درباره وبلاگ


1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




 هلا دل را
که گشته پرد پرده،
از غبار ِ بار پر اندوه فصل بی قراری در غمی عاطل
و دیگر ، جان
که آمد در هزار ِ سومین؛ چرخش به دوری گرد و غور ِ دفتری باطل
و من ؛ دردی کش ِ میخانه و اشک ِ غروب ِ همگرایی، وقت بی خوابی
و تو ؛ شیرین عبور ِ پرغرور و در سرور از خواهش ِ دانش به بی تابی
بزن زخمی،تو ای صهبا سوار ِ سربه دار و چشمه ی یکسر شرار ِبحرِ این راوی
بزن چنگی، تو ای شیدا شکار ِ خوش قوار و شهسوارِ خوش عیار ِ شعله ی رایین ِ واکاوی
بزن رنگی ، تو ای کوه ِ شکوه و لب به جان از تیره ی لوح ستوه و چیره ی زنگاره ی آیین
بزن سنگی ، تو ای جوشنده ازمعنای بی رنگ ومسمای سمای بی نوا بر سوره ی لم یزرع ِ پایین

شود زنگی بسا ، بر تامت ِ قامت به دهر ِ پیکر ِ جوشش ، به هشیاری
رود ننگی بسا ، از ساحت ِ راحت به شهر ِ شهپر کوشش ، به بیداری
چنین چون می خرامی...؟
در زمان ِ بی امان ِ این کمان ِ بی ضمان ِ شرم سوز وکینه توزِ خدعه ی مشتی حرامی
چنین چون می نوازی...؟
بر قفای بی نوای پرجفای بی لقای ِ مانده و درمانده درپاسخ که کرده قبضه هر نبضه، شده جانها گروگان؛ آلت ِ بازی
چنین چون می نیازی...؟
در نوای ناروای این الفبای فریبای شفای پای رنجیده به تیغ پُردریغ ِ گشته از اویش چو آجیده؛ همه فرسوده و سوده؛ به همسازی

نه ای تو ،
ای نشاندار از همه پیلان ِ سردار و همه شیران ِ بر دار و همه مردان ِ سالار و اهورا زاده ی دلداده بر ایران و ایرانی
خسی ،خشنود و همبر؛ کی شوی، با تازیان بر کهنه میراث و غیاث ِ این کیای آریایی تا به ویرانی
نی ام من،
با جلودار ِ هوار ِ هار ِ دفترهای پر خار و شرار ِ خوار ِ غوغاپیشه ی بی ریشه در دالان اندیشه
زهی ، آلود و همره؛ کی شوم ، با بوم ِ شوم ِ رنگ ِ نیرنگ و زنم تیشه، کنار فرقه ی تزویر و شب پیشه

الا همراه دانایی ؛
به صدها شاخه از صدغنچه ی پرخنده از گل های یاس و بر نگاه ِ آه ِ دست ِخالی مهری به طولای ولای سرزمین پرثمین ِ
پهنه ی مزدای خوش آوای پُر مانی
که این کهنه شراب ِ ناب و این آتش دل ِ بی تاب؛ کند یارا سخن با جان ِ تو از جای جای ردپای فروهر میهن، به مهمانی
الا همپای رهپایی ؛
کند او خاطرت عاطر بر این آبستن ِ رستن و با آن رستم ِ اندیشه ی خوش پیشه کو ؛ اهل ستم را داده وعده بر ره ِ بستن.

که من هستم...،
کنار تو ؛ که با این گوهر مردانه گی و آسمان ِ پر شمار از تاره های سرخوش و توفنده بار ِ پاکی و دردانه گی، می جویی از چاره.
که باید دست بست از لاف و برآری ستیغ ِ میغ ِ دانایی ز اعماق ِ غلاف و روبه سوی دشمن ساکن درون و کهنه باورهای غداره
همانکه ،
گفته ایم و گفته هر عاشق، ز پالایش و حاصلخیزی ِ اندیشه ای پر ریشه... ؛ هرباره .

شاعر : مجید توکلی (نوا)
این شعر درسایت شعر نو ثبت شده است




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 خرداد 1394 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
شعر" عقوبت" از دفتر فانوس سبز

مــــانـدن میــان نـاگـزیـری تیــــره وُ تـاریـک
در کوره راهی پرمهیب وُ خسته وُ باریک
دلگیــــر از خـورشیـــدم وُ بـا این همــه رفتــن
هرگــــز نبــوده بـاورم ، فریـــــادی از رستـن
این جـــــادّه های خسته وُ این بوته ها بی برگ
با حس ِ گنـگ ِ تازه ای، می خـواندم تا مرگ
تدریـــج ِ لال ِ سـایـه ها در هُـرم این بـــاور
یکـریـــز می خـواند ، غبـــار آلــود وُ بی یـــاور
قـد میــکشد زجــرِ نـبودن هــــای ِ با وجـــدان
در بــرزخ ِ روح ِ لگــــدمـالان ِ تو، انســـان!
رگ هایِ خاک از شرمِ تو مبغوض و پردرد است
مبهوت مانده ست کبریا،این رسم یک مرد است؟!
بی هیـــچ غیــرت فرقـه ای از ننگ خواهـی بـود
شب مـانده! بی روزن! نهـایت سنگ خواهـی بـود
بیــداد از رگ هـای ِ پرچیـنی که بی خـون شـد    
در لا به لای ِ بسـتری خـامـــوش مدفـون شـد
در گوشه ی ِ دل مرده ام، هم رنگ حسـرت ها
رؤیـای ِ انســـان بودن وُ کـابــوس حیـرت ها
در سوگ ِ انســـان بودنت آیـینه غــم بار است
چشـــــم حقیـقـت ها عجب بیمار وُ تب دار است
امروزهـم این حنـجره غـرقـاب این ننگ است
میراث انسان بودنت یک قلب بی رنگ است؟!
تا کی غرور وُ مستــی وُ بی حــرمتی آخـــر؟!
تا کی حقــــارت، تیـــره اندیشــی کنی کــافر؟!
بین ِ زمین وُ آسمان بیــن، یک نفس باقی است
طعـم ِ تبسم هایِ دل در جامِ آن ســــــاقی است
درســایه ی ِ بی حرمتان گلــــها چه بیتابند
دردا چه بس این ریشه ها خشکند وُ درخوابند!!!

این شعر از یک محتوا وزیبای شکل گرفته که هدف اصلی آن "انسان ،انسانیت وغرور " می باشد. من در اینجا به تفسیر و تاویل این شعر می پردازم و شاید نظر بنده می تواند دچار خطا و اشتباه هم باشد.

مــــانـدن میــان نـاگـزیـری تیــــره وُ تـاریـک
در کوره راهی پرمهیب وُ خسته وُ باریک
دلگیــــر از خـورشیـــدم وُ بـا این همــه رفتــن
هرگــــز نبــوده بـاورم ، فریـــــادی از رستـن
این جـــــادّه های خسته وُ این بوته ها بی برگ
با حس ِ گنـگ ِ تازه ای، می خـواندم تا مرگ

وقتی که کلمه ماندن را می خوانیم واژه متضاد آن یعنی "رفتن"در ذهن ما تداعی می کند و گاهی ما را با خاطرات و رویدادهای زندگی برای لحظاتی به سفر می برد شاید آن رویدادها خوشایند و شاید... و دربیت دوم شاعر از "رفتن "روشنایی سخن به میان می آورد و این کار هوشمندانه در فاصله یکدیگر و هدف دار است. زبان شاعر در مصرع سوم زیباست، بر خلاف انتظار خواننده که اگر سر سری بخواند اینگونه خوانش پیدا می کند، "دلگیرم از خورشید"، این نوع زبان و ترکیب و در هم ریختن واژگان را ما مدیون "نیمای" بزرگ هستیم. ولی ما در ادامه" بیت اول" با یک راه با ویژگی ها وتوصیفات پر از هیجان آور ، خطرآفرین، راهی که رفتنش بن بستی بیش نیست! شاعر در مصرع اول سپس در مصرع دوم به آن اشاره کرده است روبه رو می شویم." کوره راه "خود به تنهایی می توانست بیاییداگر این شعر در قالب سپید بود، ولی چون این شعر یک سروده کلاسیک(مثنوی)زیبایی  است، پس نیاز به یک وزن و ریتم و آهنگ دارد ونکته جالب در همین اولین بیت، واج آرایی حرف "ی"که باعث آهنگین بودن اولین و دومین بیت شده است. توصیفی که از راه صورت گرفته شده خواننده آماده می کند با یک اتفاق ناگوار وتلخ و از آن ایام قدیم به زیبای می گفتند :" که حقیقت همیشه تلخ است". واژه تاریک به نظر نگارنده بار فلسفی را به دوش می کشد و از یک اتفاق درونی هم صحبت به میان می آورد]این تاریکی حاصل ظلم هم می تواند باشد[ ."تاریک" بر خلاف سیاهی است که در وصف "شب" بیشتر کاربرد دارد . در بیت دوم شاعر به یک باور می رسد که راه نجاتی برای رهای و آزادی ونجات نیست. چرا من نگارنده می گویم به "یقیقن"رسیده است، چون واژه "هرگز" برای تاکید همیشه به کار می رود. در بیت بعدی ترکیب زیبای جاده های خسته ، شاعر را دعوت به "مرگ" می کند.  جاده ها حکم یک اندیشه افراطی میتواند داشته باشد ، می تواند به انسانهای ناپاک تشبیه شده باشد که قبضه قدرت کرده اند."ها" نشانه جمع ، پس شاعر از یک راه صحبت به میان نمی اورد و راه های فراوانی را طی کرده است .

تدریـــج ِ لال ِ سـایـه ها در هُـرم این بـــاور
یکـریـــز می خـواند ، غبـــار آلــود وُ بی یـــاور
قـد میــکشد زجــرِ نـبودن هــــای ِ با وجـــدان
در بــرزخ ِ روح ِ لگــــدمـالان ِ تو، انســـان!

از باوری صحبت به میان می آید که بشدت گرما دارد ولی در این باور چه اتفاقی رخ داده است که سایه شکل می گیرد. همگی می دانیم که سایه در ادبیات] بیشتر برای یک شی مرده ویا حتی انسانی که دچار یک مرگ سردر گمی ویاس فلسفی ویا عاشقی که از معشوقه خویش به جا ماند[، اشاره دارد ولی چون در بیت بعدی از "روح " و "برزخ" به سخن آمده بی گمان با یک اندیشه فلسفی در حال حاضرفعلا روبه رو هستیم.شاعر با نفس خویشتن سر کاردارد . و هیچ کس را یاور و یار خود پیدا نمی کند و فریادی که به گوش هیچ کس نمی رسد. خسته و تنها مانده در عالم برزخ .
ما خوانده و شنیده ایم که :
 ((برزخ چیست؟ برزخ فاصله میان مرگ تا قیامت كبراست. از این رو به این فاصله زمانی برزخ گفته اند كه حایل میان دو نشئه و دو نوع مختلف از زندگی است: زندگی دنیایی كه ویژگی های آن را همه ما می شناسیم و زندگی آخرتی كه در تبیین قرآنی زندگی ای است كه جسم و ماده در آن معنا و مفهوم دیگری می یابد؛ زیرا قرآن بیان می دارد كه در قیامت، زمین و آسمان به زمین و آسمانی دیگر تبدیل می شود: یوم تبدل الارض غیرالارض و السموات
.
قرآن بیان می كند كه در آن نشئه و زندگی، هوا چنان معتدل است كه از خورشید سوزان و یا سرمای سوزناك خبری نیست. میوه ها و خوراك های آنجا هرچند در برخی موارد شباهت هایی با این دنیا دارد ولی هم مانند دنیا می باشد و هم شباهتی ندارد. نوعی بقا و پایداری است كه در دنیا مفهومی ندارد. در سوره های واقعه، انسان، قیامت، تكویر و بسیاری از سوره ها و آیات به مسأله ویژگی های آخرت پرداخته شده است.
اما برزخ چگونه نشئه و دنیایی است؟ به نظر می رسد كه به خاطر حایل بودن، می بایست از ویژگی های دو نشئه دیگر برخوردار باشد. به این معنا كه برخی از خصوصیات دنیایی مانند رشد و تكامل و بهره مندی از آن در این زندگی می بایست وجود داشته باشد، چنان كه می بایست از نوعی ویژگی قیامتی نیز برخوردار باشد. عالم برزخ از آن جایی كه، عالم دیگری است می بایست از خصوصیات خاص خود نیز برخوردار باشد. انسان هایی كه در برزخ هستند نه اهل دنیا هستند و نه اهل آخرت. این عالمی است كه قرآن به صراحت به وجود آن اذعان كرده است.
در تبیین قرآنی، كسانی به این عالم برزخ می روند كه به مرگ طبیعی و یا اختیاری از این زندگی دنیایی بیرون رفته باشند. (مؤمنون آیه 23) این عالم تا زمانی برقرار است كه رستاخیز برپا نشده باشد. با برپایی قیامت، نشئه دنیا و نیز برزخ پایان می یابد.)) طبق روایات برزخ عالمی هست میان آسمان  و زمین. در اینجا که شاعر از احساسات شاعرانه خویش و ترکیب واژگان اسفاده درست و زیبا می کند و به "برزخ روح" اشاره می کند که در این برزخ روح سرگشته هست و با توجه به لگد مالان تو ، می توان این برداشت کرد اشاره به خود پسندی و غرور انسان دارد و وجدان انسانی در اینجا تن به فراموشی سپرده می شود و تنها در پی منافع خویش در حرکت است.

رگ هایِ خاک از شرمِ تو مبغوض و پردرد است
مبهوت مانده ست کبریا،این رسم یک مرد است؟!
بی هیـــچ غیــرت فرقـه ای از ننگ خواهـی بـود
شب مـانده! بی روزن! نهـایت سنگ خواهـی بـود

شاعر ما اعتراض می کند بر وضعیت پیش آمده که خود انسان به وجود آورده است . ما طبق آیات قرآن کلام الله مجید و روایات اسلامی از خاکیم و دوباره به خاک باز می گردیم، چگونه رفتار می کنیم که شاعر از احوالات اولیه خودمان را برای ما توصیف می کند و شرمی که بر دوش ما هست و ما آن را بدنبال خودمان می کشیم و به جایی می رسد که حتی کبریا به بزرگی وعظمت در وصف خداوند متعال به کار برده می شود از این اعمال انسان درچار حیران شده والبته شاعردر اینجا کمی به نظر می اید غلو کرده و این آیات و روایات معتبر دینی که خداوند از همه چیز آگاه ست از اعمال انسان دچار حیرت بشود. چگونه هست که باری تعالی انسان را آفریده ولی از اعمالش آگاه نباشد؟ واژه "فرقه " مرا به شخصه به یاد این اتفاقات اخیر و فرقه گرایی های جدید که رسم ومراسم به دور از انسانیت را دارند که البته این تنها نظر نگارنده است وشاید شخصی این مراسم را دوست هم داشته باشد!
به نظر می اید که می شود چند نوع این بیت را خواند وچندوجهی وچند معانی را با خود به دوش می کشد.
1 -شاعر معتقد است این فرقه های جدید فاقد هر نوع وجدان هستند و ننگ آورند.
2-  شاعر معتقد است بدون فرقه داشتن هم می توان وجدان داشت و ننگی نداشت
3- شاعر معتقد است که تنها فرقه ها هستند که وجدان می اورند و ننگ را از بین می برند
برداشت این قسمت محول می شود به خود خواننده.
تشبیه زیبا و البته کمی تکراری سنگ به انسان . زبان شاعر کمی در اینجا به سمت ادبیات سابق و دور ما رفته است. البته این نشان از ضعف شاعر نیست . شاید در این چرخش زبانی هنوز تشبیه جای مثل سابق کار برد دارد واز این کاربرد استفاده می شود.

بیــداد از رگ هـای ِ پرچیـنی که بی خـون شـد
در لا به لای ِ بسـتری خـامـــوش مدفـون شـد
در گوشه ی ِ دل مرده ام، هم رنگ حسـرت ها
رؤیـای ِ انســـان بودن وُ کـابــوس حیـرت ها
خون نشان از غیرت و وجدان انسان آگاه به زمان خویش هست و زمانی که خونش به جوش بیایید ، در مقابل هر نوع ظلم و ستمی و خاموشی ایستادگی می کند .ولی وقتی انسان فاقد این نوع نشان باشد بی گمان همانطور که شاعر گفته است در خاموشی خود مانند یک مرده به زیستن خود ادامه می دهد و فقط در اصل دارد نفس می کشد برای زنده ماندن. شاعر دلش را تشبیه به حسرت می کند. ما می دانیم وقتی انسان دچار حسرت می شود و حسرت خوردگی معملولا برای روزهای خوب، برای بازگشت به بهترین ها ، از دست دادن خوب ترینها حالا آن خوب می تواند انسان باشد، شی و یا صفات شخصی انسانی باشد که منظورشاعر همان صفات خوب انسانی و گذشته ی درخشان است. دیگر مفهوم" انسان "بی معنا شده و شاید اصلا "انسان" برای شاعر تنها یک کابوس شده باشد. خون دالی بود که من راهنمایی کردبه سمت مدلولی که به این نشانه ها و تفاسیرپرداختم.

در سوگ ِ انســـان بودنت آیـینه غــم بار است
چشـــــم حقیـقـت ها عجب بیمار وُ تب دار است
امروزهـم این حنـجره غـرقـاب این ننگ است
میراث انسان بودنت یک قلب بی رنگ است؟!
ما می دانیم که آینه نشان از خودمان  است و خیلی از عارفان، شاعران برای شناخت خود ما را به آینه روجوع می دهند و می گویند که می توان خود را در اینه دید . این آینه در خود غمی نهفته که نشان از خود ما می باشد. جرا حالا غم؟ شاعر چون دیگر به مرگ انسان وانسانیت رسیده است و حقیقت را دچار ابهامی می داند که بدست انسان صورت گرفته است و این ما هستیم که چشم مان روبه این حقیقت بزرگ و گم شده (مرگ انسانیت) بسته ایم. از زمان حال سخن به میان می اورد ، پس شاعر در ذهن خودش بدون اشاره به گذشته ، از این اتفاقات وبی تفاوتی ها که نسبت به هم پیدا کرده ایم قلب که نشان ببخش ومهر انسانی می توند باشد در حال از بین رفتن است. به نظر نگارنده که حقیقت یک واژه کشف نشدنی است و برای اینکه به آن برسیم باید دس به کشف بزنیم برخلاف بعضی ها که فکر میکنند حقیقت همان واقعیت است در صورتی که اینگونه نیست و منظور از حقیقت به امور کشف نشده بر می گردد و "واقعیت " یعنی رخ داده است و اثبات شده است. وبارو معنای فلسفی حقیقت در اینجا مد نظر بوده است.

تا کی غرور وُ مستــی وُ بی حــرمتی آخـــر؟!
تا کی حقــــارت، تیـــره اندیشــی کنی کــافر؟!
بین ِ زمین وُ آسمان بیــن، یک نفس باقی است
طعـم ِ تبسم هایِ دل در جامِ آن ســــــاقی است
درســایه ی ِ بی حرمتان گلــــها چه بیتابند
دردا چه بس این ریشه ها خشکند وُ درخوابند!!!

گله مند شده و سوال طرح می کند که چرا انسان اینگونه دچار غرور شده است و این غرورش باعث شده که امور و اصل زندگی و دوستی ها را به فراموشی بسپارد و به کافران (منکران وجود خداوند باری تعالی) هستند به اندیشه آنها نقد وارد می کند و  معتقد است که این نوع اندیشه بسیار ناچیز است.شاعر به آنهای که در گمان خود فکر می کنند زندگانی ابدی هستند و دنیای پس از مرگ وجود ندارد اشاره می کند که با یک چشم بر هم زدن همه چیز به اتمام می رسد و ما می مانیم وجدان نداشته خودمان. ساقی یک واژه عرفانی است و در اینجا مایه نشاط و آرامش قلب و روح انسان تنها در طلب دانستن ساقی "خداوند" می داند که نام او آرام بخش قلبهاست " أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ" . دوباره در اینجا زبان شاعر تغییر پیدا کرده است که شرایط شعر اینگونه چنین خواسته و برآمده از احساسات و عواطف شاعر می باشد. دردا "آ" نشان از فریاد است فریاد و ناله از اینکه این اندیشه و غرور بی ریشه هستند البته نه اینکه اندیشه ها بی ریشه باشند منظور شاعر بیشتر از یک افراط گرایی هست که بعضی ها دچار آن شده اند.
شعر از یک ساختار یکدست ویکپارچه شکل وسروده شده است که شاعر هدفی که دارد سعی می کند بدون کم کاست سراغش برود ما می بینیم که  در این شعر موفق بوده و هستند. به شعر"سکوت فریاد ها.. آفتاب لال" بانو یاشیل شاعر نگاهی بی اندازیددوباره که خواندنش خالی از لطف ولذت نخواهد بود.


برای شاعر گرامی و گرانمهر و فرهیخته خواهر مان بانو گل یاشیل آروزی موفقیت روز افزون را از خداوند متعال خواستارم.

پ.ن
راستی ما در کجای این شعر زیبا قرار گرفته ایم؟
پ.ن
مراقب ذهن زبانمان باشیم. چون گاهی شوخی های سنگین تاوان وبهایی سنگین را با خود به همراه دارد.
و من الله توفیق
محسن نوزعیم
13/3/1394






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 15 خرداد 1394 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
بخوانید  ویژه نامه ی پنجمین سالروز تولد سه گانی
                                   
                                       در اینجا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 13 خرداد 1394 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات