تبلیغات
فصل سکوت
 
درباره وبلاگ



1364/11/9
*********.
من عاشق " علوم انسانی" م. از نظر من علوم انسانی زیر بنایی اصلی زندگی و حیات انسان هاست.

*******
من عاشق نقدم! نقد منتقد ، نقدنقد و نقد "خویشم"... من سالهاست معتقدم که: درطول تاریخ هیچ کجا هیچ انقلابی رخ نداده است ، مگر اینکه اول یک انقلاب درونی اتفاق بیافتدسپس یک انقلاب بیرونی.

"محسن نوزعیم"
***************
هرگونه استفاده از مطالب و دلنوشته های این
تارنما با ذکر منبع ونام نویسنده بدون مانع می باشد.

مدیر وبلاگ : محسن نوزعیم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فصل سکوت
تاریخ از آن کسانی خواهد شد که دونقط مسیر آن را با دو نقطه "عدالت" سبز بکنند. "محسن.نوزعیم"






((هیچ حقیقتی را فدای مصلحت نکنیم))، چون روزی آن مصلحت ما را "قربانی" خود خواهد کرد.

"محسن نوزعیم"

پست همیشگی...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 28 مرداد 1392 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
الف: این روز ها بو میاد. 
ب:بو!؟ بوی چی؟
الف : بوی عجیبی میاد. تو متوجه نمی شی؟
ب: نه چه بوی هستش خب!؟
الف‌: بوی عجیب خیانت میاد!!
ب: بوی خیانت؟! 
الف: آره. عجیب بوی خیانت میاد.. خیانت سیاستمداران، خیانت روشنفکران، خیانت دانشمندان، خیانت هنرمندان، خیانت اندیشمندان و..

محسن نوزعیم
#مینیمال
#داستان_کوتاه





نوع مطلب : ادبیات و رمان، 
برچسب ها : داستان‌، کوتاه، مینیمال، محسن، نوزعیم، خیانت،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 مرداد 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
«دنیای تنهایی و تاریک» 
رمان موش ها و آدم ها یک داستان رئالیستی ست. داستان دو دوست که سال هاست با هم در مزارعه اربابان کار می کنند. لنی و جورج کارگرانی هستند که بدنبال زندگی زیبا تر و بهتری هستند در دورانی که آمریکا با رکورد اقتصادی مواجه شده است و خیل از کارگران بیکار شده اند و فقر زندگی آن ها را مختل کرده است.. ما می دانیم که در هر کجا فقر باشد، باعث هر نوع بزهکاری و هنجار شکنی های در آن جامعه می شود. تمامی اخلاق های انسانی، آرمان های زیبای بشری در آن جامعه دچار انحطاط و زوال می شود. 
جرج شخصیت مردی «کوتاه قد، باهوش، عبوس و دلمرده» و لنی مردی  « با جسه خیلی بزرگ، کم هوش، گوش به فرمان و مهربان». چیزی که در این رمان بشدت واضح هست اول رویا پردازی و دیگری تنهایی انسان ها را نشان داده می شود. این دو کارگر در رویای بدست آوردن زمین و کاشتن محصول در آن و مزرعه ای را برای خود فراهم بکنند و  «مالکیت» که با خود امنیت و استقلال را می آورد، برای همیشه آزادنه به زندگی خود ادامه بدهند و از هر نوع قید و شرط از سوی ارباب  رهایی یابند. [من را یاد نظام فئودالیته _نظام ارباب رعیتی می اندازد. در این نظام تنها اربابان بودند که زمین ها ی بزرگی داشتند و دیگران تنها حالت برده و رعیت آن ها محسوب می شد و حتی در زمانی که اربابی زمین خود را می فروخت، رعیت ها هم با آن ها به فروش می رسیدند].
جرج و لنی با آرزوهای که دارند، می خواهند یک شغل جدید برای خود تعریف بکنند، و با تعریف کردن شغل جدید به خود یک هویت جدید بدهند. آدم های هستند که با شغل خود در اجتماع و جامعه  شناخته می شوند و شغل  آن ها برای این نوع انسان ها بشدت حساس و مهم هست.
دومین مساله که روشن هست تنهایی شخصیت های داستان هست. لنی، جرج، کروکس، کندی، و تنها  زن  داستان. هر کدام از این شخصیت ها با خود دلهره ی دارند. دلهره تنها بودن و تنها موندن. همه می خواهند به هر نحوی که هست تنهایی خود را با دیگری پر بکنند.  گاهی اوقات تنها موندن بهتر از قتل و کشتن هستش! 
جرج و لنی که از مزرعه ای فرار کرده اند، به دلیلی که نویسنده آن را شرح داده است، به مزرعه ای جدید پا می گذراند و اتفاقات جدید و ناخوشایندی و تاسف انگیزی رخ می دهد. با شخصیت های که در بالا اشاره شد می توان با همه همذات پنداری کرد، فقط برای لحظه ای ما خودمان را در جای آن ها بگذاریم. حتی زن که به عنوان یک فاحشه هست! ولی وقتی که این زن به صورت غیر عمدی بدست لنی کشته می شود، در این جاست که خواننده با او بشدت همراه می شود.
لنی شخصیتی که از خود هیچ گونه اختیار برای تصمیم گرفتن ندارد و تنها هر چه جرج به او بگوید، عمل می کند. دقیقا مانند یک ربات که برای او برنامه نویسی می شود و طبق برنامه از پیش تعیین شده و تعریف شده، عملی را انجام می دهد. جرج مردی که در عین حال به لنی دستور می دهد ولی از او مراقبت می کند. جرج تا قبل از اینکه دوست خود یعنی لنی را بکشد، یک شخصیت خاکستری دارد. او دوست ندارد که لنی برای او دردسر بسازد و در عین همین موضوع او را نمی خواهد تنها بگذارد و رهایش بکند.
لنی قبل از اینکه بدست جرج کشته بشود، در خیالات خود با عمه کلارا و خرگوش وارد گفتگو می شود و شاید به جز جرج  این دو شخصیت هستند که محل امن هستند برای لنی. 
فضا سازی و جزئیات داستان بشدت قابل لمس هستش. در جایی که زن در اصطبل کشته می شود،  « زمان از حرکت می ایستد برای چند لحظه» و این جمله و تصویر، از فضاهای هست که هرگز فراموش نمی شود!

 اشتاین بک در این رمان بدنبال به چالش کشیدن شرایط اقتصادی و سیاسی دوران وقت جامعه آمریکا بوده هست.
پی نوشت : بعضی از شخصیت های داستان ها  برای من  هرگز فراموش نمی شود: پات (سگ ولگرد هدایت)، ژان شخصیت  « سوتفاهم»، مورسو «بیگانه کامو»، و لنی هم به جمع این شخصیت ها پیوست.

محسن نوزعیم 




نوع مطلب : ادبیات و رمان، 
برچسب ها : یادداشت، موش‌ها آدمها، رمان، اشتاین، بک، محسن، نوزعیم،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 13 مرداد 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

جملات آغازین رمان بیگانه  ما را با فضای تاریک انسان مدرن روبه رو می کند. آغاز این رمان با  فلسفه مورد نظر خود کامو یعنی  «پوچی» هست و ما در انتهای داستان هم باز با  « پوچی» روبه رو هستیم. رمان بیگانه سراسر با فلسفه پوچی آمیخته شده است. 
«امروز مامان مرد،شاید هم دیروز، نمی‌دانم» جمله آغازین رمان بیگانه از زبان اول شخص داستان یعنی مورسو که شهروند فرانسوی که در سواحل الجزایر زندگی می کند. این جمله آغازین خود گویایی این است که ما با بیگانگی مورسو طرف خواهیم بود. منظور از بیگانگی انفصال و جدایی ما انسان ها با جهان پیرامون مان است. مورسو که دچار بیگانگی شده است حتی مرگ مادر هم برای او مساله عادی می شود. در جایی مورسو می گوید اگر  « در جامعه ما اگر بر سر خاک مادرت اشک نریزی، محکوم به مرگ هستی». در رمان بیگانه، کامو فضا سازی های زیبای را خلق کرده است که گاها شاعرانه است. از اول رمان تا انتهای آن، ما با فلسفه پوچی که کامو بر آن باور است،  همراه خواهیم بود.[ کامو در کتاب افسانه سیزیف، درباره فلسفه پوچی به خوبی تشریح کرده است بر خلاف آنچه که بعضی ها می گویند و نوشتند، شاید خود کامو فرد پوچ گرایی باشد، ولی او تا آخرین لحظه زندگی خود دست از مبارزه و زیستن برنداشت] پوچی که مورسو دچار شده است، همراه با آزادی به تمام معنا را در خود جای داده است.در جایی از رمان می گوید  «
غالبا فکر می کردم که اگر مجبورم می کردند در تنه درخت خشکی زندگانی کنم.
و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به کل آسمان بالای سرم نداشته باشم
آن وقت هم کم کم عادت می کردم
آنجا هم به انتظار گذاشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها وقت خود را می گذراندم»  باز هم ما در این جمله با تفکر پوچی مورسو روبه رو شدیم. پس از مراسم تدفین، مورسو با دوست دختر خود شب را می گذراند و همه این اتفاقات و تفکرات که در وی جمع شده نشان می دهد که مورسو با تمامی  جامعه ی که هنجارها وقوانین اجتماعی  ثابت را دارد، به مخالفت می روزد. در طول داستان مورسو یک مرد عرب را در کنار ساحل می کشد، و این اتفاق باعث می شود که قانون وی را به عنوان یک قاتل بشناسد و او را مجرم تلقی بکند. در دادگاه جمله ی به ذهن وی به صورت تک گویی ادا می کند ،  « به جای اینکه درباره عملی که من انجام دادم صحبت بکنم، درباره شخصیت من صحبت می کنند» یا  « آنها به جای من تصمیم می گیرند بدون اینکه به من اجازه بدهند از خودم دفاع بکنم و یا صحبت بکنم». اینجا دقیقا مورسو با اینکه پاینده اندیشه پوچی خود هستش، ولی آزادی را که حق خود می داند از آن دفاع می کند. مورسو یک شخص ناخدا باور و آتئیست که معتقد است، هستی یا نیستی خدا در زندگیش هیچ تاثیری  ندارد، همانطور که به کشیش می گوید «من به خدا اعتقادی ندارم» و در عین اینکه هیچ باوری ندارد ولی برای او مهم نیست که کشیش یا هر شخص دیگری می تواند به خداوند معتقد باشد یا نباشد. در اینجا دوباره بحث اختیار و آزادی اندیشه و تفکر را تاکید می کند. کامو در یکی از نمایشنامه های خود یعنی کالیگولا می گوید :  «می توانم چیزی را انکار بکنم بی آنکه خودم را مجبور ببینم آن را بیالایم یا حق به آن اعتقاد داشتن را از دیگران سلب کنم» 

در نمایشنامه دیگر خود این جمله را می گوید که  « تو می توانی به هر چیزی اعتقاد داشته باشی ولی حق نداری اندیشه و باورهای دیگران را به لجن بکشی».
در این رمان مورسو را نمی توان یک قهرمان دانست همانطور نمی توان او را یک ضد قهرمان دانست. فضا سازی های شاعرانه و بکر  این رمان خواننده را محو خواندن می کند.  ما در فضای سازی و تصویر سازی تناقض یعنی پوچی و زیستن (زندگی کردن) را می بینیم. مورسو تنها برای خویش زندگی کرد و این اندیشه تا آخرین لحظه اتمام رمان با او همراه شد، حتی تا زمانی که او را اعدام شد. 
پی نوشت: نکته جالب این رمان که برای خود من قابل ملاحضه بود، خود آلبر کامو دوست داشتنی اهل الجزایر است که در فرانسه زندگی می کند و مورسو بلعکس. آیا می شود گفت خود مورسو همان کامو هست؟! این رمان را می توان از  منظر  تاریخی به دوره استعمار  الجزایر توسط فرانسه  بررسی بکنیم.


محسن نوزعیم 





نوع مطلب :
برچسب ها : آلبرکامو، بیگانه، رمان، خوانش، محسن، نوزعیم،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 تیر 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

تعداد افرادی که در این دو کارگاه پذیرفته خواهند شد محدود است. لذا از دوستانی که قبلاً این کارگاه‌ها را گذرانده‌اند تقاضا می‌شود از ثبت‌نام مجدد خودداری کنند تا سایر داوطلبان بتوانند در آن شرکت کنند.

اطلاعیه‌ی کارگاه «آشنایی با نقد ادبیروانکاوانه»

هدف از برگزاری این کارگاه، معرفی نظریه‌ی روانکاوی، بویژه در حوزه‌ مطالعات ادبی و هنری، و ترسیم چشم‌انداز روشنی از مفاهیم بنیادی و روش‌شناسیِ خاص این رهیافت در نقد ادبی است. روانکاوی امروزه یکی از پُرطرفدارترین و مهم‌ترین رهیافت‌های نقد ادبی محسوب می‌شود و شرح و تبیین روش‌شناسیِ آن یک فصل مستقل از همه‌ کتاب‌های جدید در حوزه‌ نظریه و نقد ادبی را به خود اختصاص داده است. این شیوه از نقد ماهیتی میان‌رشته‌ای دارد و بویژه از زمانی در ادبیات کاربرد پیدا کرد که متون اصلی نظریه‌ی‌ روانکاوی در چند دهه‌ی‌ نخستِ قرن بیستم به طور گسترده منتشر شدند. از آن زمان تاکنون، این نظریه در بسیاری از حوزه‌های علوم انسانی، بویژه مطالعات هنری و ادبی، تأثیر گذاشته است. کارگاه «آشنایی با نقد ادبی روانکاوانه» به گونه‌ای طراحی شده است که شرکت‌کنندگان پس از اتمام این دوره‌ آموزشی به درستی بدانند که نظریه‌ روانکاوی چیست، مفروضات اساسیِ آن کدام‌اند، چه مقاصدی را دنبال می‌کند، روش‌شناسیِ آن چیست و چگونه در نقد متون ادبی و آثار هنری به کار می‌رود. به این منظور، علاوه بر توضیح مبانی تئوریک روانکاوی و شرح اصطلاحات و روش‌شناسیِ آن، یک فیلم سینمایی ایرانی و برخی متون ادبی از منظر این نظریه نقد خواهند شد. این کارگاه به نظریه‌ی روانکاوی کلاسیک اختصاص دارد و در آن به مکاتب پسافرویدی (از جمله نظریه‌ی یونگ و نظریه‌ی لاکان) صرفاً اشاراتی گذرا خواهد شد زیرا شرح و تبیین مبانی هر یک از این مکاتب نیازمند دوره‌ی آموزشی جداگانه‌ای است.

این کارگاه بر اساس کتاب «نظریه و نقد ادبی: درسنامه‌ای میان‌رشته‌ای» برگزار خواهد شد. اعضای کارگاه می‌بایست هر هفته بخشی از مطالب کتاب را بخوانند تا در کارگاه مطالبی افزون بر آنچه در کتاب آمده است مطرح و به طور جمعی بحث شود. از همه‌ی اعضای کارگاه انتظار می‌رود که در بحث‌های جمعی، بویژه در نقد عملی متون، مشارکت کنند. از اعضای کارگاه درخواست می‌شود که برای جلسه‌ی اول صفحات ۶۹ الی ۹۲ از کتاب را پیشاپیش بخوانند تا بتوانیم منتخبی از مطالب صفحات یادشده را با هم بحث کنیم.

اطلاعات بیشتر درباره‌ی نحوه‌ی ثبت‌نام را می‌توانید از مؤسسه‌ی پژوهشی «فرهنگ‌بان» دریافت کنید: ۶۶۴۶۱۶۰۶


کارگاه «آشنایی با رمان (۱)»

شرح دوره

هدف از برگزاری دوره‌ی آموزشیِ «آشنایی با رمان (۱)»، آشنایی با ویژگی‌های رمان رئالیستی و روش‌شناسیِ تحلیل آن است. این دوره بویژه برای پژوهشگران و علاقه‌مندانی طراحی شده است که در رشته‌ی تحصیلیِ خود درسی درباره‌ی ادبیات داستانی نگذرانده‌اند، اما مایل‌اند با شیوه‌ی تحلیل رمان آشنا شوند. این دوره همچنین با این هدف طراحی شده است که نسل جدیدی از منتقدان ادبیات داستانی تربیت شوند که بتوانند در مطبوعات مقالاتی روشمند در نقد رمان بنویسند. این کارگاه در ۱۰ جلسه تشکیل می‌شود و طی این جلسات مطالب بسیار زیادی را باید کار کرد: نحوه‌ی ظهور رمان به منزله‌ی ژانری نو در قرن هجدهم، پس‌زمینه‌ی فلسفی رئالیسم، تمایز رمان با رمانس، نظریه‌ی ایان وات درباره‌ی رمان، ویژگی‌های رئالیسم صوری، عناصر رمان، شیوه‌ی خوانش تحلیلی رمان، تحلیل مشروح یک رمان، و ... . روش کار در این کارگاه به این صورت خواهد بود که مطالبی را باید از قبل در کتاب «نظریه‌های رمان: از رئالیسم تا پسامدرنیسم» نوشته‌ی ایان وات،‌ دیوید لاج، … (تهران: انتشارات نیلوفر، ۱۳۹۴) مطالعه کنیم و بعد در کارگاه بخشی از آن مطالب را از کتاب بخوانیم و درباره‌ی جزئیاتش با هم بحث کنیم تا توضیح بیشتری درباره‌ی آن ارائه و ابهامات برطرف شود. بدین ترتیب، راه برای تحلیل رمان «غرور و تعصب» (نوشته‌ی جین آستین) هموار می‌شود. اگر شرکت‌کننده‌ی کارگاه مطالب را از قبل نخواند (خواه مطالب نظری در کتاب «نظریه‌های رمان» و خواه متن این رمان را)، نمی‌تواند مطالب کارگاه را دنبال کند و از آن بهره‌مند شود. دقت بفرمایید که این دوره‌ی آموزشی به صورت کلاس برگزار نمی‌شود، بلکه در قالب «کارگاه» (محل کار) برگزار می‌شود.

از اعضای کارگاه درخواست می‌شود که برای جلسه‌ی اول صفحات ۱۱ الی ۳۰ از کتاب «نظریه‌های رمان» را پیشاپیش بخوانید و در روزی که برای شرکت در کارگاه تشریف می‌آورید، کتاب‌تان را همراه داشته باشید تا بتوانیم منتخبی از مطالب صفحات یادشده را با هم بحث کنیم.

اطلاعات بیشتر درباره‌ی نحوه‌ی ثبت‌نام را می‌توانید از مؤسسه‌ی پژوهشی «فرهنگ‌بان» دریافت کنید: ۶۶۴۶۱۶۰۶


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده عزیزم 





نوع مطلب : نقدادبی، 
برچسب ها : کارگاه، نقدادبی، روانکاوی، رمان، حسین، پاینده، اطلاعیه،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 تیر 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

زیبایی واقعیت ، واقعیت زیبایی:خوانشی نقادانه بر کپی برابر اصل
فیلم کپی برابر اصل ساخته عباس کیارستمی با ریتمی کند، از دو روایت پیوسته و در عین حال گسسته از همه ساخته شده است.
فیلم روایت اول از یک زن و مرد با بازی ژولیت بینوش و  ویلیام شیمل. ژولیت که نام او تا آخر فیلم مشخص نیست  در نقش یک زن عتیقه فروش را بازی می کند که با پسرش زندگی می کند و ویلیام شیمل در نقش جیمز میلر نویسنده است که کتاب وی یکی از جوایز معتبر ادبی را برده است. ژولیت از کتاب وی چندین جلد را تهیه کرده است تا به اطرافیان خود هم هدیه بدهد، و در روز رونمایی وی در جلسه ای حضور پیدا می کند تا بتواند با جیمز یک قرار ملاقات را بگذارد و شماره تلفن خود را به سخنران جلسه می دهد تا جیمز با او تماس بگیرد. در سکانسی که جیمز در حال صحبت کردن است، ما پسر ژولیت را می بینیم که با ایما و اشاره به مادرش (ژولیت) می فهماند که او گرسنه است، ما در این سکانس هیچ تصویری از جیمز را نداریم تا عکس العمل وی را متوجه بشویم. یک نکته جالب این سکانس در همین عدم تصویر با صداست. ما تنها صدا می شنویم. به نقل از ژاک دریدا اندیشمند پسامدرن، در دوره های پیشین نوشتار بر گفتار ارجح تر بود و در حالی که در قرن بیستم ما متوجه شدیم که با توجه به هزاران جلسات متفاوت که در حال برگزاری است، این گفتار است که بر نوشتار ارجح است.  کیارستمی در این فیلم می خواهد نشان دهد که این ارجحیت ها نسبی است و تصویر هم می تواند هیچ تاثیری در مخاطب خود نگذارد و یا صدا و تصویر هر دو می توانند یک اندازه تاثیرگذار باشند. ژولیت با پسر خود از جلسه خارج می شوند و ما در خیابان آن ها را می بینیم که مادر از پسر خود جلوتر حرکت می کند ویک فاصله ی بین این دو وجود دارد، شاید این فاصله ها نشان دهنده روز مرگی ها و دور شدن از یکدیگر  باشد که ما انسان ها دچار آن شده ایم.
در سکانسی که جیمز  به عتیقه فروشی برای قرار ملاقات با زن می رود، زن وقتی جیمز را می بیند از حرکات  ژولیت و چهره او می شود این را فهمید که دست و پای خود را گم کرده است و البته از این دیدار خرسند و رضایت دارد. زن و میلر برای اینکه با هم گپ و گفت گوی بکنند با ماشین زن به سمت شهر گردشگری حرکت می کنند و در فضای داخل ماشین شروع به بحث فلسفی و زیباشناسی درباره هنر می کنند. مرد معتقد است که کپی یک اثر می تواند از اصل او هم زیباتر باشد و حتی بهتر. در صورتی که زن به چنین چیزی اعتقاد ندارد. مرد می گوید  تابلوی نقاشی مونالیزا یک کپی است که داوینچی از روی چهره یک زن طراحی کرده است. سایه های ساختمان‌های بلند بر روی شیشه ماشین می افتاد و این می تواند نشان دهنده خاکستری بودن ما آدم ها باشد چون هنگامی که مرد از صداقت صحبت می کند، در سمتی که نشسته ذره ای سایه نمی افتاد، و صاف است. لحظه ای در باره زیبایی طبیعت صحبت می کنند، هر از قاب دوربین خارج می شوند، و کیارستمی با دوربین خود طبیعت بکری را به ما نشان می دهد، و با این حرکت می خواهد زیبایی و لذت تماشای طبیعت را برای تماشاگرش دو چندان بکند. در سکانسی که در گالری مجسمه از مجسمه های متفاوت دیدن می کنند، جیمز با عقایدی که در ذهن خود پرورش داده است، نمی تواند در گالری باقی بماند و این دلیل اعتقاد راسخ بر باور و عقیده این نویسنده است. در این فیلم هیچ حشویات زائدی را نمی بینم که بی جهت در فیلم به کار گرفته باشد. تمامی میزانسن فیلم به درستی بر اساس فیلم نامه به کار گرفته می شود و این یک امتیاز بزرگ و برجسته فیلم است.
در روایت دوم وقتی که زن و جیمز به کافه ای می روند، زن با فروشنده شروع به گفتگو می کند و جیمز را به دروغ به عنوان همسر خود معرفی می کند. و وقتی جیمز از این ماجرا آگاه می کند، جیمز به عنوان شوهر وی برای زن نقش بازی می کند. در سکانسی که زن و جیمز از آن مجسمه بزرگ شهر که یک زن و شوهر در آغوش هم هستند، دیدار می کند، اختلاف عقیده دوباره رخ می دهد. این اختلاف عقیده که زن می گوید زن مجسمه به شانه مرد تیکه داده و این یعنی زندگی واقعی یک زوج ولی جیمز با او موافق نیست. این اختلاف سلیقه وعقیده دقیقا نماینگر اندیشه خود کارگردان را می رساند که کیارستمی یک شخصیت هست که نه بین سنت و مدرنیته، بلکه بین سنت و پست مدرن بودن قرار گرفته. این نسبی گرایی از فاکتورهای اصلی   در ذیل پست مدرنیست است.
در سکانسی که زن از کلیسا خارج می شود و لباس زیر خود را از تنش خارج می کند، می تواند نشان بدهد که بحث جنسیت را به چالش می کشاند و تبیعض زن و مرد را از میان بر می دارد. شاید کارگردان فیلم معتقد بوده که فقط تبعیض جنسیت به نرینگی و مادگی اشاره دارد، و دوباره نظریه عدم قطعیت که پسامدرن ها با دوربین خود نشان می دهد.
و البته خارج کردن لباس زیر، می تواند این مفهوم را برساند که زن از زنانگی خود خسته شده است!
در سکانسی که زن و جیمز به اتاقی که اولین روز عروسی شان بوده، سری می زنند زن بر روی تخت دراز می کشد و علت دور افتادن از هم را به گفتگو می پردازند و این تخت نشان و نماد خصوصی ترین حریم یک جفت  و امن ترین محل آرامش است.
فیلم با مرد شروع می شود و با مرد به اتمام می رسد.خود این شروع و پایان شاید نشان دهنده این باشد که قدرت در جهات به صورت نامساوی تقسیم شده است.
بازی هر دو بازیگر بسیار زیباست و هیچ حرکت اضافه ی را ما از این دو نمی بینم و این نشان دهنده پختگی کار کارگردان است.
سوالات مهم درباره هنر و زیبای در فیلم را مطرح می شود. اینکه آیا واقعا یک کپی می تواند از اصلش زیبا تر باشد؟ یا اینکه کپی با اصل خود یکی است و هیچ فرقی ندارد؟ بحث جنسیت مطرح می شود که چرا این بحث ها و جدال ها به پایان نمی رسد؟! سوال بعدی درباره خستگی مفرط مطرح می شود که ما که در  مخمصه و تهاجمی از نشانه ها و نمادها وجهان پسامدرن قرار گرفته ایم چگونه باید با این وضعیت خودمان را هماهنگ بکنیم؟
محسن نوزعیم 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 7 تیر 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

امر ناممکن‌‌؛ نگاهی به نمایش نامه کالیگولا اثر آلبرکامو
کامو این نمایشنامه را به سال 1938 نوشت و  در سال1945 برای اولین بار به روی صحنه تئاتر برد. کالیگولا در سال های 37 تا 41 بعد از میلاد امپراطور روم بود. این نمایشنامه از چهار پرده در جریان است. پیرنگ این نمایشنامه از این قرار است که کالیگولا امپراتوری روم عاشق خواهرش می شود و او را به عنوان معشوقه خود بر می گزیند، ولی بعد از چند مدت خواهر وی میمرید و مرگ وی باعث می شود که عشقی که در کالیگولا نهفته شده است تبدیل به جنون بشود و در نهایت همین جنون باعث کشتنش می شود.[داستان ادیپ که پدر کشی  کرد تا با مادر خود همبستر بشود. به ضمیر ناخوداگاه کالیگولا و همه ما می تواند اشاره داشته باشد. کالیگولا این بار به جای ابراز علاقه به مادر به خواهر خود دارد]. 
در پرده اول از کالیگولا چند روزی هست که هیچ خبری نیست و دربار بدنبال وی می گردند، همانطور که  «هیلکن می گوید همه کالیگولا را در روم می بیند ولی او به جز افکار و عقاید خود هیچ کس را نمی بیند». خود این جمله نشان می دهد ما با یک ساختار سیاسی و رژیم توتالیتر طرف هستیم. کشوری که کم کم خفقان حاکم می شود.رژیم توتالیتاریسم چگونه رژیمی هستند!؟ 
بعد از چند روز وی پیدا می شود و از او می پرسند که کجا بودی و چه می کردی می گفت من به دنبال  «ماه» رفتم. همانطور که به ندیمه خود هیلکن دستور می دهد که ماه را برای او پیدا بکنند و برایش بیاورند[ شاید در اینجا ماه به تعبیری با توجه به جنسیت ماه که می تواند مونث باشد، به همان خواهر و معشوقه اش اشاره شده باشد].
به نقل از کتاب  «تعهد اهل قلم» خود آلبرکامو در مورد  نمایشنامه کالیگولا می گوید :(( منتقدانی که استقبال خوبی از این نمایشنامه کرده اند، من تعجب می کنم که چرا این نمایشنامه را اثر فلسفی خوانده اند. به راستی این نمایشنامه چیست؟))
((کالیگولا امپراتوری است تا آن زمان محجوب، که پیش از مرگ خواهرش با او رابطه عاشقانه دارد در می یابد که جهان بدین سان که هست جای خوشبختی نیست)) کالیگولا در این نمایشنامه درجستجوی و سودای  امری ناممکن است. (( کالیگولا داستان یک خودکشی در سطح بالا. داستان بشری ترین و فاجعه آمیزترین خطاهاست)) کالیگولا با اقداماتی که می خواهد انجام بدهد، طغیان و عصیان خود را نشان به تمامی جهان می دهد و حتی با اینکار بر خدایان می خواهد عصیان بکند. وی دستور می دهد که همه باید کشته بشوند و او هم نیز خواهد مرد. این امر یک امر غیر طبیعی است. قهرمان داستان می خواهد تمامی ارزش ها را از بین ببرد و تمامی فرمول ها و نظریات اخلاق را به چالش بکشاند که خود این موضوع می تواند هم سو با اندیشه های مثبت آلبرکامو باشد. در جای به خوشبختی اشاره می کند خود کامو هم معتقد است که تنها جمله فلسفی این نمایشنامه عبارت است از  «آدمیان می‌میرند و خوشبخت نیستند» کالیگولا معتقد است که فقط زمانی خوشبختی رغم می خورد که  همه باید بمیرند. در پرده دوم پس از توهین، تحقیر و مرگ اطرافیان سناتور ها، آن ها تصمیم می گیرند که علیه وی توطئه بچینند تا او را به قتل برسانند. کراس که در بین همه این سناتور ها فردی باهوش تر و البته بیشتر از آنکه تنها به فکر خود باشد بیشتر در فکر کشورش روم است. در هنگام گفتگو با دیگر سناتورها وی تاکید می کند که هدف شخصی ندارد و آرمان هایش فراتر از دیگران است.  شاعر جوان دربار از همراه شدن برای به قتل رساندن کالیگولا امتناع می ورزد. این شاعر جوان می گوید «ما قلب های مشترکی داریم» این طرز تفکر نشان دهند روحیه والا شعر و شاعر بودن است. شاید هیچ کس به اندازه وی به شناخت از درجه انسانیت نائل نشده است.  شاعر جوان و همه شخصیت های نمایشنامه به کالیگولا ابراز علاقه می کنند. شاید به خاطر اینکه همگی نیمی از خصوصیات و آن لذت طغیان کردن کالیگولا را در وجود خودشان به صورت پنهان دارند. و در جای دیگر  سیپیون شاعر جوان می­گوید: « خیلی از حرفاش تو گوشمه به من می­گفت زندگی سخته ولی در عوض مذهب وجود داره، هنر و عشق وجود داره، اغلب می­گفت بدی کردن یگانه راهیه که آدم به خودش نیرنگ بزنه. می­خواست مرد عادلی باشه». شاید می توان علت علاقه دیگران به کالیگولا را در همین  اندیشه ها جستجو کرد. به راستی تعریف واقعی خوشبختی چیست؟ چه کسی خوشبخت واقعی است؟ اصلا امکان دارد در این جهان وضعیت محدودی و مشخص برای واژگانی که به ژرفای اقیانوس معنا دارند،، را تعریف بکنیم؟ 
در پرده سوم این بار کالیگولا با لباس خدایان  «ونوس» ظاهر می شود تا به کشتن و فرمان روای خود ادامه بدهد. وی با این ظاهر می خواهد نشان بدهد که اختیارات مرگ و زندگی همه کسانی که در روم زندگی می کنند، در دستان وی است. کالیگولا معتقد است که وقتی همه بمیرند دوباره با هم خواهند بود و هیچ کس تنها نیست و در جای دیگر معتقد است که هیچ کس تنها نیست و ترس از آینده و سنگینی گذشته همیشه همراه همه

هستش. به راستی این دو واژه چیست که در همه ما ترس می آورد؟! کالیگولا سلاحی ندارد که بخواهد به صورت فردی انسان ها را قتل عام بکند ولی اقتدار و قدرتی که در وجودش نهفته است خودبخود این اجازه یه این خدای تصنعی می دهد که دست به کشتن آدم ها بزند! آیا خدایان و خداوند ما هم در اوج اقتدار و قدرت هستند، باید دست به کشتار بزنند؟ اگر دست به کشتار بزنند پس اخلاق در اینجا چگونه معنا پیدا می کند؟ اصلا می شود برای خدایان و یا خداوند اخلاق را تعریف کرد و یا نه فقط اخلاق مخصوص بشر است؟ آیا حاکمیت و حاکمان فراتر از قانون هستند که هرگونه دوست داشته باشند برخورد بکنند؟ اینجا تعریف دموکراسی و جمهوریت  چگونه مطرح می شود؟ 
در پرده آخر کالیگولا به دست سناتورها و درباریان به قتل می رسد. کالیگولا هنگامی معشوقه دیگر خود را خفه کرد و او را روی تخت انداخت، به سمت آینه رفت و خود و نهاد را در آینه تماشا می کرد که آیا این همه جنایت کافی نیست! چون با خویشتن خود مثل انسان برهنه روبه رو شد و آن شورشی که علیه زندگی می کرد، برای او نمایان شد، با شکستن آینه در اصل خود را نابود کرد و آن هنگام که به او حمله کردند جمله ای را وی فریاد کرد و این جمله حقیقت راستین زندگی و تمام اندیشه وی در  نمایشنامه را در بر می گرفت، من زنده ام. همانطور که قبلا گفته شد مرگ برای به مانند زندگی کردن است و با مرگ هرگز تنها نخواهد شد. 
به تعبیر خود آلبر کامو  کالیگولا دهن بین است، اطرافیان وا می‌دارد که منطقی باشند. با قدرت نفی و شهوت تخریبی که مایه حیات اوست پیرامون خود را همه هم سطح می کند.»  «

اما اگر حقیقت زندگی او در این است که بر سرنوشت بشورد خطایش در آن است که آدمیان را فراموش می کند»..
برای کالیگولا مثل روز روشن است که هیچ کسی به جز خودش نمی تواند او را نجات بدهد و هرگز به امر ناممکن نمی تواند دست یابد ولی بر علیه زندگی دست به طغیان می زند و در نتیجه خواهد مرد.
کالیگولا می تواند تمثیلی از  « ابر انسان» نیچه باشد. نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت نوشته است: مگذارید فضیلت تان از آنچه زمینی است بگریزد و بال بر دیوارهای سرمدی کوبد! بادا که جان و فضیلت تان خدمتگزار زمین باشد و همه چیز از نوبه دست شما ارزش یابد! از این رو می باید جنگجو باشید و آفریننده!» کالیگولا به دنبال خلق ارزشی به نام شوریدن بر علیه زندگی است. 
اگر در متنی با چند  واژه تکراری روبه رو شدیم درباره آن واژگان تامل بکنیم. کامو در این نمایشنامه به واژگان : انقلاب، اعدام، مرگ ، کشتن، شعر و شاعری، طبیعت و ماه‌. هر کدام از این واژگان می توانند به صورت جداگانه مورد برسی و تحلیل قرار بگیرند.
سوال آخر درباره هنر، آیا هنر و شعر می توانند نجات دهنده بشریت باشند؟ هنر چگونه به زندگی معنا می دهد؟ و یا زندگی را فاقد معنا می کند؟ درباره مکاتب هنری تامل بکنیم، که چگونه در زندگی بشر جریان ساز و تاثیر گذار شدند، و البته به خود هنر.

پی نوشت:  واقعا چه فرقی بین کالیگولا و هیتلر  وجود دارد!

محسن نوزعیم




نوع مطلب : نقدادبی، 
برچسب ها : نقد بررسی، آلبرکامو، نمایشنامه، کالیگولا، تحلیل،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 تیر 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
شخصیت بیرونی، شخصیت درونی :
خوانشی نقادانه  بر فیلم پرسونا اثر اینگمار برگمان. 

 اگر از من بپرسند بهترین فیلم اینگمار برگمان کدام فیلم هست و چه انتخاب سختی ست از میان این اقیانوس سینمای برگمان، من فیلم پرسونا را انتخاب می کنیم . پرسونا یک فیلم با تم و موضوع روانشناختی_فلسفی که دست به تحلیل و کالبد شکافی هنر پیشه ها می زند. از این رو فلسفی است که با ماهیت و هستی هنر نمایشی سرکار دارد.  « پرسونا در فرهنگ یونان همان نقابی است که بازیگران باستانی یونان هنگام اجرای نمایشنامه به صورت می‌زدند. در روانشناسی یونگ پرسونا یعنی شخصیت بیرونی. یعنی تصویری که فرد به جهان بیرون عرضه می‌کند. پرسونای ما با توجه به نقش‌هایمان تغییر می‌کند.» فیلم پرسونا محصول 1965 با بازی دو  بازیگر زن محبوب برگمان یعنی ببی اندرسون و لیو الما. ببی اندرسون در نقش خواهر الما و لیو الما در نقش الیزابت. پیرنگ داستان از این قرار است که الیزابت هنر پیشه سرشناس بعد از مدت ها نقش بازی کردن در صحنه تئاتر و سینما به سکوت رو می آورد. علت سکوت وی همانطور که دکتر به او می گوید، خارج شدن از تمامی نقش های خود و برداشتن نقاب از صورت خود است. البته خواهر الما که به عنوان پرستار وی همراه الیزابت می شود معتقد است که سکوت وی نه لزوما به خاطر نقش هاست بلکه به خاطر  تضاد شخصیت درونیش است.
 « ما در این فیلم، در مقدمه ای توهم زا که در چند دقیقه تاریخ قرن‌ و تاریخ سینما را خلاصه می کند، باز نوجوانی تنها را می بینیم که همان بازیگر کودک در فیلم سکوت نقشش را بازی می کند، سپس نوسان خویش مرجعی حول دو زنی که که فوق العاده به هم شبیه اند و در خانه ی بزرگی دورافتاده در ساحل دریا با هم زندگی می کنند. از یک سو الیزابت فوگلر (لیواولمان) از سوی دیگر پرستارش آلما (بی بی اندرسون) که با صحبت کردن می کوشد دیالوگی برقرار ساز و پیش از پیش اسرار شخصیش برای او بازگو می کند. این کار تحت تاثیر تراژدی تاریخ (تصاویر گتوها در ورشو و تصاویر ویتنام) و تفاوت اجتماعی، تبدیل می شود به شاهکار برگمان درباره طبیعت برگشت پذیر ظاهر ها، نفوذ پذیری چهره ها و محروم سازی مطلق. تصویر اصلی فیلم از نظر فرم و روایی ادغام است در هم بودن فکر و خیال، پاک کردن سرنوشت خود، اشباع سفیدی، وارونه سازی، نوارصدا، سوراخ و نابود کردن فیلم، دقیق شدن در روح ها، تبدیل جسم ها و تولد خیالاتی موحش: بی آنکه چیزی درباره تجلی ذورنی فیلم بگوییم، فیلمساز در این جا یکی از قوی ترین تداعی های شر را تجربه می کند همانطور که در قرن بیستم از طریق اجرای نابودی کامل دیگرب تجربه شده بود.» ( سینماگران بزرگ، اینگمار برگمان). ص56
شروع فیلم را می بینیم که طراحی صحنه و دکوپاژ سفید است، و این سفیدی با کودکی در آغاز فیلم به نمایش گذاشته می شود می تواند  زیبا شناختی این سکانس را دو چندان بکند. چون سفیدی و معصومیت کودک با هم به زیبای تلفیق شده اند. 
دوباره در این فیلم با نماهای بسته فراوان که حکم امضای سینمای برگمان را دارد، روبه رو هستیم. نماهای بسته از چهره یخ زده الیزابت، از تن نازی و معصومیت خواهر الما، یا از لبخند های اسرار آمیز الیزابت و خشم و نفرت خواهر الما.
انتخاب طراحی لباس ها با حالات انسانی بازیگران در این فیلم به خوبی، نمایان است. در سکانسی که خواهر الما از اتفاق ناخرسندی که در کنار دریا برای او افتاده است، ما می بینیم که لباسی که وی بر تن دارد، مشکی می باشد. و همه می دانیم که لباس مشکی با حالات غم و غصه و شکست و سرخوردگی ها در پیوند هستند. یا در کنار پنجره که دو شخصیت روبه روی هم هستند، هر دو لباس های سفید را بر تن کرده اند و خواهر الما از دوران عاشقی خود سخن به میان میاورد.
در سکانسی که خواهر الما به علت مصرف زیاد الکل از خود بیخود می شود و الیزابت وارد اتاق وی می شود و آن ها با هم یک رابطه جنسی برقرار می کند، ما آن دو را در آینه می بینیم و از آنجایی که آینه نماد این است که باطن و شخصیت درونی ما را نمایان می کند، شاید برگمان با نور پردازی سفید، می خواهد ذات هر دو شخصیت را با نشان دادن آینه نمایان بکند.
وقتی خواهر آلما می فهمد که بازیچه شده است و برای الیزابت حکم یک عروسک را دارد، ما با آن سوی شخصیت خواهر الما روبه رو می شویم یعنی دیگر از وی تن نازی، محبت، مهر و کمک نمی بینم تا در سکانسی که خواهر احضار ندامت می کند، ولی دوباره خواهر بی رحم، نامهربان می شود.  این تاریکی و نور که در شخصیت بیرونی و درونی همه ما انسان ها جاری است، برگمان به خوبی و زیبایی نشان می دهد و نشات آن را ما می دانیم که خواندن نامه بودش.
برگمان در این فیلم سخن راندن  را از الیزابت می گیرد به عنوان هنر پیشه می گیرد و آن را به  تماشگر یعنی آلما می دهد. 
پی نوشت :
درباره این فیلم بسیار نوشته شده است چون از سکانس آغازین که  که جز تاریخ سینماست « با هجوم پلان های نامتناجنس که نمایششان مقاومت شبکیه ی چشم را به چالش می کشد. از آن جایی که این سکانس از طریق و برای رسانه اندیشیده شده، عناصرش تنها به واسطه ی تکنولوژی می تواند ساختارشکنی شود که هدف زیباشناختی را تحریف می کند، هدفی که متکی است بر شوک بصری و بهت زدگی روانی در پی آشکار شدن آن.» ص58

محسن نوزعیم




نوع مطلب : نقدادبی، 
برچسب ها : نقد، فیلم، اینگماربرگمان، پرسونا، روانکاوی، سینما، زیباشناسی،
لینک های مرتبط :


جمعه 17 خرداد 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

بازی زندگی: خوانش نشانه شناسی بر فیلم  بازمانده روز
بازمانده روز یک فیلم ملودرام و البته با درون مایه سیاسی  و پسا جنگ که اقتباسی است از رمان بازمانده روز اثری کازئوایشی گورو. با بازی آنتونی هاپکینز و اِما تامسون. روایت فیلم به صورت خطی می باشد که در دو زمان گذشته و حال ترکیب شده است. استیونز به دیدار خانم کنتون می رود تا او را به عمارت دارلینگتون بیاورد تا به عنوان سر خدمت مشغول به کار بشود. راوی داستان استیونز  دو داستان را روایت می کند، یکی درباره عشقی نافرجام و یک طرفه و دیگری ماجرای خانه دارلینگتون که اشراف زادگان جمع شده اند تا درباره جنگ جهانی دوم و درباره کشور آلمان تصمیم گیری بکنند.
چند نکته در این فیلم را به صورت خلاصه وار اشاره می کنیم. اول اینکه در این فیلم شما از تابلو های متفاوتی از اشراف زادگان مرد و زن می بینید بر روی دیوار عمارت چسبانده شده است و هر کدام می توانند نشانه و معنای را برساند. اولین پیامی که قاب عکس ها دارند، برتری اشراف زادگانی است که در امور سیاست همیشه دخالت داشته اند و هنوز هم می توانند داشته باشند. دومین پیام قاب زنان اشراف زاده است. نقش زنان را فراتر از خانه دار بودن نشان می دهد. همانطور که نماینده آلمانی ها در جلسه و کنفراسی که تقریبا همه مرد بودند، یک زن آلمانی حضور داشت و پیام کشورش صلح بود. خود این پیام با روحیات زنانه خیلی سازگار تر است تا روحیه مردانه.
جا دارد در در همین جا در کنفرانس به نظریه  « واقع گرایی» از سوی نماینده آمریکا مطرح می شود و این پیام نشان می دهد که سیاست خارجه آمریکا بر اساس همین نظریه است، یعنی اول امور و منافع کشورشان در راس همه امور است.
دوربین در دو سکانس استیونز را از پشت پنجره  را نشان می دهد، که یکبار به خانم کنتون در حالی که سوار بر دوچرخه بود خیره شده بود و هم در سکانس آخر فیلم که کبوتر به پرواز درآمد. کبوتر و خانم کنتون نماد پاکی و عشقی نافرجام  بودن که استیونز همیشه در ذهنش خواهند ماند. استیونز مردی اقتدار گرا ست که بشدت انسانی درون‌ گراست و این درون گراییش موجب می شود که در تنهایی خود به سر ببرد. در این سکانس پنجره های که مانند حصار هستند و این حصار باعث جدایی بین او و عشق می شود.
چهره استیونز فوق‌العاده مغرورانه است و فقط در چند سکانس است که این غرور شکسته می شود.
در سکانسی که خبر مرگ پدر استیونز را را خانم کنتون به او می دهد دقت کنید نور پردازی سیاهی در آن نماست و این تاریکی و سیاهی بی ارتباط با نشانه مرگ نیست. یا در سکانسی که استیونز از راه رو به سمت اتاق پدرش حرکت می کند در همان جا هم نور پردازی سیاهی را می بینیم.
در چند سکانس ما ساعت ها را می بینیم و این نشان می دهد که چقدر زمان برای انگلیسی ها ارزشمندست.
در عمارت بزرگ ما با کتاب خانه بزرگی روبه رو بودیم، و این کتاب خانه ها نشان دهنده این بود که افرادی که دست های پشت پرده عرصه سیاست هستند چه انسان های اهل مطالعه هستند و این کتاب  و مطالعه کردن است که می تواند تمامی مناقشات جهان را حل بکند. همانطور که بعضی از نظریات سیاسی و فلسفی خود آغاز گر جنگ بوده اند.
لوکشین این فیلم بیشتر در یک عمارت می گذرد و نماهای نزدیک از استیونز و خانم کنتون از احساسات آن ها سخن به میان میاورد. شاید یکی از ماندگارترین سکانس های سینما در این فیلم است که استیونز از خانم کنتون خداحافظی می کند و دست های یکدیگر را از هم جدا می کنند. از مناظر بکر و طبیعت برای رساندن پیام زیبای در انگلستان با دوربین خود نشان می دهند که خود این مناظر و طبیعت نشان دهنده روحیات انگلیسی ها می تواند باشد. 
موسیقی متن بشدت تاثیر گذار و احساس برانگیز است. این فیلم نامزد هشت جایزه اسکار می شود.
ایستادن اشراف زاده ها در مقابل هم، که چگونه دست خود را پشت سرشون می گذاشتن و این خودش مربوط به مفهوم اقتدارگرایی در عرصه سیاست بودش. یا در مورد اون مجسمه ژاپنی که از انبار به داخل خونه جابجا میشه، در جنگ جهانی دوم هیچ کشوری به اندازه ژاپن آسیب ندیدش و اون فاجعه هسته ای که به بار اومد. جابجایی اون مجسمه می ت نه چند معنا رو برسونه : اول اینکه ژاپنی ها هم باید در اون کنفرانس یا جلسه حضور داشتند از دیدگاه نویسنده که حضوری نداشتن، دوم اینکه مجسمه ژاپنی توی خونه گذاشته شدش، این معنا می تونه برسونه که ژاپنی ها دوباره به عرصه حیات و سیاست برگشتن. ژاپنی ها به عرصه سیاست و جهان برگشتن اون هم با لبخند، لبخندی که روی لبان مجسمه نقش بسته بود و ما می بینیم که دنیا رو چگونه با همین لبخند دارن تسخیر می کنن. سوم اینکه  آسیای شرقی، همونطور که می دونیم از یک فرهنگ و تمدن تقریبا طولانی برخوردار هستند، این مجسمه نماد فرهنگ و تمدن شرقی هاست با توجه به شکل و شمایلی که داره. شرقی ها در حال پیشرفت و تسخیر جهان هستن، در همین حال فرهنگ خودشون حفظ کردن.
امیدوارم که براتون مفید باشه

محسن نوزعیم 




نوع مطلب : فیلم، 
برچسب ها : بازمانده، روز، نشانه شناسی، فیلم، کازئوایشی، گورو، نقد،
لینک های مرتبط :


جمعه 13 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
مرگ در مسیر زندگی؛ یادداشتی بر فیلم مهر هفتم /اینگمار برگمان

می توان گفت که برگمان در تمامی فیلم هایش با دغدغه های اخلاق، معنای زندگی، مرگ، خدا دست و پنجه نرم می کند. مهر هفتم که مربوط به  اوضاع قرون وسطا بر می گردد و مردمانی که دچار طاعون شده اند و برای گریز از طاعون دست به آتش زدن طاعون زدگان می زنند و با شلاق زدن بر خود و دیگری معتقدند که طاعون که کفاره گناهان است، از آنها دور خواهد شد. البته روایت اصلی داستان این اوضاع نیست بلکه بازگشت یک شوالیه (ارباب_آنتونیوس) از جنگ های صلیبی به همراه ندیمه  یا مهترخود یعنی (یونس) است. ما در سکانس اول فیلم شوالیه  ی را می بینیم کنار دریا نشسته با چشمان مضطرب. یکی از تکنیک های اینگمار برگمان در فیلم های خود که تقریبا یکی از امضاهای وی می شناسند، نمای بسته_نزدیک است. شما در این سکانس هم با همین نمای نزدیک_ بسته مواجه می شوید و چشمان مضطرب شوالیه را شاهد هستید. شوالیه در سکانس بعدی با شخصیت  «مرگ» رو در رو می شود، و شوالیه از مرگ درخواست می کند تا با وی شطرنج بازی بکند و مرگ خود را به تعویق بیاندازد.
«واقعی یا نا واقعی پنداشتن رویدادها، شخصیت ها و موقعیت های یک فیلم نه تنها بستگی دارد به اعتقاد ها و انتظارها ی ما  درباب دنیای خارج از فیلم (اعتقادات بیرونی)، بلکه همچنین بستگی دارد به انتظارها و اعتقادهایی که خود فیلم می آفریند ‌(اعتقادات درونی).»  «تصویری که از برخی شخصیت ها یا رویداد ها پرورانده می شود غیر واقعی است. سیمای  «مرگ» که در چشم انداز قرون وسطایی مهر هفتم راه می رود شخصیتی غیر واقعی از این دست است» (درک فیلم، ص154) 
« در این فیلم نیز  « شبح مرگ» که در سرزمین طاعون زده یی قدم بر می دارد درون فیلم شخصیتی ناواقعی به حساب می آید. این امر تا اندازه زیادی ناشی از رابطه اش با شخصیت های دیگر فیلم است.»  «شخصیت مرگ به عنوان شخصیتی که برای آدم هایی با دید عادی رویت پذیر نیست و مع هذا دفعتا و غافلگیرانه نمایان می شود، بدل به نمادی می گردد برای حضور مطلق مرگ در این سرزمین فیلم که بر اثر مرض دچار ویرانی شده است.»(درک فیلم) 
درون مایه این فیلم با مفهوم مرگ و خدا شکل گرفته است. به لحاظ اندیشه ای ندیمه یا مهتر شخصیت مقابل ارباب خود است. شوالیه بدنبال خدا در همه جا هست ولی همانطور که مرگ به وی می گوید جوابی برای سوالاتت پیدا نخواهی کرد، گرچه شوالیه تا آخرین لحظه ای که در قاب دوربین قرار دارد، دست از ایمان خود نمی کشد.
ولی در مقابل ندیمه شاید به خاطر تجربه زندگی و جنگ های که با چشمان خود دیده است، معتقد است که خدای وجود ندارد.
این دو شخصیت در سفری که به سوی خانه خودشان دارد با شخصیت های متفاوتی  همراه می شوند و اتفاقات جدیدی رخ می دهد. گروه نمایش، دختری که با شیطان هم دست شده، دختر لال، لیسا و پلوگ و جادوگر.
در اولین سکانس فیلم ما فضای تاریک را می بینیم که ابرهای سیاه باعث آن تاریکی شده اند. در همان اول فیلم می توان به این موضوع پی برد که با یک فیلم تلخ روبه رو خواهیم بود. همانطور که در آخرین سکانس حلقه مرگ را با نمای دور _باز تماشا کردید تقریبا با یک فضای تاریک روبه رو شدیم.
«هنرمندان ناچار هستند در آثارشان دست به نورپردازی بزنند، چون نور پردازی کمک زیادی به حس و ادارک تماشاگر از دنیای اطراف می کند. مهر هفتم برگمان از یک فضای ظلمت آغاز می شود و حال هوای ظلمت وار و تاریک را دارد.» (درک فیلم)  
البته  می توان منظره اول را همانطور که آلن دوباتن نوشته برداشت کرد که : « این تصویر مستقیما به روابط ما یا استرس ها و رنج های زندگی روزمره ی ما اشاره نمی کند. کارکردش این است که به ما امکان دسترسی به وضعیت ذهنی را بدهد که در آن دقیقا از بزرگی مکان و زمان آگاه ایم. این اثر نه غم انگیز که سنگین است، نه مایوس کنند که آرام است. در آن وضعیت ذهنی_یا به عبارت رمانتیک تر، وضعیت روحی _ برای مقابله با غم های دشوار و لجوج و خاصی که درون مان پنهان است مجهزتر خواهیم بود_تجهیزی که اغلب حاصل آثار هنری است.» (هنر همچون درمان/آلن دوباتن). 

در سکانسی که نقاش کلیسا، ازمردمانی که دچار طاعون شده اند، نقاشی می کشد. نکته جالب این سکانس  زبان تصویری است. زبان تصویری که در علم نشانه شناسی از اهمیت زیادی برخوردار است.
گروه نمایش یعنی ( یوف و میا و فرزندانش) نمادی از زندگی هستند که در سکانسی که با شوالیه در دشتی نشسته اند، با صحبت ها و رفتارشان باعث می شوند که شوالیه با توجه به لبخندی که روی لبان وی می بینیم، امید مجدد به مبارزه با مرگ و رسیدن به خانه و همسر خویش. همانگونه که خود شوالیه اشاره می کند که این  «صحنه را فراموش نخواهد کرد»
یوف شعبده باز در سه سکانس مجزا، سه نما را می بیند که میزانس های طبیعت استفاده شده است. در سکانسی که مریم مقدس و عیسی بن مریم  را می بیند و شبیه یک رویای شیرین است و در همان لحظه یک موسیقی آرام بخش

 که این رویای شیرین را تشدید می کند و احساسات بیننده را بر می انگیزد. سکانس دیگر مربوط به بازی شطرنج بین شوالیه و مرگ است که هیچ ‌ شخصیتی از فیلم به غیر از یوف مرگ را نمی بیند، پس متوجه می شویم که او رویا ندیده است. و در سکانس آخر فیلم که حلقه مرگ را می بیند و که مرگ داسی به دست و شش شخصیت اصلی فیلم را هدایت می کند، دوباره تنها یوف است که این صحنه را می بیند. به میزانس طبیعت اشاره کردیم و می خواهیم نگاهی اجمالی به ارتباط این نماها و با میزانس ها بیاندازیم. در میزانس اول  «مریم مقدس» ما یک درخت های زیبای را می بینیم. این درخت های زیبا همچون آن موسیقی فضای شیرین و زیبایی را خلق کرده است. در سکانس بازی شطرنج  با مرگ، دوباره یوف با نمای بسته _نزدیک و متحیر شده مرگ را می بیند، اینبار ما در قسمتی از تاریکی جنگل را می بینیم که هم پشت سر شوالیه است و هم لباس سیاه پوش شوالیه که روبه در روی شوالیه است.
و در آخرین سکانس، دوباره یوف هنرمند، سکانس حلقه مرگ را می بیند. اینبار در این طبیعت هیچ اثری درخت و جنگل نیست. بلکه یک فضا و دشت باز است که شوالیه و همراهانش با مرگ هم سفر شدند. شاید این دشت باز می خواهد این معنا را به ما برساند که ما در نهایت همیشه با یک نتیجه و پایان بازی در زندگی، روبه رو هستیم. همانطور که مهتر و شوالیه هر کدام با راه و روش خود بدنبال حقیقت هستند.
شبح مرگ اگر چه ناواقعی است ولی مرگ است. 
شوالیه با دیالوگ های که بین خود و مرگ رد و بدل می کنند دچار تردید می شود و در آن هنگام که مرگ به وی می گوید وزیرت از بازی شطرنج زده ام، چهره شوالیه در هم فرو می رود. نه به خاطر این اشتباه در بازی شطرنج بلکه به خاطر سوالت و جواب های هست که از مرگ می شنود. یا در سکانسی که در کلیسا با کشیش سخن می گوید، و متوجه می شود که کشیشی در کار نیست و مرگ است که با او صحبت کرده است. ما در آن سکانس متوجه می شویم که وی با تردید دوباره روبه رو شده. و این بار به دنبال ایمان نیست بلکه به دنبال شناخت و دانش است. 
و در جمع بندی به عدد 7 اشاره ی بکنیم، عددی که در اقوام، ادیان و فرقه های گوناگون مقدس تلقی شمرده می شود و در متون مقدس هم به آن اشاره شده است.. هفت شبانه روز، هفت آسمان، هفت طبقه زیر زمین، مهر هفت، هفت گناه، هفت شادی، هفت روح پلید، هفت سین، هفت خط روزگار، هفت اقلیم، هفت رنگ اصلی، هفت قلم آرایش، هفت کشور، هفت سیاره، هفت فرشته و...الی تا آخر. اگر دقت کرده باشیم در فیلم ما در آخرین سکانس هفت نفر را می بینیم. در کتاب مقدس تورات طبق روایات خداوند زمین و آسمان را در شش روز آفریده است، و در هفتمین روز کامل شده و حیات آغاز شده است. به نظر میاد شش شخصیت اصلی فیلم را و مرگ که جمع شان هفت شده، دقیقا برعکس این آیه است. یعنی مرگ در مقابل حیات قرار گرفته و در نهایت این مرگ است که بر حیات غلبه خواهد کرد. 

با احترام... 
محسن نوزعیم




نوع مطلب : فیلم، 
برچسب ها : یادداشت، فیلم، مهرهفتم، اینگماربرگمان، خوانش، مهر، هفتم،
لینک های مرتبط :


جمعه 6 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()

اطلاعیه‌ی «کارگاه آشنایی با تاریخ‌گرایی نوین در نقد ادبی»

شرح دوره

«تاریخ‌گرایی نوین» شکلی از نقد ادبیِ معطوف به تحلیل تاریخ و گفتمان است که از اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ و اوایل ۱۹۸۰ نظریه‌پردازی شد. پایه‌گذاری و تشریح مبانی نظریِ این رویکرد را ابتدا استیون گرینبلَت انجام داد و هم او بود که عنوان «تاریخ‌گرایی نوین» را نخستین بار در یکی از نوشته‌هایش در سال ۱۹۸۲ به کار برد. به اعتقاد تاریخ‌گرایان نوین، معرفت تاریخی همواره ماهیتی نظرگاهی یا گفتمانی دارد. سرچشمه‌ی برخی از بنیانی‌ترین دیدگاه‌های تاریخ‌گرایان نوین را می‌توان در اندیشه‌های نیچه (فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم) و آراء میشل فوکو (فیلسوف فرانسوی قرن بیستم) یافت. مطابق با معرفت‌شناسیِ ضدپوزیتیویستیِ نیچه، شناخت همواره با واسطه‌ی مفاهیم و تفسیر برای سوژه امکان‌پذیر می‌شود. معرفت هیچ‌گاه مبیّن حقایقِ بی‌واسطه نیست. در واقع، شناخت از هر چیزی (مثلاً تاریخ)، تفسیر آن چیز است. تاریخ‌نگاران و کتاب‌های تاریخ نمی‌توانند حقایق مطلق تاریخی، یا شناخت عینی از تاریخ، به دست دهند. فوکو معرفت‌شناسیِ ضدپوزیتیویستیِ نیچه را با این نظریه تکمیل می‌کند که در پس هر «حقیقتی»، یک گفتمان معیّن نهفته است. در هر دوره‌ای، گفتمان خاصی مسلط است و رویدادهای تاریخی بر حسب آن گفتمان (باز)تفسیر می‌شوند.

این کارگاه به منظور معرفی بنیان‌های نظری تاریخ‌گرایی نوین در نقد ادبی برگزار می‌شود. مدت کارگاه ۱۰ جلسه خواهد بود و در آن علاوه بر بحث پیرامون اصول و مفاهیم تاریخ‌گرایی نوین، کاربرد این رویکرد در نقد عملی رمان «سووشون» (نوشته‌ی سیمین دانشور) تمرین خواهد شد. این کارگاه بر اساس کتاب «نظریه و نقد ادبی: درسنامه‌ای میان‌رشته‌ای» برگزار خواهد شد. اعضای کارگاه می‌بایست هر هفته بخشی از مطالب کتاب را بخوانند تا در کارگاه مطالبی افزون بر آنچه در کتاب آمده است مطرح و به طور جمعی بحث شود. از همه‌ی اعضای کارگاه انتظار می‌رود که در بحث‌های جمعی، بویژه در نقد عملی متون، مشارکت کنند. 

اطلاعات بیشتر درباره‌ی نحوه‌ی ثبت‌نام را می‌توانید از مؤسسه‌ی پژوهشی «فرهنگ‌بان» دریافت کنید: ۶۶۴۶۱۶۰۶

اطلاعیه‌ی «کارگاه آشنایی با نقد ادبی فمینیستی»

شرح دوره

خوانش متون ادبی از منظر فمینیستی تلاشی است برای بازاندیشی درباره‌ی پنداشت‌های دیرینی که همه‌ی ما، آگاهانه یا ناخودآگاهانه، درباره‌ی زنان و جنسیت زنانه داریم. منتقدان ادبی فمینیست با تحلیل آثار ادبی معاصر و بازخوانش آثار کلاسیک نشان می‌دهند که تصورات اجتماعی از زن‌بودگی چگونه در طول تاریخ دستخوش تغییر شده است. این شیوه از نقد متون ادبی همچنین تلاشی است برای پرتوافشانی بر نقش نه چندان آشکارِ زبان در ایجاد ساختارهای اندیشگانیِ مبتنی بر مردسالاری. در نظریه و نقد ادبی جدید، طیفی از انواع رهیافت‌های فمینیستی وجود دارد و نه یک شیوه‌ی واحد و مورد اجماعِ همه‌ی کسانی که ادبیات را از منظر جایگاه زن بررسی می‌کنند. برای مثال، برخی از منتقدان فمینیست نظریه‌هایی را در نقد متون ادبی به کار می‌برند که بر پایه‌ی مفهوم «جنسیت» و تفاوت آن با «جنس» شکل گرفته است. این دسته از «منتقدانِ جنسیت» بیشتر به جنبه‌های فرهنگیِ زن‌بودگی و نحوه‌ی برساخته شدن هویت زنانه در فرهنگ نظر دارند. برخی دیگر از منتقدان فمینیست، که با عنوان «فمینیست‌های مارکسیست» مشخص می‌شوند، طبقه‌ی اجتماعی را مفهوم محوری در نقد ادبیِ فمینیستی محسوب می‌کنند و با درآمیختن مارکسیسم و فمینیسم بیشتر به جایگاه زنان در نظام سرمایه‌داری و ستم مضاعفی که نه فقط به لحاظ جنسیت بلکه همچنین به لحاظ اقتصادی بر آنان روا می‌شود، نظر دارند. ایضاً گروه دیگری از منتقدان فمینیست با اتکا به بازخوانی‌های نظریه‌پرداز فرانسوی ژاک لاکان از روانکاویِ فرویدی، آمیزه‌ای از فمینیسم و روانکاوی به وجود آورده‌اند و آن را «نقد فمینیستیِ روانکاوانه» می‌نامند.

این کارگاه به منظور معرفی بنیان‌های نظری نقد ادبی فمینیستی برگزار می‌شود. مدت کارگاه ۱۰ جلسه خواهد بود و در آن علاوه بر بحث پیرامون اصول و مفاهیم ساختارگرایی و روایت‌شناسی، کاربرد این رویکردها در نقد عملی برخی متون تمرین خواهد شد. در این کارگاه سه موج نظری فمینیسم معرفی می‌شوند و سپس با تمرکز بر «فمینیسم پساساختارگرا» و «فمینیسم مارکسیستی» آراء اِلِن سیکسو، ژولیا کریستیوا و دیگران بررسی و در نقد عملی متون (ادبیات داستانی و فیلم سینمایی) به کار برده می‌شوند.

این کارگاه بر اساس کتاب «نظریه و نقد ادبی: درسنامه‌ای میان‌رشته‌ای» برگزار خواهد شد. اعضای کارگاه می‌بایست هر هفته بخشی از مطالب کتاب را بخوانند تا در کارگاه مطالبی افزون بر آنچه در کتاب آمده است مطرح و به طور جمعی بحث شود. از همه‌ی اعضای کارگاه انتظار می‌رود که در بحث‌های جمعی، بویژه در نقد عملی متون، مشارکت کنند. 

اطلاعات بیشتر درباره‌ی نحوه‌ی ثبت‌نام را می‌توانید از مؤسسه‌ی پژوهشی «فرهنگ‌بان» دریافت کنید: ۶۶۴۶۱۶۰۶
برگرفته از وبلاگ استاد حسین پاینده عزیزم




نوع مطلب :
برچسب ها : حسین، پاینده، نقدادبی، تاریخگرایی، نوین، نقدفمنیستی، کارگاه،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
✍✍✍
دروغ گفتن فقط این نیست که حرفی بزنیم که راست نیست. دروغ گفتن، گفتن چیزی بیش از آن است که راست است و حقیقت دارد، و در مورد قلب آدمی، به زبان آوردن چیزی بیش از آن است که واقعا احساس می‌کند. ما همه مان هر روز این کار را میکنیم تا زندگی را ساده تر کند.

#بیگانه
#آلبر_کامو
....... 


✍✍✍
غالبا فکر می کردم که اگر مجبورم می کردند در تنه درخت خشکی زندگانی کنم.
و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به کل آسمان بالای سرم نداشته باشم
آن وقت هم کم کم عادت می کردم آنجا هم به انتظار گذاشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها وقت خود را می گذراندم.
#آلبر_کامو
#بیگانه

✍✍



نوع مطلب :
برچسب ها : آلبرکامو، بیگانه، برش، جمله، فلسفی،
لینک های مرتبط :


جمعه 30 فروردین 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
اخیراً دو کتاب خواندنی در حوزه‌ی تاریخ منتشر شده‌اند که شامل مباحثی مربوط به نظریه‌ی ادبی هم می‌شوند. با توجه به کمبود منابعِ حاوی دیدگاه‌های نو در زمینه‌ی مطالعات میان‌رشته‌ای تاریخ و ادبیات، این دو کتاب می‌توانند برای علاقه‌مندان این مباحث درخور توجه باشند

http://s8.picofile.com/file/8357762192/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%88_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C.jpg


فلسفه‌ی تاریخ، روش‌شناسی و تاریخ‌نگاری، مجموعه‌ای از گفتارها و مقالات دکتر داریوش رحمانیان، استاد تاریخ دانشگاه تهران. تهران: نشر علم، ۱۳۹۸.

http://s8.picofile.com/file/8357762234/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%8C_%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%8C_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87.jpg

تاریخ، متن، نظریه: مورخان و چرخش زبانی، نوشته‌ی الیزابت ا. کلارک، ترجمه‌ی دکتر سیدهاشم آقاجری (استاد تاریخ دانشگاه تربیت مدرس). تهران: انتشارات مروارید، زمستان ۱۳۹۷.


برگرفته از وبلاگ استاد حسین پاینده عزیزم 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 28 فروردین 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
✍✍✍
از ما می پرسند  « خلاصه، شما چه می خواهید؟» سوال خوبی است زیرا صریح و سر راست است و باید بدان جواب گفت. بارها گفته ایم که ما خواهان آزادی و عدالتیم، گویا این امر چندان روشن نیست. منظور ما از عدالت آن وضع اجتماعی است که هر کس، در آغاز دارای همه  امکان ها باشد و نیز اقلیتی ممتاز، اکثریت مردم کشور را در وضعیتی ناشایست نگاه ندارند. اما منظور ما از آزادی آن جو سیاسی است که در آن شخصیت انسانی، هم از حیث آنچه هست و هم از باب آنچه می گوید مورد احترام قرار گیرد.
#مقاله_ما_چه_میخواهیم؟
#آلبر_کامو
#تعهد_اهل_قلم


t.me/FrenchThought




نوع مطلب :
برچسب ها : برش، کتاب، تعهداهل، قلم، آلبرکامو، فلسفی، متن،
لینک های مرتبط :


شنبه 17 فروردین 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
استاد جمشید مشایخی عزیز  هنرپیشه سرشناسمون  درگذشت.
تسلیت به سینمای ایران 
تسلیت به سینما دوستان و دوستداران سینما 
تسلیت به هنر هفتم که این استاد بزرگ و مرد عزیز را از دست داد... 
فیلم های کمال‌الملک، هزار دستان، خانه ای روی آب، یک بوس کوچولو، روز واقعه، کمیته مجازات و... 




نوع مطلب :
برچسب ها : جمشیدمشایخی، درگذشت، سینما، هنرپیشه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 13 فروردین 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()
✍✍✍
نظام پادشاهی، در شکل دین سالارانه اش، حکومتی است که با دادن حق رای نهایی به فیض الهی، آن را فراتر از عدالت قرار می دهد.
‌شهادت نامه نایب کشیش ساووایی بر عکس، تنها از این نظر تازگی دارد که خدا را فرمانبرداری از عدالت ملزم می سازد و بدین سان با طمطراق کم بیش ساده دلانه آن زمان، تاریخ معاصر را آغاز می کند.
از هنگامی که آزاد اندیشان در وجود خدا تردید کردند، مسئله عدالت از اولویت برخوردار شد. منتها عدالت در آن زمان، کاملا با برابری یکی دانسته شد. عرش خدا به لرزه درآمد و عدالت برای اینکه به پشتیبانی برابری تحکیم یابد، می بایست با حمله مستقیم به نماینده خدا در زمین، ضربه نهایی را به او وارد کند.

#آلبر_کامو 
#عصیانگر 
@FrenchThought

t.me/FrenchThought




نوع مطلب :
برچسب ها : آلبرکامو، کتاب، برش، عصیانگر، پادشاهی،
لینک های مرتبط :


جمعه 9 فروردین 1398 :: نویسنده : محسن نوزعیم
نظرات ()


( کل صفحات : 23 )    1   2   3   4   5   6   7   ...