تبلیغات
فصل سکوت - داستان مینی مال1: "ادوار دهشتناك"
داستان مینی مال: "ادوار دهشتناك"
مسافری به شهری رسید كه میخواستند محكومی را در آن اعدام كنند. در
میان جمعیت از هر كه علت اعدام را پرسید، كسی نتوانست جوابی به او
بدهد. پس فریاد زد:
مردم !من این محكوم را میشناسم.
مردم با همهمه پرسیدند: او كیست؟
رهگذر گفت: او هم مانند ما یك "انسان" است
لحظه ای بعد محكوم را بالای سكوی اعدام بردند. طناب را بر گردنش
انداختند .
محكوم فریاد زد: درخواستی دارم
مرد نقاب پوش گفت: بگو!
محكوم گفت: بعد از من بگذارید این رهگذر آسوده مسیرش را طی بكند و
برود.

محسن نوزعیم

برچسب ها: داستانک، مینیمال،  

تاریخ : پنجشنبه 4 آذر 1395 | 08:26 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.