درباره وبلاگ


1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




این دریای هستی
فلسفه عمیقی دارد
آخر
روزی مرا
سوار بر کشتی دیوانگان
خواهد کرد...


محسن نوزعیم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 28 خرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


((تقدیمی استاد عزیز و ارجمندم مجید توکلی "نوا" به این شاگرد کوچکش)) که در سایت ادبی به ثبت رسیده است


عصر شیدایی گذشت و جان بی ما سرد سرد

در هجوم خاطرات و مانده رسوا فرد فرد


شد پریشان زلف عشق و مرغ دل بی آشیان

بی تر حم در شرار و در سویدا طرد طرد


دیده ی دل شد خمار و یاد او هر دم سوار

بی وفایی زهر دهر و هر که شیدا مرد مرد


او به دنبال شرار و قلب شیدا بی قرار

دل گلستان عذاب و جان لیلا بَرد بَرد


گشته مستولی شگفتی بر دل بیچاره ام

عاشقی با حال زار و باز پیدا درد درد


بال اقبال است و عشق دنیوی انجام کار

در قماری بر سر تخت و هویدا نرد نرد


گیسوان یار ما و پیچه ی دلداده گی

روی سرخابی ما و نرگس آسا زرد زرد


در گذار عمر و هستی، یک به یک پیمانه ها

گرد پیری آشکار و دیده آرا گرد گرد






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 20 خرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
ادامه..

ناگهان موتور سواری با هزار زور و زحمت موتور خودش را نگه داشت و کلاه کاسکتش را بالا زد و گفت:
پدر جان کجا می روید؟
مرد: والا من دارم به سمت مرکز شهر می روم!
موتورسوار: پدر جان در این سوز و سرما که از پا در میایید! سوار ترک من بشوید ، بگذارید من شما را برسانم.
مرد: نه پسرم، مزاحم نمی شوم و خودم می روم!
همینکه این حرف را زد در دلش به خودش لعنت فرستاد و گفت لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود!
موتورسوار: پدر جان تعارف نکن و بنشینید.
مرد :از خدایش بود موتوسوار اصرار بکند آمد سوار بشود دید که زین بشدت خیس است!
مرتور سوار :زیپ کاپیشن خودش را پایین کشید و گونی زخیم را روی زین انداخت و گفت پدر جان بنشین برویم که هوا خیلی سرد است
مرد: که می خواست بشیند صدای شنید ولی به روی خودش نیاورد! دست کرد در کت سبز خودش ،نزدیک ششمین سال بود می پوشید و یادش افتاد کلاهی در جیب راستش گذاشته . کلاه زخیمش را در آورد و آن بر سر خودش گذاشت کلا سر و گوشهای او را پوشش می داد!
موتور سوار : به راه افتاد. پدر جان دیشب فوتبال را نگاه کردی!؟
مرد: بله !!!! شما درست می گویید!
مو تور سوار : عجب فوتبالی بازی می کنند این خارجیها! این پولهای که می گیرند حقشان است!
مرد: نه بابا ما که پولی نداریم! ما با این پولها سبزی هم نمی توانیم بخریم!!
موتور سوار: واقعا چپشان خیلی عالی و تکنیکی بود .
مرد: چپها خوبند !همیشه از تاکتیک بالای نسبت به راستیها برخوردارند!
موتور سوار: چه فایده که مربیشون هنوز یک مشروعیت کامل بدست نیاورده!
مرد:آره مورخان دوره مشروطیت را که خوب تعریف و تفسیر می کنند، ما که در آن دوره نبوده ایم!
رسیدند بر سر چهار راه.
موتور سوار: فرمان موتورش را به سمت شرق گرفت و گفت :خب پدر جان من باید بروم به سر کارم.
مرد: من هم باید بروم به سمت این اداره هویت
موتور سوار: کلاه کاسکتش را بلند کرد و پرسید: اداره هویت! می خواهید بروید
مرد: کلاهش را کمی تکان داد و گفت: بله پسرم
موتور سوار: پدر جان مگر اطلاع ندارید که ادارجات اکثرا یکجا جمع کردند به نام سایت اداری!
مرد: نه نمیدانستم.
موتور سوار: بشینید من شما را در سر راهم پیاده خواهم کرد
مردذوق زده شده بود و ذوقش که نمیدانست چه بگویید گفت: خدا خیرت را عوض کند!!
مسیر به سمت شرق از دو راه بود که اولی طولانی بود کمی ولی امنیت بالای داشت د و دومی میانبر بود ولی جاده لغزندگیش زیاد بود  و امنیتش کمی پایین بود. موتور سوار راه دوم را رفت تا زودتر به سرکارش برسد! همینکه دور گرفت میدان را مرد لحظه ی خودش در میان برفها دید! مرد روی پای خود ایستاد و برف را از روی لباسش تکانی داد و کمک کرد موتور سوار هم از روی زمین بلند شود.
مرد: پسرم طوریت که نشدش ؟
موتور سوار : نه چیزی نیست.
دوباره راه افتادند
موتور سوار: پدر جان در این اداره کار شما چیست؟ کارمند هستید!؟
مرد: خیر، من برای اینکه کارت شناسایی درخواست بدهم می روم. چند ماه پیش در حین اثاث کشی کارتم را گم کرده ام.
موتور سوار: این اداره جات مگر کار انجام می دهند! پیر ادم را در میاورند تا کاری انجام بدهند. (از بغل ادم یک ادم دیگر سبز میشود)
مرد : بله پسرم همینطوره
رسیدند به اداره.
موتور سوار : اینجا اداره مورد نظر می باشد "با لبخندی" ببخشید اگر زیاد صحبت کردم و باعث رنجشتان شدم.
مرد: هنگامی که از موتور پیاده شد ، دوباره آن صدا را شنید و مطمئن شد که شلواری که سه سالی بود می پوشید از پشت پاره شده است! از موتور سوار تشکر کرد وبه سمت اداره رفت...


ادامه دارد ...


محسن نوزعیم







نوع مطلب :
برچسب ها : داستانک،
لینک های مرتبط :


جمعه 16 خرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
ادامه داستانک "مرد"...

مرد از خانه پنجاه متری بیرون زد.
کوچه که کمی دارای شیب بود هر لحظه امکان سر خوردن و شکسته شدن یکی از اعضای بدن در آن وجو داشت .
مرد داشت به سمت خیابان اصلی می رفت با خودش مرور می کرد و به یادش افتاده بود که :
((قرار بود ، بودجه ای که در آمده بود برای وضعیت خیابانها و کوچه های که در حال از بین رفتن هستند ، استفاده و بکار برده شود ولی از قرار معلوم امسال "اولویت فرهنگی" در ارجعیت بوده و شهردار و شورا و دار و دسته ایشان هم که به شدت به امور فرهنگی علاقه مند هستند و همیشه در راستای فرهنگ شهرشان همت گماشته اند !! این بار با جلسات پی در پی که با "خودیها و نخودیها "گذاشته اند، به این نتیجه مهم رسیده اند که برای ارتقا فرهنگ و گسترش فرهنگ در شهر باید اول از "خود" شروع بکنند!))
مرد آخرین قدمهای خود را بر می داشت که به خیابان برسد ، پای چپ بالا رفت ، و دست راست و دیوار نتوانستند برای او کاری بکنند.! با زور روی پای خود ایستاد . شلواری که سال سوم بود می پوشید کمی خیس شد . مرد دستی کشید بر موهای جو گندمیش و نگاهی به آسمان انداخت ! ...
مرد  در ایستگاه اتوبوس نشسته بود که :
رهگذر: ببخشید شما خیلی وقته اینجا نشسته اید؟
مرد: تقریبا بیست دقیقه!
رهگذر: مگر اطلاع ندارید که رانندگان از امروزبا هم  قرارگذاشته اند  تا کرایه ها بالا نبرده اند، به هیچ وجه در اتوبوسرانی کار نکنند و هیچ کدام حضور نخواهند داشت!
مرد: نه، نمی دانستم . ممنونم که گفتید..
رهگذر : خواهش می کنم، راستی تازه اگر کرایه ها هم بالا برود هنوز یک مشکل مهم دیگر هم باقیست، آنکه قرار است فرماندار عوض شود و اگر تغییر یابد به کلی سیستم تغییر می یابد !
مرد: عجب! پس حالا حالا این وضعیت درست نمی شود؟!
رهگذر: بله ، همینطور است و رهگذر مسیر خود را ادامه می دهد ..
مرد از ایستگاه اتوبوس فاصله می گرفت و به سمت "مرکز" شهر پیاده حرکت می کرد ... ناگهان!


ادامه دارد
"محسن نوزعیم"





نوع مطلب :
برچسب ها : داستانک،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 خرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
قرار بود که وامی را دریافت بکند تا شاید بتواند قسط های عقب افتاده جهزیه دختر افاده ایش را که تقریبا هزینه اش "63/25/0000" شده بود و داشت کمرش دیگر خم میشد "البته به احتمال فروان خم شده است و دیگر نمی توانست قامتش را راست بکند" باید پر داخت می کرد . مبلغ وام "6/500/000"بود که قبلا از آن باید با مبلغ "3/000/000" تومان برای خود حسابی باز می کرد و به مدت یکماه هم در حسابش باقی می ماند. ساعت 5ونیم صبح از خواب که بیدار شد و به ساعتش نگاهی انداخت متوجه شد تا طلوع خورشید 10دقیقه بیشتر فرصت نداشت! لحظه ای که می خواست از اتاق 50متری خارج بشود ، صدای آمد "مرد" نون نداریم!! مرد نگاهی به همسرش انداخت  گویا دیشب که تا ساعت 2 نیمه شب به صورت خانوداگی البته بدون حضور "مرد" در مجلس عروسی پسر دایی همسر بودند و بدون اینکه آرایش صورتشان را پاک بکنند ، با همان وضیعت خوابیده بودند! حتی به خود زحمت نداده بودند که لباس راحتی بپوشند!!  پیش خودش گفت لعنت بر اون برادرت که تو رو به من غالب کرد! از کنار پسر رد شد "یک اردنگی به پسر آمد" گفت " پس این نره خر اینجا چه میکند!! زن گفت دیشب دیر امدیم با بچه چه کار داری !! بچه نزدیک 25 سالش بود!! پسر بیدار نشد ومرد گفت من میروم بر میگردم اگر بیدار نشدی من میدانم با تو. مرد  وضو گرفت وبرگشت . دید که هیچ کس از جایش تکان نخورده و دودستی زد بر سر خود گفت "خاک عالم بر سر من با این بچه بزرگ کردنم".. به سمت جا نمازی رفت و شروع کرد به خواندن نمازش که تازه یادش افتاد باید برود و بدنبال "هویتش" در ادارجات!! رفت رکوع هنگام برخاستن گفت ایا من هنگام وضو "مس" کردم یا خیر!!! به سجده رفت به فکر این بود که چقدر باید پیاده روی بکند و از سجده اول مستقیم بلند شد و سجده دوم را با خدایش به صورت قرض الحسنه حساب خواهد کرد. در هنگام قنوت ، بیچاره 4تا 4 می کرد که سعی کند زود برگردد و برفی که در روی پشت بام بود پارو بکند که سقف داشت چکه چکه می کرد. بعد از رکوع و در سجده دوم در فکر این افتاد که پدر خدا بیامرزش بهش سفارش کرده بود بعد از نماز هزار تا صلوات هم به نیت او بفرستد! نشست برای تشهد که یادش آمد آبدار چی بانک گفته بود "شیرینی" ما یادت نرود!!
با گفتن هزاران ناسزا به خودش از خونه بیرون زد ..
ادامه خواهد داشت .
.

"محسن نوزعیم"




نوع مطلب :
برچسب ها : داستانک،
لینک های مرتبط :


شنبه 3 خرداد 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic