درباره وبلاگ


1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




امشب پنجمین سالگرد مرگ توست، مرگی بس ناجوانمردانه. وقتی مرگ به سراغ گل ها می‌آید، بدون تامل و لحظه ای بوییدن عطر همیشه بهاریت، تو را پرپر کرد. چه زود تو را از ما گرفت، همانگونه که پاییز برگ برگ درختان را از هم  می گسلد. این چموش بی پروا گسلی را بر زندگی مان ایجاد کرد، که هرگز این شکاف پر نخواهد شد. در دورترین و کورترین نقطه زمین، آنجا که گور تمامی نور ها را محو می کند و چشمان خسته را برای همیشه باید بست، و دیگر هیچ راهی نیست که آن را (( باید شست و جور دیگر نگاه کرد)).. آه، راه ناله را دیگر توان نیست ، و این زیست را چه سود بود!؟ تو از عمق انسانیت و دوستی برخاستی ، تو از نسیم بهاری، ملایم تر بودی. هنگامی که نفس گرمت واژگان پر از رمز و راز را با ناز و ادا، پرتو افشانی می کرد. چقدر زود میگذرد این عمر بی بهای ما و ما در حال غبطه خودن به آن آرامش درونی تو.
وبه قول سیاووش  «خوابیدی بی لالایی وغصه.. رفتی آدمک‌ها رو جا گذاشتی، جنگل قانو زیر پا گذاشتی... اونجا که خدا برات لالایی میگه..» 
داود عزیزم روح و روانت همیشه شاد..
محسن نوزعیم




نوع مطلب :
برچسب ها : مرگ، دوست، قلم، سرد،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مهر 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
_به بعضی ها دقت کردین؟
+به چه چیزی شون؟
_به طرز تفکرشو ن!
+گاهی اوقات البته.
_به عمق فاجعه پس پی بردین؟
‌+از کدام فاجعه صحبت می کنید!؟       
_فاجعه بشری اینگونه آغاز شده که، اگر ما نصف آن زمانی را که درباره دیگران صحبت می کنیم و می گوییم آنها را شناختیم... 
+خب
_ آن نصف نیم زمان را به شناخت خودمان اختصاص می دادیم، دیگر به شناخت دیگران فکر نمی کردیم.

محسن نوزعیم




نوع مطلب :
برچسب ها : محسن، نوزعیم، داستان، کوتاه، مینی‌مالیستی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 29 مهر 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
من از عمق نشانه ها
از وجود استعاره ها
از دل ایجاز ها
از  قلب ایهام ها
از رگ مجازها
از مغز عکس های پارادوکس نما
از چشم تلمیحات مبالغه آمیز
طغیان کردم... 

محسن نوزعیم





نوع مطلب :
برچسب ها : شعر، سپید،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 22 مهر 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

((ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحرگاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده‌ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت))
فروغ فرخزاد

ژولیا کریستوا فیلسوف فمنیست و منتقد ادبی می نویسد: (( اعتقاد به اینکه ˒کسی زن است, به همان اندازه بیهوده و حاکی از تاریک اندیشی است که اعتقاد به اینکه ˒کسی مرد است، 1)). ص43
بر اساس دیدگاه این فیلسوف فمینیست مقوله زن بودن که بخواهد باعث جدائی زن از مقوله مرد بشود امری غیر عقلانی و غیر منطقی است.یک اجماع کلی در مکتب فمینیست جاری است و آنها بر این عقیده اند که در طول تاریخ بشری تا دوره معاصر در حق و حقوق زنان تبعیض قایل شد اند که این تفاوت و تبعیض از سوی نظام مرد سالاری بوجود آمده است و با این تبعیض که زن « جنس دوم» است و زنان در تمامی سطوح جامعه به عنوان یک ابزاری برای مردان هستند.
فمینیست ها بر این تاکید دارند که باید در تمامی سطوح و امور برابری بین زنان و مردان برقرار شود. ولی وقتی زن یا زنانگی مقوله جدائی از جامعه و مردان می باشد به عنوان « دیگری فاقد اهمیت» تلقی می شود.
اگر در ادبیات تامل بکنیم متوجه این تبعیض و اینکه زنان از نوع جنس دوم هستند، را خواهیم شد. خود فمینیست ها وقتی می خواهند متنی را مورد تحلیل و نقد قرار بدهند بر این نکته تاکید دارند که نویسندگان مرد نسبت به شخصیت های زنان در نوشته های خود، او را موجود دسته دوم فرض گرفته اند. حتی اگر در آثار فیلسوفان و اندیشمندان تاثیرگذار، همچون ارسطو، ژان ژاک رسو، کانت، نیچه، شوپنهاور و فروید تاملی بکنیم متوجه اندیشه زن ستیزی و زن بیزاری خواهیم شد. 
((صرف نظر اینکه کدام شیوه نقد فمینیستی را برای اعمال به متن برگزینیم، می توانیم تحلیل متن را با طرح کردن چند پرسش کلی آغاز کنیم: نویسنده مرد است یا زن؟ راوی متن مرد است یا زن؟ زنان در متن عهده دار چه نقشی هستند؟ آیا شخصیت زن در متن، شخصیت های اصلی اند یا کلیشه ای شخصیت پردازی شده اند؟ نگرش شخصیت های مذکر با زنان چگونه است؟ نگرش نویسنده به زنان جامعه چگونه است؟ آیا تصویر پردازی در متن صبغه ای زنان دارد؟ اگر چنین است، اهمیت آن تصویر در چیست؟ آیا طرز صحبت کردن شخصیت های مونث با مذکر فرق دارد؟2))(ص210)
فمینیست ها معتقدند که اگر در ادبیات و داستان ها که اکثر قهرمانان و شخصیت اول مردان می باشند، اگر جامعه این اجازه را به زنان می دادند، زنان آفریننده قهرمانان زن می شدند. خود این موضوع تا حال حاضر مورد مناقشه و جنجال برانگیز است.
تمامی آثار هنری مانند ادبیات به مثابه یک متن می توانند باشند. سینما هم در نوع خودش به مانند یک متن تلقی می شود. اگر چه سینما خود دارای زبانی مستقل با معیارها و عناصر منحصر به فرد خودش است، ولی با ادبیات در عناصر اصلی تشکیل دهنده یک متن نقاط مشترکی دارد که عبارتند از: پیرنگ، شخصیت، درون مایه و زاویه دید.
تماشای یک فیلم بر روی پرده سینمایی همیشه برای علاقه مندان سینما لذت بخش است. برخی از تماشاگران هنگام تماشای فیلم فقط تمرکز بر محتوا و درون مایه فیلم دارند. و برای آنها مهم ترین دغدغه سرنوشت شخصیت های داستان می باشد.
ما در اینجا به تحلیلی فمینیستی از محتوای فیلم « ملی و راه های نرفته اش» ساخته تهمینه میلانی می پردازیم. چون به نظر نگارنده این فیلم یک سینمایی فمینیستی و انتقادی از یک جامعه پاتریمونالیسم ( نظام پدر سالاری و یا مردسالاری) در دفاع از حقوق زنان و البته حتی انتقاد از خود زنان ساخته شده است.
یکی از انتقادات فمینیست ها بر جامعه مرد سالار دارند این است که، تبعات جامعه هایی بشدت مرد سالار منجر به خشونت زیاد علیه زنان می شود، که انوع و اقسام خشونت را در برمی گیرد که عبارتند از: خشونت فیزیکی، جنسی، روحی و روانی، لفظی و حتی اقتصادی.
همانطور که در بالا اشاره شد اول باید ببینیم خالق یک اثر زن یا مرد است؟ نویسنده و کارگردان این فیلم یک زن است. همانطور که در علم روانشناسی و زیست شناختی ثابت شده است که زنان بیشتر و بهتر یکدیگر را درک می کنند. تهمینه میلانی با دغدغه زنان، زنانگونه و خانواده، داستان دو خانواده از طبقه پایین شهری را روایت می کند که در این نوع طبقه چه مشکلات اجتماعی و خانوادگی و در سطح کلان مشکلات فرهنگی گریبان گیر جامعه شده است.
در لحظات آغازین فیلم، سکانس اول محیط کاری را نشان داده می شود که همه کارگران در یک کارگاه خیاطی جنس مونث هستند. این سکانس این نکته را یادآوری می کند، که در اندیشه های سنتی نسبت به شغل جنس مونث خانه داری، آشپزی، خیاطی و پرورش فرزندان پیوند توام خورده است و باید به همین نقطه ختم بشود. 
حرکت دوربین از یک نمای دور « لانگ شات» به یک نمای نزدیک « کلوزآپ» می رسد. در قاب دوربین ما چهره دو شخصیت اصلی داستان یعنی ملیحه ( ماهور الوند) [ملیحه در فیلم مَلی خوانده می شود] و نیره ( السا فیروز آذر)را می بینیم که در حال گفتگو با هم هستند. 
محیط کاری که سرکارگر آن ها یک زن می باشد که برخورد او با زیردستان خود که از همجنس خود می باشند، مناسب نیست. البته این مساله و موضوع در هر محیط کاری ممکن است رخ بدهد، فرقی ندارد که جنس مونث یا مذکر باشند.
ملیحه و نیره دوستان خیلی خوبی برای هم هستند ولی در طول داستان ملیحه ضربه ای هولناک و تاسف انگیز از همین دوست دیرینه خود خواهد خورد. اینجا فمینیست ها معتقدند که خود زنان هم نسبت به یک دیگر گاهی رفتار بی ملاحظاگی را انجام می دهند و خود زنان با رفتار نامناسب باعث این تبعیضات شده اند.
ملیحه در یک خانواده مرد سالار زندگی می کند و تمامی تصمیمات خانواده را پدر و بردار بزرگتر می گیرند و برای وی تعیین تکلیف می کنند. هنگام آشنا شدن ملیحه با بردار نیره از طریق نیره او احساس می کند که قهرمان زندگی خودش را پیدا کرده است. در نمایی که ملیحه همراه نیره از محیط کار خارج می شود برای اولین بار که برادر او را می بیند در ذهن خود یکی از شخصیت های سینمای بالیوود یاد آوری می کند و شاید همین نگاه کردن و عقیده ملیحه را با راه های نرفته اش روبه رو می کند. ملیحه خام و فریب سیامک ( میلاد کی مرام) که در اول ظاهر آراسته ای را دارد می خورد. بعد از کشمکش که بین ملیحه و خانواده او پیش می آید ملیحه برای ازدواج دست به انتخاب خود یعنی سیامک می زند. فمینیست ها این فریب خوردن از سوی زنان را متهم می کنند. 
در سکانسی که ملیحه مورد خشونت از سوی سیامک قرار می گیرد را می توان از روی زوم کردم دوربین بر روی چشمان سیامک فهمید. این نگاه خشم آلود تبدیل به یک خشونت فیزیکی می شود. حتی ملیحه قبل از ازدواج کردن در خانه پدریش مورد خشونت لفظی از سوی برادر و پدر خودش قرار می گرفته است.
ملیحه از طریق یکی از دوستان خود با یک سازمان مردمی نهاد آشنا می شود که شخصیت دکتر برای ملیحه حکم یک ناجی را پیدا می کند. این آشنایی می تواند حاکی از این موضوع باشد که مردان در عین اینکه باعث تبیعض در جامعه نسبت به زنان شده اند، می توانند در کنار زنان بایستند و از حق و حقوق آنها دفاع بکنند. اگرچه فمینیست های رادیکال بر این باورند که زنان خودشان باید تنها نجات دهند خود از این جریان تبعیضات باشند و در مکتب فمینیست زنان نقش اصلی و مهم تر را بر عهده دارند.
در بالا اشاره کردیم که باید ببینیم یک شخصیت زن چگونه به تصویر کشیده می شود. در سکانسی که ملیحه ، نیره و مادر سیامک در یک اتاق هستند، مادر سیامک بر علیه ملیحه خشونت لفظی بر پا می کند ولی نیره از ملیحه دفاع می کند. در اینجا سه زن دوباره یادآور این نکته می تواند باشد که زنان چگونه با هم برخور می کنند.
در دقایق اخر فیلم که یک سوتفاهم پیش آمده است منجر به این می شود که ملیحه با خشونت فیزیکی که اول از سوی سیامک شکل گرفته است، با چند ضربه از سوی ملیحه به سیامک، وی را مصدوم می کند و در این سکانس ملیحه محل حادثه را ترک می کند. ملیحه در قطاری که سوار شده است به این نتیجه می رسد که باید دست به خودکشی بزند و این کار را هم انجام می دهد البته در نمای آخر دوربین ملیحه را نشان می دهد که او در تخت بیمارستانی بستری است و دوباره چشمان خود را باز می کند و با دکتر مردی که به عنوان مشاور او هست روبه رو می شود. این نکته این اندیشه فمینیست های لیبرال را می رساند که مردان باید در کنار زنان باشند.
اگر بپذیریم که زنان برای مردان آفریده شده اند، پس مردان هم برای زنان آفریده شده اند. و زنان و مردان مکمل یکدیگر هستند و با یکدیگر به یک کمال حقیقی دست می یابند.
ویرجینا ولف که از پیشگامان مکتب فمینیست در کتاب خود « اتاقی از آن خود» می نویسد: (( مردان همواره زنان فروتر تلقی کرده اند و می کنند، وی اضهار دانست که زن بودن را مردان تعریف می کنند و هم آنان هستند که ساختارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و ادبی کنترل می کنند.)) فمینیست های لیبرال دقیقا خواهان این موضوع هستند که بین جنس مذکر و مونث باید در تمامی امور برابری برقرار شود. فیلم تهمینه میلانی خواهان چنین اندیشه ی در جامعه خودمان می باشد.

1- جین منسبر یج و همکاران، فلسفه سیاسی فمینیسم، ترجمه نیلوفر مهدویان، تهران: نشرنی ، چاپ دوم1394
2- برسلر چارلز، درآمدی بر نظریه ها و روش های نقد ادبی، ترجمه مصطفی عابدینی فرد، تهران: نشر نیلوفر، چاپ چهارم 1396


محسن نوزعیم





نوع مطلب :
برچسب ها : فمنیست، فیلم، تهمینه، میلانی، نقدادبی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 9 مهر 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

«ابرم همه به چمن رو کرده
شمعم همه جان خویش اما خورده‌ 
در غیرم امید چه می باید داشت
چون من هم از خویشتنم آزرده»
نیما یوشیج

در عقاید و دیدگاه عمومی جامعه ما، از«عکس» به عنوان لحظات، خاطرات و دوستی های ثبت شده تعبیر و تفسیر می شود. این تعییر به یک ارزش وعرف نهادینه شده در جامعه ما بدل شده است.
ما در رشته هنر با گرایش عکاسی با انوع متفاوت عکاسی مواجهیم که در آن هر نوع از عکس ها کارایی هایی منحصر به فرد خود را دارند. از انواع عکاسی های گوناگون ومتنوع می توان به عکاسی: تاریخی، هنری، اجتماعی [ عکس از اجتماعات، جنبش ها، انقلابها] خانوادگی، تبلیغاتی، مستند، مناظر و چشم انداز ها، طبیعت بی جان، خبر، جنگ و عکاسی ها دیگر اشاره داشت. 
همه این عکاسی ها، یک وجه مشترک را با هم دارا هستند. آن وجه را می توان عنصر زیباشناسانه دانست. به این بُعد از زیباشناسی نه لزوما از نظر علم هنر و زیباشناسی بلکه از آن جهت که هر شهروندی با توجه به سلایق و علاقة شخصی در یک عکس زیبای های را می بیند، اشاره شده است؛ حتی در عکاسی جنگ.
برای مثال شاید در کلاس های علوم نظامی در عکاسی های از قبیل عکاسی جنگ، عکس هایی از طرف استاد کلاس برای دانشجویان مربوطه ارائه شود و بُعدهای تیراندازی و فاصله تیر انداز با سوژه خود برای دانشجویان توضیح و تفسیر شود و این نکته برای آن مجموعه کلاس، زیبا و جذاب به نظر بیایید.
ناصر فکوهی در کانال تلگرام اینجانب در مطلبی باعنوان حافظه و عکاسی چنین نگاشته اند :(( هر عکس یادآور یک حافظه و یک فراموشی است. در هر عکس، بخشی از واقعیت ثبت‌شده ( حافظه) و بخش بزرگی از آن نیز حذف می‌شود ( فراموشی). هنر عکاسی در اواخر قرن نوزدهم میلادی پای به مرحله دموکراتیزه شدن گزارد. پدیده‌هایی نظیر عکاسی فوری، ارزان شدن دوربین‌های عکاسی و عکاسی دیجیتال، فرایند همه‌گیر شدن عکاسی را در همه زمینه‌ها تسریع کردند. در دوره‌ای طولانی حافظه تصویری مردم تحت تأثیر کارت‌پستال بود تا بعد‌ها بین سال‌های 1960 تا 1980، مطبوعات مهم‌ترین شکل رسانه‌ تصویری را به وجود آوردند. بعد از جنگ جهانی دوم همه مردم قادر به عکاسی بودند و عملاً همه می‌توانستند عکس بگیرند، ولی همچنان بین مردم معمولی و یک عکاس حرفه‌ای، یک مرز زیبایی شناسانه وجود داشت)). قصدم از نوشتن این مطلب بحث زیباشناسی عکاسی و عکس نیست بلکه می خواهم نگاهی به وضعیت عکسهای سلفی بیندازم که در جامعه ما هر روز در فضای مجازی بازتاب های گوناگون به خود میگیرد، فضای مجازی که تأثیر انکارناپذیری بر زندگی و حیات اجتماعی و فرهنگی هر روزه ما دارد. 
حسین پاینده در مطلبی با عنوان [فیلم] «در دنیای تو ساعت چند است؟» اشاره به عکسهای فیلم دارد، عکس هایی که قاب شده اند، وی می نویسد: (( قاب گرفتن عکس استعاره‌ای از جاودانه کردن خاطره است. عکس برهه‌ای متوقف‌شده از زمان، انقطاع جریان زمان یا انتزاع آن از زنجیره‌ی گذشته‌ـ‌حال‌ـ‌آینده است. عکس تلاشی است برای جاودانه کردن لمحه‌ای از جریان مستمر زمان و قاب کردن آن ایضاً تلاشی برای زنده نگه داشتن خاطره‌ای از گذشته. ایماژهای ذهنی ما هم به عکس‌هایی رنگ ‌و رو رفته از گذشته شباهت دارند. ( به همین دلیل، کلمه‌ی «ایماژ» هم به معنای «تصویر ذهنی» به کار می‌رود و هم به معنای «عکس» )
زمان هر چه به سمت آینده پیش می رود قاب گرفتن عکس ها کم رنگ تر می شود. ما عکس میندازیم که لحظات خودمان را جاودانه بکنیم و شاید یکی از دلایل اصلی عکاسی و عکس گرفتن، به خاطر «نامیرای» بودن ما در اذهان آیندگان است. ما با پیشرفت سریع دست آوردهای بشری و تکنولوژی ها جدید دنیا با هجومی از اطلاعات و عصر انفجار اطلاعات از طریق فضای مجازی روبه رو هستیم. با به اشتراک گذاشتن عکس های مختلف خود و سلفی های با ژست های متنوع که حتی نشانگر این است که حریم خصوصی به تعبیری دچار تفاسیر، تعاریف جدید و حتی چالش کشیده شده است. البته نه این که تاکید بکنیم و لزوما چنین است، حتی می توان حریم خصوصی را دست آورد مکتب اومانیست (انسان محور) دانست و در زیر بیرق این مکتب عکس ها به اشتراک گذاشته می شوند. 
هنگامی که عکسی را به اشتراک می‌گذاریم در این فضا باید برای هر نوع واکنشی آمادگی داشته باشیم. تعاریف و تمجیدها، ناسزا و حرفهایی رکیک و ناپسند.
در این جامعه هر روز که به سمت آینده پیش می رویم، عکس های سلفی گویا دارند، از اصل خودمان ‌( خویشتن) سبقت سریع می گیرند و این به نظر میایید اتفاق ناخوشایندی است. 
شاید در یک بنای تاریخی، یا یک طبیعت بکر و زیبا، یا در یک جاده زیبا برای اینکه خاطره آن در ذهن مان بماند عکسی را از خودمان بگیریم و این عکس انداختن حاکی از اندیشه ما نسبت به محیط و سوژه های اطراف مان باشد که تا چه حد برای ما این محیط مهم هستند و تا چه حد ما به این فضا علاقه داریم و نسبت به حفظ آن دغدغه داریم. این نوع سلفی ها حتی به نظر میایید، می توانند ما را وادار به احساس مسئولیت نسبت به محیط زیست و تاریخ مان می کند که این نوع سلفی گرفتن امتیاز مثبتی دارد و فرهنگ سازی جدید را ترویج می دهد. 
البته یا باید بنویسیم متاسفانه جامعه ما بیشتر دچار سلفی های شده اند که فقط خودشان را در جامعه و محیط زندگی شان در معرض نمایش قرار بدهند. این سلفی ها بیشتر نشانگر خودشیفتگی ( نارسیسم) می باشد.
ما هر روز این خودشیفتگی ها از طرف همه اقشار جامعه می بینیم. بعضی از این افراد جز همان گروه به نام » نوکیسگان» ( یا تازه به دوران رسیدها) هستند که در هر کجا باشند تعادل آن محیط و سیستم را به هم می‌ریزند و دست به تخریب می‌زنند. 
متاسفانه این وضعیت در عده ای افراد چه سلبریتی ها، چه سیاسیون، شاعران، نویسندگان بسیار زیاد است. از هنرمندی در بستر بیماری دیدار می کنند از خود سلفی می گیرند، نماینده مجلس سلفی می‌گیرد، عده ای بازیگران نهایت همت شان در فضای مجازی عکس سلفی از خودشان می باشد. انسانی در حال جان سپردن است، به جای کمک به آن از خودمان در آن صحنه تلخ سلفی می گیریم. تصادفات خیابانی و جاده ای را می بینیم عکس سلفی می گیریم و امثال این رخدادها در این جامعه متاسفانه زیاد است و منجر به خودشیفتگی می شود و شاید هم منشا سلفی، خودشیفتگی است. در نهایت این خودشیفتگی جامعه را با بحران های روانی، و اختلال‌های شخصیتی حاد دچار می کند. قبل از سلفی گرفتن بهتر است تمامی جوانب آن را در نظر بگیریم و آسان ترین سوال این است که اول از خود بپرسیم ما با سلفی گرفتن چه چیزی را می خواهیم بازگو و بازنمایی بنماییم؟ 
محسن نوزعیم
کارشناسی ارشد علوم سیاسی

  انتشار شده در سایت وزین انسان شناسی و فرهنگ 





نوع مطلب :
برچسب ها : محسن، نوزعیم، خودشیفتگی، جامعه، شناسی، عکاسی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 مهر 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

به فرهنگ چندصدایی و دموکراتیک باور بیاوریم

آرمان- گروه ادبیات و کتاب: حسین پاینده بیش از دو دهه است که در فضای دانشگاهی و ادبی ایران قلم می‌زند، درس می‌دهد، و تاثیر بسزایی بویژه در نقد ادبی داشته است. این تاثیرگذاری را می‌توان هم در تدریس نظریه و نقد ادبی در دانشگاه‌ و کارگاه‌های بیرون از دانشگاه دید، و هم در کتاب‌های تألیفی و ترجمه‌ی او. اما شاید فقر ما در نظریه و نقد ادبی در طول این سال‌ها بیشتر به چشم بیاید، و همین فقر است که وقتی به کارنامه‌ی پاینده نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم در این فقرزدایی سهم بسزایی داشته‌اند. به این دو، مطالعات فرهنگی و مطالعات بینارشته‌ای را هم که از سوی وی به صورت جدی به آن پرداخته می‌شود، باید افزود. در طول بیش از دو دهه فعالیت ادبی پاینده، او جوایزی را نیز دریافت کرده که برخی از آنها عبارت است از: جایزه‌ی ادبی جلال آل‌احمد در بخش نقد ادبی، جایزه‌ی کتاب فصل خانه کتاب، و جایزه‌ی وزارت فرهنگ و ارشاد برای مقاله‌ی تشویقی در حوزه‌ی مطالعات فرهنگی. داستان کوتاه در ایران، گشودن رمان، نقد ادبی و مطالعات فرهنگی، گفتمان نقد، نقد ادبی و دموکراسی و رمان پسامدرن و فیلم از جمله تألیفات وی هستند که پیش‌تر در گفت‌وگو با «آرمان» به آن پرداخته شده بود. در گفت‌‌وگوی پیش‌رو، تمرکز روی آثار ترجمه‌شده‌ی دکتر پاینده در زمینه‌ی نقد ادبی است که باز سهم مهم و بسزایی در شناخت خواننده و نویسنده ایرانی از مباحث نظری در نقد ادبی داشته است. نظریه‌های رمان: از رئالیسم تا پسامدرنیسم (دیوید لاج)، زبانشناسی و نقد ادبی(رومن یاکوبسن و دیگران)، مطالعات فرهنگی درباره فرهنگ عامّه (جان استوری)، روانکاوی فرهنگ عامّه (بری ریچاردز) واصول و مبانی تحلیل متون ادبی نوشته‌ی سلینا کوش که به تازگی از سوی نشر مروارید منتشر شده از جمله آثار ترجمه‌شده‌ی ایشان است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با دکتر حسین پاینده استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی درباره‌ی ترجمه متون نقد ادبی و تاثیرگذاری آن در رشد و اعتلای ادبیات بومی و میهنی است.

*********************************************************

۱. فعالیت‌های شما در زمینه‌ی نقد ادبی، صرف نظر از آموزش، حوزه‌های مختلفی از قبیل تألیف، ترجمه و ویراستاری را شامل می‌شود. در گفت‌وگوی قبلی که در شماره ۳۲۲۷ روزنامه آرمانداشتیم با تکیه بر آثار تألیفی شما به مقوله‌ی نقد ادبی پرداختیم. اگر موافق باشید در این گفت‌وگو توجه را بر آثار ترجمه‌ی شما معطوف کنیم؛ مایلم در آغاز گفت‌وگو درباره‌ی نسبت این سه از شما بپرسم. به عبارت دیگر، در کارنامه‌ی شخص شما این سه چه تاثیر و تاثرهایی بر یکدیگر دارند؟

پاینده: در کشور ما معمولاً ترجمه را قطب مخالف تألیف می‌دانند و تصور می‌کنند وقتی کسی نتواند تألیف کند، به ترجمه روی می‌آورد. اما بررسی بسیاری از کتاب‌های به ظاهر تألیفی در کشور ما نشان می‌دهد که اتفاقاً برعکس؛ بسیاری از کسانی که صاحب دیدگاه نیستند و آراء بدیع یا اصیلی برای ارائه کردن ندارند، ترجمه‌هایی ناقص و حتی مغلوط را با عنوان «تألیف» منتشر می‌کنند. ظاهراً دلیل این کار این است که در ملاک‌های ارزش‌گذارانه‌ای که حتی در وزارت علوم هم رسماً در ارزیابی کارهای اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها و مراکز پژوهشی اِعمال می‌شود، ترجمه در مقایسه با تألیف جایگاه و منزلتی فرومرتبه دارد. اگر بخواهم برحسب مصطلحات دریدا رابطه‌ی فعلیِ تألیف و ترجمه را تبیین کنم، باید بگویم ظاهراً «تقابلی دوجزئی» بین این دو برقرار کرده‌ایم، تقابلی که در آن، جزء اول (تألیف) بر جزء دوم (ترجمه) برتری داده می‌شود. اما شاید لازم باشد که این تقابل را به شیوه‌ی دریدا واسازی کنیم تا ببینیم ماهیت واقعی رابطه‌ی این دو چیست. من ترجمه را نه صرفاً وسیله‌ای برای معرفی اندیشه‌های متفکرانِ سایر کشورها، بلکه مهم‌تر، ضرورت دوره و زمانه‌ی پُرتنشِ حاضر می‌دانم. ترجمه راهی است برای برقراری ارتباطات بین‌الاذهانی. پدیده‌ی داعش از نظر من تبلور تمام‌عیارِ عجز از ترجمه است. با استفاده از یکی از مفاهیم پساساختارگرایان، می‌توان گفت داعش آن نوع تفکری است که هیچ نوع ارتباط یا مراوده‌ی کلامی با «دیگری» برقرار نمی‌کند. ترجمه کردن و ایضاً خواندن ترجمه نوعی تمرین ذهنی برای فهم گفتمان «دیگری» است. باختینی بگویم: برای آن‌که با ترجمه سر و کار داشته باشید، ابتدا باید توانایی خودتان برای شنیدن صداهای متنافر را تقویت کنید. ترجمه کمک می‌کند ذهنیتی چندصدایی و دموکراتیک پیدا کنیم. ترجمه‌ی متنی که نه فقط به زبانی دیگر بلکه همچنین در فرهنگی دیگر و مطابق با سنت‌های اجتماعی و اعتقاداتی دیگر نوشته شده است، مترجم و همچنین خواننده‌ی ترجمه را عادت می‌دهد به این‌که نگاه‌های متفاوت و گفتمان‌های برآمده از تفکراتی متفاوت را بفهمد. این فهم در زمانه‌ی ما کمتر محقق می‌شود، وگرنه این همه جنگ ویرانگر یا این همه تنش در روابط بین‌الملل بروز نمی‌کرد. جایی که ترجمه کم‌ارزش تلقی شود و به حاشیه رانده شود، باید انتظار داشته باشید که تعارض و کشمکش هم فزونی بگیرند و نهایتاً حتی آتش مخاصمه هم شعله‌ور شود. ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که فرهنگ‌ها و تمدن‌های مختلف بشری به مراتب بیشتر از گذشته نیاز به گفت‌وگو و مفاهمه دارند. ترجمه است که زمینه‌ی چنین گفت‌وگویی را فراهم می‌کند.

به همین دلایلی که گفتم، من در کار خودم ترجمه را بسیار جدی گرفته‌ام و آن را فعالیتی ثمربخش می‌دانم. از بابت وقت و توانی که صَرف ترجمه‌ کرده‌ام و حاصلش تاکنون ترجمه‌ی هشت کتاب و چهل مقاله در زمینه‌ی نقد ادبی بوده است اصلاً متأسف نیستم و کماکان آن را ادامه می‌دهم. معتقدم به مرور زمان معلوم می‌شود که چه کسانی با خواندن این ترجمه‌ها آثار ادبیِ تکنیکی‌تر و تأمل‌انگیزتر نوشته‌اند، یا چه کسانی نقدهای عمیق‌تر و نظام‌مندتری نوشته‌اند. تألیف هم جای خود را دارد، هرچند لزوماً برتر از ترجمه نیست. در پژوهش‌های علوم انسانی، خواه در حوزه‌ی مطالعات نقادانه‌ی ادبی و خواه در سایر حوزه‌ها، هم به تألیف نیاز داریم و هم به ترجمه.

در خصوص ویراستاری هم باید بگویم اهمیت آن را از تجربه‌ی یازده سال عضویت در شورای مجله‌ی «ارغنون» دریافتم. به همین سبب، تا به حال هشت کتاب را ویرایش کرده‌ام. این‌ها کتاب‌هایی بوده است که من ترجمه‌شان را به مستعدترین دانشجویانم پیشنهاد کردم، اما برخلاف استادانی که حاصل کار دانشجویان را به نام خودشان منتشر می‌کنند، همه‌ی این هشت کتاب به نام مترجمان‌شان منتشر شده است و نام من فقط به عنوان ویراستار قید شده است. معتقدم هنوز به لزوم ویرایش متون قبل از انتشار، آنچنان که باید پی نبرده‌ایم. بسیاری از نویسندگان تصور می‌کنند که کتاب‌های‌شان به همان صورتی که تحویل ناشر می‌شود قابل چاپ است، در حالی که بعد از ویرایش درمی‌یابند متن تا چه حد منقح‌تر و فهم آن تا چه حد راحت‌تر شده است. ویرایش من البته بیشتر محتوای بوده است. یعنی متن ترجمه را با متن اصلی مقایسه کرده‌ام تا اگر احیاناً در درک مطلب یا گزینش معادل مناسب خطایی گرفته باشد، آن را تا جایی که متوجه بشوم تصحیح کنم و بدین ترتیب متنی تحویل خواننده شود که خواندنش واقعاً سهل‌تر و لذت‌بخش‌تر باشد.

۲. شما از معدود مترجمانی هستید که تنها در یک حوزه تخصصی که همان نظریه و نقد ادبی باشد دست به ترجمه می‌زنید. آیا می‌توان از این گزاره این‌طور نتیجه گرفت که قائل و پایبند به تفکیک حوزه‌ی تخصصی در ترجمه هستید؟

پاینده: بله، حتماً. تلقی متداول اما یقیناً غیرعلمی از مترجم در کشور ما این است که گمان می‌کنند مترجم هر متنی را مانند یک دستگاه ترجمه می‌کند، در حالی که ترجمه کاری تخصصی است و بویژه در ترجمه‌ی مباحث نظری باید از دانش تخصصی برخوردار بود. در غیر این صورت همان وضعی به وجود خواهد آمد که اکنون در بسیاری از کتاب‌های ترجمه‌شده در حوزه‌ی نظریه‌های علوم انسانی (بخصوص نظریه‌های فلسفه‌مبنا) شاهد آن هستیم. اشاره‌ام به کتاب‌هایی است که قرار است آراء و اندیشه‌های نظریه‌پردازانی مانند دریدا و فوکو و لاکان را به خواننده‌ی فارسی‌زبان بشناسانند، اما وقتی این کتاب‌ها را می‌خوانید به سختی می‌توانید معنای جملات را دریابید. گاهی لازم می‌شود یک پاراگراف را چندین بار بخوانید و باز هم احساس می‌کنید مطلب به روشنی به شما منتقل نشده است. بارها به دانشجویان سخت‌کوشی برخورده‌ام که مطمئنم با جان و دل می‌خواهند نظریه‌های جدید را بیاموزند، اما شِکوه می‌کنند که فلان کتاب ترجمه‌شده را حتی بیش از یک بار خوانده‌اند و با این حال نتوانسته‌اند چندان از آن سر در آورند. درک می‌کنم که شاید برخی مواقع فهم چنین ترجمه‌هایی مستلزم آشنایی قبلی با برخی مفاهیم پایه‌ای باشد؛ ولی وقتی این مشکل پیاپی رخ می‌دهد، آن‌وقت می‌شود حدس زد که ای بسا ترجمه‌ی آن کتاب‌ها به قدر کافی رسا یا حتی درست نبوده است. مترجمی که در حوزه‌ی علوم انسانی کار می‌کند باید حتماً با مفاهیم مورد بحث در متن آشنا باشد، والا نه دیگران آن ترجمه را خواهند فهمید و نه حتی خود مترجم.

۳. معیارهای شما برای انتخاب اثری که اقدام به ترجمه آن می‌کنید چیست؟

پاینده: مهم‌ترین ملاک من این است که آیا آنچه می‌خواهم ترجمه کنم پاسخگوی نیازهای واقعی در حوزه‌ی نظریه و نقد هست یا نه. در دو سه دهه‌ی اخیر، همزمان با بسط و گسترش روابط میان‌رشته‌ای نقد ادبی با سایر حوزه‌های علوم انسانی و اجتماعی، کتاب‌های زیادی در زمینه‌ی نقد منتشر شده‌اند که حاوی مطالب جالب و خواندنی‌ای هستند. اما هر کتاب جالب و خواندنی‌ای درخور ترجمه نیست. باید دید مطالب کتاب تا چه حد به مسائلی که ما در زمینه‌ی مطالعات نقادانه‌ی ادبی داریم مربوط می‌شود. گاهی به کتاب‌هایی برمی‌خورم که نظریه‌های نقادانه را به روشنی توضیح داده‌اند، اما مثال‌های‌شان از رمان‌هایی است که هنوز به فارسی ترجمه نشده‌اند. توجه داشته باشید که این کتاب‌ها هیچ‌کدام برای خواننده‌ی ایرانی نوشته نشده‌اند. خوانندگانِ هدف در واقع کسانی از درون همان جامعه و همان فرهنگ بوده‌اند. به همین دلیل، نویسندگان این کتاب‌ها بسیاری از نکات را توضیح نمی‌دهند. برای مثال، وقتی رمانی را نقد می‌کنند، به ذکر عنوان و کلیاتی درباره‌ی محتوایش بسنده می‌کنند چون فرض‌شان این است که خواننده‌ی علاقه‌مند پیشاپیش این رمان را خوانده است. مانند این است که منتقد ایرانی‌ای بخواهد رمان معروفی مانند سَووشون را در ایران نقد کند. چنین منتقدی طبیعتاً فرض می‌کند که مخاطبانش این رمان را می‌شناسند و در نتیجه مطالبی کلی درباره‌ی پیرنگ و شخصیت‌های اصلی آن، در حد یک یا دو پاراگراف، می‌گوید و بعد وارد نقد رمان می‌شود. من تلاش می‌کنم کتاب‌هایی را ترجمه کنم که اشارات درون آن‌ها به آثار ادبی خارجی برای خواننده‌ی فارسی‌زبان مشکل ایجاد نکند. در مواقعی هم که نیاز به اطلاعات تکمیلی باشد، خودم آن اطلاعات را به صورت زیرنوشت‌های مترجم اضافه می‌کنم. کتاب خارجی‌ای که بدون توجه به نیازهای خاص ما انتخاب و ترجمه شود، حتی اگر ترجمه‌ی درست و رسایی داشته باشد، باز هم نمی‌تواند مفید واقع شود. هر ترجمه‌ای لزوماً باید گرهی از مشکلات ما در حوزه‌ی نقد ادبی باز کند.

۴. بسیاری قائل به تفاوت میان ترجمه‌ی متون ادبی و سایر متون هستند و با تفکیک این دو گروه، از آن‌ها با عنوان «ترجمه‌ی ادبی» و «ترجمه‌ی علمی» نام می‌برند. در این صورت به نظر می‌رسد که ترجمه در حوزه‌ی نقد ادبی به نوعی ناظر بر هر دوی این ساحت‌ها خواهد بود. شما هم با این تقسیم‌بندی هم‌داستان هستید؟

پاینده: اگر مقصود از «ترجمه‌ی ادبی» ترجمه‌ی آثار ادبی باشد، آن‌وقت باید گفت بله. یک تفاوت بنیادین، این نوع ترجمه را از ترجمه‌ی متون علمی (یعنی متون نظری درباره‌ی علوم انسانی)‌متمایز می‌کند و آن تفاوت این است که در متن ادبی، با سبک منحصربه‌فرد نویسنده سر و کار داریم و ترجمه باید بتواند، تا حدی که ساختارهای زبان مقصد اجازه می‌دهد، این سبک را به خواننده منتقل کند. خواننده‌ای که ترجمه‌ی یک شاهکار ادبی را می‌خواند باید همان حس‌وحالی را تجربه کند که خواننده‌ی همان متن به زبان اصلی دارد. اما این هدف صرفاً یک کمال‌مطلوب است که دستیابی به آن در بهترین حالت به صورتی نسبی ممکن می‌شود، نه به صورت کامل و مطلق. در ترجمه‌ی متون مربوط به نقد ادبی هم مسئله‌ی سبک دخیل می‌شود، به این معنا که بسیاری از متون نظریِ نقد و همچنین نقدهای عملی شامل نقل‌قول‌هایی از آثار ادبی هستند. مترجم این قبیل متون باید با سبک نویسندگان آثار مورد نظر آشنا باشند تا علاوه بر ترجمه‌ای که از مباحث نظری و نقد عملی به دست می‌دهند، آن نقل‌قول‌ها را هم، تا جایی که امکان دارد، با وفاداری به سبک نویسنده ترجمه کنند.

۵. نگاهی به آثار ترجمه شده در حوزه نقد ادبی روشن می‌کند که مترجمان ما بیشتر به ترجمه تئوری‌های نقد ادبی توجه دارند و کمتر به ترجمه نمونه‌های عملیاتی شده نقد می‌پردازند. این در حالی است که نمونه‌های قابل توجهی از پیاده کردن الگوها و نظریه‌های نقد ادبی بر روی آثار شاخص ادبیات جهان وجود دارد. به نظر شما همین یکی از دلایل عدم توفیق ما در حوزه نقد ادبی نیست؟ به شکلی که نقد ادبی هنوز در ذهن بسیاری، حتی با تعریف درست خود فاصله دارد.

پاینده: این می‌تواند صرفاً یکی از دلایل چندگانه‌ی وضعیت فعلی ما در نقد ادبی باشد، اما یقیناً عوامل دیگری هم در عقب‌ماندگی ما در این حوزه اثرگذار و دخیل هستند. کتاب‌هایی که حاوی نمونه‌های نقد باشند و کاربرد نظریه‌ها را در عمل نشان بدهند، البته جنبه‌ی آموزشی خواهند داشت و بسیار مفیدند. تا به حال هم نمونه‌هایی از این کتاب‌های آموزشی به فارسی ترجمه شده‌اند و نمی‌توان گفت این قبیل منابع هنوز از راه ترجمه در دسترس مخاطبان ایرانی قرار نگرفته است. من فقدان شناخت علمی از نقد ادبی در کشورمان را ناشی از علت‌های دیگری می‌بینم، علت‌هایی ریشه‌ای که ماهیتی اجتماعی و لاجرم سیاسی دارند. نقد مستلزم ذهنیتی است که زمینه‌ساز آن شود. نقد در خلاء فکری و به دور از تجربه‌های اجتماعی شکل نمی‌گیرد. باید دید آیا اصولاً سنت تفکر نقادانه در اندیشمندان ما تا چه حد وجود داشته است. همچنین باید دید آیا آحاد مردم به اتفاقات پیرامون‌شان، به نقصان‌هایی که در حوزه‌ی حقوق شهروندی در زندگی روزمره تجربه می‌کنند، می‌توانند نقادانه برخورد کنند یا این‌که تسلیم‌طلبانه فقط می‌گویند «این‌جا ایران است» یا «تا بوده همین بوده» یا «کاریش نمی‌شود کرد». مثالی می‌زنم؛ این حق هر شهروندی است که در مراجعه به سازمان‌ها و تشکیلات دولتی به او به عنوان ارباب رجوع توجه شود و با احترام به کارش رسیدگی کنند. اما وقتی به کارمندی برمی‌خوریم که وظایف خودش را انجام نمی‌دهد (همان وظایفی که برای انجام دادنش هر ماه حقوق می‌گیرد)، آیا نگاهی انتقادی به این وضعیت داریم یا همان جملاتی را تکرار می‌کنیم که مثال آوردم؟ توجه داشته باشید که نقد ادبی یعنی فراتر رفتن از سطح متن و راه بردن به لایه‌های عمیق‌تر به منظور فهم و تبیین معنایی ناآشکار. منتقد کسی است که بتواند حساسانه به جزئیات متن توجه کند و از همپیوندی‌های درون‌متنی به معنایی فراگیر در متن برسد، معنایی که در جای‌جایِ آن به صورت استعاری و نمادین و غیره جلوه‌گر شده است. این کار مستلزم ذهنیتی نقادانه است که اگر در تجربه‌ی اجتماعی به آن پایبند نباشیم و تمرینش نکنیم، هرگز نمی‌توانیم آن را در تجربه‌ی ادبی نشان دهیم. شما می‌فرمایید که کتاب‌های حاوی نمونه‌های عملی نقد کم ترجمه شده‌اند. فرض کنیم که چنین باشد، اما مگر در کلاس دانشگاه استاد خودش دست به نقد متون ادبی نمی‌زند و مگر همین نقدها نمی‌توانند نمونه‌هایی از آن کاری باشند که دانشجو باید یاد بگیرد و بعد از اتمام تحصیل به صورت حرفه‌ای انجام دهد؟ پس چرا نقد فراگیر نمی‌شود؟ در کلاس هم دانشجو فقط به استاد «اقتدا» می‌کند و این البته یعنی او خودش تفکر نقادانه ندارد و تنها کاری که می‌تواند بکند، تکرار حرف‌های استاد در ورقه‌ی امتحان است. ایده‌ی مستقل، یا نگاه بدیع، اصلاً در کار نیست. من ریشه‌ی این وضعیت را، چنان که اشاره کردم، در تجربه‌ی زیسته‌ی اجتماعی می‌بینم. اول باید به فرهنگ چندصدایی و دموکراتیک باور بیاوریم و عمل بکنیم، بعد نقادانه به خودمان و جهان پیرامون بنگریم تا نهایتاً بتوانیم عملکرد مطلوبی در نقد ادبی از خود نشان بدهیم. باید پرسید فرصت یا امکان چنین رفتار اجتماعی‌ـ‌ادبی‌ای تا چه حد برای ما مهیاست.

۷. یکی از محورهای اصلی مطالعات و تألیفات شما، زمینه فرهنگی است. مترجم هم به نوعی نقش رابط فرهنگی را به عهده دارد زیرا در حال انتقال گفتمانی است که در بستر یک فرهنگ دیگر شکل گرفته است. شما نقش مترجم در حوزه فرهنگ و تاثیرات او را چطور تبیین می‌کنید؟ این تبیین در حوزه‌ی ترجمه‌ی نقد ادبی هم صادق است؟

پاینده: بله، من تلاش کرده‌ام «مطالعات فرهنگی» را از راه ترجمه معرفی کنم. این هم یکی دیگر از حوزه‌های علائق من در نقد ادبی است. تأکید می‌کنم که من مطالعات فرهنگی را برآمده از ــ و کاملاً مرتبط با ــ نقد ادبی می‌دانم، نه این‌که آن را حوزه‌ای جالب اما خارج از زمینه‌ی اصلی کارم بدانم. در کشور ما مطالعات فرهنگی به غلط ذیل علوم اجتماعی طبقه‌بندی شده است و دو رشته‌ای که با این عنوان در دانشگاه‌های ایران می‌شناسیم (یکی با عنوان «مطالعات فرهنگی» و دیگر با عنوان «مطالعات فرهنگی و رسانه») عموماً در دانشکده‌های علوم اجتماعی ارائه می‌شوند. اما وقتی تاریخچه‌ی شکل‌گیری مطالعات فرهنگی را مرور می‌کنیم، درمی‌یابیم که در واقع یک منتقد ادبی به نام ریچارد هوگارت بنیادگذار این حوزه بود و سپس آثار و اندیشه‌های یک منتقد و ادب‌شناسِ دیگر یعنی ریموند ویلیامز به تکوین پایه‌های نظری این حوزه کمک بسزا کرد. پس من به طور طبیعی در کار خودم باید به مطالعات فرهنگی بپردازم، از جمله با ترجمه‌ی منابع این حوزه.

اما در خصوص کارکرد فرهنگی مترجم، باید بگویم از نظر من مترجم تسهیل‌کننده‌ی روابط میان‌فرهنگی است. مترجمان با انتقال اندیشه‌های شکل‌گرفته در سایر فرهنگ‌ها، امکان گفت‌وگویی بین‌الاذهانی بین جهانبینی‌های متفاوت و حتی متنافر را ایجاد می‌کنند. ترجمه‌ی ادبی علاوه بر این کارکرد عام، یک کارکرد خاص دیگر هم دارد که به گمانم به اندازه‌ی کافی به آن توجه نکرده‌ایم: معرفی سبک‌ها و جنبش‌های ادبی ناشناخته. ترجمه در مقاطع مختلفی از تاریخ کشور ما (حدوداً از زمان انقلاب مشروطه به این سو) باعث آگاه شدن نویسندگان و شاعران ما از شیوه‌ها و تکنیک‌های جدید برای آفرینش آثار ادبی شده است. گاهی ترجمه کلاً ژانر جدیدی را که پیشتر در ادبیات ما وجود نداشته است (مانند رمان و داستان کوتاه) به ادیبان ما شناسانده. در همه‌ی این موارد، ترجمه به غنای ادبیات ما و خلق آثار جدید یاری رسانده است. برای مثال، پیدایش رمان تاریخی و رشد و گسترش آن در دوره‌ی پسامشروطه را نظر بگیرید. آیا غیر از این است که نوشته شدن رمان‌های تاریخی ایرانی به یُمن ترجمه‌هایی میسّر شد که این ژانر را به ما شناساند؟ ترجمه‌های اولیه از رمان‌های تاریخی خارجی زمینه‌ی مساعدی فراهم کرد برای این‌که نویسندگان ما سوق داده شوند به سمت نوشتن رمان‌هایی مانند شمس و طغرا،ماری ونیزی و طُغرُل و همای (1287) نوشته‌ی محمدباقر میرزا خسروی، عشق و سلطنت یا فتوحات کورش نوشته‌ی شیخ موسی کبودرآهنگی، داستان باستان نوشته‌ی حسین بدیع، دام‌گستران یا انتقام‌خواهان مزدک نوشته‌ی صنعتی‌زاده کرمانی (منتشره در دو قسمت در سال‌های ۱۳۳۹ و ۱۳۴۴). یکی دیگر از بارزترین تأثیرهایی که مترجمان بر مضامین و تکنیک‌های ادبیات ما باقی گذاشتند را در اواخر دهه‌ی ۱۳۴۰ و اوایل دهه‌ی ۱۳۵۰ می‌توان دید، یعنی زمانی که موجی از ترجمه‌های فلسفی در زمینه‌ی اگزیستانسیالیسم آغاز شد و بعد با ترجمه‌هایی از آثار نویسندگانی همچون سارتر، کامو و کافکا تشدید هم یافت. بازتاب این ترجمه‌ها را در فضای حاکم بر تولیدات ادبی همان دوره به وضوح می‌توانید ببینید. آیا می‌توان آثار ادبی نوشته شده در آن مقطع از تاریخ‌مان را بدون توجه به ترجمه‌هایی که کمی پیشتر یا همزمان انجام می‌شد، به درستی تحلیل کرد؟ به گمانم همین امروز هم ترجمه‌ی رمان‌های پسامدرن خارجی گروهی از نویسندگان معاصر ما را به صرافت اندیشیدن درباره‌ی ظرفیت‌های این نوع رمان انداخته است و شاهدیم که برخی آثار با همین سبک‌وسیاق به زبان فارسی نوشته و منتشر شده‌اند. شاید بعضی از نویسندگان ما خودشان زبان خارجی بدانند و مستقیماً با سبک‌های جدید ادبی آشنا شوند، اما یقین دارم که اکثر نویسندگان در کشور ما برای آشنا شدن با جریان‌های ادبی جهان به ترجمه متکی هستند. به همه‌ی این دلایلی که توضیح دادم، معتقدم اصلاً نباید ترجمه را کم‌ارزش تلقی کنیم. اگر بخواهیم پویایی ادبیات‌مان را حفظ کنیم تا آثار نویسندگان و شاعران ما بتوانند در عرصه‌ی جهانی مخاطب پیدا کنند، ناگزیریم از هر راه ممکن به روزآمد شدن آگاهی ادیبان‌مان از جنبش‌ها و سبک‌های جدید یاری برسانیم. ترجمه بی‌تردید یکی از مؤثرترین ابزاری است که به تحقق این هدف یاری می‌رساند.

برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده عزیز‌




نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، نقدادبی، ترجمه، دمکراتیک، مصاحبه،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 مهر 1397 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات