درباره وبلاگ



1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




در شعر امروز شاعران از "من" بودن، "من" هستى ،  " ""من" خویشتن و "من" کاذب و هیچ، شروع به سرودن شعر مى کند. این

 

"من" ها نیز حاکى از ذهنیت است که در درون شاعر جمع شده است و ماحصل ارتباط آ ن با دنیای بیرون ((تجربیات زندگى و طبیعت

 

آ رام و نارام ، فرهنگ محیط و جامعه ، احساسات که بین انسانها به عنوان کنش گر در جریان است(( . 


شاید گاهى شعر با "من" اغاز بشود ولى ان "من" فردى نیست، و از یک من  که خود را جز "ما" جمعى و اجتماعى که البته دو واژه

 

[جمعى] با واژه [ا اجتماعى[فرق مى کند، هدف از این اشاره به این دو واژه براى رفع ابهام مى باشد ولى شاعر خود را جزء همین دو

 

مورد اشاره شده مى داند. براى مثال به چند جمله معروف ازاندیشمندو نویسندگان و شاعران اشاره مى کنیم که در جایى به " من" فردى و " من" جمعى " پرداخته شده است


دکارت مى نویسد: من فکر مى کنم، پس هستم.


مشیرى در شعرش مى گوید: من محبت(عشق مى وزم) ، پس هستم.


مرحوم پناهى: من مى ترسم، پس هستم.


ولى البرو کامو مى نویسد: من طغیان مى کنم، پس "ما" هستیم. کامو در اینجا از "من" فردی خارج وبه سمت "ما" حرکت می کند.


سنگ بردار بزن

به پرم !

آه! باید بپرم!

در این سه گانی که یکی از سه گانی های زیبا و دلنشین (سهل ممتنع) دکتر فولادی می باشد. در اینجا شاعر ما خود را با طبیعت همراه می کند . از آنجای که

همگی می دانیم حیوانات آرام (پرندگان) مثل :( گنجشک و یا کریم) همیشه مورد تجاوز انسانها (صیادان) می شوند ، شاعر

از آنها نیز دفاع می کند در وهله اول و بی گمان داشتن حکمت پر برای پرندگان یک راه نجات است و برای زنده ماندن و زندگی کردن به پرهای خود نیاز دارند.

یک مفهوم درونی که در این سه گانی وجود دارد و کوبش در سطر آخر اتفاق افتاده است "پریدن" است. اگر بخواهیم به

آروزها بزرگ دست بیابیم بی گمان نیاز به پرواز کردن داریم (به لحاظ دینی و عقیده مذهبی اسلامی و می توان گفت عرفا)

برای رسیدن به آن قله اوج و معرفتی ما نیاز داریم که در اسمان سیر بکنیم و در اینجا نیز واژه ((پریدن)) که یک معنای اصلی و مجازی به کار رفته است.

شاعر در سه گانی بالا و پایین از "من فردی" خارج شده است و به سمت "من"جمعی حرکت کرده است. در سه گانی پایین

شاید به نظر بیایید که شاعر از "من"خویش صحبت می کند ولی چون هدف آن رساندن پیام دسته جمعی و یک مساله مربوط به انتخاب و زندگی است پس با "من جمعی "همراه می شود

من واقعی‌ام، ای گل قالی!

عاشق نکنندم

گلهای خیالی!

واج آرایی حرف "ی" باعث شده است که این سه گانی موسیقی درونی به خود بگیرد و تناقض در بین دو واژه "واقعی ، خیالی" که از

ویژگی اصلی سه گانی است ، شاعر از استفاده کرده و باعث تامل آن شده است.ما برای اولین بار که این سه گانی قابل تامل را می

خوانیم ، با دو مکتب "رئالیسم (واقع گرایی)و ایده آلیسم(آرامان گرایی)" روبه می شویم. در اینجا به نظر نگارنده واژه خیالی به آرمان

گرایی همخوانی دارند.

 شاعر یک نگاه واقع بینانه به زندگی ومحیط اطراف خودش گرفته است. از یک "عشق" حقیقی صحبت می کند ومنظورش این است

که باید در انتخابمون(یک زوج) دقت فراوان کرد و با چشمان باز دست به انتخاب زد.واژه "گل" یک واژه "چند معنای" است که می توان از ان چند برداشت کرد.

در سطر اول "من" یک تاکید است به نظرم و ضمیرشخصی متصل "م" هم بدرستی در جایش آمده است و علامت تعجب به خاطر این

است که ما در سطر اول به نظر می آید داریم با یک "قالی" صحبت می کنیم ، پس علامت تعجب هم بدرستی به کار گرفته شده است.  

در این سه گانی قابل تامل ما با روند و اتفاقات زندگی روبه رو هستیم:

گاه کارش اتراق،

گاه کارش کوچ؛

زندگی، بازی پر یا پوچ است.

واژه "زندگی" در اینجا کلید واژه است.

تشبیه زیبای "زندگی مثل بازی پر یا پوچ"که در سطر آخر رخ داده است باعث کوبش آن شده است. همیشه می دانیم زندگی

بروفق مراد ما نبوده است و نخواهد بود حتی اگر خودمان هم بخواهیم باز به نظر من نمی توانیم ،چون اتفاقات غیر قابل

پیش بینی هستند که هر لحظ امکان وقوعش وجود دارد.

در این سه گانی شاعر ما با به دو مساله هم اشاره دارد: "مرگ" و "زندگی".

کوچ می تواند اشاره به "مرگ" داشته باشد و اتراق به "زندگی". شاید شاعر می خواهد بگوید که فلسفه این "زندگی"

این چنین است. می شود درباره این سه گانی نگاه متفاوت و عمیق تری داشت که من از نوشتن آن خود داری می کنم.

 

 

در ((قرن قرنطینه))

یک دوست برایم بس،

آن هم خودِ آیینه.

در سه گانی بالا ما اول با یک مدت "زمان" طولانی مواجه هستیم . قرن قرنطینه ترکیب خوبی است که باعث می شود خواننده کمی

مکث و تامل بکند. ما در عصری زندگی می کنیم که انسانها خود محصور به امور مادی بیش از حد کرده اند و همیشه در پی یک

آسایش هستند و آرامش را به فراموشی سپرده اند. این عصر که پر شده است از فریب و دروغ چه چیزی می تواند انسان را نجات

بدهد؟ ما که عادت کرده ایم عیب های یکدیگر را بر اساس مصلحت اندیشگی بپوشانیم و به خاطر منافع خود همیشه از روی تملق

تعریف و تمجید می کنیم، چه چیزی باعث نجاتمان می شود؟

شاعر در این سه گانی از واژه "آیینه" برای نجات خودمان استفاده کرده است. از آنجایی که آینه خویش را نشان می دهد و بازتاب

شخصیت خویش می باشد می تواند به عنوان بهترین راه کار و چاره ی باشد برای رفع عیب هایمان .

دوست در اینجا به زیبایی آیینه تشبیه شده است. این سه گانی زیبا و قابل تامل به شناخت "خویشتن" اشاره دارد.


نوشته شده در تاریخ93/9/21





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 آذر 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

(قلم
دستهای مرا گرفته است

بلندم می کند
من ولی
روی پاهای حرفهایم

نمی توانم بایستم...))

این شعر زیبای استادم خانم دکتر آقازاده هست. واقعا یکی از سپیدهای زیبایست که تا کنون خواندم و البته آن اشعارشان که به

 

"مرگ" اشاره دارد هم بی نظیر است. البته این نظر بنده است.


کمی این سپید را موردکاوش قرار دهیم:


شاعر با اوردن "واژه قلم" که ان را بسیار مقدس می شمارد چون در سطر دوم از قلم درخواست کرده است که دستش را بگیرد


مرا یاد آیه [((ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ )) ((نون سوگند به قلم و آنچه مى ‏نویسند)) ] انداخت ،این شروع زیباى دارد.

 

 شاعر اشاره به اهمیت ومقدس بودن قلم دارد که چگونه رسالتی بر روی دوش "اهل" قلم (نویسنده، شاعر، مورخ، و ...) می باشد.


در این شعر زیبا یک تاملی باید کرد و به دور اطرافمان نگاهی بکنیم که چقدر نوشته ها یمان و حرفهایمان عملی است وبه میدان عمل می بریم

 

چقدر از نویسندگان و شاعران ما هنگام نوشتن و سرودن به نوشته خود در هر قالب ان نوشته که با خواننده در ارتباط است چه مقدار از

 

ان نوشته را رعایت مى کنند.

 

 

موسیقى شعر شروعش با مصوت کوتاه (-َ) مى باشد و تا سطر سوم حرف "ى" نیز موسیىقى شعر را بدوش خود مى کشد 

 

واژه ها در کنار یکدیگر به زیباى و بدرستى امده اند و یکدیگرا پوشش مى دهند و باعث شده اند که این سپید کوتاه بدون حشو مفهوم زیبا و قابل تاملش را برساند.

 

شاعر با کمک قلم بر روی پاهایش می ایستد ولی در شعرش یک نگاه روانشناختی و رفتارشناسی به طور نامحسوس وجود دارد و آن

هم مربوط به یک ترس و استرس است که آیا می تواند رسالتش را به پایان برساند یا خیر!؟


البته منظور شاعر در اینجا "خودش" می تواند باشد و می تواند نباشد . الان در شعر امروز زبان "من" فردى بى معناست و دیگر "من"

آن "من" فردی نیست و یک "من" جمعی می باشد و خواننده با آن صاحب اثر راهی می شود و غرق در نوشته و اندیشه و احساسش می شود

دکتر علی شریعتی درباره "قلم" چنین می نگارد :

... هر کسی را، هر قبیله ای را توتمی است؛ توتم من، توتم قبیله ی من قلم است.

قلم زبان خدا است، قلم امانت آدم است، قلم ودیعه ی عشق است، هر کسی را توتمی است.

و قلم توتم من است.

و قلم توتم ما است.

براى شاعرش استادم خانم دکتر مینا آقازده ارجمند آ رزوى موفقیت و سربلندى را خواستارم



محسن نوزعیم

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 13 آذر 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
وقتی که یک ستاره چکید از نگاه شب

پشت حریر نازک یک برقع سیاه

افتاد روی چهره ی یک برکه ی سپید

در زیر نور ماه..


چین خورد برکه

ماهی تنها سرک کشید

چشمک زد و ستاره به روی تنش سرید

جنبید در گلوی تر جیرجیرکی

یک شعر خیس و سرد

آهسته رفت زیر علفهای بی خیال

دنبال سرپناه..


زیر شکوه گنبد اعجازچشمهات

وقتی سکوت محض، اذان گوی عشق بود...

می رفت دل به باختر انعکاس تو

در خاور نگاه...


دیوارهای خانه من کعبه بود باز

سنگ صبور دل، حجر الاسودی سپید

احرام پوش وادی لبیک می شدم

سر  می کشیدم زمزم پاک حضور را

لبهای تشنه طلبم از سکوت شب

در انتهای چاه...


من...

_ عابر غریب گذر گاه زندگی _

از کوله بار خستگی ام اشک می چکید

آری...

نفس مسافر هر روز سینه بود

تا سرزمین آه..


_ما

سرسپرده بیابان حیرتیم

در جامه های فاخر قدرت نشانمان!

آذوقه صداقت هایمان را روبودند

فوج سرابهای پراکنده بین راه_


شب می کشید روی بیابان انتظار

پاهای پینه بسته ی تصویر خویش را

روی مدار حوصله آرام می گذشت

مهتاب، روی بستری از پاکی و گناه ...


صدها رسول، از دل حیرانی ام گذشت...

موسی...مسیح...خضر... محمد (ص)... ولی هنوز...

همخانه ی تو بود دلم هر کجا رسید

مسجد... کنیسه... دیر ... کلیسا و خانقاه...


یک رشته نور

دور نگاهم طواف کرد..

خورشید ، روی شبکده ام رنگ صبح ریخت

در برکه جیرجیرک از چشم من گریخت

وقتی پود طلوع،  بر تن ماهی نماز خواند...

در تار و کالبدم بذر نور کاشت

زیبایی پگاه...


یک شعرعالی و با تصاویر بسیار زیبای نیمایی که در وبسایت شعر نو ثبت شده است از شاعر بانو غزل آرامش




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 4 آذر 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو