درباره وبلاگ



1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"






((هیچ حقیقتی را فدای مصلحت نکنیم))، چون روزی آن مصلحت ما را "قربانی" خود خواهد کرد.

"محسن نوزعیم"

پست همیشگی...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 27 مرداد 1392 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

اصغر فرهادی رسما گفت: در مراسم اسکار امسال در کنار دیگر اهالی سینما شرکت نخواهم کرد.

به گزارش ایسنا، کارگردان برگزیده اسکار در متنی که ساعاتی قبل در نیویورک تایمز منتشر شد و نسخه‌ای از آن را در اختیار ایسنا گذاشت

نوشت:«متاسفم که از طریق این نوشته اعلام می‌کنم در مراسم اسکار امسال در کنار دیگر اهالی سینما شرکت نخواهم کرد. در روزهای گذشته علی‌رغم شرایط غیرمنصفانه‌ای که برای ورود مهاجران و مسافران چند کشور به ایالات متحده پیش آمد، همچنان تصمیم بر حضور در این مراسم بود و ابراز نظراتم به رسانه‌ها درباره این شرایط و به هیچ عنوان قصد عدم حضور و یا تحریم مراسم را به نشانه اعتراض نداشتم چون آگاهم که بسیاری از اهالی سینمای آمریکا و اعضای آکادمی مخالف افراطی‌گری و تندروی‌هایی هستند که این روزها بیش از گذشته در حال اعمال است و همان‌گونه که روز اعلام نتایج آکادمی به پخش‌کننده‌ام در آمریکا اعلام کردم به همراه مدیرفیلمبرداری‌ام در این مراسم حضور خواهیم داشت، همچنان تصورم همراه بودن در این اتفاق بزرگ فرهنگی بود.

اما امروز به نظر می‌آید که این امکان حضور با اما و اگرهایی همراه است که برایم به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست حتی اگر برای سفر من به آمریکا استثنایی قائل شوند. پس مایلم آنچه را که قرار بود در فرصت سفرم بیان کنم در اینجا ابراز نمایم. 

تندروها علی‌رغم جنگ‌ها و دعواهای سیاسی‌شان در همه جای دنیا، بسیار شبیه به هم به جهان می‌نگرند. آن‌ها برای درک جهان چاره‌ای ندارند جز تقسیم آن به دو بخش ما و دیگران تا همواره با ساختن تصویری هولناک از دیگران، مردم کشورشان را دچار ترس از آن‌ها بکنند. این فقط محدود به آمریکا نیست. در کشور من نیز تندروها اینگونه‌اند. سال‌هاست در دو سوی اقیانوس عده‌ای تندرو تلاششان بر آن است تا از مردم کشور مقابل تصویری غیرواقعی و هولناک بسازند و از تفاوت‌های بین ملت‌ها و فرهنگ‌ها اختلافات، و از اختلافات دشمنی‌ها و از دشمنی‌ها ترس ایجاد کنند.

ترس مردم ابزار مهمی‌ست برای توجیه افراطی‌گری و تندروی صاحبان ذهن‌های بسته. حال آنکه من باور دارم شباهت‌های بین انسان‌ها در روی این کره‌ی خاکی در سرزمین‌ها، فرهنگ‌ها و ادیان مختلف بسیار گسترده‌تر از تفاوت‌هاست. من باور دارم ریشه بسیاری از خشونت‌های امروز جهان در میان ملت‌ها را باید در تحقیرهای دو سویه دیروزشان جستجو کرد و تحقیرهای امروز ملت‌های دیگر به یقین بذری‌ست برای خشونت‌های فردا.

تحقیر ملت‌های دیگر به بهانه حفظ امنیت مردم یک کشور پدیده تازه‌ای در جهان نیست و همواره خود زمینه‌ای برای ایجاد شکاف و دشمنی در آینده بوده است. من از این طریق انزجار خود را از شرایط تحمیل ‌شده ناعادلانه‌ای که برای ورود قانونی بعضی از هموطنانم و همچنین مردم شش کشور دیگر به ایالات متحده در حال اعمال است ابراز می‌کنم و امیدوارم این شرایط منجر به شکاف بیشتر بین ملت‌ها نشود.»


برگرفته از وب سایت "ایسنا"





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 بهمن 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
سی و یک ساله شدیم امشب.
 جبر و اختیار من را از این سو به آن سو می کشید وسر دو راهی زندگی با تردید رها می کنند.
تجربه های پوچ و هیچ.
وقتی به پشت سر نگاه می کنم چشمانم سیاهی می رود نه این چشمان من نیست که سیاهی می رود بلکه راه طی شده تاریک بوده..
دست را فقط در دست سرنوشت گذاشتن برای رسیدن به مقصد یک حماقت محض است ،گویا آن ضرب المثل کهن که باید دست را به روی زانوی خویش گذاشت و بر روی پای خود ایستاد سند محکمی است برای رسیدن به مقصدنهایی.
خویش را دوباره باید از نو خلق کرد و از سرخط زندگی دوباره نوشت.

محسن نوزعیم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 8 بهمن 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

شاه و گدا !


ﭼــﻪ ﺣﻘﯿــﺮﻭﻛﻮﭼﮏ ﺍﺳــﺖ


 ﺁﻥ ﮐﺴــﯽ ﻛــﻪ ﺑــﻪ ﺧﻮﺩﻣﻐــﺮﻭﺭﺍﺳﺖ !


 ﭼــﺮﺍ ﻛـــﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧــﺪ ﺑﻌــﺪ ﺍﺯ ﺑــﺎﺯﯼ ﺷﻄﺮﻧــﺞ ، 


ﺷــــﺎﻩ ﻭ ﺳـﺮﺑــﺎﺯ ﻫـﻤــﻪ 


ﺩﺭ ﯾﮏ ﺟﻌﺒــﻪ ﻗــــﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧـــﺪ.



جایگاه شاه و گدا ، دارا و ندار 


قبــر است...


 تقواست كه سرنوشت ساز است...


براے رسیدن به کبریا


 باید نه "کبر" داشت نه "ریا "....


مواظب باشیم که 

" تقوا "  ،


 با یک  "تق"  ، " وا "  نرود.....




باور,,


 اگر بر این باوری که سنگ برایت معجزه می کند، 

معجزه رخ خواهد داد.

 اگر بر این باوری که آسمان برایت معجزه می کند، 

معجزه رخ خواهد داد.

 اما آگاه باش نه سنگ از خود قدرت دارد، نه آسمان.

 آنچه که نیرو دارد، باور توست.

 ایمان و یقین راسخ توست.


اگر سنگ قدرتی داشت، فکری به حال خود می کرد.




 بیرون ز تو نیست، آنچه در عالم هست 

 از خود بطلب هر آنچه خواهی، که تویی.



 معجزه زندگی خودت باش


برگرفته از وبلاگ "متن های زیبا"(نیکا بزرافشان)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 6 بهمن 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

معمّای تحلیل

تا به‌حال فرصت کرده‌اید فکر کنید چرا کشورهای شرق آسیا در آرامش، کار و زندگی می‌کنند؟ هم در داخل به تفاهم رسیده‌اند و هم با محیط خارجی. آن‌ها کدام راه را انتخاب کرده‌اند؟ با توجه به تاریخ و حساسیت‌های ملی و هویتی، عموم این کشورها در یک مسیر مطمئن، هم در حال پیشرفت هستند و هم منطقه‌ای بهم تنیده و صلح‌آمیز ایجاد کرده‌اند. در عین حال، تنش‌ها و اختلافات خود را دوجانبه و چندجانبه و بدور از هیاهو، مدیریت می‌کنند.

طبق آمار شش ماه گذشته، ۳۹ بانک چینی، ژاپنی و کره جنوبی، رویهم ۳۷ تریلیون دلار سرمایه دارند. بزرگترین بانک جهان، بانک صنعتی و تجاری چین با ۳٫۶ تریلیون دلار سرمایه است. کره‌ جنوبی با ۷ بانک و دو تریلیون دلار سرمایه در میان ۱۵ کشور برتر دنیاست. در مقابل، ۳۷ بانک آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان، ۳۳ تریلیون دلار سرمایه در اختیار دارند. بزرگترین بانک در میان کشورهای خاورمیانه، بانک ملی قطر با ۱۹۰ میلیارد دلار سرمایه است.

پاسخ به سئوال‌های فوق این متن می‌تواند از زوایای مختلف ارائه شود. اما آنچه مطالعات علمی به ما می‌گوید از این قراراست: عموم کشورهای آسیایی، به نوعی تفاهم داخلی رسیده‌اند. از شینتوها در ژاپن، هندوها در هند، کمونیست‌ها در ویتنام و مسلمانان در مالزی و اندونزی به اندیشه‌های مشترکی دست یافته‌اند. این اندیشه‌های مشترک را به صورت تسلسلی در زیر می‌آوریم:

  • ۱- مبنای تمدن جدید بشری در تولید کالا و ارائه خدمات است؛
  • ۲- تولید کالا و ارائه خدمات به نظم اجتماعی، نظم قانونی و نظم سیاست گذاری وابسته است؛
  • ۳- مهم‌ترین وظیفه حکومت و دولت ایجاد و حفظ این نظم است؛
  • ۴- تولید کالا، برای یک ملت، ثروت و امکانات را به ارمغان می‌آورد؛
  • ۵- در نظم داخلی، سیاست‌های اقتصادی، تجاری و بانکی باید برای داخل و خارج کاملا شفاف باشند؛
  • ۶- در نظم داخلی، رقابت برای عموم آزاد و دستگاه قضایی حامی بازار و رقابت باشد؛
  • ۷- در مراحل اولیه، این نظم و حفظ آن الزاماً محتاج دموکراسی نیست؛
  • ۸- این نظم اجتماعی و اقتصادی، به تدریج جامعه مدنی را تقویت می‌کند؛
  • ۹- این نظم، آرامش، امنیت و در نهایت مشروعیت می‌آورد؛
  • ۱۰- این نظم در شبکه مالی، تجاری، فن‌آوری، اقتصادی و یادگیری بین‌المللی بارور شده و تکامل پیدا می‌کند.

نمونه‌های این نظم: چین، ویتنام، اندونزی، مالزی، سنگاپور، کره‌جنوبی، و با مقیاس‌های مختلف بقیه آسیایی‌ها.

کشورهای آسیایی، مرزها و بازارها و تجارت و یادگیری را به روی هم باز کرده‌اند و در نتیجه خطرهای کمتری متوجه آنهاست. این نکته را مقایسه کنید با آمار خرید اسلحه در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس: طی ۱۱ سال گذشته، ۷۲۸ میلیارد دلار. این یعنی ۷۲۸۰۰۰ شغل دائم در اروپای غربی و آمریکای شمالی.

در حالی که آسیایی‌ها به عدالت، امنیت، استقلال ملی و مشروعیت، اقتصادی و اجتماعی نگاه کرده‌اند، در خاورمیانه صرفاً به فکر و عمل سیاسیتوجه شده ‌است.

روش فکرکردن و واقعی تحلیل‌کردن خود نعمتی است. فهمیدن دقیق و با حداقل پیش‌فرضِ وقایع پیرامونی، نعمتی بزرگتر. چه ارتباط جالب علمی: میان خودنمایی، نمایش، خود بزرگ بینی و اغراق از یک طرف و سیاسی بودن، همه چیز را سیاسی دیدن، راه حل‌ها را سیاسی دانستن و سیاست زده بودن از طرف دیگر. هر دو نیاز به اغراق، خود بزرگ بینی، نمایش و تئاتر دارند. شرط دوم دقیق تحلیل کردن و روشن بینی، دوری جستن از عصبانیت در تحلیل است. تبریزی‌ها اصطلاح خوبی دارند: می‌گویند بگذارید مدتی بگذرد، موضوع را خوب بفهمیم و درک کنیم و بعد قضاوت کنیم. تابحال دیده‌اید که خانم مرکل، با عصبانیت سخنرانی کند؟ خشم معرف فقدان اعتماد به‌نفس، استیصال، به ستوه آمدگی و ناراحتی‌های انباشته شده است. سخنرانان خاورمیانه‌ای چه در مجامع بین‌المللی و چه در کشور خودشان عموماً با عصبانیت، سخنرانی می‌کنند، ضمن اینکه ۷۴ درصد خشونت در جهان در این منطقه است. خُروشچُف تا آنجا پیش رفت که در حین سخنرانی، کفش خود را بر تریبون مجمع عمومی سازمان ملل می‌کوبید. در مقایسه، امروز آرامش وزرا و مقامات چینی، سنگاپوری، ویتنامی و اندونزیایی را تماشا کنید. این کشورها چون توانا هستند، آرامش دارند و نیازی نیست عصبانی شوند. برای این نویسنده طی سال‌ها چهار بار اتفاق افتاده که با فردی گفت‌وگویی داشتم و بعدها متوجه شدم آن فرد در شیمی، فیزیک یا اقتصاد جایزه نوبل برده است. این در حالی بود که طی چندین ساعت گفت‌وگو، این افراد هیچ اشاره‌ای یا اَدایی که مخاطب را متوجه نوبل کند از خود بروز ندادند. توانایی، آرامش و اعتماد به‌نفس می‌آورد. فرد یا کشوری که توانایی دارد نه عصبانی می‌شود و نه خیلی تبلیغ می‌کند مثل اتوموبیل مرسدس بنز است. نمایش و اغراق ناشی از ضعف است.

آسیایی‌‌ها و حتی ویتنامی‌ها سریع متوجه شدند باید توان‌مندی‌های اقتصادی، تولیدی، تجاری و مدنی خود را غنی کنند تا دیگران فرصت تعدّی به سرزمین آن‌ها را نداشته باشند. افق‌های خود را واقعی تعریف کردند، مزیت نسبی خود را دقیق مشخص کردند و از همه مهم تر و تعیین کننده تر: بین خود به تفاهم رسیدند. تفاهم در داخل به مراتب کلیدی‌تر و شاید مقدمه‌ای بر تفاهم با بیرون است. چینی‌ها رفتند از اقصی نقاط جهان، هنرمندان، دانشمندان و کارآفرینان چینی را به چین آوردند تا برای قدرت ملی از آن‌ها بهره‌مند شوند. اگر چینی‌ها، مبنا را تقسیم بندی‌های سیاسی می‌گذاشتند، نمی‌توانستند چنین اقدامی کنند. اگر شاقول تفاهم را سیاست، مواضع سیاسی و مرزبندی‌های سیاسی قرار می‌دادند، نمی‌توانستند اقتصاد دوم جهان شوند و با ثروتی که تولید کرده‌اند، ۱۲ ناو هواپیمابر در دست ساخت داشته باشند.

تاریخ نشان می‌دهد تفاهم داخلی پیرامون ایسم‌های سیاسی جواب نمی‌دهد. اگر نروژی‌ها مبنای تفاهم درونی خود را سیاست مقرر می‌کردند نمی‌توانستند با ۵ میلیون جمعیت به تولید ناخالص داخلی ۳۴۵ میلیارد دلاری برسند. چون کشور نروژ ثروتمند است و سیاست‌های توزیعی دقیقی دارد و اقتصاد شفافی را ایجاد کرده، شهروندان آن به زندگی امیدوار، راستگو، فعال و با آرامش هستند و در عین حال از تفاهم اجتماعی، جامعه مدنی، گردش قدرت و امنیت ملی برخوردارند. صحیح است که تولید ثروت هدف انسانیت نیست، اما بدون امکانات و درآمد و ثروت و توزیع آن، جامعه سعادتمند، اخلاقی و قانونمند نمی‌توان ایجاد کرد. نه دولت نروژ و نه مردم نروژ در پی تغییرات ژئوپولیتیک در اروپا یا تغییر نظام بین‌الملل نیستند. در حدّ خود، افق گذاری کرده‌اند و در تمامی ابعاد کمی و کیفی توسعه یافتگی، جزء پنج کشور اول جهان هستند.

باید فکر کرد که مبنای تفاهم داخلی چیست؟ تصور کنید اگر شخصی بشنود ۲۰ نوع بیماری دارد، واکنش طبیعی او این خواهد بود: احتمالاً ۱۹ مورد علائم بیماری هستند و یک مورد بیماری کلیدی وجود دارد. نمی‌شود در هرم علت و معلولی مسایل یک جامعه به ۲۵۰ علت اشاره کرد. عوامل را باید به صورت درختی بررسی کرد. ریشه در کجاست؟ وقت و انرژی تلف می‌شود اگر سطح تحلیل و علت یابی را در شاخه‌های بالا و میانی درخت قرار دهیم.

حکمرانی کارآمد بر سیستم‌سازی و ساختارسازی بنا شده است. سیستم سازی محتاج تفاهم داخلی و یا قرارداد اجتماعی است. بنیان این تفاهم می‌تواند سازوکارهای تولید ثروت ملی باشد تا در نهایت اخلاق، قانون، سعادتمندی عمومی نیز به تعادل می رسند. اما اگر مبنای ارتباط در داخل و خارج سیاست باشد، اختلاف، نزاع، درگیری، جنگ و تقابل ایجاد می‌کند. حتی ریشه اصلی پوپولیسم، بی توجهی به اقتصاد و توزیع ناعادلانه امکانات در یک کشور است. این در حالی است که پوپولیسم در آسیا رو به کاهش و در خاورمیانه رو به افزایش است. آشفتگی در تحلیل، آشفتگی در سیاست‌گذاری‌ها و مدیریت سعی و خطایی به‌دنبال می‌آورد. آسیایی‌ها با تفاهم و آرامش و درک حدّ و منزلت خود به گونه‌ای عمل کرده‌اند که شهروندانشان از حالت غنچه به گل می‌رسند و شکوفا می‌شوند. در خاورمیانه، شهروندان فرصت گُل شدن را پیدا نمی‌کنند و عموماً در حالت غنچه، پژمرده می‌شوند. بدون سیستم نمی‌توان شکفت و گُل شد.


برگرفته از وبسایت دکتر محمود سریع القلم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 بهمن 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

دل من دیگه خطا نکن
با غریبه‌ها وفا نکن
زندگی رو باختی دل من
مردم رو شناختی دل من

زندگی رو باختی دل من
مردم رو شناختی دل من

تا به کی سرا پا حقیقتی
تا به کی خراب محبتی
همنشین این و اون می‌شی
خسته و پریش و خون می‌شی
دشت بخت تو کویر می‌شه
مرغ آرزوت اسیر می‌شه

روبروت سراب
پشت سر خراب
روبروت سراب
پشت سرخراب

ساکت و صبوری دل من
مثل بوف کوری دل من
زندگی رو باختی دل من
مردم رو شناختی دل من

دل من دیگه خطا نکن
با غریبه‌ها وفا نکن
زندگی رو باختی دل من
مردم رو شناختی دل من

توی خون نشستی دل من
بی‌صدا شکستی دل من
زندگی رو باختی دل من
مردم رو شناختی دل من

ساکت و صبوری دل من
مثل بوف کوری دل من
زندگی رو باختی دل من
مردم رو شناختی دل من


  یادش بخیر .. هنوز هم ترانه زیبا و شنیدنی است از خواننده گرامی داریوش





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 دی 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

     نقد ادبی راهی برای فهم جهان و تغییر آن است    

روزنامه‌ی آرمان امروز، سرویس ادبیات و کتاب، ۱۹ دی‌ماه ۱۳۹۵:

حسین پاینده بیش از دو دهه است که در فضای دانشگاهی و ادبی ایران قلم می‌زند، درس می‌دهد و تأثیر بسزایی بویژه در نقد ادبی داشته است. این تأثیرگذاری را می‌توان هم در تدریس نظریه و نقد ادبی در دانشگاه و کارگاه‌های بیرون از دانشگاه دید و هم در کتاب‌های تألیفی و ترجمه‌ی ایشان. اما شاید فقر ما در نظریه و نقد ادبی در طول این سال‌ها بیشتر به چشم بیاید و همین فقر است که وقتی به کارنامه‌ی پاینده نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم در این فقرزدایی سهم بسزایی داشته است. جز این دو، مطالعات فرهنگی و مطالعات بینارشته‌ای هم که از سوی ایشان به صورت جدی به آن پرداخته می‌شود باید افزود. «داستان کوتاه در ایران»، «گشودن رمان»، نقد ادبی و مطالعات فرهنگی»، «گفتمان نقد»، «نقد ادبی و دموکراسی»، «رمان پسامدرن و فیلم» از جمله تألیفات ایشان هستند که در این گفت‌وگو نیز به آن‌ها اشاره شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی مونا رستا، منتقد ادبی و داستان‌نویس، با دکتر حسین پاینده استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی است.

در کتاب «گفتمان نقد» همان‌طور که از عنوان فرعی آن «مقالاتی در نقد ادبی» برمی­‌آید، بر پایه­‌ی بنیانهای تئوریک گوناگون به تحلیل آثاری در قالب­‌های متفاوت پرداخته­‌اید؛ اما در تألیفات بعدی همچون «گشودن رمان» و «داستان کوتاه در ایران» به سمت وحدت در قالب آثار مورد بررسی و وحدتِ روش میل کرده‌­اید. این روند ناشی از تجربه­‌ای بود که کسب کردید؟ یا خوانندگان کتابی مانند «گشودن رمان» احتیاج به بستر و زمینه‌­ای داشتند که با کتابی همچون «گفتمان نقد» فراهم می‌شد؟

پاینده: عنوان فرعی «گفتمان نقد» نشان می‌دهد که این کتاب مجموعه‌ای از  مقالات مختلف است. طبیعی است که هر منتقدی می‌تواند در نوشتن مقالات گوناگون از رویکردهای متفاوت استفاده کند. وقتی این مقالات گردآوری و ویرایش می‌شوند تا در قالب یک کتاب منتشر شوند، همچنان تنوع و تکثری را منعکس می‌کنند که به طور طبیعی بین مقالات مختلف وجود دارد. نشان دادن این تنوع یکی از اهداف اصلی این مجموعه مقاله است. اما کتاب «گشودن رمان» و «داستان کوتاه در ایران» هیچ‌کدام مجموعه مقاله نیستند. اهداف هر یک از این کتاب‌ها را در مقدمه‌شان توضیح داده‌ام و با خواندن آن‌ها مشخص می‌شود که برای مثال در کتاب «گشودن رمان»‌ خواسته‌ام روش معیّنی در نقد رمان را به ده رمان شاخص ایرانی اِعمال کنم. این موضوع عیناً در مورد کتاب «داستان کوتاه در ایران» هم صدق می‌کند.

با آن‌که در بدایت گفت‌وگو سخن از کتاب «گشودن رمان» به میان آمد، این کتاب تا به امروز آخرین اثر تألیفی شماست که در سال ۱۳۹۳ برندهی جایزهی جلال آل‌­احمد در بخش نقد ادبی نیز شده و در سه نوبت به چاپ رسیده است؛ پس اجازه بدهید گفت‌وگو را با صحبت از همین کتاب ادامه دهیم. در این کتاب با تحلیل صحنه­‌ی آغازین ده رمان ایرانی بر پایه­‌ی تئوری­‌های گوناگون به نقد آن­‌ها پرداخته‌اید. در میان این ده رمان، نمونه‌­هایی از هر سه سبک­ رئالیسم، مدرنیسم و پسامدرنیسم به چشم می‌­آید. با این مقدمات به نظر می­‌رسد که در این کتاب به صورت ضمنی با ده رمان برتر ایرانی از نگاه حسین پاینده نیز آشنا می­‌شویم؛ این‌طور نیست؟

پاینده: به عبارتی همین‌طور است. مقصودم این است که البته از نظر من این ده  رمان درخور بررسی بوده‌اند، یا هر کدام از حیث خاصی نشان‌دهنده‌ی سبک یا مضمون معیّنی بوده‌اند که در رمان ایرانی اهمیت داشته است. اما وقتی صحبت از «رمان برتر» می‌کنید، ممکن است این‌طور القا شود که کار نقد ادبی ارزش‌گذاری است و این البته گزاره‌ی دقیقی نیست و نیاز به توضیح دارد. در گذشته تعریف بسیار تکرارشده‌ای از نقد ادبی در دانشگاه‌ها و محافل ادبی رواج داشت که مطابق با آن گفته می‌شد «نقد یعنی تشخیص سَره از ناسَره». از این تعریف چنین برمی‌آمد که منتقد ادبی باید معلوم کند کدام آثار ادبی واجد کیفیات بهتری هستند. اما در زمانه‌ی ما چنین تعریفی از نقد ادبی، پذیرفتنی نیست. «نقد» به معنای «انتقاد» کردن یا یافتن عیب‌وایرادهای متن نیست که منتقد بر اساس آن معلوم کند کدام آثار برتر یا کدام آثار کهترند. معلوم کردن ارزش‌های نسبی یک اثر ادبی، شاید آخرین و حاشیه‌ای‌ترین کاری باشد که منتقد باید انجام دهد. کار اصلی منتقد ادبی، بحث درباره‌ی معانی تلویحی متن و تکنیک‌های به‌کاررفته در متن برای القای آن معانی است. قاعدتاً وقتی منتقدی متن ادبی‌ای را بررسی می‌کند، به این موضوع نظر دارد که آن متن واجد معانی خاصی است و صناعاتی در آن به کار رفته است. اما این به معنای ارزش‌گذاری (به مفهومی که در محافل ادبی ما مستفاد می‌شود) نیست. وقتی صحبت از برتر بودن یا ارزشمند بودن یک اثر ادبی می‌کنیم، این تصور پیش می‌آید که منتقد ادبی قائل به سلسله‌مراتب ارزشی است و می‌خواهد جایگاه هر اثر ادبی در این سلسله‌مراتب را مشخص کند. این تصور از نقد ادبی باعث مشکلاتی بین منتقدان و نویسندگان هم می‌شود. بارها از من خواسته شده که «نقد مثبتی» بر فلان رمان یا مجموعه شعر و غیره بنویسم تا «ارزش‌های» آن برای همگان مشخص شود و وقتی هم که من توضیح می‌دهم در کار یک منتقد، «نقد مثبت» یا «نقد منفی» اصلاً معنایی ندارد و کار نقد ادبی چیز دیگری است، مخاطبم متعجب می‌شود. به همین دلیل، اعتقاد دارم که باید واژگان متعارف درباره‌ی نقد ادبی را تصحیح کنیم.

اصلاح این واژگان کاری است که شما در تألیفات‌تان به صورت کاربردی در حال انجام آن هستید، ولی آیا نیاز نیست دست به تألیفاتی بزنیم که به صورت مستقیم به این موضوع بپردازد؟

پاینده: بله، حتماً. در فرهنگ‌هایی که نقد ادبی کارکردی نهادینه و اجتماعی دارد،  به «فرهنگ اصطلاحات نقد» یا «واژه‌نامه‌های توصیفی نقد ادبی» برمی‌خوریم و این نشان می‌دهد که نقد، واژگان یا به طور کلی زبان خاص خود را می‌طلبد. عباراتی مانند «نقد مثبت» یا «نقد منفی» فقط به این دلیل خطا نیستند که ما در نقد ادبی اصولاً مذمت یا تحسین نمی‌کنیم، بلکه همچنین و مهم‌تر از این نظر غلط است که تصور نادرستی راجع به کارکرد نقد را اشاعه می‌دهد. زبان ارتباط مستقیمی با ادراک یا معرفت ما از پدیده‌ها و مفاهیم دارد. برای تصحیح یک برداشت نادرست از مفهومی ذهنی یا حتی پدیده‌ای عینی، لازم است زبانی را هم که به طور معمول برای سخن گفتن از آن مفهوم یا پدیده به کار می‌بریم تصحیح کنیم. این همان بحثی است که فمینیست‌ها درباره‌ی فرهنگ مردسالارانه مطرح می‌کنند. به اعتقاد آنان، برای پایان دادن به تبعیض جنسیتی، نه فقط قوانین جدیدی در صیانت از حقوق زنان باید به تصویب برسند، بلکه همچنین کلمات و عباراتی که حکایت از تحقیر زنان است، باید از زبان روزمره و عمومی زدوده شود. یا مثلاً برای رسیدن به آگاهی زیست‌محیطی و جلوگیری از تخریب طبیعت، باید هر گونه تعبیر زبانی را که نشان‌دهنده‌ی بی‌اعتنایی به محیط زیست است از زبان حذف کنیم.

سؤال بعدی من به عنوان فرعی این کتاب، یعنی «رمان ایران در پرتو نظریه و نقد ادبی» بازمی­‌گردد. در این کتاب، در عین حال که تصویر کامل و روشنی از رمانهای بررسی‌شده به مخاطب ارائه می‌کنید، توصیفی از جایگاه رمانهای مذکور در سپهر ادبیات ایران یا حتی جهان در مقایسه با سایر نمونه­‌ها ندارید. آیا این به آن معناست که ما در عرصه‌­ی رمان‌نویسی چیزی برای گفتن در مقابل نمونه­‌های خارجی نداریم یا نتوانستهایم این مقوله­‌ی وارداتی را از آنِ خود کنیم و مؤلفههای مخصوص به خود را به آن ببخشیم؟

پاینده: هدف من در این کتاب بررسی جایگاه رمان ایرانی در سطحی جهانی نبوده است. این قبیل مقایسه‌ها کار دیگری است و تازه وقتی هم که مبادرت به آن کار می‌کنیم باید دقت داشته باشیم که دچار احساسات شوونیستی نشویم. این‌که ادبیات ایران برتر یا فروتر از ادبیات جهان است، یا این‌که رمان ایران حرفی برای گفتن «در مقابل» نمونه‌های خارجی دارد یا نه، در دایره‌ی ملاحظات پژوهشگر نقد ادبی قرار نمی‌گیرد. این قبیل سخنان بیشتر بار احساسی (و اخیراً سیاسی) دارد. در نقد ادبی نظریه‌هایی برای تحلیل متن و تبیین معانی آن وجود دارد و عنوان فرعی کتاب من هم به مخاطب اعلام می‌کند که محتوای این کتاب، کاربرد آن نظریه‌ها برای تبیین معانی رمان ایران است.

شما مؤلف مجموعه‌­ای با عنوان «داستان کوتاه در ایران» هستید. تا به امروز سه جلد از این مجموعه که در قالب آن، شاخصترین داستان­‌های کوتاه ایرانی در سبک‌­های رئالیسم، ناتورالیسم، مدرنیسم و پسامدرنیسم جمع­‌آوری و تحلیل شده‌­اند، به چاپ رسیده است. آیا از مقایسهی حجم این مجموعه با آن دسته از تألیفات شما که به رمان اختصاص دارد می‌­توان نتیجه گرفت که ادبیات معاصر ایران در داستان کوتاه حرف­‌های بیشتری برای گفتن دارد؟

پاینده: نمی‌دانم چرا این استنباط را کرده‌اید، چون تعداد کتاب‌ها و مقالاتی که من  درباره‌ی رمان و نقد رمان دارم، کمتر از کارهایم در زمینه‌ی داستان کوتاه نیست. درباره‌ی رمان کتاب «نظریه‌های رمان» را منتشر کرده‌ام؛ همچنین کتاب «مدرنیسم و پسامدرنیسم در رمان» را. کتابی تألیفی هم دارم با عنوان «رمان پسامدرن و فیلم». مقالاتی هم که درباره‌ی جنبه‌های نظری رمان، یا در نقد رمان‌های خاص نوشته‌ام، به مراتب بیشتر از مقالاتم درباره‌ی داستان کوتاه است. درست متوجه نشدم که چرا فقط تألیفات را در نظر گرفته‌اید. ترجمه هم مبیّن علائق پژوهشی کسی است که آن ترجمه را انجام می‌دهد. همچنین اگر کارگاه‌های خارج از دانشگاه را هم شاخصی از علائق پژوهشی بدانیم، کارگاه‌های من در نقد رمان کمتر از کارگاه‌هایم در نقد داستان کوتاه نیست. به طور کلی، من به هر دو حوزه توجه دارم. البته با بررسی داستان‌های کوتاه نویسندگان معاصر به این نتیجه رسیده‌ام که بسیاری (اما قطعاً نه همه‌ی) این داستان‌ها صناعتمندتر از رمان‌های معاصر ایرانی هستند، اما این بحث دیگری است.

با توجه به اینکه خود، مدرس کارگاه‌­های داستان­‌نویسی هستید و داوری بسیاری از جوایز ادبی را در کارنامه دارید، آینده‌­ی داستان ایرانی را چطور می‌بینید؟

پاینده: پیشبینی آینده کار سختی است، اما شاید بشود گفت در مجموع  داستان‌های کوتاهی که نسل امروز ما می‌نویسند از بسیاری جهات تکنیکی‌تر از خیلی از داستان‌های پیشگامان این ژانر در ایران است. از این موضوع نباید تعجب کرد. نویسنده‌ی امروز دسترسیِ به مراتب بیشتری به منابع دارد. انبوهی از منابع نظری ادبیات داستانی که در گذشته هنوز ترجمه نشده بودند، اکنون در اختیار نسل جدید نویسندگان ما قرار دارند، ضمن این‌که امکانات دیجیتالی و فضای مجازی نیز این دسترس‌پذیری را به نسبت گذشته فوق‌العاده تسهیل کرده‌اند. بسیاری از نویسندگان معاصر ما به درستی دریافته‌اند که علاوه بر علاقه به داستان‌نویسی، باید دانش خودشان درباره‌ی سبک‌ها و تکنیک‌های داستان‌نویسی را هم بیشتر کنند. در نتیجه، گاهی به نویسندگانی برمی‌خوریم که اطلاعات آن‌ها، دامنه‌ی مطالعات‌شان و آشنایی‌شان با ادبیات جهان خیلی بیشتر از نسل‌های پیشین است. این عوامل باعث می‌شوند که چشم‌انداز روشنی از پیشرفت داستان‌نویسی در ایران ترسیم کنیم. با این همه، نباید از این نکاتی که در بیان وضعیت امروز گفتم، به سادگی یا خودبه‌خود نتیجه بگیریم که بنابر این داستان‌نویسی در کشور ما لزوماً آینده‌ی درخشانی خواهد داشت. در مقابل آن عده از نویسندگانی که رنج خواندن شاهکارهای ادبی و کتاب‌های نظری درباره‌ی ادبیات را به خود می‌دهند تا آثار پخته‌تر و صناعتمندتری بنویسند، بارها به نویسندگانی هم برخورده‌ام که تصور می‌کنند کافی است قلم را روی کاغذ بگذارند تا اثری ادبی خودبه‌خود از آن تراوش کند. این عده می‌خواهند هرچه سریع‌تر مجموعه داستان یا رمانی منتشر کنند و به گفته‌ی خودشان «وقت ندارند» آثار ادبی ایران و جهان را بخوانند. ناگفته پیداست که کارهای این اشخاص نمی‌تواند تأثیر بسزایی در پیشبرد ادبیات داستانی ما باقی بگذارد.

http://s9.picofile.com/file/8281784476/مصاحبه_با_روزنامه‌ی_آرمان_امروز.jpg

تا صحبت از جوایز ادبی در میان است اجازه بدهید ارزیابی شما را از تأثیر و جایگاه این جوایز نیز جویا شوم. شما قاعدتاً موافق این جوایز هستید که به عضویت هیئت داوران آن‌­ها درمیآیید، ولی این جوایز منتقدانی هم دارند.

پاینده: اگر مقصودتان از «موافق» این است که همه‌ی جنبه‌های این جوایز را تأیید می‌کنم (مثلاً طرز تفکر یا ایدئولوژی برگزارکنندگان، روال بررسی یا اعلام برگزیدگان و غیره)، باید بگوییم اصلاً این‌طور نیست. این‌جا و آن‌جا از من دعوت می‌شود که در هیأت داوران برخی از جوایز مشارکت کنم و من هم بسته به وقتی که بتوانم برای این کار بگذارم، ممکن است بپذیرم. اما این پذیرش به معنای صحّه گذاشتن بر همه‌چیز نیست. اگر هم یقین پیدا کنم که نظر داوران ملحوظ نمی‌شود و جایزه با روالی خارج از روال داوری اعطا می‌شود، دیگر هرگز با کسانی که آن جایزه را می‌دهند همکاری نمی‌کنم. از بیان نام معذورم، اما این اتفاق در گذشته چند بار رخ داده است که با این یا آن نهاد دولتی یا خصوصی در مورد داوری همکاری کرده‌ام و چون مشاهداتم من را به یقین رساند که آن‌ها به نظر داوران احترام نمی‌گذارند و به اصطلاح کار خودشان را می‌کنند، در نوبت‌های بعدی دعوت آن‌ها برای مشارکت در داروی را نپذیرفتم. این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که تعلق جایزه به این رمان یا آن مجموعه داستان و غیره اصلاً به معنای بی‌اهمیت بودن سایر آثاری که جایزه نگرفتند نیست. اعطای جایزه به آثار ادبی یکی از راه‌های اعتلای ادبیات است، نه بی‌فایده دانستن سایر آثار.

گذشته از جنبهی آموزشی مجموعه‌­ی «داستان کوتاه در ایران» که بر کسی پوشیده نیست، این مجموعه در معرفی داستان‌نویسان روز ایران و نمونه‌­های شاخص داستان کوتاه به مخاطب نیز نقشی مخصوص به خود بازی کرده است. این ویژگی در جلد چهارم این مجموعه که با محوریت داستان‌­های جنگ ایران و عراق در حال تألیف است، به سبب کلیشه‌هایی که از این نوع داستان در ذهن مخاطب شکل گرفته، اهمیتی بیش از پیش می­‌یابد. آیا در جلد چهارم نیز همان رویکرد جلدهای پیشین را مد نظر دارید؟

پاینده: بله، همین‌طور است چون می‌خواهم رویکردی یکدست را در همه‌ی  مجلدهای این کتاب حفظ کنم. لازم به توضیح می‌بینم که ما در مطالعات ادبی، به ادبیات جنگ آن‌گونه که شایسته بوده است نپرداخته‌ایم. ژانر داستان‌های جنگ از اواخر جنگ ایران و عراق آرام‌آرام در ادبیات ما شروع شد و بعد از خاتمه‌ی جنگ، زمانی که فراغت کافی برای بازنگری درباره‌ی رویدادهای جنگ هشت‌ساله برای‌مان فراهم شد، نضج گرفت و تبدیل به یکی از جدیدترین حوزه‌های رشد در ادبیات داستانی ما شد. به هیچ دلیلی نباید از این ژانر غفلت کرد. حتی می‌توانیم متقابلاً بگوییم که به دلایل مختلف ضرورت دارد که به بازنمایی جنگ در داستان‌های کوتاه و کلاً ادبیات معاصر ایران توجه کنیم. بخشی از تاریخ و هویت ما در دهه‌های اخیر با رویداد بزرگ و تأثیرگذارِ جنگ گره خورده است. وقتی به ادبیات معاصر اروپا نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که جنگ جهانی دوم هنوز در خاطره‌ی جمعی اروپائیان زنده است. نشانه‌اش این است که نویسندگان و فیلمسازان‌شان هنوز درباره‌ی جنگ جهانی دوم رمان می‌نویسند و فیلم سینمایی تولید می‌کنند. چرا ما نباید این جنبه از تاریخ معاصرمان را در ادبیات بازنمایی کنیم و  بکاویم؟ به گمانم دو دیدگاه ظاهراً متباین اما در واقع همسو، دست به دست هم داده‌اند تا پژوهش‌های ادبی در کشور ما آن‌چنان که باید به جنگ نپردازند. یکی دیدگاه ایدئولوژیک و رسمی‌ای است که هدف خود را صرفاً شُکوه دادن به جنگ می‌داند و لذا به جنبه‌های ادبیِ این داستان‌ها کاری ندارد و دیگری دیدگاه ایضاً سیاسی‌ای که اهمیت و ضرورت دفاع از کشور در جنگ را تشخیص نمی‌دهد و بنابر این کلاً پرداختن به موضوع جنگ در ادبیات را لازم نمی‌بیند. به اعتقاد من، هر دو دیدگاهی که برشمردم در این زمینه باعث خسران در مطالعات ادبی شده‌اند. آنچه ما نیاز داریم، همانا رویکردی علمی و مبتنی بر نظریه‌های ادبی برای کاویدن مضامین و تکنیک‌های داستان‌های جنگ است. این رویکرد نباید با ملاحظات سیاسی تعدیل شود چون در آن صورت صبغه‌ی علمی خود را از دست می‌دهد.

در مجموعه‌­ی «داستان کوتاه در ایران» به ارتباط برخی گونه­‌های داستان کوتاه با نقاشی و شعر می‌پردازید، در کتاب‌های «گشودن رمان» و «گفتمان نقد» بخش­‌هایی را به نقد فیلم اختصاص داده‌اید، در بعضی جلسات در جایگاه یک منتقد ادبی به نقد فیلم پرداخته­‌اید و حتی کتابی با عنوان «رمان پسامدرن و فیلم» تألیف کرده­‌اید. این رویکرد بین­‌رشته­‌ای که به مکتب آمریکایی ادبیات تطبیقی بازمی­‌گردد، در ادبیاتِ روز فارسی­‌زبان مهجور مانده است. با توجه به تألیفات و دغدغه‌­ای که در زمینه­‌ی مطالعات فرهنگی دارید، نتایج این دورماندگی را چطور ارزیابی می­‌کنید؟

پاینده: من ادبیات را بخشی از گفتمان‌های اجتماعی می‌دانم و لذا معتقدم  مطالعات ادبی بدون در نظر گرفتن روش‌شناسی‌های دیگری که امکان شناخت این گفتمان‌ها را به ما می‌دهند، مطالعاتی ناقص و کم‌فایده خواهد بود. خودم هم در آن نوع آکادمی تربیت شدم که به عنوان تکلیف درسی موظفم می‌کرد با نگاهی میان‌رشته‌ای ادبیات را یاد بگیرم و تحلیل کنم. در دانشگاه‌های ما هنوز در برابر رویکردهای میان‌رشته‌ای مقاومت می‌شود و می‌گویند «این که دیگر ادبیات نیست»، اما در دانشگاه‌های کشورهای پیشرفته چندین دهه است که مطالعات فیلم، مطالعات ترجمه، مطالعات فرهنگی و حوزه‌هایی از این قبیل راه خودشان را به مطالعات ادبی باز کرده‌اند. به راستی، آیا تحلیل شخصیت‌های رمان کمابیش همان کاری نیست که در تحلیل شخصیت‌های فیلم سینمایی و سریال‌های تلویزیونی انجام می‌دهیم؟ یا آیا فضاسازی موضوعی نیست که علاوه بر ادبیات داستانی، با تحلیل تأثیر رنگ‌ها در نقاشی هم انجام می‌دهیم؟ تجربه‌ی من مؤید این موضوع است که وقتی ادبیات به روشی میان‌رشته‌ای تدریس می‌شود، توجه و علاقه‌ی مخاطب هم بیشتر می‌شود. نه دور ماندن، بلکه مقاومت فعالانه در برابر رویکردهای میان‌رشته‌ای در آکادمی ایرانی، پیامدهای زیانباری داشته است که کمترینش بی‌علاقگی دانشجویان به درس‌های‌شان است. من تلاش کرده‌ام این مافات را نه فقط در کلاس‌هایم، بلکه همچنین در کتاب‌هایم تا حدی جبران کنم.

شما از سال ۱۳۷۱ در جایگاه استاد نظریه و نقد ادبی، عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبائی هستید. آکادمی در ایران به علت فاصله از ادبیات خلاقه­ و نظریه‌­های ادبی روز، همواره مورد انتقاد بوده است. شما تا چه حد بحران نقد ادبی و به زعم برخی، نارسایی ادبیات داستانی خلاقه­ را ناشی از این رویکرد دانشگاه می‌­دانید؟

پاینده: در کشور ما دانشگاه همیشه تافته‌ای جدابافته از جامعه محسوب شده  است. روشنفکران به تحصیل در دانشگاه مباهات کرده‌اند، اما نتوانسته‌اند از آموخته‌های‌شان در دانشگاه برای بهبود اوضاع اجتماعی بهره ببرند. این وضعیت تا همین اواخر در رشته‌های غیر علوم انسانی هم وجود داشت، اما امروز می‌توانیم بگوییم که در رشته‌هایی مانند داروسازی، نانوتکنولوژی، هوافضا و بسیاری از رشته‌های علوم پایه و مهندسی وضعیت فرق کرده است و دانش‌آموختگان دانشگاه توانسته‌اند با نوآوری‌های‌شان برخی از نیازهای جامعه را پاسخ دهند. در علوم انسانی این‌طور نیست و نه فقط کسانی که در رشته‌های ادبیات تحصیل می‌کنند، بلکه دیگرانی هم که فلسفه و تاریخ و انسان‌شناسی و غیره می‌خوانند نتوانسته‌اند شکاف بین دانشگاه و جامعه را در حوزه‌های مربوط به خودشان پُر کنند. در زمینه‌ی نقد ادبی هم وضعیت دقیقاً همین است. ادبیات معاصر و ژانرهایی مانند ادبیات داستانی هنوز جایگاه و اهمیت شایسته‌ی خودشان را در برنامه‌های درسی مصوب پیدا نکرده‌اند و بخش بزرگی از آنچه در دانشگاه به دانشجویان آموزش داده می‌شود، عملاً در هیچ حرفه‌ای به کار آنان نمی‌آید. اگر نظریه و نقد ادبی به روشی علمی به دانشجویان علوم انسانی و بخصوص دانشجویان رشته‌های ادبیات آموخته بشود، فارغ‌التحصیلان این رشته‌ها می‌توانند با پژوهش‌ها و مقالات‌شان، در وضعیت کنونی ادبیات تأثیر بگذارند و حتی سمت‌وسوی آن را تغییر بدهند. پُرواضح است که آگاهی از نظریه و نقد ادبی می‌تواند به صناعتمندتر شدن داستان‌های نویسندگان ما هم کمک کند. دانشگاه می‌تواند برای رسیدن به این هدف نقش بسزایی ایفا کند که تا به حال به علت غرقه شدنش در موضوعات نامرتبط به ادبیات امروز از آن غفلت کرده است. البته دانشجویان منتظر دانشگاه نمانده‌اند. آن‌ها وقتی می‌بینند آموخته‌های‌شان در درس‌های مصوب و رسمی کمکی به فهم ادبیات نمی‌کند، با شرکت در کارگاه‌های خارج از دانشگاه می‌کوشند آن ضعف یا خلاء را برطرف کنند. اکثر کسانی که در کارگاه‌های خود من شرکت می‌کنند دانش‌آموختگان دوره‌های فوق‌لیسانس و دکتری‌اند که به رغم داشتن مدرک تحصیلی این نیاز را در خودشان حس می‌کنند.

تأثیر تدریس شما بر شاگردان‌تان از استقبالی که از کلاس­‌های دانشگاه، دوره‌های آزاد و سخنرانیهای شما به عمل می‌آید، روشن است؛ اما سؤال من به روی دیگر سکهی تدریس بازمی‌گردد؛ این‌که تدریس بر خود شما و آثارتان چه تأثیری داشته است؟

پاینده: تدریس تخدیرکننده‌ی روح و روانی آن کسانی است که می‌خواهند  وظیفه‌ی خودشان را شرافتمندانه و به بهترین شکل انجام دهند. اگر شما کارتان را مطابق با آنچه موظف هستید انجام دهید، اکثر مخاطبان کلاس‌های رسمی از شما ناخرسند و ناراحت می‌شوند. آن‌ها بیشتر آن نوع استادانی را می‌پسندند که حرف چندانی برای گفتن ندارند و با پخش کردن مقاله بین دانشجویان دوره‌های تحصیلات تکمیلی، فقط می‌نشینند تا دانشجو به قول خودشان کنفرانس بدهد. خیلی مواقع این استادان اصلاً همان مقالاتی را که به دانشجو داده‌اند، خودشان نخوانده‌اند. دانشجو می‌بیند با حفظ کردن و بازگفتن عین جملات یک مقاله و شرکت در یک امتحانِ سرتاپا فرمالیته، نمره‌ی عالی (اغلب بین ۵/۱۸ تا ۲۰) می‌گیرد. این نهایت خواسته‌ی اکثر دانشجویان است. اما کافی است که شما بخواهید موضوعی را واقعاً یاد بدهید. آن‌گاه بلافاصله با مقاومت اکثر مخاطبان‌تان روبه‌رو می‌شوید، چون آن‌ها در کلاس‌های دیگر عادت داده شده‌اند به این‌که شنونده‌ی صرف باشند، فکر نکنند، ذهن تحلیلی نداشته باشند و عین حرف‌های استاد را در ورقه‌ی امتحان بازنویسی کنند. بارها اتفاق افتاده که وقتی دانشجو سؤالی کرده و من پاسخ داده‌ام، بلافاصله از من عذرخواهی کرده است. اوایل نمی‌فهمیدم که چرا عذرخواهی می‌کنند. بعدها متوجه شدم که در اکثر کلاس‌ها هر چه دانشجو بگوید استاد صرفاً بر آن مهر تأیید می‌زند تا دانشجو از استاد «راضی» باشد. لذا وقتی من سؤالی را با صرف وقت به طور کامل جواب می‌دهم، یا وقتی منبعی برای مطالعه‌ی بیشتر به دانشجو معرفی می‌کنم، سؤال‌کننده گمان می‌کند که من از او ناراحت شده‌ام و در واقع به زعم خودش با معذرت‌خواهی تلاش می‌کند ناراحتی‌ای را که تصور می‌کند در من ایجاد کرده برطرف کند! این حاصل تربیت شدن در نظام دانشگاهی ما است. در چنین وضعیتی، مخاطبان واقعی من در واقع آن اقلیت کوچک اما فرهیخته و جدی‌ای هستند که حتماً در هر کلاسی پیدا می‌شوند و واقعاً می‌خواهند چیزی بیاموزند. من برای آن‌ها احترام قائلم و تمام تلاشم را می‌کنم که نیازهای علمی‌شان را پاسخ دهم. همان‌ها بهترین مشوقان غیرمستقیم من برای نوشتن کتاب‌ها و مقالاتم هستند. وقتی مراجعه می‌کنند و نکاتی از نوشته‌هایم را با من صحبت می‌کنند، متوجه می‌شوم که با این نوشته‌ها به فکر کردن سوق داده شده‌اند، نه فقط فکر کردن درباره‌ی این یا آن اثر ادبی، بلکه فکر کردن درباره‌ی زندگی خودشان و جهان پیرامون‌شان. این نهایت خواسته‌ی من است، این‌که مخاطبانم قدرت تفکر انتقادی را پیدا کنند. در کتاب «نقد ادبی و دموکراسی» این موضوع را مفصلاً توضیح داده‌ام که نقد ادبی ربط مستقیمی با تفکر انتقادی دارد و ظرفیت ما انسان‌ها برای مدارا و شنیدن سخن «دیگری» را بیشتر می‌کند. تدریس خارج از مجاری رسمی، یعنی در کارگاه‌های آزاد، به مراتب ارضاکننده‌تر است چون کسانی که به آن کارگاه‌ها می‌آیند کلاً انگیزه‌های متفاوتی دارند. دنبال مدرک تحصیلی و عنوان و از این قبیل نیستند. می‌خواهند چیزی بیاموزند که در درجه‌ی اول پاسخ‌گوی نیازهای روحی و روانی خودشان باشد و بعد هم عملاً به کارشان بیایید. بارها کسانی را دیده‌ام که هر هفته از شهرستان‌های دور به کارگاه‌هایم می‌آیند. رنج سفر چندین ساعته در این جاده‌های مرگبار را به جان می‌خرند تا دو ساعت در کارگاه باشند و دوباره به شهر خودشان برگردند. خیلی از آن‌ها مهندس و متخصص علوم آزمایشگاهی و مدیر و عضو هیأت علمی و غیره هستند، اما از سر عشق به ادبیات و فهم نقادانه‌ی جهان به این کارگاه‌ها می‌آیند. این اشخاص بسیار قابل احترام‌اند و خودشان نمی‌دانند که نوشته شدن مقالات من چقدر مرهون دمخور شدن با آن‌هاست.

آقای دکتر پاینده، شما همیشه از مقایسه و اظهارنظرهای حاشیه‌ساز دوری کرده‌­اید. این در حالی است که سابق بر این، حتی در میان آکادمیسین‌های ایرانی، منتقدانی داشتهایم که اظهارنظرهای جنجال‌سازشان هنوز در کتاب­‌ها، مطبوعات و اذهان باقی مانده است. سؤال من این است که رویکرد شما ناشی از ویژگی شخصیتی شماست یا به برداشتی که از نقد ادبی دارید مربوط می‌شود؟

پاینده: قلم برای من حرمتی دارد که باعث می‌شود اصلاً نتوانم آن را برای آن نوع  کارهایی که شما به درستی از آن‌ها با عنوان «حاشیه‌سازی» یاد می‌کنید، به کار ببرم. من در بهترین حالت پژوهشگر نقد ادبی و مطالعات فرهنگی هستم و بهتر است بکوشم کار خودم را به بهترین نحو انجام دهم. کسانی که برای خودشان رسالت‌های سیاسی و غیره قائل هستند البته ممکن است راه‌وروش دیگری را بپسندند. تفکر نقادانه به روش خاص خودش مخاطب را تحت تأثیر قرار می‌دهد و نیازی به جنجال و حاشیه‌سازی نیست. همان مباحثی که با رویکردهای مختلف نقد درباره‌ی وقایع این داستان و آن فیلم بحث می‌کنم، زنجیره‌ای از تفکر را در مخاطب ایجاد می‌کند. مقصودم از «زنجیره» این است، که به تفکر ختم نمی‌شود، بلکه تفکر نقطه‌ی آغاز کنش ایجابی برای درانداختن طرحی نو است. فکر کردن به ادبیات ما را به صرافت فکر کردن به زندگی واقعی‌مان می‌اندازد. تحلیل موقعیت‌ها در داستان و رمان، نطفه‌ی تحلیل موقعیت‌های واقعی در زیست‌جهانی است که ما خود بخشی از آن هستیم. نقد ادبی راهی برای فهم جهان و تغییر آن است.

-------------------- 
گفت‌وگو از مونا رستا



برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده گرامی




نوع مطلب :
برچسب ها : حسین پاینده، نقد ادبی، مصاحبه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 دی 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
وقتی که تنگ غروب ، بارون به شیشه می ‌زنه
همه غصه های دنیا ، توی سینه ‌ی منه
توی قطره ‌های بارون ، می شکنه بغض صدام
دیگه غیر از یه دونه پنجره ، هیچی نمی خوام

پشت این پنجره می شینم و آواز می خونم
منتظر واسه رسیدنت ، تو بارون می‌ مونم
زیر بارون انتظارت رنگ تازه ‌ی داره
منم عاشق ‌ترم انگار وقتی بارون می ‌باره

بعضی وقت ها که میای سر روی شونم می‌ ذاری
تموم غصه ‌ها رو از دل من بر می‌ داری
اما این فقط یه خوابه ، خواب پشت پنجره
وقت بیداری بازم ، غم می شینه تو حنجره
غم می شینه تو حنجره

وقتی که تنگ غروب ، بارون به شیشه می ‌زنه
همه غصه های دنیا ، توی سینه ‌ی منه
توی قطره ‌های بارون ، می شکنه بغض صدام
دیگه غیر از یه دونه پنجره ، هیچی نمی خوام

بعضی وقت ها که میای سر روی شونم می‌ ذاری
تموم غصه ‌ها رو از دل من بر می‌ داری
اما این فقط یه خوابه ، خواب پشت پنجره
وقت بیداری بازم ، غم می شینه تو حنجره
غم می شینه تو حنجره

ترانه به یاد ماندنی از سیاوش قمیشی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 دی 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

شماره‌ی یکمِ فصلنامه‌ی مردم‌نامه در آخرین روزهای پاییز ۱۳۹۵ منتشر شد. همان‌گونه که زیرعنوان مردم‌نامه مشخص می‌کند، این نشریه فصلنامه‌ای  علمی‌ـ‌تخصصی درباره‌ی تاریخ مردم ایران است. دکتر داریوش رحمانیان (استاد تاریخ در دانشگاه تهران و سردبیر مردم‌نامه) در سرمقاله‌ی این شماره، ضمن اشاره به این‌که «تاریخ مردم» یکی از «مهم‌ترین حوزه‌های مغفول و مسکوت‌مانده و یا یکی از ساحت‌های نیندیشیده در سراسر تاریخ نوگرایی و روشنفکری ایران» است، اضافه می‌کند که «تنها با نگارش کتاب و مقاله و برپایی نشست و همایش نمی‌توان تاریخ را مردمی کرد. این‌ها همه بایسته و لازم‌اند اما بسنده نیستند. بنیادی‌ترین کارها این است که به نهادینه کردن این عرصه بیندیشیم. برپایی و راه‌اندازی نهادهای آزاد، مستقل و مردمی در حوزه‌ی علوم انسانی و اجتماعی و بویژه تاریخ یکی از ضروری‌ترین و اساسی‌ترین کارهاست.»

http://s8.picofile.com/file/8280437950/%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%DB%B1.jpg

در نخستین شماره‌ی فصلنامه‌ی مردم‌نامه، مقاله‌ای هم از حسین پاینده منتشر شده است با عنوان «رابطه‌ی نقد ادبی با تاریخ».

http://s9.picofile.com/file/8280438950/%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%DB%B1_%DB%B1.jpg


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده




نوع مطلب :
برچسب ها : تاریخ، حسین پاینده،
لینک های مرتبط :


جمعه 10 دی 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
برای تو و خویشتن
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشان ها را
در ظلماتمان ببیند

گوشی که صداها و شناسه ها را
در بیهوشیمان بشنود

برای تو و خویش 
روحی که این همه را 
در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که
در صداقت خود 
ما را از خاموشی خویش بیرون بکشد
و بگذارد از آن چیزها که دربندمان کشیده است
سخن بگوییم

مارگوت بیگل
ترجمه ی شاملو



نوع مطلب :
برچسب ها : شعر، سپید،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 دی 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
شب و روز..
شب تنها عریان پوش ..;
نقش روزرا
بازی می کند..
و چشمهای سیاه من
چشم دل می بندد
بر این" روز و شب"..
شبی بلند مثل " یلدا"..
غرق در اقیانوس ان شب
انسانهای اسان پوش..
و خروش فرزاندان چهار راه
به تاریخ می سپارند..
سیگار ی بدهید
سیگار..

محسن نوزعیم




نوع مطلب :
برچسب ها : شعر، سپید،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 آذر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
ما داریم با این وضعیت به کجا می رویم؟!یکبار یک نفری در این فضای مجازی از من خواست  که بیا دفتر شعرم بخون و من با تمام وجود از نظراتتون استقبال می کنم و به جان و دل می سپارم ، از این صحبتها و حرفهای شعاری که خیلی از ما ها بلدیم بگیم! من هم رفتم شروع کردم به خوندن و در جوابش نوشتم که به نظر من ضعیفه و حتی بعضی از این نوشته ها شعر نیست! بعد دوست که شما باشی، ایشون با توپ اومد سراغ من ، گفت بگو من اصلا شاعر نیستم و شعر رو نمی شناسم و خلاصه  از این حرفها! اگر من در نزدیکش بودم به احتمال زیاد سرم می شکست وکارمون به دادگاه و پاسگاه می کشید.  . من مودبانه نوشتم نظرم من اینگونه بود. حال خودتون بدونین. باز یک مدت گذشت دیدم که دوباره پیام داده بیا دفتر شعر دومم بخون!. من رفتم خیلی اروم دفتر باز کردم  و شروع کردم به خوندن تا چشمم افتاد به نوشته ، دیدم هر سه سطر در میون از اشعار حسین پناهی و گاهی در بعضی جاها فروغ و اخوان اورده! بعد نظرات دیدم که یک عده هم نوشته بودن که آفرین چه اندیشه زیبا ، پاکی و ارزشمندی!!. من مثل ادمی که توی تاریکی با احتیاط حرکت می کنه و قدم بر میداره،  اروم برگشتم و پشت سرم هم نگاه نکردم. دوباره پیام داد  دفتر سومم رو بیا بخون ،دیگه جوابش هم ندادم!

محسن نوزعیم





نوع مطلب :
برچسب ها : شعر، خاطره،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 آذر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
به بهانه زاد روز تولدشاعر بزرگ وطنی احمد شاملو  (21/ 9/ 1304)چند سپید از آن شاعر بزرگ را با هم در اینجا می خوانیم:

1/ گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک


2/ 


دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار
کز شمع او بتابد نوری ز روزن ام .
فکرم به جست و جوی سحر راه می کشد
اما سحر کجا!
در خلوتی که هست؛
نه شاخه ای زجنبش مرغی خورد تکان
نه باد روی بام و دری آه می کشد.
حتی نمی کند سگی از دور شیونی
حتی نمی کند خسی از باد جنبشی
غول سکوت می گزدم با فغان خویش
و من در انتظار
که خواند خروس صبح!
کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا
وز بندر نجات
چراغ امید صبح
سوسو نمی زند.

3/

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدِ گورکن
 از بهای آزادیِ آدمی
 افزون باشد.

جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پی‌افکندن ــ

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.


4/

اگر که بیهده زیباست شب
برای چه زیباست
 شب
برای که زیباست؟ 

شب و
 رودِ بی‌انحنای ستارگان
که سرد می‌گذرد.

 و سوگوارانِ درازگیسو

بر دو جانبِ رود

یادآوردِ کدام خاطره را
با قصیده‌ی نفس‌گیرِ غوکان
تعزیتی می‌کنند
به هنگامی که هر سپیده
به صدای هم‌آوازِ دوازده گلوله
سوراخ
می‌شود؟

اگر که بیهده زیباست شب
برای که زیباست شب
برای چه زیباست؟

"احمد شاملو"

 





نوع مطلب :
برچسب ها : تولد، شعر، احمد شاملو، وطن،
لینک های مرتبط :


شنبه 20 آذر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
این دیالوگ زیبا فیلم روزواقعه پاسخی است به روزنامه کیهان:
(( عبدا... : من حقیقت را در زنجیر دیده ام. من حقیقت را پاره پاره بر خاک دیده ام. من حقیقت را بر سر نیزه دیده ام ...)) 
عبدالله: حسین بن علی! از او بسیار می گویند چرا آنان كه از او می گویند خود مانند او نیستند؟...)) استاد بهرام بیضایی/ روز واقعه 
پی نوشت: روزنامه کیهان به یکی از اساتید مسلم و عزیز عرصه سینماوادبیات نمایشی نام اشنایی ایرانی که کسی نیست جز بهرام بیضایی، تاخته است و او را بی سواد خوانده در صورتی که هم می دانیمـ بهترین اثر سینمایی مذهبی ایران، فیلم روز واقعه است. همان فیلمی که هر سال در دهم محرم پخش می شود. چگونه است مدیر مسول روزنامه کیهان جناب شریعتمداری خودش از  حسین می گوید ولی به مانند حسین نیست و عمل نمی کند؟!َ

محسن نوزعیم




نوع مطلب :
برچسب ها : استاد بیضایی، روزنامه کیهان،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 آذر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
گاهی اوقات بر روی دیوارها بیلبوردها، تبلیغات و دیوار نویسی ها که انجام می شود، از واژگان خاص استفاده می کنند و گاهی اوقات که در مورد ان واژه فکر و تامل می کنیم، می بینیم شخصی که ان را نوشته است گویا حاکی از ان است که ، ان واژه را خوب درک و فهم نکرده است.چند مدت پیش بر روی یک بیلبورد ، که مربوط به تبلیغ یک نمایش بود ، نوشته بودند "نویسنده و کاگردان" در صورتی که واژه " نویسنده" اشتباه هست. نویسنده کسی هست که کتاب می نویسد. ان هم از نوع کتاب درسی ، رمان، داستان. وقتی کسی نمایش می نگارد، به ان شخص نمایش نامه نویس خطاب میکنند و یا وقتی فرد ی تاریخ را باز خوانی و می نگارد، او را مورخ ویا در روزنامه که تحریر و می نویسدشخص را با عنوان روزنامه نگار می شناسند.برای مثال البر کامو اگر بشناسیم، حتی با یک جستجوی ساده در اینترنت، متوجه می شویم ایشان هم یک فیلسوف، نویسنده، نمایش نامه نویس و یک روزنامه نگار در عصر خویش بود. این مقدمه طولانی بهانه ی شد که یک مطلب مختصر و مفید در باره واژه شهروندبنویسم، یک پست  مربوط به " شهروندان تهرانی و حیوانات بود " که البته کار بسیار  پسندیده و نیکوی هست،  نظر من را به خود جلب نمود. منظور از شهروند کیست؟ چه کسانی را می توان شهروند خواند؟ ما در فضای مجازی " گوگل" واژه شهروند را بنویسم با این معنی روبه می شویم که یعنی شهرنشینی ولی واقعیت امر این است که این واژه از دل فلسفه و اندیشه غرب بیرون امده است و اصل مفهوم و معنی ان با سه شرط ذیل معنا پیدا میکند:
۱- شهروند کسی هست که از حقوق قانونی خود آگاه باشد
۲ به حقوق قانونی خود دسترسی داشته باشد
۳ مهم تر از همه این است که دولت مردان و حکمرانان ان امتیازحقوق قانونی ،را برای مردم یک شهر یک کشور قایل باشند و ان را قبول کرده باشند. 
حال با این تفاسیر ایا می توانیم بگویم مردم شهر تهران یا هر شهر دیگر شهروند هستن یا فقط تنها یک شهر نشین؟ق مربوط به " شهروندان تهرانی " نظر من را به خود جلب نمود. منظور از شهروند کیست؟ چه کسانی را می توان شهروند خواند؟ ما در فضای مجازی " گوگل" واژه شهروند را بنویسم با این معنی روبه می شویم که یعنی شهرنشینی ولی واقعیت امر این است که این واژه از دل فلسفه و اندیشه غرب بیرون امده است و  اصل مفهوم و معنی ان با سه شرط ذیل معنا پیدا میکند:
۱- شهروند کسی هست که از حقوق قانونی خود آگاه باشد
۲ به حقوق قانونی خود دسترسی داشته باشد
۳ مهم تر از همه این است که دولت مردان و حکمرانان ان امتیازحقوق قانونی ،را برای مردم یک شهر یک کشور قایل باشند و ان را قبول کرده باشند. 
حال با این تفاسیر ایا می توانیم بگویم مردم شهر تهران یا هر شهر دیگر شهروند هستن یا فقط تنها یک شهر نشین!?

محسن نوزعیم




نوع مطلب :
برچسب ها : علوم سیاسی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 آذر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

انسان های عجیبی هستیم


وقتی به دستفروش فقیری می رسیم

که جنس خود را به نصف قیمت می فروشد،

با کلی چانه زدن او را شکست داده 

و اجناسش را به قیمت ناچیزی می خریم!


مدتی بعد به کافی شاپ لوکس و زیبای

شخص ثروتمندی می رویم  و یک فنجان قهوه

را ده برابر قیمت واقعی اش سفارش میدهیم 

و موقع رفتن،مبلغی اضافه روی میز میگذاریم 

و از این کار شادمانیم!
شادمانیم که فقیران را فقیرتر میکنیم


و ثروتمندان را غنی تر...!


متن بالابرگرفته از وبلاگ متنهای زیبا(http://nikabazrafshan.mihanblog.com/)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 14 آذر 1395 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


( کل صفحات : 24 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو