درباره وبلاگ



1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




دکتر سیروس شمسیا در کتاب نقد ادبی به دو نقد کلی یعنی نقد نظری ونقد عملی اشاره می کنند به طور کلی به بیان قوانین ادبی در ارتباط با اثر و  توضیح دادن آثار ادبی و شرح تاثر و کیفیت تاثیر وقضاوت کردن است- می توان بر حسب ارجاع آثار بیرونی یا خواننده یانویسنده ویا خود اثر ادبی به تقسیماتی قایلی شد، به شرح زیر :

1-نقد محاکاتی(نقد-به لحاظ- واقعیت)

2- نقد کاربردی با تاثری( نقد - به لحاظ- خواننده)

3-نقد بیانگرانه( نقد - به لحاظ- نویسنده)

4-نقد عینی(نقد - به لحاظ - اثر)(1)

 

برای نقد ادبی البته می توان انواع و اقسام دیگری هم قایل شد، مثلا نقد متون. هدف این نوع تشخیص ظبط های صحیح و رسیدن به متنی است که هر چه بیشتر به اصل - آن چه نویسنده یا شاعر پرداخته است- نزدیک باشد.  و دراین هدف با سنجیدن و مقابله نسخ مختلف و کهن یا توجه به چاپ های مختلف و امعان نظر در خطاهای کاتب یه مطبعه وامثال این امور تحقق می پذیرد. می توان نقد ادبی را به دانش گوناگون هم تقسیم کرد: نقد جامعه شناسانه، نقد روانشانسانه، نقد صور مثالی یا اسطور گرا. - هرمونتیک(2) که فقط به متن توجه دارد و در نقد عینی قرار میگرد.-

نکته دیگر این است که برخی در نقد فقط به یک شیوه نظر دارند و شیوه های دیگر را کارآمد نمی دانند(نقد مطلق) اما کسانی که در نقد از همه شیوه های  مفید و و مناسب بحث استفاده می کنند و در حقیقت نقد آنان التقاطی است. در مباحث جدید نقد ادبی به این روش نقد نسبی می گویند. (3)

به نظرم برای اینکه بتوانیم نقاد و منتفد قوی در حوزه ادبیات (داستان و شعر) باشیم باید به غیر از ادبیات از چند علم و دانش کافی را برخوردار باشیم آن چند علم عبارتند از 1-علم جامعه شناسی2- علم روانشناسی3- تاریخ 4- دانش سیاسی و علم سیاست5- فلسفه. برای بررسی و نقد یک اثر شاید بعضی ها بر این باور باشند که آگاهی نسبت به یکی از این علمها کافی باشد و البته درست هم می گویند چون خود را محدود به آن علم کرده اند و تنها هم از طریق همان علم باید به بررسی یک اثر بپردازند ولی اگر تا حدود قابل قبول و توجهی به این چند مورد که اشار شد آگاهی و دانش داشته باشند در تحلیل اثر و به رمز و راز های نهفته اثر دست پیدا خواهد و آن باعث می شود که خوانندگان از خوانش آن اثر و تحلیلش لذت چند برابر را ببرند. ما خیلی خوانده ایم که می گویند مثلا کسی مثل آلبرو کامو بزرگ یک فرد پوچ گرا بوده است ولی آیا این نظر درست است ؟ من معتقدم آلبرو کامو در عین ناامیدی و پوچی در پی بیدار کردن و امید دادن به خواننده خود است . شاید کتاب بیگانه را که بخوانیم با یاس روبه رو شویم ولی باید اول دقت کرد کامو زمانیکه این کتاب را نگارش می کرد و می نوشت دارای چه شرایطی به لحاظ اجتماعی و سیاسی بوده است و چه شرایطی بر آن دوران حاکم بوده است.

آیا کتاب طاعون هم نشان از یاس می باشد؟ (بیشتر منظور نویسنده در این کتاب مبارزه با حکومتهای خودکامه و استبدادی آن دوره بوده و همه را دعوت به جنگ در مقابل چنین نظام سیاسی می کند) و این یعنی بیداری و امید.

این مقدمه را نوشتم تا به بررسی یکی از اشعار زیبا و پربار و البته قابل تامل مرحوم زنده یاد حسین پناهی بپردازیم و سعی بر این است که این شعر را بر اساس نقد محاکات و نقد بیانگرانه بپردازم.  چون به نظرم این شعر را نمی توان  به لحاظ کاربردی و به لحاظ عینی که با توجه به تعاریف این دو که ارائه شده است و عبارتند از است از :

((کاربردی: در این نقد، تمایل بر این است که ارزش ادبی بر مبنای موفقیتش در تحقق هدفی که داشته است مورد ارزیابی قرار گیرد.)) و (( نقد عینی : اثر ادبی را جدا از نویسنده و خواننده و دنیای واقعی بررسی می کند و اثر ادبی را خود بسنده و مستقل می داند)).

(4)

ولی شعر اتنتخابی ما با این این نگاه و برداشت همخوانی ندارد شاید حسین پناهی دنبال چنین هدفی بوده ولی در این نوشته با واکاوی کمی که انجام خواهیم داد، متوجه خواهیم شد با بررسی از دیدگاه دو نقد دیگر که قبلا اشاره شده بیشتر و دقیق تر مورد تحلیل خواهد گرفت.
 شعری که مورد تحلیل و بررسی خواهد گرفت را در اینجا یکبار دیگر با هم بخوانیم:

 

"من زندگی را دوست دارم

اما از زندگی دوباره می ترسم
 
دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم
 
قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم
 
عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم
 
کودکان را دوست دارم

ولی از آیینه ها می ترسم
 
سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم
 
من می ترسم

پس هستم!
 
این چنین می گذرد روز و روزگار من!

" من روز را دوست دارم

اما از روزگار می ترسم."

در نگاه اول باید به این اندیشید که شاعر در چه شرایطی از دوران تاریخی زندگی را سپری می کرده است و چه شرایطی بر احوالات و ذهن شاعر که توسط محیط شکل گرفته است، حاکم بوده است. وقتی در دنیای ارتباطات همان اینترنت درباره زندگی و سرنوشتش را سرچ بکنیم با اولین مسله که روبه رو می شویم شغل و رفتن حسین پناهی به مدرسه آیت الله گلپایگانی و پوشیدن لباس روحانیت است. که بعد از چند مدت این لباس را کنار گذاشت . خب در اینجا مشخص می شود که ایشان نسبت به مسائل دینی و با مذهب آشنایی و آگاهی دارد. و وقتی به دنیای هنر که آفرین کننده سوالات و ابهامات بسیار متداول و گوناگون می باشد و خواهد بود و برای نمونه ( یکی از آن های  که در هنر وجود دارد و درباره آن در دانشگاه ها و مراکز مختلف علمی و تحقیقی به آن می پردازند همان اندیشه پست مدرن (5)می باشد). بیشک این زندگی که شاعر سیر کرده است باعث می شود انسان گاهی به یک تناقضات و تضادهای درونی و البته بیرونی برسد.

این شعر که از دو بند جدا والبته پیوسته به هم سروده شده است در عین اینکه به ظاهر ساده است اما پر از پیچدگی  های خود می باشد  . منظور از دو بنده یک اندیشه سکولاری است که می توانیم درک و لمس بکنیم که بند اول آسمانی و بند دوم زمینی است. این شعر دارای یک جهان بینی وسیعی است که مربوط به یک منطقه ویا کشور خاصی  نمی شود. جالب است که وقتی دکلمه خود مرحوم را هم گوش می دهیم این جدای دو بند را احساس می کنیم.

 بند اول :

                                     

من زندگی را دوست دارم              اما از زندگی دوباره می ترسم 
دین را دوست دارم                       ولی از کشیش ها می ترسم

در بند اول یک نگاه آسمانی و آسمانی – زمینی وجود دارد با توجه به لغاتی که شاعر به کار برده است که واژگان عبارتند از "زندگی، زندگی دوباره، دین، کشیش ها" و می توان گفت در بند اول این 4 واژه ، واژگان کلیدی می باشند. شاعر شاید تحت تاثیر تعلیمات مذهبی ودینی که قرار گرفته است و آیات واحادیث فراوانی که خوانده وبه ان آموخته اند "بازخواست " در قیامت ، شاعر را به ترس وادار کرده است . البته نه اینکه شاعر خود بخواهد بترسد. شاید شاعر هنوز در شک و تردید هم باشد که بعضی ها که به راحتی وآسایش زندگی می کنند و بدون اینکه به دیگران فکر بکنند خود وحق ددیگران را ضایع می کنند چگونه می توانند پاسخ گو باشند!؟ با توجه به  واژ "کشیش ها" که ، همیشه نمایندگان و مبلغان مذهب و دین خویش می باشند اشاره و تلمیح دارد به دوران  سلطنت مسیحیت (کشیشان) یا همان (تاریکی عقل دوران اروپا). شاعر به دین از اینکه برای یک مومن "واقعی" می تواند بسیاری نجات بخش و لذت بخش باشد در این دنیای تاریک، نگاه مثبتی را دارد. و شاید در اینجا به جنگ های صلیبی اشاره می کند که دین ابزاری شد برای روحانیون برای نشاندن قدرت خویش و اینکه چه کسی بر حق می باشد؟  

در بند دوم یک نگاه زمینی را از دید شاعر می خوانیم و می توانیم برداشت بکنیم.

  قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم
 
عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم
 
کودکان را دوست دارم

ولی از آیینه ها می ترسم
 
سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم
 
من می ترسم پس هستم!
 
این چنین می گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم  اما از روزگار می ترسم

آیا زندگی بدون قانون امکان پذیر است یا خیر؟ اگر این قانون وجود دارد چه کسی یا چه کسانی باید اجرای این قانون را بر عهده خود بگیرند؟ شاعر از اینکه یک نظام آنارشیستی افراطی بخواهد اتفاق بیافتاد در هراس است ، چون قسمت اول به دوست داشتن اشاره می کنند. چرا شاعر دوباره اشاره به ترس از مجریان قانون و پاسبانها می کند پاسبانها  شاید از دید شاعر خود پاسبانها به قانونی که گذاشته اند رعایت نمی کنند؟

در قسمت دوم از بند دو به واژه "عشق" اشاره می کند که درباره آن بسیاری نوشته اند و گفته اند، از عشق به خدا گرفته تا عشق به طبیعت ولی چون هدف ما در این مطلب عشق زمینی "انسان به انسان" است ، وارد مباحث دیگر نمی شویم. زمان دچار چه تحولاتی شده است که انسان عشق را دوست داشته باشد ولی "زن" را دوست نداشته باشد. شاید زندگی ما انسانها به گونه ی شده است که جای واژه عشق ، واژه دیگر به مفهوم ومعنای "هوس" امده است که این هوس باعث خیانتها وجدایها ،حتی به جنایت کشانده است!

در قسمت سوم از از بند دو ما میدانیم که کودک و دوران کودکی اوج پاکی وصداقت انسانی است و به آینه اشاره کرده و ما میدانیم که اینه تنها شی و وسیله ای و واژه ی بسیار پرکاربرد در ادبیات است که خویش واقعی را می توان در آن دریافت کرد . شاعر به کودکی که همان می تواند آینه انسان باشد، به درستی اشاره می کند ودر کنار یکدگیر ودر عین در کنار بودن در تقابل بایکدیگر می آورد؛ یعنی شاید می خواهد به همان دوران کووکی برگدد ولی در بزرگسالی خود با آینه که در اینجا بیشتر به عنوان شی مورد نظرش بوده است ، روبه رو نشود.

در قسمت چهارم از بند دو به واژگان "سلام و زبان" اشاره می کند . ما دچار یک بحران به نام "من" شده ایم . البته ما دو تا "من" داریم که یکی از سر اینکه واقعا "من" هستم و این "من" بودن نیاز یک انسان است برای مستقل بودن و یک "من" که از سر غرور و خود خواهی بیش از حد انسان را دچار نابودی میکند و شاعر به این "من " دوم اشاره دارد.

در سطری که به " من می ترسم ، پس هستم" را می توان به" منی" که رنه دکارت" من فکر می کنم پس هستم" یا به قسمتی از شعر مشیری که می گوید" من مهر می ورزم ، پس هستم"و  شاید شاعر در اینجا بر هستی یا نیستی ملاصدار یا پل سارتر اشاره می کند. وقتی شاعر به این موضوع گذران روزها و زندگانی می پردازد و در آخر با آوردن واژه ترس ، شاید می توان گفت شاعر دچار یک شک و شبهه اساسی به این ایام و روزگار که استعاره از "زمین" است. و به نظرم آخرین سطر دوباره به سطر اول در بار معنای بر می گردد.

ولی این سوال پیش می اید که :" زندگی، دین، قانون، عشق، کودک، سلام، روز "می شود بدون "زندگی دوباره، کشیش، پاسبان، زن، اینه، روزگار" وجود داشته باشد یا نه؟ همه این لغات در یک بار معنای منسجم و منظم در کنار هم آمده اند به لحاظ اندیشه ای و فلسفه ی معنارا ایجاد می کنند. شاعر می خواهد بگوید اینها در کنار هم هستند که برای انسان می تواند آرامش وآسایش بیاورد.

1-سیروس شمسیا، نقد ادبی

Hermeneutics-2

3- نقدادبی، سیروس شمسیا

4- همان


محسن نوزعیم





نوع مطلب :
برچسب ها : نقد،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 مرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
به دل "عشق" نشسته غم سنگینی با
درگذشت سیمین
که "غزل" نزد دلش بود امین
..

تقدیم به روح بانوی غزل......
روحش شاد

"محسن نوزعیم"




نوع مطلب :
برچسب ها : سه گانی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 مرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
سنگ فرشهای سرخ خیابان انقلاب
بیدار می کنند روحم را...
تا یک صلح انقلابی.

تقدیم به ...






نوع مطلب :
برچسب ها : سه گانی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 مرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
  دست نوشته های سیاه
کور می کنند
افقهای جهانم را..
من
ایستاده  چون کوه بر
لبۀ
دره ها
 از هست ها ..
ولی، در تلاطم
دوباره زمانِ بی امان
کوچ می کنند
سیلی خروشان
از" بایدهای" ساختگی..

محسن نوزعیم





نوع مطلب :
برچسب ها : سپید،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 مرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

در سپیدی صبح
فرا می خوانند مرا،
همچون افعی
که در دستان سردسراب بازی می کند
نه
این فقط "نسیم" است
که آرام
نوازش می دهد چند
شاخ برگ را
و مرا بر روی این دیوار سنگی
غرق در سکوتی می سازد
که فریادی در پسش جاری
ومن تنها در این تصویر
قاب عکسهای زندگی ام
را مرور می کنم
و ناله هایی که از دور
ذهن مرا
سنگ فرش کرده اند ..
دوباره
آن چند شاخ و برگ
و این همه تلاطم
مرا به سکوت
سکوت ابدی فرا می خوانند!

********

4/20بامداد
93/4/13




نوع مطلب :
برچسب ها : سپید، شعر،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 مرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
30/

در تب و تاب زمان
پر از
التهاب های بی امان
ظهری از تابستان
ساعت در خواب
تیک و تاک کنان
منتظر هدیه ی از آسمان
ناگهان
صدای از نزدیک و نازیک
زمین تنگ و تاریک را
همچون
آفتاب سپیدی بخشید...

تقدیم به  بهترین و گرامی ترین دوست ...."ف.م" که بین مان "فاصله" هست و در این فاصله "حکمتهاست"...

تولدت مبارک




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 مرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
27/
دعا یا بوسه؟!
هردو زیبایند
 از لبان" مادر".


28/
رود را گل آلود می کنند
با قلاب بلند ؛
این رسولان قلابی.


29/
یادش بخیر
بازی هفت سنگ؛
پر شد جایش با هفت رنگ.

محسن نوزعیم




نوع مطلب :
برچسب ها : سه گانی، شعر،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 مرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


در تب تو اگر نتابم                                                              
تپش زمان
-حاشایم- می کند!
زمین خوش اشتها
تن سردم را ناشتا...
***********
تا قاصدک
هنوز صبر می کنم
در یک پسین نارنجی
با دل هم
شاید بازی کردیم..
********
آن رسول مصلح
کدام صبح سر می رسد؟...
مسیح
نفس گسیخته است!

*************






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 4 مرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
23/
 چرا، ندارها..؟
همیشه لاجرم  محکومند
به لبه دارها.

24/
اینجا
گاهی هوا خیلی سرد؛
شاید نفس ها خالی از درد.


25/

برگهای زرد،
آسمان با اشک های ریز؛
همه نشانه های پاییز.



26/
از "یک" گرگ بترس؛
چون
گله ای همراهش هست.



محسن نوزعیم




نوع مطلب :
برچسب ها : سه گانی، شعر،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 مرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
امروز سالگرد درگذشت شاعر نامی و تاثیر گذار احمد شاملو می باشد. مطلبی را درباره ایشان خواندم که بر گرفته از سایت دکتر محمود فلکی می باشد

بقایای خصلت ِ ادب و اندیشه ی کهن در شعر شاملو

(شاملو تا چه اندازه مدرن است؟)

نگاهی به رویکرِدِ زبانی ِ شاملو در پیوند با اندیشه


احمد شاملو شاعر برجسته و پایه‌گذار شعر سپید پارسی، به خاطر نقش و تأثیر ویژه‌ی شعرهایش برشعر معاصر پارسی و بربخشی از جامعه‌ی "روشنفکری" ما، هنوز این ظرفیت را دارد که موضوع بحث و تحلیل قرار بگیرد؛ چرا که او و درونمایه‌ی شعرهایش به نوعی آینه‌ی اندیشه‌ و رفتار ماست، و نقد او می‌تواند نقد اندیشه‌ی امروز ما هم باشد.

در مورد جنبه‌های گوناگون شعر و فعالیت ادبی- اجتماعی شاملو کم گفته و نوشته نشده است. من خود دوکتاب درباره‌ی شعر شاملوبه دست چاپ سپرده‌ام ("موسیقی درشعر سپید پارسی" و " نگاهی به شعر شاملو"). بنابراین بسیاری از سویه‌های شعر او را نقد و تحلیل و بررسی کرده‌ام. در اینجا تنها به یک مورد مشخص از آن سویه‌ها می‌پردازم که به گمانم هنوزدر پیوند با چگونگی ِ برخورد ما با روند ِ تحول در جامعه‌ی ایران و جهان مدرن اهمیت ویژه‌ی خود را دارد. در اینجا تنها به پاره‌ای از رویکرد ِ زبانی ِ شاملو در پیوند با اندیشه می‌پردازم:

بیان هر چیز با منطق زبانی ِ ویژه‌ای چهره می‌نمایاند. منطق زبانی به چگونگی رفتار با واژگان و صرف و نحو آن دارد که در پیوند با اندیشه شکل می‌گیرد. اگر کسی امروز با منطق یا ساخت ِ زبانی ِ هزار سال پیش شعر بنویسد، به نوعی می‌تواند با بافت ِ اندیشگی ِ هزار سال پیش هم‌جوار می‌شود؛ زیرا ساخت و بافت زبان نمی‌تواند جدا از بافت اندیشه باشد. و اصولن بسیاری از عناصر و عوامل سنتی یا اخلاقی، به خاطر تکرار یا تک‌آوایی بودن، باعث محدودیت یا تقلیل زبان می‌شوند و یا انرژی زبان را می‌نوشند تا به اقتدار خود مشروعیت ببخشند. اما ادبیات برای گسستن از اقتدار و محدودیت ِ زبان ِ مسلط یا زبان عادت می تواند به تحرک و گسترش زبان در سوی چند آوایی شدن و ایجاد توانایی برای مشاهده‌ی سویه‌های دیگر هستی یاری برساند؛ زیرا زبان ِ سنت یا زبان عادت، یک نوع مشاهده‌ی معین و تغییرناپذیر، و در پی آن، یک نوع اندیشه‌ی معین و ثابت را دامن می‌زند که همشکلی را در پی دارد. اما ادبیات ِ آفرینشگر در جهت چند وجهی کردن ِ مشاهده، از هم‌شکلی می‌گریزد و بر تنوع ِ نگاه و هستی روشنی می‌بخشد. بنابراین یکی از عوامل تعیین‌کننده در نو بودن شعر، عادت‌زدایی یا غریبه‌گی ِ زبانی است. ولی این زبان هم باید نسبت به اکنون ِ زبان (زبان روزمره) و هم نسبت به زبان گذشته غریبه‌گی کند. ‌

البته در یک شعر ممکن است شاعر برای نشان دادن ِ فضایی ویژه در پاره‌ای از موارد از واژگان یا ساخت زبان کهن بهره ببرد، که اگر با فضای کلی شعر همخوانی داشته باشد، به خاطر حرکت ناگهانی و غریبه‌ی زبان، می‌تواند برای زیبایی و استواری شعر، روش مناسبی باشد؛ اما وقتی ساخت زبان کهن تبدیل به هویت شعر یک شاعر می‌شود، همان‌گونه که در شعر شاملو اتفاق افتاده است، آنگاه عادت‌زدایی یا غریبه‌گی ِ زبان، به جای اینکه هم نسبت به دیروز و هم امروز ِ زبان کارکرد داشته باشد، بیشتر نسبت به زبان امروز غریبه است، ولی نسبت به زبان گذشته نه تنها غریبه‌گی نمی‌کند، بلکه همسانی نسبت به آن زبان باستانگرا (آرکائیک) ایجاد می‌کند.

گرایش شاملو به زبان کهن ، به‌ویژه نثر سده‌ های پنجم وششم، نوعی رجعت به گذشته است که خلاف آموزه‌ی نیماست که زبان را در سوی رهانیدن ِ آن از بار ِ گذشته و رسیدن به طبیعت کلام درشعر، می‌خواست روزآمد یا مدرن کند. در واقع، نیما به همجواری زبان شعر با نیازها و پدیده های نوین رسیده بود که در شعر فروغ فرخزاد تبلور می‌یابد. از این زاویه، نیما و فروغ از شاملو معاصرتر یا مدرن‌تر اند.

البته این حالت ِ باستانگرایی ِ زبان در همه‌ی شعرهای شاملو چهره‌اش را نشان نمی‌دهد. در برخی از شعرها مانند "هنوز در فکر آن کلاغم" از زبان بیهقی‌وار فاصله می‌گیرد، و واژگان با انرژی ِ امروزین در پرتو ِ زبان ِ گفتاری، ساخت ِ جمله‌ها را در بیان ِ موضوع همخوان می‌کند. اما همان‌گونه که آمد، وجه غالب در بسیاری از شعرهای شاملو همان ساخت نثر کهن است.

حالا با این پیش‌درآمد ببینیم چه پیوندی بین زبان کهن و اندیشه‌ی برآمده از آن وجود دارد؟ و چگونه این زبان کهن، اندیشه‌ی کهن را در خود می‌پروراند یا بر عکس؟

به گمانم اقبال شعر شاملو را، به‌ویژه در دو دهه‌ی چهل و پنجاه خورشیدی، نباید تنها در طرح مسائل سیاسی- اجتماعی ِ آن برآورد کرد، بلکه بیشتر باید در حضور غالب ِ همان زبان کهن جست؛ زیرا پذیرنده‌ی شعر نوین پارسی، که عمدتن جامعه‌ی "روشنفکری" را دربرمی‌گرفت، نیز هنوز درگیر ِ عادت‌های پیشین شعری و زبانی بود، و نوعی نوستالژی زبانی و حتا اندیشگی باعث شده تا شعر شاملو را با نیاز خاموش، ولی توانمند ِ خود همگام حس کند.

شاملو شاعری است که مانند "روشنفکران" هم‌نسل یا هم‌عصرش از اندیشه‌ی برآمده از روشنگری غرب می‌آموزد که در آن انسان- مرکزی جای خدا- مرکزی را می‌گیرد که در غرب با جادوزدایی از اسطوره‌های دینی در سوی آزادی فردیت و سکولاریسم حرکت می‌کند. اما این اندیشه در نزد شاملو و دیگران در شکلی قوام نیافته، در آمیزه‌ای از تأثیر اسطوره‌های دینی و فرهنگ ِ پیش‌مدرن و نگره ی مارکسیستی خود را نشان می دهد. پس بیهوده نیست که طرح پُرسمان‌های نوین با زبانی کهن در شعر شاملو به انجام می‌رسد، زیرا آن آمیزه یا آن التقاط، چنین تناقض زبانی را می‌طلبد.

برای روشن‌تر شدن ِ چگونگی ِ گرایش به ساخت ِ زبان کهن در شعر شاملو و پیوندش با اندیشه‌ی پیش مدرن ِ جامعه‌ی روشنفکری ایران به تحلیل یکی از شعر های شاملو می‌پردازم. شعر " سرود ابراهیم در آتش" این‌گونه آغاز می‌شود:

در آواز خونین گرگ ومیش / دیگرگونه مردی آنک، / که خاک را سبز می‌خواست / و عشق را شایسته‌ی زیباترین زنان- / که اینش / به نظر / هدیتی نه چندان کم بها بود / که خاک و سنگ را بشاید.

 

نخست اینکه آن "دیگرگونه مرد"، عشق را شایسته‌ی "زیباترین زنان" می‌خواست. یعنی در اینجا بر پایه‌ی اندیشه‌ی ساده و کهن ِ بخش‌بندی ِ جهان به خیر وشر، خوب وبد یا زشت و زیبا، "عشق" تنها شایسته‌ی "زیباترین زنان" می‌شود. پس آیا زنان زشت یا به طور کلی انسان زشت، شایسته‌ی عشق نیستند؟ و چه کسی معیار تفاوت بین زشتی و زیبایی یا خوبی و بدی را تعیین می‌کند؟

اما اگر کسی بخواهد توجیه کند که منظور شاعر، زیبایی معنوی است، آنگاه باید گفت که این نگره نشان دهنده‌ی برخورد ایده‌آلیستی از نوع کهن آن (یعنی افلاتونی) است که زیبایی را فراتر از جسم خاکی برآورد می‌کند و در نتیجه می‌تواند ‌در سوی خوار‌شماری ِ هستی موجود بینجامد، که جنبه‌ی عرفانی ِ آن آشکار می‌شود.

در بند بعدی شعر، مرد بزرگ یا قهرمان (شهید) و به قول شاملو "دیگرگونه مرد" چنین تصویر می‌شود:

چه مردی! چه مردی! / که می‌گفت / قلب را شایسته‌تر آن / که به هفت شمشیر عشق / در خون نشیند.

 

در این شعر، به جای اینکه عشق در سوی لطافت و آرامش و یا حتا خشوع میل کند، با خشونت همگام می‌شود. قلب ِ شایسته‌ی عشق با واژه‌های خشنی چون " شمشیر و خون" به تصویر کشیده می‌شود. اگر چه این فضا را می‌توان بازتاب کارکرد ِ خشونت آمیز حاکمیت وقت یا جامعه‌ی خشن تعبیر کرد که با نیاز روانی ِ جنبش چریکی – رمانتیک و شهید باور ِ وقت هماهنگی می‌یابد، ولی اگر شاعر را به عنوان انسانی در نظر داشته باشیم که فراتر یا پیشتر از حرکت‌های اندیشگی ِ عام یا حسیت ِ عام یافته، هستی را دگرگونه می‌کند یا دگرگونه نشان می‌دهد، آنگاه انتظار ما این است که شاعر خشونت را با خشونت پاسخ ندهد. شاعر آن "مرد" را به خاطر اینکه قلب را شایسته‌ی آن می‌داند که "به هفت شمشیر عشق در خون نشیند" با ترکیب‌های بزرگنمایی چون "شیر اهنکوه مرد"، "روئینه ‌تن و..." تحسین می‌کند. این دیدگاه از نگره‌ی متافیزیکی ِ انسان‌باوری، حول محور شهید یا مردان بزرگ برمی‌آید که با همه ی دعوی مدرن بودن، هنوز با باور به قربانی دادن برای رسیدن به هدف، به هستی می‌نگرد، که باوری دینی و پیش‌مدرن است که جنبش چریکی ِ چپ را هم دربرمی‌گرفت. شاعر در اینجا هنوز نتوانسته از دیدگاه عرفانی ِ عطار وار که در جهت خوار شماری ِ تن یا گذشتن از جان برای رسیدن به هدفی بزرگتر (چه رسیدن به خدا- معشوق ِ عرفانی چه به اتوپیای بهشت ِ زمینی چریکی) گرایش دارد، فراتر برود. شاملو در واقع سخن و نگاه عطار را دقیقن با زبان خود تکرار می‌کند. عطار می‌گوید: " گر مرد رهی میان خون باید رفت / از پای فتاده سرنگون باید رفت." در اینجا منظور عطار "ره ِ" عارفانه است برای رسیدن به عشق خدا یا برای یگانه شدن با خدا. و شاملو با نگاه ظاهرن زمینی‌اش همان در خون غلطیدن ِ "مرد ِ" راه را طلب می‌کند. شاعر حتا نتوانسته به این نتیجه‌ی برآمده از خرد‌گرایی برسد که : "گر مرد / انسان ِ رهی میان اندیشه باید رفت." که از اندیشه‌ی روشنگری سرچشمه می‌گیرد. و در نتیجه خشونت و " سرنوشت" خونین را می‌ستاید. البته خشونتی که از سوی ستم‌کش یا "مظلوم" اعمال بشود. و این البته در جامعه‌ای که به دموکراسی و یکی از دستاوردهای مهم آن، یعنی "فردیت" نرسیده، امری عادی جلوه می‌کند که عوام و خواص را یکجا دربرمی‌گیرد. از همین روست که چنین جامعه‌ای به جای تکیه به اراده‌ و درک ِ فردی، هنوز به قهرمان نیاز دارد. و د ر نتیجه، بُت‌ سازی و اَبَرمردسازی، که از نیاز دینی ِ ستایش ِ وجودی برتر برمی‌آید، مانع از باور به شخصیت مستقل می‌شود. از همین زاویه است که شاعر ابتدا با بُتی درمی‌افتد که قهرمانش را به نابودی می‌کشاند:

اما نه خدا و نه شیطان- / سرنوشت تو را / بُتی رقم زد / که دیگران / می‌پرستیدند.

 

با اینکه به‌درستی پرستش ِ دیگران را عاملی در جهت ساختن ِ بُتی می‌داند که "سرنوشت" آن "روئینه‌تن" را رقم زده است، به بیان دیگر، مرگ ِ انسان ایده‌ال (قهرمان) خود را برآیند منطقی ِ بت‌سازی و بت‌پرستی برآورد می‌کند، ولی خود نیز بر پایه‌ی نگره‌ی برآمده از ناموزونیت اجتماعی، بُتی دیگر (خدایی دیگرگونه) در برابر بُت ِ ستمگر (که منظورش محمد رضا شاه باشد) می‌سازد:

مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست / ... / و خدایی دیگرگونه / آفریدم.

 

و این نشان‌گر این واقعیت است که اندیشه‌ای که ظاهرن در سوی گرایش به مدرنیسم و جدایی از متافیزیک کهن قرار دارد، هنوز از متافیزیک و هستی مدرن تصور روشنی ندارد؛ زیرا در جامعه‌ای که عناصر کهن و سنتی جان‌سختی می‌کنند و تعیین‌کننده‌ی بسیاری از مناسبات و معادلات هستند، تنها گرته‌ای از پدیده‌های نوین در سطح آن خودنمایی می‌کند؛ یعنی به خاطر درونی نشدن ِ بسیاری از مناسبات مدرنیته، در لحظات حساس اجتماعی و تاریخی، آن نیازهای کهنه و به خواب رفته، با رنگ و لعاب نوین، بار دیگر فرصت بروز می‌یابند، که گاهی ساده‌انگاران را به شگفتی وامی‌دارد.

در پایان این مطلب لازم می‌دانم این توضیح را بدهم که تحلیل شعری از شاملو به معنای نادیده گرفتن یا رد و انکار ِ ارزش‌های کار و خدمت شایان او به ادب و فرهنگ پارسی نیست، که من خود درباره‌ی این بخش از ارزش کار او مطالب زیادی نگاشته‌ام. باید توجه داشت که در اینجا تنها به طور فشرده به آن بخش از شعر شاملو پرداخته‌ام که جنبه‌ی کهن‌گرایی ِ زبانی در آنها بیشتر کارکرد دارد، آن نوع زبانی که در سمت‌گیری ِ نوع اندیشه مؤثر می افتد، اندیشه‌ای که در راستای نیاز قومی- روانی ِ ما به بت‌سازی و ... حرکت دارد و تنها به شخص شاملو ارتباط نمی‌یابد. همان‌گونه که در آغاز این مطلب نوشته‌ام: شاملو و درونمایه‌ی شعرهایش به نوعی آینه‌ی اندیشه‌ و رفتار ماست، و نقد او می‌تواند نقد اندیشه‌ی امروز ما هم باشد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 مرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic