تبلیغات
فصل سکوت - داستان مینیمال2: دلقک و پادشاه

نگهبان درب: باصدای رسا، پادشاه وارد می شوند. همه اعضای داخل قصر سر تعظیم فرود آوردند به جز دلقک

پادشاه :نگاهی به دلقک انداخت، دلقک چرا تو ایستاده ای؟

دلقک:عالیجناب قربانت شوم ، این جماعت برای حفظ جان ،سر تزویر و ترس را خم کرده اند ولی من همیشه برای حفظ جان از روی رخ ماه شما تشخیص میدهم که ایا امروز عالیجناب به تفریح و سرگرمی نیاز دارد یا خیر! و امروز روز من نیست.

پادشاه لبخند زد گفت: حق با تو است.


محسن نوزعیم




طبقه بندی: علوم سیاسی،  ادبیات و رمان، 
برچسب ها: داستانک، مینیمال، اندیشه،  

تاریخ : یکشنبه 7 آذر 1395 | 07:07 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.