

@FrenchThought





نوع مطلب :
برچسب ها : آلبرکامو، عصیان، عصیانگر،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 فروردین 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic