درباره وبلاگ


1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




نشر آگه چاپ سوم کتاب مطالعات فرهنگی درباره‌ی فرهنگ عامّه را اخیراً منتشر کرد. این کتاب به منظور معرفی «مطالعات فرهنگی» به زبان فارسی ترجمه شده است. نویسنده در هر فصل، مهم‌ترین مفاهیم این حوزه‌ی مهم از علوم انسانی را در بحث راجع به جنبه‌های گوناگونِ فرهنگ عامّه، با استناد به کتاب‌ها و مقالاتِ مشهورترین نظریه‌پردازانِ مطالعات فرهنگی شرح می‌دهد و سپس به نمونه‌هایی از ارزشمندترین تحقیقاتی اشاره می‌کند که با اتخاذ همین رهیافت انجام شده‌اند. از این رو، می‌توان گفت کتاب حاضر، هم نظریه‌های مطالعات فرهنگی را به روشنی معرفی می‌کند و هم این‌که با ذکر جزئیاتِ پژوهش‌های شاخص، الگویی از تحقیقات عملی در این زمینه پیش روی خواننده‌ی ایرانی قرار می‌دهد. در فصل‌های مختلف این کتاب، به موضوعاتی از این قبیل پرداخته می‌شود: جایگاه تلویزیون در فرهنگ معاصر؛ علل جذابیت فیلم‌ها و رمان‌های عامّه‌پسند؛ تحلیل فرهنگیِ محتوای روزنامه‌های جنجالی و مجلات عامیانه؛ دلالت‌ها و معانی نمادینِ موسیقی پاپ برای جوانان؛ مصرف‌گرایی در جامعه‌ی معاصر؛ و تحولات فرهنگی در فرایند جهانی شدن.

کتاب مطالعات فرهنگی درباره‌ی فرهنگ عامّه در اولین نوبت انتشارش برنده‌ی «جایزه‌ی کتاب فصل» شد.

http://s9.picofile.com/file/8270265650/مطالعات_فرهنگی_درباره‌ی_فرهنگ_عامّه،_چاپ_سوم.jpg

فهرست مطالب کتاب مطالعات فرهنگی درباره‌ی فرهنگ عامّه به شرح زیر است:

مقدمه‌ی مترجم

فصل ۱

پیش‌گفتار

مطالعات فرهنگی و فرهنگ عامّه

چند نکته‌ی دیگر درباره‌ی کتاب حاضر

فصل ۲

تلویزیون

رمزگذاری و رمزگشایی از گفتمان تلویزیون

گفتار درباره‌ی تلویزیون

تلویزیون و ایدئولوژیِ فرهنگِ توده‌ای

دو وجه اقتصادیِ تلویزیون

فصل ۳

داستان‌های عامّه‌پسند

خواندن داستان‌های عامّه‌پسند

ایدئولوژی و قرائت نشانه‌گرایانه

نظریه‌ی دریافت

شکل‌بندی‌های قرائت

پژوهش‌های فمینیستی در خصوص قرائت داستان‌های عاشقانه

فصل ۴

فیلم‌های عامّه‌پسند

ساختارگرایی و فیلم‌های عامّه‌پسند

پساساختارگرایی و فیلم‌های عامّه‌پسند

لذت بصری و فیلم

مطالعات فرهنگی و فیلم‌های عامّه‌پسند

فصل ۵

روزنامه‌ها و مجلات عامّه‌پسند

فرهنگ عامّه در عرصه‌ی مطبوعات

مجله‌های زنان و دختران

قرائت فرهنگ تصویری

فصل ۶

موسیقی عامّه‌پسند

اقتصاد سیاسیِ موسیقی پاپ

جوانان و موسیقی پاپ

پاره‌فرهنگ‌ها، قوم‌نگاری و همگونیِ ساختاری

واژه‌ها و موسیقی: به رقص درآوردنِ سخنان ساده

سیاست و موسیقی پاپ

فصل ۷

مصرف کالا در زندگی روزمره

نظریه‌های مصرف

مطالعات فرهنگی درباره‌ی مصرف کالا

مصرف پاره‌فرهنگی

فرهنگ‌های هواخواهی و به یغما بردن متن

خرید به منزله‌ی فرهنگ عامّه

فصل ۸

جهانی شدن و فرهنگ عامّه

جهانی شدن

جهانی شدن به منزله‌ی رواج فرهنگ آمریکایی

هژمونی و جهانی شدن

فهرست منابع

نمایه


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 26 مهر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
به قول استاد بزرگ سینما ،نمایش نویس و پژوهشگربهرام بیضایی که نوشته بود: 
((چقدر عبرت هست در این عروسکها
 وما از عروسک کمتریم. عروسک مرده به دنیا آمده ولی زندگی می کند و ما زنده به دنیا آمده ایم ولی مرده ایم.))

ملتی که مرده پرست هستن،همان دولت مرده پرست به کارشان میاید!
تا وقتی شاعر سینمایی ایران زنده بود، ملت که علاقه مند به سینمابودند، از شاهکارهای ان عزیز هیچ یادی نمی کردند و برای تماشا همنمی رفتن! و سراغ فیلمهای بی شاخ و برگ و به اصطلاح کمدی که هیچ پیام و معنایی نداشته اند و تنها برای سرگرمی لحظه ای ساخته میشدند، ولودگی شان بیش از حد بوده، می رفتند! حالا که ان عزیز از دست مان رفت، همه جا از ان صحبت است و دایه مهربان تر از مادر شده ایم! الان که ناصر تقوایی،کیانوش عیاری ، جعفر پناهی بهرام بیضایی بزرگی که به دلایل مشخص مهاجرت کردند، کیومرث پور احمد و   امثال این بزرگان را داریم اگرفیلم بسازند مطمن استقبال زیاد نمی شود که هر کدام از این عزیزان صاحب سبکی در سینمایی ایران هستن. ولی خدای نکرده اتفاقی برای یکی از این عزیزان بیافتد همگی دوباره همه حرف و حدیث و ورد زبانمان می شوند..

محسن نوزعیم





نوع مطلب :
برچسب ها : ملت، دولت، اجتماعی، هنر،
لینک های مرتبط :


شنبه 17 مهر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
اگرچه مطلب قدیمی می باشد ولی با توجه به اتفاقات و رخدادهای که دنیا را فرا گرفته این مطلب را خالی از لطف نیست که دوباره بخوانیم:

بخشی از مصاحبه‌ جیوانا بورادوری بایورگن هابرماس‌

تعریف شما از تروریسم چیست؟ آیا منطقی است كه تروریسم ملی را از تروریسم جهانی تفكیك كنیم؟
تروریسم امروز‌ با تروریسمی كه از نیمه دوم قرن،‌ به شیوه‌های شبه نظامی - چریكی و در شكل مسلط جنبش‌های آزادیخواهانه اعمال شده و همچنان ادامه دارد، متفاوت است؛ مثلا:ً مبارزات استقلال‌طلبانه چچن‌ها. در مقابل این تروریسم، تروریسم جهانی كه با واقعه یازده سپتامبر به اوج خود رسید، دارای مشخصات آنارشیستی قیامی ناتوان است زیرا علیه دشمنی است كه با اعمال هدفمندی كه منطق واقع‌بینانه‌ای را دنبال كند به هیچ‌وجه مغلوب شدنی نیست. تنها عمل ممكن، وارد كردن ضربه روانی و ایجاد نگرانی در مردم و دولت‌ها‌ست. از نقطه‌نظر تكنیكی، ضعف و حساسیت شدیدی كه جوامع پیچیده ما نسبت به تخریب دارند، موقعیت مطلوبی برای فلج كردن موقت فعالیت‌های روزمره به وجود می‌آورد كه می‌تواند با كمترین هزینه‌ای خسارات عظیمی به بار آورد.
تروریسم جهانی دو امر را به افراط می‌كشاند: یكی نداشتن هدفی واقع‌گرایانه و دیگری توانایی در استفاده از شكنندگی نظام‌های پیچیده.
آیا می‌باید بین تروریسم و جنایت‌های معمولی و یا اشكال دیگر توسل به خشونت، فرقی قائل شد؟
هم بله و هم نه. ازنظر اخلاقی، عمل تروریستی، در هر موقعیتی و با هر انگیزه‌ای كه انجام شود،‌ به هیچ وجه قابل بخشش نیست. هیچ چیز به ما این اجازه را نمی‌دهد كه با استناد و عنایت به اهدافی كه تروریست‌ها برای خود تعیین می‌كنند،‌ مرگ و رنج دیگری را توجیه كنیم. هر قتلی، مرگی است اضافی. اما از نظر تاریخی، تروریسم نسبت به جرم‌هایی كه در صلاحیت قاضی جزایی است، از موقعیت كاملاً متفاوتی برخوردار است. تروریسم، در تمایز با جنایت خصوصی، جنایتی است كه به عموم مربوط می‌شود و در قیاس با جنایت ناموسی، به نوع دیگری از بررسی و تحلیل نیاز دارد؛ وانگهی، اگر این‌طور نبود؛ ما حالا گفت‌وگو نمی‌كردیم.
تفاوت بین تروریسم سیاسی و جنایت معمولی، به ویژه،‌ هنگام تغییر رژیم‌ها آشكار و مسلم می‌شود.‌ وقتی كه تروریست‌های دیروز را به قدرت می‌رسانند و آنها را به عنوان نمایندگان محترم كشورشان معرفی می‌كنند، این می‌ماند كه چنین تغییر سیاسی فقط می‌تواند مطلوب‌ تروریست‌هایی باشد كه واقع‌گرایانه اهداف سیاسی قابل فهمی را دنبال می‌كنند و روزی می‌توانند به استناد ضرورت‌هایی از وضعیت ظالمانه آشكار،‌ با اعمال جنایتكارانه خود نوعی مشروعیت كسب كنند. من به سختی می‌توانم موقعیتی را تصور كنم كه روزی بتوان از جنایت وحشتناك یازده سپتامبر یك عمل سیاسی، ولو غیرقابل فهم، ساخت و به هر عنوانی مسئولیت آن را به عهده گرفت.
به نظر شما فكر درستی بود كه این عمل نوعی اعلام جنگ تلقی شد؟
حتی اگر كلمه "جنگ" در قیاس با گفتمان كسانی كه جنگ‌های صلیبی را مطرح كردند،‌ كمتر تولید اشتباه كند و از منظر اخلاقی ایراد كمتری بر آن وارد باشد، با این وصف، به نظر من، تصمیم جرج بوش در فراخوان جنگ علیه تروریسم؛ هم به علت هنجارهای معمولی و هم از جهت واقع‌گرایی عملی،‌ اشتباه بزرگی است زیرا از لحاظ عرفی، در حقیقت، جنایتكاران را تا حد جنگجویان دشمن بالا می‌برد و از لحاظ واقع‌گرایی عملی، جنگ علیه "شبكه‌ای" كه با هزاران مصیبت هم نمی‌شود هویت‌اش را شناخت، غیرممكن می‌باشد (اگر می‌بایستی، برای كلمه جنگ معنی مشخصی را حفظ كرد.)
اگر حق این است كه غرب می‌باید در رابطه با تمدن‌های دیگر توجه و حساسیت‌ خود را عمیق‌تر كند و نسبت به خود برخورد انتقادی‌تری داشته باشد، چگونه باید این مهم را عملی كند؟ در این خصوص،‌ شما از "ترجمه" و از جست‌وجوی "زبانی مشترك"‌ سخن می‌گویید. منظورتان چیست؟
از یازده سپتامبر به این طرف، با توجه به واقعه‌ای چنین خشونت‌بار، مدام از خود می‌پرسم آیا كل استنباط من درباره فعالیتی كه در جهت تفاهم و نزدیكی است، (كه من از زمان نوشتن نظریه كنش ارتباطی همواره در جهت بسط آن بوده‌ام) به امر مسخره‌ای تبدیل نشده است؟ البته، حتی در قلب جوامع ثروتمند و بی‌دغدغه متعلق به "سازمان همكاری و توسعه اقتصادی"(OCDE) با خشونتی ساختاری سروكار داریم كه در واقع، به آن عادت كرده‌ایم. این خشونت از نابرابری‌های اجتماعی تحقیرآمیز، تبعیضات تنزل‌دهنده، فقر و به حاشیه رانده شدن مردم ناشی می‌شود. اما، دقیقاً به این دلیل كه عملیات نظامی، بازیچه شدن و خشونت، در روابط اجتماعی ما رخنه كرده‌اند، نباید دو واقعیت دیگر را از نظر دور بداریم: اولاً، اعمالی كه زندگی روزمره ما را با دیگران می‌سازند، بر پایه محكم اعتقادات مشترك و بر عناصری كه از نظر فرهنگی امر مسلمی به حساب می‌آیند و همچنین بر انتظارات متقابل بنا شده‌اند. در چنین موقعیتی، رفتارهایمان را به دو طریق هماهنگ می‌كنیم؛ یكی از راه‌بازی‌های زبان معمولی و دیگری با ارتقای میزان توقع اعتباری متقابل كه به طور ضمنی قبولشان داریم (این آن چیزی است كه فضای عمومی ما را با دلایل كم و بیش موجهی می‌سازد) ثانیاً، گفته بالا واقعیت دومی را توضیح می‌دهد؛ یعنی وقتی ارتباطات مختل می‌شوند، وقتی تفاهمی به وجود نمی‌آید یا سوءتفاهمی در كار است یا وقتی پای فریب و تزویر به میان كشیده می‌شود،‌ آنگاه،‌ درگیری‌هایی بروز می‌كنند كه اگر پیامدهایشان دردناك باشند،‌ دیگر به حدی رسیده‌اند كه یا سر از روان‌پزشك درمی‌آورند و یا كارشان به دادگاه كشیده می‌شود.
دور خشونت،‌ با دور اختلال در ارتباطات شروع می‌شود كه از طریق بی‌اعتمادی متقابل غیرقابل كنترل، به قطع رابطه منجر می‌شود. بنابراین، اگر خشونت با اختلال در روابط شروع می‌شود، تنها پس از انفجار می‌توان فهمید كه مشكل چه بوده و چگونه باید ترمیم شود. به نظر من،‌ از این نقطه‌نظر - با این كه پیش پا افتاده است - می‌شود برای درگیری‌هایی كه از آنها صحبت كردید،‌ استفاده كرد. البته این مورد پیچیده‌تر است زیرا ملت‌ها،‌ شیوه‌های مختلف زندگی و تمدن‌ها، در بدو امر از هم دورند و به غریب ماندن از یكدیگر گرایش دارند. آنها،‌ مثل اعضای یك محفل، یك جمع، حزب یا یك خانواده با هم دیدار نمی‌كنند، چون در اینجا، اعضا هنگامی به غریبه تبدیل می‌شوند كه ارتباطات به طور منظم دچار انحراف شده باشد. به علاوه، در روابط بین‌المللی، میانجی حقوقی كه وظیفه جلوگیری از خشونت را بر عهده دارد، در قیاس، نقشی ثانوی ایفا می‌كند و حداكثر، در روابط بین فرهنگ‌ها،‌ به درد تربیت مدیران مسئول می‌خورد تا، به طور صوری، تلاش برای تفاهم را همراهی كنند. (مثلا:ً كنفرانس حقوق بشر كه از طرف سازمان ملل در وین تشكیل شد). این ملاقات‌های رسمی نمی‌توانند‌ به تنهایی، ماشین كلیشه‌سازی را متوقف كنند (ولو این كه گفت‌وگوی بین فرهنگ‌ها،‌ كه در جدال بر سر استنباط از مسئله حقوق بشر تا سطوح متفاوتی پیش می‌رود،‌ مهم و اساسی باشد).
برای گشودن یك ذهنیت و نگرش، باید از راه آزادسازی روابط و دفع واقع‌بینانه اضطراب‌ها و فشارها اقدام كرد. در رفتار روزمره ارتباطی، باید انباشتی از اعتماد به وجود آید و این سرمایه،‌ پیش‌شرطی ضروری است تا توضیحات عاقلانه،‌ از طریق وسایل ارتباط جمعی، مدارس و خانواده‌ها، در ابعادی وسیع، انتقال یابند. همچنین، باید این توضیحات معقول، مقدمات فرهنگی - سیاسی نگرش موردنظر را دربر گیرند.
اما،‌ آنچه به ما غربیان مربوط می‌شود و در این مقطع، عامل مهمی به حساب می‌آید،‌ نقش رسمی و شناخته‌شده‌ای است كه ما در برابر فرهنگ‌های دیگر از خود عرضه می‌كنیم. اگر غرب، در تصویری كه از خود دارد بازنگری كند، می‌آموزد كه چه چیزی را باید در سیاست‌ خویش تغییر دهد تا به عنوان قدرتی شناخته شود كه قادر است به تلاش تمدن‌ساز خود شكل بدهد. اگر سرمایه‌داری بی‌حد و مرز امروز را،‌ از جهت سیاسی، مهار نكنیم، دیگر نمی‌توانیم لایه‌های نابود‌كننده اقتصاد جهانی را كنترل كنیم؛ دست كم، می‌باید در عواقب ویرانگر این ناهمخوانی‌ها، كه از پویایی توسعه اقتصادی ناشی شده‌اند، تعادل برقرار كنیم (منظورم از عواقب، فقر و حقارتی است كه گریبان‌گیر بسیاری از مناطق و قاره‌ها شده است). چیزی كه در پس پرده رابطه با فرهنگ‌های مختلف وجود دارد،‌ فقط تبعیض، تحقیر و یا به قهقرا رفتن نیست، بلكه این منافع آشكار غرب است كه در پشت موضوع و مسئله "تصادم فرهنگ‌ها" از نظر پنهان می‌شود. (مثل این كه به استفاده از منابع نفتی ادامه دهد و ذخایر انرژی خود را تأمین كند).

بخشی از مصاحبه‌ جیوانا بورادوری با ژاك دریدا

این كه یازده سپتامبر، رویداد عظیمی است یا نه، به جای خود؛ ولی شما در این مورد چه نقشی برای فلسفه قائلید؟ آیا فلسفه می‌تواند در فهم این واقعه به ما كمك كند؟
بدون شك، چنین "واقعه"‌ای نیازمند پاسخی فلسفی است، یا بهتر بگویم،‌ جوابی لازم است تا افراطی‌ترین پیش‌فرض‌هایی را كه در گفتمان‌های فلسفی، بیش از بقیه بینش‌ها ریشه دوانده‌اند، زیر سئوال ببرد. این بینش‌ها - كه اغلب اوقات در آنها "واقعه" توصیف، ذكر و گروه‌بندی شده است - از "خوابی جزمی" ناشی می‌شوند كه بدون اندیشه جدید فلسفی، نمی‌توان از آن بیدار شد؛ بدون تأملی بر فلسفه، به ویژه بر فلسفه سیاسی و ارثیه آن. گفتمان رایج، یعنی گفتمان وسایل ارتباط جمعی و لفاظی‌های رسمی، ‌خیلی راحت،‌ به برداشت‌هایی مثل "جنگ" یا "تروریسم" (ملی یا بین‌المللی) تكیه می‌كند.
مثلاً قرائتی انتقادی از كارل اشمیت (1) بسیار مفید به نظر می‌رسد، از طرفی، باید تا حد ممكن، بین جنگ‌ها تفاوت قائل شد: بین جنگ كلاسیك (كه در سنت حقوق اروپایی به درگیری مستقیم و اعلام شده بین دو دولت متخاصم گفته می‌شود) و "جنگ داخلی" و یا "جنگ پارتیزانی" (كه از همان اوایل قرن نوزده در اشكال جدیدی ظاهر شده و مورد قبول اشمیت است) ولی، از طرف دیگر، می‌بایست در مخالفت با اشمیت اذعان كنیم‌،‌ خشونتی كه امروز طغیان كرده است ناشی از جنگ نیست،‌ این اصطلاح "جنگ علیه تروریسم" بسیار مهم است و‌ باید این ابهام و منافعی را كه با سوء‌استفاده زبانی ادعای خدمت به آن می‌شود، مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. بوش از "جنگ" حرف می‌زند، ولی از تعیین هویت دشمنی كه به او اعلان جنگ داده ناتوان است. این حرف، بارها، گفته شده كه مردم و ارتش افغانستان دشمن آمریكایی‌ها نیستند.
حالا، به فرض این كه بن لادن در آنجا تصمیم‌گیرنده بلامنازع باشد، ولی همه می‌دانند كه او افغانی نیست و از كشورش رانده شده است (همان طور كه تقریباً و بدون استثنا از طرف همه كشورها و تمامی دولت‌ها طرد شده است) و این كه، تا چه حد،‌ خود شكل‌گیری سازمانش مدیون آمریكاست؛ به ویژه این كه،‌ او تنها نیست و دولت‌هایی كه غیرمستقیم به او كمك می‌رسانند، به عنوان دولت اقدام نمی‌كنند‌؛ هیچ دولتی،‌به طور علنی، از او حمایت نمی‌كند و مشكل بتوان دولت‌های پناه‌دهنده به شبكه‌های تروریستی را شناسایی كرد.
ایالات متحده آمریكا و اروپا، همچنین لندن و برلن،‌ پناهگاه و محل‌های آموزش و كسب اطلاعات برای همه "تروریست‌های" جهان هستند. مدت‌هاست كه دیگر برای شناسایی پایگاه عملیاتی این تكنولوژی‌های جدید ارتباطات و تهاجم، نسبت دادن آن به جغرافیا و یا "سرزمین" معینی جایز نیست (برای تعمق و تدقیق آنچه در بالا در مورد تهدید تمام عیار از محلی ناشناس و غیردولتی ذكر شد،‌ این را هم سریع و گذرا بگویم كه تهاجمات از نوع تروریستی،‌ دیگر نیازی به هواپیما،‌ بمب و داوطلب عملیات انتحاری نخواهد داشت؛ كافی است، ویروسی در برنامه‌های كامپیوتری كه دارای اهمیت استراتژیكی هستند وارد كرد؛ و یا به منظور فلج كردن منابع اقتصادی، نظامی و سیاسی در یك كشور یا در یك قاره،‌ اغتشاشات خطرناكی به وجود آورد. این‌گونه عملیات می‌توانند در هر كجای دنیا و با هزینه و ابزاری محدود عملی شوند).
دیگر رابطه بین زمین، سرزمین و ترور تغییر كرده است. باید دانست كه علت آن دانش است،‌یعنی تكنولوژی - علم. این تكنولوژی - علم است كه تشخیص جنگ از تروریسم را دشوار می‌كند. از این منظر، در مقایسه با امكانات ویرانگر و آشوب‌های قیامتی كه برای آینده،‌ در مخزن شبكه‌های كامپیوتری جهان ذخیره شده‌اند،‌ واقعه یازده سپتامبر، از نوع نمایش‌های باستانی خشونت است كه هدفش تشویش اذهان عمومی است. فردا می‌توان؛ بی سرو صدا و به طور نامرئی، آن هم سریع و بدون خون‌ریزی، با حمله به شبكه‌های كامپیوتری كه همه حیات (اجتماعی،‌اقتصادی، نظامی و غیره) یك "كشور بزرگ" یا بزرگ‌ترین قدرت جهان به آن وابسته است، ضربه بدتری وارد كرد. روزی خواهند گفت: یازده سپتامبر مربوط به دوران "خوش" آخرین جنگ بود، دوره‌ای كه همه چیز عظیم، قابل رویت و سترگ بود! به چه ابعادی!‌به چه ارتفاعی! ولی وضع بدتر شد. از این پس، تكنولوژی‌های مینیاتوری، از هر نوع و به مراتب قوی‌تر، نامرئی و تسخیر ناپذیرتر، در همه جا، رخنه خواهند كرد. آنها در زمینه علم ذره‌شناسی، با میكروب‌ها و باكتری‌ها برابری می‌كنند، اما،‌ دیگر ناخودآگاه ما حساس شده و از آن اطلاع دارد؛ و همین است كه تولید ترس می‌كند.
اگر خشونت یازده سپتامبر، "جنگ" بین دول نیست (از نوع جنگ‌های داخلی و یا جنگ‌های پارتیزانی)‌ به معنای اشمیتی آن هم نیست ‌زیرا، اغلب جنگ‌های پارتیزانی، یا قیامی ملی هستند یا حتی جنبشی آزادیخواهانه كه هدفشان به دست آوردن قدرت در سرزمین و كشوری مشخص است (ولو این كه یكی از اهداف جانبی و یا اصلی شبكه‌های بن لادن متزلزل كردن حكومت عربستان سعودی، این متحد ناروشن ایالات متحده آمریكا،‌ و برقرار كردن قدرت جدیدی در آنجا باشد).
حتی اگر اصرار داشته باشیم از "تروریسم" حرف بزنیم، این اصطلاح، مفهومی تازه و وجوه تمایز جدید‌تری را دربر می‌گیرد.
فكر می‌كنید‌، بتوان این تمایزات را مشخص كرد؟
از همیشه مشكل‌تر است. اگر نخواهیم كوركورانه از زبان رایج پیروی كنیم، زبانی كه اغلب پیرو سخنوری‌های وسایل ارتباط جمعی و یا نمایشات كلامی قدرت سیاسی مسلط است، باید هنگام به كاربردن عبارت "تروریسم" و به ویژه "تروریسم جهانی" محتاط باشیم. ابتدا،‌ باید دید ترور چیست و چه چیزی ترور را از ترس، نگرانی و هراس متمایز می‌كند؟ لحظه‌ای پیش، وقتی گفتم: رویداد یازده سپتامبر "واقعه" عظیمی است؛ زیرا آسیب روحی عمیقی بر آگاه و ناخودآگاه وارد كرده،‌ و گفتم كه این نه به خاطر آن چیزی است كه اتفاق افتاده، بلكه به سبب تهدید نامشخص آینده‌ای است خطرناك‌تر از جنگ سرد؛ در آنجا، از كدام یك حرف می‌زدم: از ترور، ترس، هراس یا اضطراب؟
وجه تمایز بین تروری كه طراحی، تولید و تنظیم شده با این "ترسی" كه نزد بخش بزرگی از سنت فكری، از هابز گرفته تا اشمیت و یا حتی والتر بنیامین، به عنوان شرط اقتدار قانون و شرط اعمال خود مختار قدرت و حتی شرط سیاست و دولت قلمداد می‌شود،‌ چیست؟ در "لویاتان" هابز تنها از " "fearترس حرف نمی‌زند، از " "terrorترور هم می‌گوید. بنیامین در مورد دولت می‌گوید: گرایش دولت بر این است كه با تهدید،‌ به طور مشخص، خشونت را به انحصار خود درآورد. البته خواهند گفت كه هر تجربه‌ای در ترور، حتی اگر ویژگی خود را داشته باشد، لزوماً نتیجه تروریسم نیست. در این شكی نیست،‌ولی تاریخ سیاسی كلمه "تروریسم" از مراجعه به "تروریسم انقلابی"‌ فرانسوی ناشی شده است،‌تروری كه به نام دولت اعمال شد و دقیقاً با این فرض كه انحصار مشروع خشونت از آن اوست.
اگر به تعاریف رایج و صریح قانونی از تروریسم مراجعه كنیم، چه می‌یابیم؟
- در این تعاریف، تروریسم ناظر به جنایتی است كه علیه حیات انسانی و با تجاوز از قوانین ملی و بین‌المللی رخ می‌دهد. براساس این تعریف، هم نظامیان از مردم متمایز می‌شوند (قربانیان تروریسم عمدتاً غیرنظامی تصور می‌شوند)‌و هم این كه هدفی سیاسی مدنظر قرار می‌گیرد (ترساندن و مرعوب كردن مردمان غیرنظامی به منظور تأثیر گذاشتن و یا تغییر سیاست یك كشور). در نتیجه، تعاریف موجود، "تروریسم دولتی" را حذف نمی‌كنند. همه تروریست‌های دنیا مدعی‌اند كه عملشان پاسخی است برای دفاع از خود علیه تروریسم دولتی كه به این عنوان عمل نمی‌كند و با استدلال‌های كم و بیش معتبر اعمال خود را توجیه می‌كند. مثلاً و به ویژه، ‌از اتهاماتی كه علیه آمریكا وجود دارد اطلاع دارید. این كشور متهم به اعمال و تشویق تروریسم دولتی است . از طرف دیگر، حتی در دوران جنگ‌های "اعلام شده" دولت با دولت،‌ در اشكال قدیمی حقوق اروپا، تجاوزات تروریستی رایج بود. از قرن‌ها پیش، از بمباران‌های كم و بیش شدیدی كه در طی دو جنگ جهانی اخیر انجام شد، ارعاب مردم غیرنظامی، حربه‌ای معمولی بود.
در اینجا باید كلمه‌ای هم در مورد اصطلاح "تروریسم بین‌المللی" بگویم كه آبشخور گفتمان‌های سیاسی رسمی در همه جهان است. این اصطلاح را در بسیاری از قطعنامه‌های رسمی سازمان ملل هم می‌بینیم. بعد از یازده سپتامبر، اكثریت قریب به اتفاق نمایندگان (درست به خاطر ندارم؛ شاید هم اكثریت مطلق،‌باید دید) چیزی را كه تروریسم بین‌المللی می‌نامند محكوم كرده‌اند؛ همان‌طور كه این امر،‌ طی سال‌های گذشته، چندین بار اتفاق افتاده است، تا جایی كه كوفی عنان در جریان جلسه‌ای كه از تلویزیون پخش می‌شد به بحث‌های فراوانی كه پیش از را‡ی‌گیری انجام شده بود اشاره كرد و گفت: "حتی در لحظه‌ای كه نمایندگان آماده می‌شدند تا به محكومیت آن را‡ی دهند،‌ بعضی از دولت‌ها، در مورد روشنی این برداشت از تروریسم بین‌المللی و ملاك‌هایی كه موجب شناسایی آن می‌شوند، اظهار تردید كردند". چیزی كه در این برداشت‌ها، گنگ،‌جزمی یا غیرنقادانه است - مثل بسیاری از مفاهیم حقوقی كه پیامدهای سنگینی دارند - ‌مانع از این نمی‌شود تا قدرت‌های موجود و به اصطلاح مشروع، آنگاه كه به نظرشان مناسب برسد، از آنها استفاده نكنند.
برعكس، هر چه یك بینش مبهم‌تر باشد، بیشتر به درد تصاحب فرصت‌طلبانه می‌خورد. وانگهی، به دنبال همین تصمیمات عجولانه و بدون كمترین بحث فلسفی در مورد تروریسم بین‌المللی و اعلان محكومیت آن بود كه سازمان ملل به دولت آمریكا اجازه داد تا برای حفاظت خود،‌ از هر وسیله‌ای كه مناسب دید، در برابر به اصطلاح "تروریسم بین‌المللی" استفاده كند.
حالا اگر به عقب برنگردیم و یا حتی،‌ چیزی را كه به درستی این روزها تكرار می‌شود متذكر نشویم كه تروریست‌ها می‌توانند،‌ در مقطعی، به مثابه مبارزان آزادی مورد ستایش قرار گیرند (مثلاً در مبارزه علیه اشغالگران شوروی در افغانستان) و در مقطعی دیگر به عنوان تروریست مورد تقبیح واقع شوند (كه اغلب همان مبارزان و با همان اسلحه هستند)، با این حال‌ نباید فراموش كنیم كه در مورد تشخیص ملی یا بین‌المللی بودن تروریسمی كه تاریخ‌الجزایر،‌ ایرلند شمالی، كرس و یا اسرائیل و فلسطین را تحت‌الشعاع قرار داده است،‌با مشكلات فراوانی روبه‌رو خواهیم بود.
هیچكس نمی‌تواند منكر شود كه نوعی تروریسم دولتی در سركوب الجزایر‌ی‌ها توسط دولت فرانسه از 1954 تا 1962 وجود داشته است وانگهی، تروریسم مبارزان الجزایری تا مدت‌های مدید، به عنوان پدیده‌ای محلی تلقی می‌شد، زیرا الجزایر، در آن زمان بخشی از سرزمین ملی فرانسه به حساب می‌آمد؛ همان‌طور كه تروریسم دولت فرانسه نیز به عنوان عملیات پلیسی و امنیت داخلی معرفی می‌شد. تازه، پس از گذشت ده‌ها سال،‌ در سال‌های 1990 مجلس فرانسه به این مخاصمه عنوان "جنگ" داد (یعنی مقابله بین‌المللی)، آن هم با این هدف كه بتواند به مطالبه حقوق بازنشستگی پارتیزان‌های فرانسوی پاسخ مثبت دهد.
این قانون چه چیزی را آشكار می‌كرد؟ این كه می‌بایست و می‌شد، در مورد توصیف چیزی كه پیش از آن در الجزایر محجوبانه و به حق "وقایع" نامیده شده بود، عناوین استفاده شده تا آن روز را تغییر داد (یكبار دیگر، اذهان عمومی از نامی مناسب برای آن "چیز" محروم شد). از طرفی، اختناق مسلحانه به عنوان عملیات پلیس داخلی و تروریسم دولتی یك مرتبه به "جنگ" تبدیل شد و از طرف دیگر، از این پس، در بخش عظیمی از دنیا، تروریست‌ها به عنوان مبارزان راه آزادی و قهرمانان استقلال ملی شناخته شده و می‌شوند. و اما، تروریسم گروه‌های مسلحی كه تأسیس دولت اسرائیل و به رسمیت شناختن آن را تحمیل كردند،‌ آیا ملی بود یا بین‌المللی؟ و همین‌طور گروه‌های مختلف تروریستی فلسطینی امروز؟ یا ایرلندی‌ها؟‌یا افغانی‌هایی كه علیه شوروی می‌جنگیدند؟‌و یا چچن‌ها؟
از چه زمانی،‌ تروریسمی می‌تواند به این عنوان دیگر تقبیح نشود و به مثابه تنها منبع و امكان مبارزه مشروع مورد ستایش قرار گیرد؟ یا برعكس! در كجا می‌توان مرز بین‌ ملی و بین‌المللی را قرار داد؟ مرز بین پلیس و ارتش؛ مرز دخالت برای "حفظ صلح" و جنگ؛ فرق تروریسم و جنگ؛ مرز بین نظامیان و مردم غیرمسلح در سرزمینی و در ساختارهایی كه امكانات دفاعی یا حمله‌ای یك "جامعه" را تأمین می‌كنند،‌ در كجاست؟
من كلمه "جامعه" را همین طوری و كلی به كار می‌برم زیرا،‌ در مواردی،‌ مجموعه‌های سیاسی كم و بیش سازمان یافته و فعالی وجود دارند كه نه دولت‌اند و نه غیر از آن،‌بلكه دولت بالقوه‌اند، مثل آنچه، امروز،‌فلسطین یا دولت خودگردان فلسطین می‌نامیم.




نوع مطلب :
برچسب ها : علوم سیاسی،
لینک های مرتبط :


جمعه 16 مهر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
 امام حسین (ع) ؛ امام راستین با شهادتش درس های بسیار ی آموخت. ولی کو گوش شنوای ما! و مهم ترین درس او ایستادگی در مقابل ظالم ،ظلم ،ستم کاران هست. ولی ما عجیب خفتگان تاریخ هستیم و به همین شیوه زیست خواهیم کرد.
اگر از کنار اکثر ما یک "کودک" که ظاهر خوبی نداشته باشد و آراسته نباشد و نشانگر فقر باشد رد بشود، نهایتش در دل خودمان بگویم "بی نوا"! و البته خیلی از آن اکـثریت از آن کودک دوری می کند! ولی حالا اگر "کودکی" خوش پوش و بسیار آراسته ببینیم ، حتی سعی می کنیم با او "عکس" سلفی هم بندازیم! 
می دانید چرا حسین جنگ را انتخاب کرد ؟ او می خواست "عدالت "را برقرار بکند.
راستی اگر امام حسین (ع) یک اسطوره  در فرهنگ غربیان بود، آنها کدام یک از خصایص زیبایی امام حسین را برای خود بر میگزیدند؟ 


                         "حقیقت "به معنی حقیقی واژه  را در این اثر و شاهکار هنری می توان دید.                         


                                                                                 




نوع مطلب :
برچسب ها : Moharam٩٥،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 13 مهر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

مسائل داستان‌نویسی داستایفسکی، کتاب مشهور نظریه‌پرداز روس میخائیل باختین، سرانجام به زبان فارسی ترجمه شد و اکنون در دسترس همه‌ی کسانی است که بارها مطالبی را درباره‌ی «رمان چندصدایی» خوانده‌اند اما همیشه می‌خواسته‌اند نظریه‌ی باختین را بدون واسطه و آن‌گونه که در کتابش مطرح شده بود بشناسند. حسین پاینده بر ترجمه‌ی فارسی این کتاب مقدمه‌ای نوشته است که در آن، علاوه بر به دست دادن شناخت مختصری از زندگی و آثار باختین، برخی از مهم‌ترین مفاهیم و مصطلحات نظریه‌ی او را به زبانی ساده بیان کرده است تا قرائت و فهم کتاب برای خواننده آسان‌تر شود. او به این منظور تبیینی کوتاه از مفاهیم کلیدی نظریه‌ی باختین («دیگری»، «گفت‌وگو»، «گفت‌وگویی»، «رمان تک‌صدایی»، «رمان چندصدایی»، …) به دست داده است.

http://s6.picofile.com/file/8266597576/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D9%88%D8%B7%DB%8C%D9%82%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C.jpgکتاب باختین با ترجمه‌ی سعید صلح‌جو، با عنوان «پرسش‌های بوطیقای داستایفسکی» و توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده است. آنچه در پی می‌آید، مقدمه‌ی حسین پاینده بر این کتاب است.


 

مختصری درباره‌ی زندگی و آثار باختین

آراء و اندیشه‌های نظریه‌پرداز برجسته‌ی رمان میخائیل باختین (۱۹۷۵-۱۸۹۵) نه فقط در میهن او (روسیه)، بلکه همچنین در سایر کشورهای جهان تا مدت‌ها ناشناخته بود. نحوه‌ی انتشار نخستین اثر باختین، استعاره‌ای گویا از زندگی حرفه‌ای او در جایگاه یک نظریه‌پرداز است. اولین کتاب باختین که به سوی فلسفه‌ای درباره‌ی کنش نام داشت و موضوعش رابطه‌ی زیبایی‌شناسی و اخلاق بود، بین سال‌های ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۱ نوشته شد اما در زمان حیات او منتشر نشد و کسی از وجود آن اطلاع نداشت. تازه در سال ۱۹۸۶ (یازده سال بعد از مرگ او) بود که این کتاب انتشار یافت، آن هم به صورتی ناقص: دست‌نوشته‌ی باقی‌مانده از اولین اثر باختین، فقط یک فصلِ آن و مقدمه‌اش را شامل می‌شد که البته چند صفحه‌ای از مقدمه هم گم شده بود، ضمن این‌که بخش‌هایی از متن هم ناخوانا بود. گمنامی باختین دو دلیل داشت، یکی سیاسی و دیگری شخصی. دیدگاه‌هایی که او درباره‌ی چندصدایی بودن رمان اشاعه می‌داد، آشکارا با ایدئولوژی کمونیست‌هایی که قدرت را در شوروی به دست داشتند نامنطبق بود. کمونیست‌ها ادبیات را وسیله‌ای برای ترویج عقاید مارکسیستی می‌دانستند و در نظریه‌پردازی‌های‌شان رمانی را برتر قلمداد می‌کردند که خواننده را به سوی اهداف حزب حاکم رهنمون کند. پیداست که در چنین الگویی از ادبیات، صدای راوی دانا و بافراستی سیطره دارد که همه‌چیز را می‌داند و صلاح آحاد جامعه و حتی بشریت را به روشی تعلیمی ابلاغ می‌کند. متقابلاً باختین در نظریه‌ی رمان چندصدایی آن نوع رمانی را تأمل‌انگیز و درخور توجه می‌دانست که به صداهای متنافر و حتی متضاد میدان می‌دهد و تصمیم‌گیری درباره‌ی درستی یا نادرستیِ جهانبینی‌های متباین را به خواننده واگذار می‌کند. از این حیث، بین دیدگاه‌های باختین و مواضع رسمیِ حزب حاکم تعارضی سیاسی وجود داشت.

از جمله به سبب همین تعارض بود که او در سال ۱۹۲۹ دستگیر و به ده سال تبعید در اردوگاهی واقع در جزیره‌ای دورافتاده محکوم شد، هرچند که نهایتاً با پادرمیانی نویسندگان متنفذ و مقبولی مانند ماکسیم گورکی محکومیت باختین به شش سال تبعید در قزاقستان کاهش یافت. یکی دیگر از همین اشخاص بانفوذ پاول مِدوِدِف بود (از اعضای محفل اولیه‌ی باختین در شهر ویتِبسک) که در سال ۱۹۳۶ توانست امکان تدریس در مرکز تربیت معلم شهر سارانسک (پایتخت جمهوری موردوویا در روسیه) را برای او فراهم کند. اما باختین چند سال بعد، وقتی خطر اخراجش به دلایل ایدئولوژیک قوّت گرفت، مجبور شد این شغل را رها و به شهر دیگری مهاجرت کند. او بعدها وقتی رساله‌ی دکتری‌اش را (با عنوان رابله و جایگاه او در تاریخ رئالیسم) نوشت، باز هم قربانی انحصارطلبیِ ایدئولوژیکِ کمونیست‌ها شد، به گونه‌ای که اجازه‌ی دفاع از رساله‌ای را که در سال ۱۹۴۰ به اتمام رسانده بود تا سال ۱۹۵۲ به او ندادند و تازه در آن زمان هم فقط مدرک «نامزد احراز درجه‌ی دکتری» به او تعلق گرفت.

جدا از این تعارض سیاسی، دلیل شخصیِ گمنامی باختین در زمان حیاتش را باید در بیماری مزمن پاهایش دید که سال‌ها او را رنج داد. ابتلا به عفونت حاد در پای راست و التهاب استخوان در پای چپ، باختین را از سن بیست‌وپنج‌سالگی به دردهای جانکاه مبتلا کرد. این بیماری طولانی که اغلب او را در بستر نگه می‌داشت، سرانجام در سال ۱۹۳۸ به قطع پای راستش منجر شد و این رویداد البته بیش‌ازپیش تحرک او و حضورش در محافل علمی و ادبی را کم کرد.

با این همه و به رغم هر دو دلیلی که برای گمنامیِ اولیه‌ی باختین برشمردیم، در آخرین سال‌های عمر او، وقتی به علت تحول در اوضاع سیاسی شوروی تعداد بیشتری از آثارش اجازه‌ی چاپ پیدا کردند، رهیافت باختین در نقد رمان رفته‌رفته بیشتر شناخته شد و مورد توجه قرار گرفت. اما آنچه کمک شایانی به بیشتر شدن شهرت باختین کرد، ترجمه‌ی آثار او بود که پس از مرگش و از اواسط دهه‌ی ۱۹۷۰ شروع شد. صبغه‌ی میان‌رشته‌ای رویکرد باختین که از سویی به جامعه‌شناسی ادبیات و از سوی دیگر به زبان‌شناسی توجه داشت، با حال‌وهوای مطالعات میان‌رشته‌ای در حوزه‌ی نظریه و نقد ادبی که همان زمان در اروپا و آمریکا در حال نضج گرفتن بود، کاملاً همسو می‌نمود و بی‌تردید همین همسویی راه را برای اقبال به نظریه‌ی باختین درباره‌ی نقد رمان بسیار هموار کرد. با گذشت چند دهه از انتشار نخستین ترجمه‌ها از آثار باختین در دنیای غرب، امروزه دیگر کسی شک ندارد که او در زمره‌ی برجسته‌ترین نظریه‌پردازان رمان قرار دارد.

در میان نوشته‌های او ــ که طیفی متنوعی از موضوعات را شامل می‌شوند، از اخلاق و فلسفه گرفته تا زبان‌شناسی و رمان ــ ، آن‌هایی که به طور خاص در نقد ادبی اهمیت بیشتری دارند و به وفور مورد استناد قرار می‌گیرند، عبارت‌اند از سه مقاله‌ی مهم با عنوان‌های «حماسه و رمان»، «از پیشاتاریخ گفتمانِ رمان» و «گفتمان در رمان» که در کتاب او با عنوان تخیل گفت‌وگویی گردآوری شده‌اند،[1]و البته کتاب مشروح او درباره‌ی داستایفسکی که ترجمه‌ی آن با عنوانپرسش‌های بوطیقای داستایفسکی اکنون در دسترس خواننده‌ی فارسی‌زبان قرار دارد. برای خواننده‌ی ناآشنا با نظریه‌ی باختین، پیش‌شرط فهم چهارچوب نظری‌ای که او درباره‌ی نقد رمان مطرح می‌کند، آشنا شدن با دیدگاه این نظریه‌پرداز راجع به کارکرد زبان در برساختن نَفْس است که در ادامه‌ی این نوشتار می‌کوشیم رئوس آن را برای خواننده تبیین کنیم.

۱. «نَفْس» و «دیگری»

اصطلاح «نَفْس» به روان‌شناسی مربوط می‌شود و آنچه باختین درباره‌ی این مفهوم می‌گوید، بی‌ربط به روان‌شناسی نیست؛ با این حال، تعریفی که او از نَفْس و نحوه‌ی شکل‌گیری آن به دست می‌دهد، یکسره جدید است و با آنچه از نظریه‌های روان‌شناختی در این موضوع می‌دانیم تفاوت دارد. از نظر باختین، نَفْس انسان شامل دو پاره‌ی مجزا اما نیازمند همپیوستگی است:‌ یکی «من از منظر خود» و دیگری «من از منظر دیگری». پاره‌ی اول، نگرشی خود‌ـ‌معطوف است که ذهنیت فرد راجع به خودش را از درون به او نشان می‌دهد؛ پاره‌ی دوم، نگرشی دگر‌ـ‌معطوف است که نگاه دیگران به او از بیرون را برایش مشخص می‌کند. «من از منظر خود» در اعماق روان فرد جای دارد و مبیّن آرزوهای او برای خویشتن است، این‌که می‌خواهد چه آدمی با چه ویژگی‌های شخصیتی‌ای باشد. از این حیث، این پاره‌ی نَفْس هیچ‌گاه ثابت یا قطعیت‌یافته نیست. همه‌ی ما در مراحل مختلف زندگی، بسته به جهانبینی‌ای که اختیار می‌کنیم، ممکن است برداشت یا توقع متفاوتی از خود داشته باشیم. با هر تغییری در زندگی و افکار و عقایدمان، این برداشت یا توقع هم دستخوش تحول می‌شود. به همین سبب، «من از منظر خود» هرگز نمی‌تواند راویتگر قابل‌اعتمادی از واقعیتِ فرد باشد. همچنان که نگرش‌های ما ثابت نیستند، ادراک‌مان از خویشتن نیز ثبات ندارد. متقابلاً «من از منظر دیگری» دربرگیرنده‌ی همه‌ی آن برداشت‌هایی است که دیگران از فرد دارند. از آن‌جا که فرد نمی‌تواند خود را بشناسد مگر از راه برداشت‌های دیگران، نادیده گرفتن «من از منظر دیگری» منجر به نشناختن خویش و نهایتاً افتادن در دام توهّمات بی‌اساس می‌شود. متوهّم کسی است که به جای صدای دیگران، صرفاً به صدای برآمده از اعماق وجود خودش (صدای «من از منظر خود») گوش می‌سپارد و نتیجتاً تصوری از خویشتن دارد که با واقعیتِ او در نزد دیگران منطبق نیست. از نظر باختین، شکل‌گیری هویت فردی در گرو این است که تصورات هر فرد درباره‌ی خودش، از قلمرو نَفْسِ منفردِ او بیرون رود و وارد نوعی گفت‌وگو با نَفْس‌های دیگر شود. اهمیت اجتماعی شدن در همین است که امکانی برای دست یافتن به نَفْس‌بودگی ایجاد می‌کند. بدون تعامل با دیگران، بدون قرار گرفتن در معرض صدای دیگران، در یک کلام بدون بین‌الاذهانیت (ذهنیت شکل‌گرفته در جمع) نمی‌توان به ذهنیت فردی دست یافت. به سخن دیگر، تا زمانی که صدای «من از منظر خود» شنونده‌ی شکیبای صدای «من از منظر دیگری» نشود و به آن پاسخ نگوید، شناخت درستی از خویشتن نخواهیم داشت. معرفت به نَفْس مستلزم ایجاد رابطه‌ای گفت‌وگویی با «دیگری» است.

۲. «گفت‌وگو»

از همین‌جا به کلیدواژه‌ی «گفت‌وگو» می‌رسیم که در زمره‌ی بنیانی‌ترین مفاهیم نظریه‌ی باختین است و به شکل‌های دستوریِ مختلف (هم به صورت اسم و هم به صورت صفت) در آثار او و بخصوص در همین کتابش درباره‌ی داستایفسکی بارها تکرار می‌شود. از نظر باختین، گفت‌وگو لازمه‌ی تعامل اذهان است. ذهنیت منفرد هر کسی وقتی بارور می‌شود که نوعی بده‌بستان بین‌الاذهانی با دیگران برقرار می‌کند. افق دید فرد (و در مقیاسی بزرگ‌تر، افق دید جامعه) با شنیدن صدای دیگران گسترده‌تر و بازتر می‌شود. برخلاف سنت‌های فکریِ عرفان‌مبنا، معرفتِ مقرون به واقعیت از خویشتن (معرفت راستین به نَفْس) از راه تأملات فردی و عزلت‌گزینانه حاصل نمی‌آید. گفت‌وشنود (هم شنیدن و هم گفتن) و برهم‌کنشِ اذهان است که خودِ واقعی اما ناپیدای هر فرد را بر او آشکار می‌کند و او را در موقعیت باثبات‌تری برای شناخت جهان پیرامون و تعامل سازنده با آن قرار می‌دهد. گفت‌وگو با صداهایی که خاستگاه‌شان «من از منظر دیگری» است و درون ذهن‌مان پژواک یافته‌اند، باعث صیرورت نَفْس و پویایی آن می‌شوند. نَفْسِ شکننده، پیامد استنباطی ایستا و نادرست از خویشتن است که در مواجهه با واقعیت تاب نمی‌آورد و فرو می‌ریزد.

از این بحث معلوم می‌شود که خواندن رمان، یعنی تمرین برای پروراندن توانشی درون‌ذهنی به منظور برقراری گفت‌وگو با دیگری. کمال فردی یعنی توفیق در ورود به چنین گفت‌وگویی. نَفْسِ هر کسی، تا زمانی که توانایی چنین گفت‌وگویی را در خود ایجاد نکند، ناقص است چون هنوز بین دو صدایی که در آن شنیده می‌شوند (صدای «خود» و «دیگری») همپیوندی برقرار نشده است. وحدت دو پاره‌ی مجزای نَفْس مستلزم آن است که صداهای متباین را بشنویم و سپس جنبه‌های گوناگون جهان پیرامون‌مان و بخصوص پیچیدگی روابط انسان‌ها با یکدیگر را به درستی تشخیص دهیم.

۳. «پاره‌گفتار»

پرداختن باختین به مفهوم «گفت‌وگو» و تنافر صداها، بُعدی زبانشناختی هم به نظریه‌ی او می‌دهد که بجاست در این‌جا نکاتی را درباره‌ی آن ذکر کنیم. مطابق با دیدگاه باختین، زبان را می‌بایست نه به طور انتزاعی، بلکه به صورت کاملاً انضمامی یا تعیّن‌یافته بررسی کرد. اگر زبان را به شکلی انتزاعی مطالعه کنیم، جملات را بدون توجه به موقعیتِ بیان شدن‌شان در نظر می‌گیریم. متقابلاً، زبان در شکل تعیّن‌یافته عبارت است از گفته‌ی معیّنی که گویشوری در موقعیتی خاص خطاب به گویشوری دیگر می‌گوید. باختین زبان به معنای اول را مجموعه‌ای از جمله می‌داند که از عنصر مخاطب غفلت می‌کند و لذا کیفیتی انتزاعی دارد، حال آن‌که زبان به مفهوم دوم را «پاره‌گفتار»[2] می‌نامد و اعتقاد دارد که رابطه‌ی زبانیِ مبتنی بر پاره‌گفتار فقط هنگامی شکل می‌گیرد که مخاطبی در کار باشد تا آن را بشنود و با شنیدن (که نوعی کنشِ ارتباطی است) به آن شکل دهد. زبان شکل نمی‌گیرد مگر در گفت‌وگو یا تعامل بین‌الاذهانیِ گوینده و مخاطب. «پاره‌گفتار» صرفاً «پاره‌ای» از گفتار است، بدین معنا که هر پاره‌گفتاری که گوینده‌ای بیان می‌کند می‌بایست موجب واکنش شنونده و پاره‌گفتارِ متقابلِ او شود. به طریق اولی، پاره‌گفتار دوم خود موجد پاره‌گفتاری دیگر از سوی گوینده‌ی اول می‌شود و به این ترتیب زنجیره‌ای از کلامِ گفت‌وگویی شکل می‌گیرد. اصولاً هر پاره‌گفتاری با چشمداشت یا توقعی برای پاسخ مخاطب بر زبان آورده می‌شود. گفت‌وگو یعنی جابه‌جایی پی‌درپیِ جایگاه گوینده و شنونده: گوینده چیزی می‌گوید تا متقابلاً چیزی بشنود (شنونده شود) تا مجدداً چیزی بگوید (گوینده شود)، و الی آخر. گفتن می‌بایست با هدف شنیدن صورت گیرد و الّا خصلتی غیردموکراتیک خواهد داشت. ویژگی دیکتاتورها و افراد خودشیفته و خودکامه این است که با پاره‌گفتار سخن نمی‌گویند. اشخاص یادشده خصلتاً گفتارشان را قطعی، عین حقیقتِ ازلی‌ـ‌ابدی و بی‌نیاز از پاسخ می‌انگارند. آنان در واقع نه گفت‌وگو، بلکه گفت‌وشنود می‌خواهند (گفتنِ یکجانبه از سوی خودشان و شنیدنِ محض و مطیعانه از سوی مخاطب). در گفت‌وگوی واقعی، گفت‌وگوی دوجانبه و مبتنی بر تعامل بین‌الاذهانی، هرآنچه بیان می‌شود مشحون از صدای دیگری است که ایدئولوژی متفاوتی را بازنمایی می‌کند. پژواک صداهای متمایز، متنافر و حتی متضاد عرصه‌ای برای جولان ذهن است. از این منظر، رمان مروج فرهنگی چندصدایی و به غایت دموکراتیک است که امکانی برای اندیشیدن فراهم می‌آورد.

۴. «چندصدایی»

از این‌جا می‌توان به معنای اصطلاح «چندصدایی» پی برد که یکی دیگر از مصطلحات مهم باختینی است. باختین در ژانر رمان ظرفیتی برای میدان دادن به صداهای متنافر می‌بیند که به اعتقاد او در سایر انواع ادبی یافت نمی‌شود. از نظر او، شعر (بویژه شعر غنایی) لزوماً ماهیتی تک‌صدایی دارد، حال آن‌که رمان از قابلیتی منحصربه‌فرد برای بازنمایی صداهایی متعدد و چندگانه برخوردار است. هر یک از شخصیت‌های رمان می‌تواند به دلیل نگاه خاصش به جهان، یا، به تعبیری دیگر، به دلیل ایدئولوژی معیّنی که دارد، نماینده‌ی صدایی متمایز باشد. تکثر صداها در رمان به تعداد شخصیت‌ها محدود نیست، بلکه راوی هم صدای دیگری است که می‌بایست شنیده شود، کما این‌که صدای نویسنده نیز همین‌طور. در این بین، به اعتقاد باختین، کمترین اهمیت یا برجستگی را می‌بایست صدای مؤلف داشته باشد و در غیر این صورت با رمان خشک و بی‌محتوایی مواجه خواهیم بود که نویسنده‌اش شخصیت‌ها را همچون عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی برای پیشبرد اهداف خود و اشاعه‌ی گفتمان شخصیِ خودش به کار گرفته است. این قبیل رمان‌ها که باختین آن‌ها را «تک‌صدایی» می‌نامد و مصداق‌هایش را در آثار تولستوی می‌یابد، طرحی از پیش تعیین‌شده دارند و گویی تمام تلاش نویسندگان‌شان این است که خواننده را متقاعد کنند دیدگاه‌های مؤلف واجد حکمتی است که خواننده تا به حال از آن غافل بوده و اکنون با خواندن رمان به آن وقوف پیدا می‌کند. رمان‌های تک‌صدایی ماهیتی ضددموکراتیک دارند زیرا آزادیِ خواننده در شنیدن صداهای مختلف و تصمیم‌گیری درباره‌ی درستی یا نادرستیِ ایدئولوژی‌های بازنمایی‌شده در این صداها را سلب می‌کنند. در واقع، نویسنده‌ی رمان تک‌صدایی خود را به یک معنا قیّمِ خواننده می‌پندارد و پیشاپیش همه‌ی تصمیم‌ها را به جای او گرفته است. چنین نویسنده‌ای در پی سوق دادن خواننده به تفکر نیست و در واقع می‌خواهد که خواننده فکر نکند بلکه منفعلانه آنچه را مؤلف صلاح دیده است بپذیرد. باختین اصطلاح «رمان چندصدایی» را به طور خاص برای اشاره به آثار داستایفسکی و معدود نویسندگان دیگری به کار می‌برد که به زعم او چنین آزادی‌ای را به خواننده اعطا می‌کنند و با این کار به شعور، قدرت تحلیل و فهم مخاطب احترام می‌گذراند. به اعتقاد باختین در رمان‌های چندصدایی مانند آثار داستایفسکی، هیچ‌چیز از قبل معیّن نشده است؛ شخصیت‌ها آزادند که مطابق با اعتقادات خودشان (مستقل از اعتقادات شخص نویسنده) عمل کنند و خواننده هم ایضاً مختار است که آن‌گونه که خود مایل است شخصیت‌ها و رفتارشان را بسنجد.

جایگاه باختین در نظریه و نقد رمان

در ابتدای این نوشتار اشاره کردم که آراء و اندیشه‌های باختین در زمان حیاتش آنچنان شناخته نشده بود. در زمان ما این وضعیت به کلی تغییر کرده است. اختصاص فصل جداگانه‌ای در کتاب‌های نظریه و نقد ادبی به رهیافت باختین در نقد رمان، همچنین تأسیس پژوهشکده‌هایی در برخی از معروف‌ترین دانشگاه‌های اروپایی و آمریکایی که در آن‌ها اختصاصاً راجع به نظریه‌های باختین در حوزه‌های متنوعی همچون علوم اجتماعی، نقد ادبی، فلسفه‌ی اخلاق، انسان‌شناسی فرهنگی و زبان‌شناسی تحقیق می‌شود، گواه بارزی است از این‌که این نظریه‌پرداز برجسته اکنون جایگاه شایسته‌ی خود را در جهان اندیشه پیدا کرده است. این گفته‌ی تزوتان تودوروف در مقدمه‌ی کتابش با عنوان اصل گفت‌وگویی در نظریه‌پردازی میخائیل باختین که «باختین بااهمیت‌ترین متفکر شوروی در علوم انسانی و بزرگ‌ترین نظریه‌پرداز ادبیات در قرن بیستم است»، بازگوییِ حقیقتی است که شواهد بسیار بر آن صحّه می‌گذراند. از این حیث، ترجمه‌ی کتاب حاضر ــ که بی‌تردید مشهورترین اثر باختین محسوب می‌شود ــ کاری ستودنی برای معرفی رهیافتی در نقد ادبی است که هنوز در کشور ما آنچنان که باید به پژوهشگران نقد رمان معرفی نشده است. پیداست که ترجمه‌ی کتاب از اندیشمندی تا به این حد نومایه که نوشته‌هایش مملو از اصطلاحات و ارجاعات مکرر به مفاهیم سایر حوزه‌های علوم انسانی است، دشواری‌های خاصی دارد و از این جهت سعید صلح‌جو با چالش‌های فراوانی روبه‌رو بوده است. این چالش‌ها وقتی آشکارتر می‌شوند که توجه داشته باشیم ترجمه‌ی قبلیِ چندان زیادی از آثار خودِ باختین به زبان فارسی صورت نگرفته و لذا مترجم این کتاب مجبور بوده است به منظور افاده‌ی معنای مفاهیم و مصطلحات باختین دست به ابداع معادل بزند. طبیعتاً بعید نیست که من یا هر مترجم دیگری، این‌جا و آن‌جا سلیقه‌ی متفاوتی در انتخاب این یا آن معادل خاص داشته باشیم، اما این تفاوت سلیقه به هیچ روی از ارزش کار مترجمی که ضرورت انجام دادن این کار خطیر را دریافت و به آن اهتمام ورزید کم نمی‌کند.

ما و باختین

سخن آخر این‌که به اعتقاد من ترجمه‌ی این کتاب مهم، نه فقط خدمتی به نقد ادبی در کشور ما، بلکه همچنین پاسخ به یک ضرورت فرهنگی در جامعه‌ی ما و شاید بتوان گفت، در ابعادی گسترده‌تر، پاسخ به ضرورتی مبرم در زمانه‌ی ما است. ترویج فرهنگی که شنیدن صداهای متباین را امری روا محسوب کند، کمک به بلوغی اجتماعی است که ما در کشورمان سخت به آن نیازمندیم. پیشتر نیز در مقالات متعدد ــ و با تمرکز بیشتر در کتاب نقد ادبی و دموکراسی ــ استدلال کرده‌ام که نظریه‌های نقادانه ساحتی کاملاً چندصدا و متکثرند و اگر بخواهیم وارد این حیطه شویم، خواه در جایگاه مدرس نقد ادبی و خواه در جایگاه دانشجو و پژوهشگر آن، هرگز توفیقی نخواهیم داشت مگر این‌که نخست چندصدایی بودن این ساحت را به درستی دریابیم و در کنش‌های شخصیِ خود رعایت کنیم. حُسن رمان چندصدایی را بویژه باید در تأثیر نسبی‌کننده‌ی آن در ذهنیت خواننده دید. مواجهه با صداهای گوناگونی که هر یک چشم‌انداز متفاوتی بر واقعیت باز می‌کنند، خواننده را به تکثرباوری، مدارا، تساهل و تحمل دیگری سوق می‌دهد. در گفتمان‌های انسانی، هیچ صدایی واجد حقیقتی غایی یا جاودان نیست. هر صدایی نهایتاً یک شیوه‌ی فهم جهان، در کنار انواع شیوه‌های دیگر، است و سایر صداها می‌توانند به همان میزان داعیه‌ی فهم‌پذیر کردن جهان را داشته باشند. انسانِ برخوردار از نَفْسِ وحدت‌یافته آن‌چنان ظرفیتی برای تحمل صداهای متباین در خود پرورانده است که به جای حذف این صداها، با آن‌ها وارد گفت‌وگو و تعامل بین‌الاذهانی می‌شود. در جهان امروز میل به حذف سایر صداها به مراتب بیشتر از میل به شنیدن صدای «دیگری» است. داعش و سایر شکل‌های تفکر داعشی تجسم تمام‌عیار حذف صدای «دیگری»اند. اگر کتاب حاضر یک هدف داشته باشد، آن هدف همانا این است که روشی برای شنیدن صداهای ناشنیده یا مسکوت به خواننده بیاموزد. این هدف، بی تردید، حکایت از آرمانی انسانی دارد که می‌بایست از آن حمایت شود، نه صرفاً در نقد ادبی، بلکه همچنین ــ و مهم‌تر ــ در تعامل‌های بینافردی در جامعه.



[1]. این کتاب با عنوان تخیل مکالمه‌ای به فارسی ترجمه شده است.

[2]. utteranc

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 2 مهر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic