درباره وبلاگ



1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"




شاعرمینا آقازاده برای بار سوم مجموعه شعر خود را درقالب شعر کوتاه و سپید  با عنوان "با چتر به خواندنم بیا" توسط انتشارات فصل پنجم به چاپ رساند. با توجه به اینکه مخاطبان وخوانندگان شعر  به خاطر شرایطی که محیط فراهم آورده است ،و زمان را مورداهم قرار داده است، به شعر کوتاه بیشترروی آورده اند و این می تواند یکی ازامتیازات مثبت و شاخصی را برای  این کتاب دانست. معرفی یک اثر (کتاب) باید قبل از هرچیز به طرحی که روی جلد زده می شوددقت کرد. چون طرح روی اثر حاکی از فضای درون می تواند باشد. فضای بیرون می تواند با فرد مقابل سخن به میان بیاورد ناصر فکوهی در کتاب" مبانی انسان شناسی" درباره زبان انسانی اینگونه نوشته است: زبان انسانی از مجموعه ای گسترده از نمادهای تصویری وجسمانی نیز برخودار است. تمام حرکات اندام ها وماهیچه ها به ویژه در صورت، لحن سخن گفتن، نوع ایستادن و روی کردن به طرف مقابل،فاصله با او، ژست ها اداها، نشانه هایی چون آرایش، نوع لباس، اشیایی مورد استفاده تدابیر رفتاری و... همگی معانی نمادینی دارند که به صورت عناصر مکمل و گاه حتی عناصر اصلی زبان به کار می آنید. از این رو از لحاظ انسان شناسی زبان را به هیچ رو نمی توان از عناصر پیرامونی اش تفکیک کرد.(ص84)

طرح روی جلد از یک چتر که به توسط حروف و خیس شده است ، شاعر در همان آغاز محتوای کتابش را به تماشا و نمایش گذاشته است.

با چتر

به خواندنم بیا

حرفهای من همه بارانی اند...

باتوجه به فعل"بیا" !  در اینجا منظور شاعر مورد نظر "یک مخاطب خاص"است. چه کسی می آید؟ با چه چیزی می آید؟ با یک "چتر". شاعر در اینجا واژگان  را به لحاظ عمودی پوشش می دهد و معنی خود را به خواننده القا می کند. وقتی باران می بارد، همه چتر بدست در خیابانها در حال رفت و آمد هستند(منظور ما آن عابرانی است که در خیابان در حال گذر هستند) یکی از ویژگی های چترکه در ذاتش موجوداست، حالت "محافظت" را در خود نهفته است، یکی دیگراز ویژگی های که چتر با خود به همراه دارد و منظور شاعران را به خواننده القا می کنند "مساله زوجی " است که دو نفر زیر یک چتر می توانند باشند و از یک عشق صحبت به میان آورده می شود.شاعر مورد نظر ما در اینجا از سخنانی (حرفهایم) می گویدکه حاکی از باران بودن آن است. ما می دانیم وقتی کسی به دلایل متفاوت که شرایط باعث رخ دادن آن اتفاقات ناگوار باشد، فرد مقابل در حین سخن با بغض که  معمولا با گریه همراه خواهد بود در نهایت. در اینجا شاعر "تشبیه باران به گریه"استفاده کرده است.

آقازاده زبانش در این اثر سهل و ممتنع است. منظور از سهل این می باشد که خواننده با خواندن اشعار جذب احساسات شاعر می شود و او را همراهی می کند. یک "همذات پنداری" اتفاق می افتد. منظور از ممتنع بودن این است که در زمانی که تصویر سازی می کند ، خواننده را به تامل وا می دارد و با ذهن خواننده بازی می کند. گاه با ترکیبهای درست واژگان، در "جای" خود خواننده را به فکر فرو می برد.

شروعش به زبان بسیار ساده و حالت محاوره ای می باشد

من را نگاه کن

در سطر بعدی از "من" بودنش می گذرد . شاعر که با تمام وجود ش به سرودن شعر علاقه دارد و همه هستی خویش به سرودن شعر علاقه دارد و همه هستی خویش را در اینجا "شعر" می داند. یک درخواست یک طرف اتفاق می افتد، و این بار شاعر از "من" نه تنها به خود اشاره می کند ، بلکه مخاطب خاص خودش "معشوقه، یار" را هم همراهی می کند. یک عشق حقیقی اتفاق افتاده است

من،

درابتدای ((تو)) ایستاده ام

پای مرا به شعرهایت باز کن!

واژگان که از دید شاعر مقدس هستند، در وصف یار و معشوقه به جنب و جوش درآمده اند، البته یک یار ناکام!

پراکنده کن،

عطر موهای مرا در واژه ها ...

به ناکام بودن یار اشاره کردیم چون در اینجا شاعر از احساسات که ناکام مانده ، سخنی به میان می آورد.شاعر با گذاشتن نقط چین ذهن خواننده را را آزاد و باز می گذارد که در پس این علامت یک امید و نوید را به خواننده خود بدهد.شاعر ترکیب زیبای را بوجود آورده است "چشم قلمت" . که منظور ش می تواند "دل و ذهن" باشد.

روزهاست انگار

از چشم قلمت

افتاده ام...

شاعر در اکثر اشعارش از یک "عشق" سخن به میان می آورد. یک عشق به مفهوم حقیقی و ساده که سادگی آن باعث می شود صمیمیت زیادتر در بین "عاشق و معشوق" اتفاق بیافتد. گاه از یک انتظار صحبت به میان می آورد. "انتظار " یکی از ویژگی ها یک عاشق حقیقی است و آن را به خواننده خود گوشزد می کند که در این عصر ماشینی باید برای زندگی کردن برای کسی که دوستش داری و اگر از تو دور است باید"صبر و انتظار" در پیش گرفت.

در چهار راه ((نیامدنت))

چشم های من

چراغی ست که تا ابد

برای عبور <<تو>>

سبز می ماند...

شاعر با قلم بزرگ می شود، و قلم را در وجود خودش احساس می کند. در تمام لحظات زندگیش با قلم سپری می کند. به دفاع از محیط زیست، طبعیت(جنگل) می زند، که در حال نابودی است. می خواهد به خواننده خود یادآوری بکند که اگر این محیط زیست از بین برود دیگر نمی توان نوشت و دست به سرودن زد. یک چرخه زیبای در این شعر بوجود آمده است و این ارتباط عمودی به زیبای حفظ شده است.وقتی درختان قطع بشوند، بیگمان زندگی بر پرندگان سخت خواهد بود و بی آشیانه می شوند. شاعر این اتفاق و حادثه بزرگ را برای خواننده اش به نمایش می گذارد. با ساختار شکنی که "نیما"ی بزرگ درباره واژگان کرد، در اینجا هم شاهدش خواهیم بود. "خالی کاغذهایم" که در اصل اینگونه بوده است ((کاغذهای خالیم)). این ترکیبها باعث می شود که خواننده کمی تامل بکند.

وقتی دفترم را باز می کنم

انگار

جنگل را

ورق می زنم

...درختهایی که یک به یک می افتند،

آشیانه هایی که از هم می پاشند

و صدای غمگین پرنده ها

که از حنجره قلم

در خالی کاغذهایم می پیچیدو

شعر می شود...

گاهی شاعر از یک واقعیت سخن به میان می آورد. یک واقعیتی که برای خیلی ها تلخ است. برای کسانی که فردی را ازدست می دهند، بی گمان غم و مصیبت سنگینی را به بار می آورد و آن اتفاق تلخ "مرگ" است. و در جای "مرگ" و "زندگی " دو واژه متضاد را رو در روی هم قرار می دهد و مرگ را در نهایت پیروز می داند. این هشتداری ست برای خواننده که زندگی در لحظه ی بی گمان توسط ((راهزن ((مرگ)) به پایان خواهد رسید. پس باید قدر زندگی و درست زندگی کردن را بدانیم.

امروز که از جاده می گذشتم

راهزن ((مرگ)) را دیدم

در معبر لحظه ها

ایستاده بود و باز

راه ((زندگی)) را

بند آورده بود...

.......

چند شعر دیگر از شاعرمینا آقازاده بخوانیم:

<<تو>>

گناه ساده هستی

و <<من>>

معصومانه به تو

متکبرم...

 

گریه زبان دوم من است...

گاه گاهی تکلم می کنم

با لهجه بارانی ام!

لکنت بغض دارم و مردم

خالی می کنند نم نم

دور برم را...

حرفهای نم کشیده ام فقط

روی شانه های تو خشک می شود

مرا ببخش اگر

زبانم تند می شود گاهی...

 

 

در چشم من

_این آرامگاه ابری

باران های زیادی مرده اند...

برای تسلی که آمدی

شاخه ای بوسه

آرام

برسنگ گونه ام بگذار...

 

این کتاب پر از احساسات شاعرانه است که مخاطب و خواننده به خود جذب می کند و زبانش با زبان "روز" زندگی یکی کرده است.  گاه گله ، گاه نگاه واقع بینانه و گاه از عشق می باشد.

برای شاعرش خانم دکتر مینا آقازاده ارجمند و گرامی آروزی موفقیت روز افزون را از خداوند منان خواستارم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 23 دی 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

"

هستی "

ایستاده ام...
وناگهان نیستم..
من!
همین مرگ ساده ام..
شعر زیبا و سرشار از اندیشه که در بالا خواندیم از شاعر بانو سیده نسترن طالب زاده می باشد.در وهله اول اگر خواننده ی این کوتاهه را بخواند و تاملی نکند بی گمان در نزد خودش این فکر خطور خواهد کرد که اصلا این کوتاهه ، شعر نیست! اگر در هنگام خوانش خود "عنوان" را به آن شعر کوتاه ارتباط بدهیم این یک شعر "عاشقانه" می شود ولی از انجایی که عنوان شعر "هستی"میباشد و شاعر دراکثراشعارش با اندیشه و با استفاده از نماده ها و زبان آرکایسم"آرکائیک" دست به سرودن می زند و این نشان از آگاهی شاعر نسبت به نمادها و اسطوره هاست . داخل پرانتز ((نقدی که بعضی از منتقدان به شعر کنونی وارد میکنند همین عدم استفاده نمادها در اشعارشان می باشد!)). این شعر محتوای و مضمون اصلیش درباره دو واژه مهم و تاثیرگذار بر اندیشه اندیشمندان،نویسندگان و اهل قلم می باشد که عبارتند از : "هستی" و "نیستی". این دواژه تفاسیر بسیار متفاوتی را دارند . بحث هستی را که هایدگر آغاز کرد منجربه نظریه اگزیستانسیالیست در اندیشه های ژان پل سارتر شد. که البته" ملاصدرا" هم دراین باره قبل از این نظریه به عنوان "اصالت وجود" اشاره کرده است و درباه آن نوشته است.
ولی از انجای که هایدگر صاحب اندیشه است به اندیشه او با هم به طور خلاصه نگاهی می اندازیم:
((
مارتین هایدگر (   1889ـ 1976)، متفکر آلمانی هم با این اصل کلی موافق است، اما وی قبل از اینکه اگزیستانسیالیست باشد، «بود‌شناس» است. یعنی قلمرو فکری وی متوجه «هستی» و ماهیت آن است؛ که به باور او این ماهیت با «پرسش از هستی» آشکار می‌شود. پرسشی که ظاهراً از یادها رفته است. بهرحال او برای پاسخ به این پرسش، سراغ تنها موجود و یا به قول خودش تنها «هستنده‌»ای می‌رود که قادر به درک «هستی» است. و از قضا از این لحظه به بعد است که فلسفه‌ی اگزیستانسیالیستیِ وی که مورد توجه و استفاده‌ی سارتر بوده، شکل می‌گیرد. هر چند که خود هایدگر مایل بود او را «بودشناس» بدانند تا فیلسوفی اگزیستانسیالیست.باری، هایدگر برای رسیدن به مقصود خویش، نخستین فیلسوفی است که فلسفه‌ی خود را به «نحوه‌ی بودنِ» انسان در جهان اختصاص داده است (انسان، به عنوان وجود، چگونه در جهان هست). وقتی صحبت از «نحوه‌ی هستیِ آدمی» می‌کنیم مراد از این سخن، مجموعه امکاناتِ هستی‌شناسانه و تواماً مناسبت‌سازانه‌ای است که در قلمرو روزمره به صورت دیالکتیکی و در دور هرمنوتیکی (در فرایندی دو سویه به صورت تولید و بازتولیدِ موقعیت مقابل) بی‌آنکه علناً به چشم آیند، موقعیت و انتخاب‌های آدمی را به وجود می‌آورند. آنچه که برای هایدگر جذابیت دارد، همین فرایند است که توضیح خواهیم داد. برای توضیح شاید بهتر باشد از اینجا آغاز کنیم که هایدگر ترجیح می‌دهد به جای کلمه‌ی «انسان»، (که آنرا انتزاعی و به لحاظ  هستی‌شناسی غیر دقیق و کاذب می‌داند)، از عنوان «دازاین» استفاده کند. او در معرفی این واژه‌ی جایگزین می‌گوید: "دازاین هستنده‌ای است که صرفاً در میان هستندگان دیگر واقع نمی‌گردد، بل او از آن رو که در حیطه‌ی هستیِ خودش همّ این هستی را دارد، به لحاظ هستومندی از هستندگان دیگر متمایز است... آنچه به این بنیان هستیِ دازاین تعلق دارد این است که او در حیطه‌ی هستیِ خود، نسبت به هستیِ خود مناسبتی با هستی دارد.... [به بیانی] با هستیِ خودش و از طریق هستی خودش این هستی [که همان هستی مورد نظر هایدگر باشد] بر او گشوده می‌گردد. فهم هستی، خود مشخصه‌ی هستیِ دازاین است. ممیزه‌ی هستومندی دازاین در آن است که او هستی‌شناسانه است"(ص83). به زبان ساده، هر آدمی که از فهمی معمول درباره‌ی خود و رابطه‌هایش برخوردار باشد، از درکی بودشناس (مسلماً نه در معنای تخصصی آن) برخوردار است. ضمن آنکه این امکان «درکِ هستی» در موجودی همچون آدمی و یا به قول هایدگر در دازاین (انسان در جهان)، در واقع همان درک و فهمی است که هایدگر در مقام «بودشناس» برای فهم ماهیت هستی بدان نیاز دارد.)) برگفته از فلسفه به زبان ساده، زهره روحی.
حال که به خواندن این مطلب کوتاه بسنده کردیم و تاحدودی دانستیم که منظور هایدگر از هستی چه می تواند باشد. از دیدگاه مولانا هم به "هستی" نگاه می کنیم که ببینیم این سروده عالی به کدام یک از اندیشه ها نزدیکتر است.
مقاله هستی شناس جان در دیدگاه مولانا از زوایه روانشناختی، رزگار محمدی:
((
مولاا یک رویکد هستی نگرانه را به جان انسانی مطرح میکند. جان انسانی به عنوان یک هستنده بدون درنظرگرفتن هستی اوقابل فرض نیست.از جانبی دیگرمیتوان مثنوی معنوی را هستی شناسی جان انسان نامید که لبریز ازسخن در موردهستی انسان است. مولاناخودنیز اندیشمندی هستی نگر و کل نگر وکل گرا است که از رویکردهای جزنگرانه نسبت به وجود انسانی انتقادمیکند.نجم آبادی (1386)می گوید: مولانا بینش وری ایدالیست وفیلسوفی هستی گر است که می کوشد دیدگاه هستی شناسی خود را که خود پرورش جان آدمی است باز گو کند. در این باب از هستی شناسی جان سخن می رود.چون انسان موجودی هستومنداست زندگیش با هستی و در هستی انسانی دراندیشه مولانا درقالب پویایی ونوشندگی،مرگ،کلیت،وحدت یافتگی، شناخت دیالکتیکی و کشندگی سخن می گوییم وبا وارد کردن این زمینه درمقوله روانشناختی هستی شناسی جان انسانی می پردازیم.
نوبه کجا می رود                  کهنه کجا می رسد
دردیدگاه مولانا هستی انسان دوم به دم درحال نوشیدن استو دائما در حال زوالو رویشی دوباره است وی سکون را درجهان هستی نقص می داند وهستی را مانندجوی آبی میداندکه نو به نو می شود ودوباره میرسد بنابراین هستی در دیدگاه مولانا شوندگی مداوم است، پویایی وسیالیت عین هستی انسانی است.
پس تو را هر لحظه مرگ رجعتی است   مصطفی فرمود دنیا ساعتی است
هرنفسی نو می شود دنیا و ما    بی خبر لز نوشیدن اندر بقا
عمرهمچو جوی نونو می رسد مستمری می نماید درجسد(1144-1/1142)
نو زکجا می رسد،کهنه کجا می رود گرنه ورای نظر،عالم بی منتهاست عالم چوآب جو است،بسته نماید و لیک می رودو می رسد نونو این ازکجاست(دیوان شمس).
دردیگاه پیشاسقراطیان همچون هراکیلتوس نیز هستی انسانی شوندگی است، به گفته هراکلیتوس: ((دوباره دریک رودخانه نمی توان گام گذاشت))بنابراین هستی مدام درحال نوشدن و تازه شدن است:((خورشید هر روزتازه است)). دراین دیدگاه می توان به نیچه نیز اشاره کرد که جهان هستی را شنوندگی می داند و بود را افسانه ای و دروغی بیش نمی داند. مولانا درقصه طوطی و بازرگان به بحث از هستی انسان در همین دیدگاه می پردازد.
ازعدم ها سوی هستی هر زمان   هست یارب کاروان درکاروان
ای بردار عقل یک دم باخود آر  دم به دم در تو خزان است بهار

باغ دل را سبز تر و تازه ببین  پر از غنچه ورد سرو یاسمن

این رجعت مدام را می توانیم در زندگی هر روزه، انسان و بیداری و خواب هر روزه می توانیم مشاهده کنیم. وجود هر آن از هستی مطلق صادرمی شود، وجودصادر شده در یک همان هستی عودت می کند و عالم بدینسان با تمام اجزایش هر آن بایک هستی اضافه نوبه نو وجود پیدا میکند،ولی بدان جهت که این حرکت دائمی و آنی است، عالم را پیوسته همان عالم می پنداریم و تغییر آن را بعد از مدتی طولانی ادارک نمی نماییم. بنابراین جهان هستی با تمام اجزایش و روابطش دائما در حال ریزش و دگرگونی است و سکون مستلزم معدوم شدن از صفحه هستی  است.))

به نظر نگارنده برای اینکه بدانیم اندیشه شاعر در این شعر به کدام از نظریات نزدیک است باید از اندیشه خود شاعر آگاه شد!شاعرمورد نظر ما از هم به شدت به مباحت عرفان علاقه مند است وهم در نظرات خود به اندیشه های فلسفی "غرب" اشاره کرده است البته اگر نظرات این بانوی ارجمند را دنبال کرده باشید(خود بنده از ایشان بسیار آموختم) متوجه این قسمت از نظرم می شوید. این شعر هم از اندیشه اگزیستانسیال برخورد است و هم از "هستی" که در اشعار ونظرات مولانا برداشت و تفسیر شده است ، نزدیک است. در اندیشه اگزیستانسیال به "بودن" خود و اینکه تکیه داشتن انسان به خود و همه امید را تنها در خود انسان می توان جستجو کرد و بعد از مرگش ، همان "نیستم"ی که شاعر اشاره می کند یعنی پوچ گرایی و هیچ بودن! واگر بخواهیم از دیدگاه هستی مولانا اشاره بکنیم ، ایستادن که در اینجا منظور شاعر "پویا" بودن انسان است نه "ایستا" بودنش. و به چرخه زندگی که تمام می شود و مرگ آغاز می شود.و دراینجا شاعر با آوردن واژه "ساده" در کنار "مرگ" شجاعت خویش را اعلام میکند. شاعردر "من" دراینجا به"بودن" وموجودیت خود را اعلام میکند.

این شعر را میتوان بیشتر از اینها مورد بررسی وکندوکاو قرارداد. با توجه به واژه "مرگ" که خود واژه هم به راحتی یک مطلب دیگر را می طلبد.

شعر دیگر درباره "هستی" از بانوی شاعر:

و دستان کوچک جنینی

در سالهای دور

بر بشره ی بودنی مکرر،،،

می کوبید

و با هر تولد میسرود:

.

.

.

عشق ست

تمام هستیِ آنچه نیست... .

برای شاعرش بانوسیده نسترن طالب زاده خواهر اندیشمندو ارجمندم آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون را از خداوندمنان خواستارم.

پ.ن

هرکجا که درباره "مرگ" می نویسند و می گویند "من" راهمیشه تا مدتها به فکر می برد این "واژ"(مرگ)

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 14 دی 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

 .ما در اینجا چند شعر از شاعر دلسوز و منتقدادبی توانمند ادبیات و یعنی مهدی شاد خواست، را انتخاب می کنیم و مورد خوانش پدیدار شناختی قرار می دهیم .

 در بررسی شعر بعضی از اهل قلمان ومنتقدان به "زبان" در شعر تاکید دارند مانند لیلا صادقی در مقاله ((شعر امروز، شعر زبان است)): گاهی زبان روزمره که مملو از استعاره‌ها و مجازها است، چنان شاعرانه می‌شود که می‌گوییم شبیه شعر شده است. گاهی هم شعر آنقدر به زبان گفتار نزدیک می‌شود که می‌گوییم شعر گفتار، اما چطور می‌شود بین زبان روزمره یا خودکار و شعر دیوار کشید؟ مسلمن زبان صرفا آواهای گفتاری و کلمه‌هایی نیستند که می‌شنویم. دانش زبانی هر فرد را اصول و قواعدی می‌سازد که در ذهن فرد درونی شده‌اند و به طور ناآگاه بکار می‌روند. این دانش زبانی در صورتی که برای برقراری ارتباط در قالب یک زبان مشخص بکار برود، به زبان گفتاری تبدیل می‌شود. پس می‌توان ادعا کرد که فرایند شعربودگی یک فرایند زبانی است. اما زبان در اینجا به معنای دانش زبانی است و نه زبان گفتاری.
استفاده شعر از زبان گفتاری، می‌تواند سبکی شعری ایجاد کند، ولی شعر لزوما آنگونه که پیشینیان تصور می‌کرده‌اند، گفتاری نیست و شعر امروز، شعر زبان است، چرا که زبان از طریق فرایند برجسته‌سازی کارکرد نامتعارف می‌یابد و درواقع، بواسطه برجسته‌سازی کانون توجه دیگر موضوع کلام نیست، بلکه خود پیام یا شیوه بیان است، یعنی شعر خودارجاع است. پس، تفاوت زبان خودکار و شعر در کارکردشان است و شعر با هنجارگریزی از قواعد حکمفرما در ساختار زبانی و نه دانش زبانی ایجاد می‌شود که این قواعد جزو ذات زبان هستند.))  . http://leilasadeghi.com/naghd/note/453-zaban-leila.html

انسان شناسان معتقدند که ،زبان "گفتاری" که وسیله ارتباط بین انسانها است تنها یکی از زبانهای موجود است. آنها می گویند سکوت، ایستادن، حرکت کردن، ژست گرفتن، آرایش کردن ، نگاه کردن ، همه اینها جز زبان تلقی می شود . پس زبان تنها به گفتار ختم نمی شود. در اینجا می توان گفت شعر امروز ، تنها شعر زبان گفتاری نیست. واژگان که در این دایره وسیع زبانی قرار دارند گاه منجربه زاده شعر می شوند و گاه در شعر خلق می شوند یکی از اشعار زیبایی که واژگان در شعر خلق شده اند و با زبانی دیگر از غیر گفتار صحبت می کند را با هم می خوانیم:

نگاهت

              بوی بوسه می دهد

       چشمانت را نبند!

در اینجا با زبان نگاه کردن شاعر مخاطبش را درگیر شعر کوتاهه اش می کند. مهر ومحبتی که در بوسه کردن بین دو شخص (عاشثق و معشوق) اتفاق می افتاد را اینبار شاعر در چشمان معشوق بدنبالش می گردد. علامت تعجبش را بدرستی و برای به فکر بردن اورد شده است.در یکی از اشعار دیگرزیبایش درباره "عشق" البته به مفهوم حقیقی ان به صحبت به میان می اورد.

وقتی تنها یکی را می بینی

زندگی،

رنگی دیگر می گیرد

عقربه ها پس می زنند زمان را

وعشق

شعریت بی واژه!

دراین شعر اشاره شده در بالا وقتی به خواندنش آغاز می کنیم اولین مساله که به ذهن خواننده می تواند خطور بکند  و منظور شاعر مورد نظر را برساند مساله "انتخاب" است. انتخاب یک جفت(زن و مرد)(ازدواج) . در اینجا به یک عشق حقیقی (زمینی) اشاره می کند، که آن واژه ((تنها)) با واژگان ((زندگی)) و ((عشق)) یکدیگر را پوشش معنای ومفهومی می دهند. این انتخاب خیلی خاص وحیاتی باعث می شود زندگی از اوضاع و احوال یکنواختی و تکراری خارج بشود. اگرچه بعشی ها می گویند و معتقدند که ازدواج یک اتفاق تکراری است ویک عادت می شود ولی اگر در انتخاب مان نهایت دقت را داشته باشیم با توجه به شرایطی که داریم ، هرگز دچار این عادت اشاره شده نخواهیم شد وطعم واقعی زندگی را همانگونه که شاعر گفته است خواهیم چشید.

عقربه که بدرستی در کنار زمان آمده اند،در اینجا آن انتخاب باعث می شود یک زمان ایستا اول اتفاق بیافتد و آن اتفاقات قبل که رخ داده است و احتمالا شاعر منظورش در اینجا ((حوادث)) گذشته است که به فراموشی سپرده خواهد شد و شروع زمان آن هم به صورت پویا با آمدن یک "عشق حقیقی" آغاز می شود و آرامش که همان ((رنگ دیگر)) است، در زندگی نیز حاکم می شود.در سطر پایانی "عشق" تشبیه می شود به شعری بی واژه! یعنی خود واژه "عشق" به تنهایی می تواند یک شعر بی انتها ، وسیع ، زیبا و بدون توصیفات دیگر باشد.نکته ی که به نظر نگارنده مهم و جالب و قابل تامل است این است که در هر سطر می توان مفهوم" عشق" را آورد و آن در ذهن خود مرور کرد و ارتباطهای آن با کلید واژه "عشق" درک کرد.واج آرایی حرف "ی" باعث موسیقی این سپید شده است. حتی در سطر پایانی ((وعشق شعریت بی واژه)) نیز می تواند یک قطعه کوچک ادبی و شعر کوتاه باشد.در شعر دیگری ما این اندیشه ی که شاعر نسبت به واژه "عشق" دارد می خوانیم که علاوه بر "عشق" به "شعر" هم چنین نگاهی می اندازد و خود را عاشق "شعر" معرفی می کند.

عشق

               شعری ست که آغازی ندارد

      شعر،

عشقی ست که به پایان نمی رسد!

شاعر در شعر دیگر به دفاع از شعر می پردازد  واز این شعر می توان درک کرد که شعر خواندن وشعر سرودن برای شاعر چقدر مورد مهم و قابل اهمیت است که به فرد منتظر برای اینکه به آرامش برسد پیشنهاد می کند "شعری بخوان". پرستو ها هنگام پاییز کوچ می کنند و در اوایل بهار باز می گردند. شاعر به زیبای تصویر از پاییز را در اول شعر ساخته و آن را با کوچ پرستوها و علایم پاییزی که همان "باران " و "باد" است، اشاره می کند. "دلتنگی" به "انتظار" اشاره دارد که فردی که همیشه منتظر باشد بی گمان دلتنگی هم همیشه با او خواهد بود وبرای اینکه به آرامش برسد او را دعوت به خوانش شعر می کند.

فردا پرستوها کوچ می کنند

و تو را

به ضیافت باران و نسیم می خوانند

دلتنگی

می دانم

شعری بخوان.

اینبار در شعر با عنوان "آقای شعر" ما با اندیشه سیاسی و فلسفی شاعر نیز روبه رو هستیم . شاعر در این شعر قابل تامل در اول نقدی بر قانون وارد می کند و به آنگونه که می توان برداشت کرد در اولش به این اشاره داره که چرا انسان با این همه عقل و خردی که دارد نباید از خرد خود برای نوشتن قانون استفاده بکند. داور در اینجا نشان و نماد قانون و قضاوت کردن است. ولی وقتی می نویسد (( زمین و آسمان را اما به هم می بافد آقای شعر!)) با یک اندیشه سیاسی وفلسفی مواجه هستیم. وقتی که بعد از عصر تاریک اروپا(حاکمیت کلیسا) رنسانس (اومانیست واومانیسم)،دوره رفورماسیون، عصر روشنگری وانقلاب صنعتی آغاز شد، این دوران را مدرنیته نامیدند ودر این دوران اندیشمندان و فلاسفه و نویسندگان شروع به نوشتن مقلات وکتابهای متفاوت در زمینه جدای دین از دولت، جدایی دین از سیاست و امر سیاسی ، جدای آسمان از زمین و حتی در نهایت به  رد وجود خداوندی رسید. اگرچه دوران مدرنیته مزایای مثل تکنولوژی، آسایش، جهانی شدن ، از بین بردن بیماری به نام طاعون را با خود به همراه داشته ولی در قابال آن معایبی هم نیز دارد مانند: جنگ جهانی، پیدا شدن بیماری به نام ایدز، بیماری های عصبی غیر قابل درمان ، از بین بردن هویت و از بین بردن آرامش که بر آسایش نیز اولیت دارد و سرگشتگی انسان عصر جدید که مربوط به دوران پسامدرن است ، البته چون بعضی ها معتقدند پست مدرن در ادامه پروسه پروزه مدرنیته هست می توان جز معایب آن عصر "مدرنیته" دانست. شاعر درشعر خود بدنبال پیوند دادن دوباره زمین وآسمان است که این نشان می دهد به هر دو آنها نیز معتقد است. نکته جالب و قابل تامل در این شعر واژه "آقای شعر" است که خود این" آقا" در اصل می تواند نیز به مرد سالاری نظام پدر سالاری (پاتریمونیال) و اینکه قانون بدست" مردان" نوشته و اجرا می شود اشاره می کند!

((بی داور مانده است

زمین

به آسمانش سپرده‌اند...

زمین و آسمان را اما

به هم می‌بافد آقای شعر!))

شاعر در اشعار مورد بررسی به زبان شعریت خود را حفظ کرد و واژگانش را به زیبای در جای  موردنظر، چینش کرده است. البته فرم، محتوا (معنا) ، ساختار را فدای بازی زبانی نکرده است و بالعکس. شاعر مورد نظر ما (مهدی شاد خواست) در اشعارش نشان داده که چگونه به محیط اطراف خود می نگرد و چگونه از آنها برای سرودن شعرش کمک می گیرد و در هنگام سرودن آن محیط اطراف به یاریش می رسند.

برای این شاعر خوب آروزی موفقیت روز افزون را از خداوند منان خواستارم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 6 دی 1393 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو