تبلیغات
فصل سکوت
تـا بـا غم عشــــق تو مرا کار افتاد          بــیــچاره دلــم در غم بســـیار افتاد
"مولانا"

((هیچ حقیقتی را فدای مصلحت نکنیم))، چون روزی آن مصلحت ما را "قربانی" خود خواهد کرد.

"محسن نوزعیم"

پست همیشگی...


تاریخ : دوشنبه 28 مرداد 1392 | 12:09 ق.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات

✍✍آلبرکامو

رنج های بزرگ  همچون خوشبختی های بزرگ سرآغاز استدلال قرار گیرند.
........
عصیانگر می خواهد (( همه))  باشد، یکسر با این خیری که او ناگهان از بودنش آگاه شده و مایل است که آن را در شخص او ببینند و حرمت بگذارند، یکی شود _یا اینکه (( هیچ))  باشد، یعنی به طور قطع، به دست قدرتی که او را یه زیر سلطه گرفته است، پست و نابودگردد.  در نهایت، اگر بنا باشد از آن حرمت منحصر به فرد که اول آن را مثلا آزادی خواهد نامید، محروم شود آخرین مرحله زوال، یعنی، مرگ رامی پذیرد.  ترجیح می دهد که ایستاده بمیرد تا اینکه زانو زده زندگی کند.
.......

عصیان دقیقا اعمالی را برمی انگیزد که بر حق دانستن آن ها از او خواسته می شود. 
بنابراین عصیان باید دلایلش را از درون خود به دست بیاورد چون نمی تواند آن را از هیچ جای دیگری به دست بیاورد چون نمی تواند آن ها را از هیچ جای دیگری به دست بیاورد. باید به بازبینی خود تن در دهد تا بیاموزد که چه رفتاری در پیش بگیرد.

#عصیانگر 
#آلبر_کامو 

@FrenchThought


برچسب ها: آلبرکامو، عصیان، عصیانگر،  

تاریخ : پنجشنبه 9 فروردین 1397 | 05:50 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات

حسین پاینده از تاریخ ۹۷/۰۱/۲۹ دو کارگاه جدید را برگزار خواهد کرد. همه‌ی علاقه‌مندان، اعم از دانشجو و غیردانشجو، می‌توانند در این کارگاه‌ها شرکت کنند. محتوای هر دو کارگاه در اطلاعیه‌های جداگانه‌ی هر کدام ذیل همین قسمت توضیح داده شده است. داوطلبان باید فرم ثبت‌نام مربوط را پر کنند. به این منظور از طریق شماره تلفن ۰۹۲۰۳۶۱۶۸۱۳ با مدیر برگزاری این کارگاه‌ها (خانم قاسمی) تماس بگیرید. 

تعداد کسانی که در این کارگاه‌ها پذیرفته خواهند شد محدود است. لذا از داوطلبان تقاضا می‌شود بعد از این‌که با آن‌ها تماس گرفته شد، به موقع نسبت به ثبت‌نام قطعی اقدام کنند. چنانچه داوطلبانی پذیرفته شوند اما در مدت مقرر نسبت به ثبت‌نام قطعی اقدام نکنند، جای آن‌ها به سایر داوطلبان داده خواهد شد.

 *******************************************************

 ۱. کارگاه تحلیل فیلم‌های اصغر فرهادی

http://s8.picofile.com/file/8322148376/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%A9%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA.jpg

فیلم را می‌توانیم ببینیم بی آن‌که آن را تحلیل کنیم. اصولاً فیلم برای نقد شدن ساخته نمی‌شود. اما اگر بتوانیم درباره‌ی فیلمی که دیده‌ایم از منظر نظریه‌ای معیّن فکر کنیم، التذاذ زیبایی‌شناختیِ بیشتری از آن فیلم می‌بریم تا کسی که همان فیلم را صرفاً تماشا کرده است. نقادانه اندیشیدن درباره‌ی فیلم یعنی تأمل درباره‌ی قواعد ساخته شدن آن فیلم یا امکانات و محدودیت‌های معناآفرینی از طریق تکنیک‌های سینمایی. این نوع تفکر، لذت فیلم را برای بیننده دوچندان می‌کند و به او امکان می‌دهد تا لایه‌های ناپیدای معنا را در فیلم کشف کند. هدف از این کارگاه که در ۱۰ جلسه برگزار خواهد شد، آشنایی با مفاهیم، اصطلاحات و روش‌شناسیِ نقد فیلم و کاربرد این روش‌شناسی در نقد عملی آثار سینمایی اصغر فرهادی است. این کارگاه از دو بخش نظری و نقد عملی تشکیل می‌شود. برخی از مهم‌ترین مباحث بخش نظری از این قرارند: شناخت کارکرد و شیوه‌ی تحلیل انواع نما، انواع زاویه‌ی فیلمبرداری، انواع حرکت‌های دوربین، میزانسن، نورپردازی، شیوه‌های تحلیل شخصیت، روایت، و … .  در بخش نقد عملی، کلیه‌ی فیلم‌های اصغر فرهادی تحلیل و نقد خواهند شد تا شرکت‌کنندگان در کارگاه آموخته‌های تئوریک را در عمل به کار گیرند. برخی از رویکردهای نقادانه‌ای که در نقد فیلم‌های اصغر فرهادی در این کارگاه به کار برده خواهند شد عبارت‌اند از: نشانه‌شناسی، روایت‌شناسی، روانکاوی، فرمالیسم و مطالعات فرهنگی.

 جلسات این کارگاه روزهای چهارشنبه‌ها از ساعت ۱۵ تا ۱۶:۳۰ برگزار می‌شود، اما از ساعت ۱۳ تا ۱۵ فیلمی که در جلسه‌ی همان روز نقد خواهد شد به نمایش گذاشته می‌شود.

  زمان: روزهای چهارشنبه، ساعت ۱۵ الی ۱۶:۳۰

  مهلت ثبت نام: از ۹۶/۱۲/۲۲ تا ۹۷/۰۱/۲۵

  تاریخ شروع کارگاه: ۲۹ فروردین ۹۷

 شماره‌ی تماس: ۰۹۲۰۳۶۱۶۸۱۳

********************************************************

 ۲. کارگاه آشنایی با رمان 

http://s8.picofile.com/file/8322148192/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%A9%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA.jpg

در سال‌های اخیر، ژانر رمان مورد توجه دانشجویان و پژوهشگران ادبیات قرار گرفته است. همچنین هر سال تعداد قابل توجهی رمان به زبان فارسی نوشته یا ترجمه می‌شود. هدف از برگزاری کارگاه «آشنایی با رمان»، شناخت ویژگی‌های این ژانر و روش‌های تحلیل آن است. این دوره‌ی آموزشی بویژه برای پژوهشگران و علاقه‌مندانی طراحی شده است که در رشته‌ی تحصیلیِ خود درسی درباره‌ی ادبیات داستانی نگذرانده‌اند، اما مایل‌اند با شیوه‌ی تحلیل رمان آشنا شوند. این دوره همچنین با این هدف برگزار می‌شود که نسل جدیدی از منتقدان ادبیات داستانی تربیت شوند که بتوانند با نوشتن مقالات نقد در مطبوعات، به رشد و ارتقا نقد در این حوزه از مطالعات ادبی یاری برسانند. در این کارگاه که طول آن ۱۰ جلسه خواهد بود، پس از بحث‌های نظری درباره‌ی ویژگی‌ها و ساختار رمان و نحوه‌ی تحلیل آن، دو رمان نیز به‌طور مبسوط بررسی خواهند شد تا شرکت‌کنندگان در این دوره توانایی قرائت تحلیلی رمان معاصر فارسی را کسب کنند. رمان‌هایی که در این دوره تدریس می‌شوند، به قرار زیر هستند:۱

۱. غرور و تعصب، نوشته‌ی جین آستین، ترجمه‌ی رضا رضایی

۲. ثریا در اغما، نوشته‌ی اسماعیل فصیح

کتاب درسیِ این کارگاه عبارت است از:

نظریه‌های رمان: از رئالیسم تا پسامدرنیسم / ایان وات،‌ دیوید لاج، … (تهران: انتشارات نیلوفر، ۱۳۹۴)

 زمان: روزهای چهارشنبه، ساعت ۱۷ الی ۱۸:۳۰ 

 مهلت ثبت نام: از ۹۶/۱۲/۲۲ تا ۹۷/۰۱/۲۵ 

 تاریخ شروع کارگاه: ۲۹ فروردین ۹۷ 

شماره‌ی تماس: ۰۹۲۰۳۶۱۶۸۱۳


برگرفته از وبلاگ استاد حسین پاینده عزیز


برچسب ها: حسین، پاینده، تحلیل فیلم، نظریه رمان، نقدادبی، اصغرفرهادی،  

تاریخ : پنجشنبه 2 فروردین 1397 | 10:33 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
بهار از عمق روزهای یخ زده و سرد بیرون میاید تا نویدی نو به فضای بسته ،خسته، گسسته مادرما "زمین" بدهد.
 بهار از دل من و تو بیرون میاید.
 زمان همان زمان هست و مکان هم همان مکان. اینکه نوع نگاه و تلقی ما از واژه ها چگونه هست، از یک ذهن انتزاعی بیرون میاید. 
ما بهار را می توانیم به مثابه تولد و زایشی نو خودمان دریافت بکنیم و دوباره از ژرفناک ترین اعماق هستی مان متولد بشویم و یا می توانیم آن را در همان لحظه آغازش به فراموشی بسپاریم و در عمق تاریکی ذهن و دلهایمان زندگی بکنیم. 
فاکتورهای اصلی ذهنی ما معیارهای زندگانی و زیستن ما هستند. اینکه ارزش گذاری ما چگونه صورت می گیرد همه بستگی به فاکتورهای ذهن مان دارد. 
با رسیدن بهار می توان سلبریتی خودتان بشوید,  ساختن بتهای کج و وارونه  و تو خالی در عصر پسامدرن کمی مضحکه به نظر می رسد. 
بهار آغاز زندگی ست و زندگی در شکوفه های بهاری غنچه می کند. 
پس امیدوارم و آرزو می کنم برایتان  که همه سال زندگی تان بهاری باشد و بهارعمرتان پر از زندگی.. 
بهارتان مبارک...

محسن نوزعیم

Smile
clean word remove format superscript Subscript Cut Copy Paste Horizontal Rule Ordered List Unordered List Outdent Indent Insert Link Remove Link
Undo Redo Bold Italic Underline strikethrough Align Right Center چینش چپ Justify Full Justify Full Justify Full
Text Color
Background Color
Add Image
Insert Table
Insert Aparat
InsertFromFileManager

برچسب ها: بهار، دل، ذهن، زندگی،  

تاریخ : چهارشنبه 1 فروردین 1397 | 08:35 ق.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): نقش نقد مؤثر در ارتقای آثار ادبی هر کشور، مسئله‌ای انکارناپذیر است. نقد درست و بجا باعث انتقال خط فکری به نویسندگان و جریان‌سازی می‌شود. در کشورهایی که ادبیات قدرتمندی دارند نیز این مسئله به وضوح مشخص است. اما سؤالی که این میان پیش می‌آید این است که آیا می‌توان به تمام یادداشت‌هایی که امروز به وفور در روزنامه‌ها و نشریات اینترنتی منتشر می‌شود، نقد گفت؟ بسیاری از این یادداشت‌ها از یک معرفی ساده فراتر نمی‌روند و بیشتر شبیه به اظهارنظرهای شخصی‌اند تا نقد. همین مسائل بهانه‌ای شد تا با حسین پاینده، استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی درباره ویژگی‌هایی که یک متن را به نقد ادبی تبدیل می‌کند و همچنین خصوصیات یک منتقد ادبی به گفت‌وگو بنشینیم.

به نظر شما اصولاً به چه کسی می‌توان «منتقد» گفت؟ آیا با داشتن ذهنی جزئی‌نگر و مطالعه‌ی کتاب‌های روش نقد، می‌توان پا به عرصه‌ی نقد گذاشت یا این‌که تحصیلات دانشگاهی را برای دستیابی به این مهم امری ضروری می‌دانید؟

هرچقدر جامعه‌ی ما پیشرفت بیشتری می‌کند، به همان میزان درک ما از تخصص هم بیشتر می‌شود. در قدیم شکسته‌بندها کار پزشکان را انجام می‌دادند و مادربزرگ‌ها هم طبابت می‌کردند. اما الان برای دانش و تخصص پزشکان احترام قائلیم و عناوینی مانند «متخصص ارتوپدی» یا «پزشک عمومی» را با دقت بیشتری به کار می‌بریم. نقد ادبی یک نوع دانش است که در مراکز آکادمیک به افراد آموزش داده می‌شود تا این آموزش‌دید‌گان بعد از فارغ‌التحصیل شدن بتوانند در مراکز پژوهشی، رادیو و تلویزیون، مراکز آموزشی، خبرگزاری‌ها و مطبوعات و … کار تخصصی انجام بدهند. در اکثر روزنامه‌ها می‌بینیم کسی که در بخش ادبیات در خصوص یک کتاب تازه منتشرشده مانند مجموعه داستان یا رمان مطلبی نوشته، خودش را با عنوان «داستان‌نویس و منتقد ادبی» معرفی کرده است. این پرسش مطرح می‌شود که: این جایگاه را چه کسی اعطا کرده یا رسماً تأیید کرده است؟ می‌دانید که پزشکان مدرک تحصیلی‌شان یا اجازه‌نامه‌ی رسمی وزارت بهداشت و درمان برای تأسیس مطب را در مطب‌شان نصب می‌کنند. به راستی، ضرورت این الزام از کجا حس شد؟ بسیاری اشخاص در شهرستان‌ها مدعی طبابت بودند و مطب داشتند و بیمار می‌پذیرفتند و دارو تجویز می‌کردند که باعث صدمه به بیمار می‌شد. امیدواریم روزی علوم انسانی در کشور به عنوان حوزه‌ای از دانش جدی گرفته شود تا بتوانیم از کسانی که عنوان‌های تخصصی‌ای مانند «منتقد ادبی»، «منتقد فیلم» و غیره را به کار می‌برند بپرسیم که این عنوان را از کجا کسب کرده‌اند، این دانش را از  کجا آموخته‌اند و کدام مرجع علمی آن‌ها را به رسمیت شناخته است. من معتقدم عنوان «منتقد ادبی» از راه کسب دانش به دست می‌آید. باید دانشجویانی در رشته‌های علوم انسانی برای این منظور تربیت شوند و بعد در نهادهایی مانند رادیو و تلویزیون، فرهنگسراها، مراکز پژوهشی و امثال آن، کار تخصصی نقد ادبی انجام دهند. اما یک شکل دیگر برای پرداختن به متون ادبی وجود دارد که باید در خبرگزاری‌ها، روزنامه‌ها، مجلات و امثال آن‌ها، اعم از دیجیتال و چاپی، صورت بگیرد و آن را اصطلاحاً «ریویو» می‌نامیم. معادلی که من برای این اصطلاح پیشنهاد می‌کنم «مرور و معرفی» است، زیرا نویسنده‌ی این نوع نوشتار دقیقاً همین کار را می‌کند: او اثری ادبی را مرور می‌کند (جزئیاتی مانند شخصیت‌ها، رویدادها، مکان رویدادها و … را توضیح می‌دهد) و آن را در پیوند با سایر آثاری که قبلاً از همان نویسنده منتشر شده است به خواننده معرفی می‌کند. من دقت کرده‌ام که خانه‌ی کتاب هم مدتی است در پوسترهای جلسات مربوط به کتاب‌های تازه منتشرشده از عبارت «معرفی و بررسی» استفاده می‌کند، یعنی به جای این‌که در توضیح جلسه بنویسند «نقد رمان …»، می‌نویسند «معرفی و بررسی رمان …». این هم می‌تواند معادل قابل قبول و گویایی برای «ریویو» باشد. به هر حال مهم این است که بین «ریویو» (review) و «نقد» (criticism) تمایز قائل شویم. اخیراً هم که در جلسه‌ی مشابهی درباره‌ی یک رمان تازه منتشرشده در محل نشر چشمه سخنرانی داشتم، تقاضا کردم که از به کار بردن عنوان «نقد رمان …» در پوسترهای‌شان خودداری کنند و وقتی دلیلش را گفتم، آن‌ها هم موافقت کردند. اگر در نوشتار یا سخنرانی‌ای، متنی مانند یک رمان یا فیلم سینمایی را از منظر نظریه‌های نقادانه از قبیل ساختارگرایی، نشانه‌شناسی، تحلیل انتقادی گفتمان، روانکاوی، فرمالیسم روسی، تاریخ‌گرایی نوین و امثال آن تحلیل کنیم، دست به نقد زده‌ایم. این کار نسبتی با ابراز نظرات شخصی یا خوب گفتن و بد گفتن از آثار ادبی و هنری ندارد. نقد مستلزم کاربرد نظام‌مند روش‌شناسی و اصطلاحات تخصصی رویکرد معیّنی است، در حالی که مرور و معرفی آثار ادبی (کاری که در مطبوعات و خبرگزاری‌ها انجام می‌شود) چنین روالی ندارد.

http://s8.picofile.com/file/8320256792/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86_%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B6.JPG

نقد جنبه‌های مختلفی دارد و هر منتقدی از منظر رشته‌ای که به آن اشراف دارد، متون ادبی را نقد می کند، برای مثال، یک مورخ از منظر تاریخی، جامعه‌شناس از منظر جامعه‌شناسی و … . تا چه حد با این رویه موافقید و اینکه جایگاه نقد دانشگاهی که اکثریت اساتید دانشگاه به آن مبادرت می‌ورزند، این میان کجاست؟

در خصوص جایگاه نقد ادبی در دانشگاه ایرانی باید بگویم که وضع خوبی نداریم. رشته نقد ادبی در هیچ‌کدام از دانشگاه‌های ما تأسیس نشده در حالی که چندین دهه از تأسیس دپارتمان‌های نقد ادبی در دانشگاه‌های کشورهای پیشرفته می‌گذرد. دانشجویانی که در دانشگاه‌های ما تحصیل می‌کنند، در برخی رشته‌ها واحدهای محدودی در حوزه‌ی نقد ادبی می‌گذرانند. در رشته‌هایی به غیر از زبان و ادبیات فارسی (مانند فلسفه‌ی هنر) واحدهای مختلف و بیشتری در زمینه‌ی نقد فیلم و رمان … وجود دارد. اما در مجموع وضعیت مناسبی در دانشگاه‌ها در خصوص نقد ادبی نداریم و اهمیت توجه به این موضوع روز به روز بیشتر می‌شود. درمورد بخش دیگر سؤال شما که کدام رهیافت یا کدام رویکرد در نقد ادبی می‌تواند مناسب‌ترین ابزار برای فهم معنای تلویحی یک متن باشد،‌ باید بگویم که هرگز نمی‌شود رویکردی را برای متنی تجویز کرد. در واقع این تعامل یا برهم‌کنش منتقد با متن است که تعیین می‌کند کدام روش مناسب است. ممکن است بعد از خواندن یک رمان به این نتیجه برسیم که تاریخ‌گرایی نوین بهترین شکل پرداختن به آن متن است، حال آن‌که رمان دیگری را بتوان با نظریه فرمالیسم یا روانکاوی بهتر نقد کرد. در واقع، این جزئیاتِ خودِ متن است که تعیین‌کننده‌ی شیوه‌ی مناسب برای نقد آن می‌شود.

در جهان ادبیات، منتقدان بزرگی توانسته‌اند بر جریان ادبی روزگارِ خود تاثیرگذار باشند. قدرت برخی منتقدان در این حد بوده که توانسته‌اند نویسنده‌ای را مطرح کنند یا بالعکس مؤلفی را بی‌اعتبار جلوه دهند. به نظر شما منتقد ادبی چگونه می‌تواند جریان‌ساز باشد و چرا تا به حال ما در کشورمان چنین منتقدی نداشتیم؟

خیلی‌ها برای نقد ادبی در کشور ما زحمت کشیده‌اند و حتی می‌شود گفت در شکل‌گیری ذهنیت نقادانه نسبت به آثار ادبی تأثیرگذار بوده‌اند، ولی زحمات  آنها بیشتر در ترویج نقد ادبی بوده تا شناخته شدن به خاطر نقدهای معیّن‌شان. لازم می‌بینم از افراد پیشگامی مانند رضا براهنی نام ببرم. آن زمانی که رضا براهنی پیش از انقلاب در دانشگاه تهران نقد ادبی تدریس می‌کرد و کتاب معروف «طلا در مس» را نوشت، کار او در آن زمان بسیار ارزشمند بود. حتی پیش از براهنی، مرحوم فاطمه سیّاح، استاد راهنمای رساله‌ی دکتری سیمین دانشور در دانشگاه تهران هم نقد ادبی تدریس می‌کرد. اما آن نسل از منتقدان کشور ما بیشتر با مسائل نظری سروکار داشتند و کتاب «طلا در مس» هم بیشتر برای تبیین مفاهیم تئوریک در عمل نقد نوشته شد. گاه به افرادی برمی‌خوریم که ده‌-‌پانزده مجلد درباره آثار شاعران و رمان‌نویسان نوشته‌اند که در واقع نقد نیست بلکه اساساً بیان نظرات شخصی است و در آن‌ها استفاده‌ی نظام‌مند از مفاهیم نظریه‌های نقد ادبی را نمی‌بینیم. برای مثال، برخی از اصطلاحات مهم تاریخ‌گرایی نوین عبارت‌اند از «شناختمان»، «گفتمان» و «توصیف همه‌جانبی» (یا «توصیف انبوه»). اولی و دومی از آراء فوکو به این نظریه راه پیدا کرده است و سومی از آثار انسان‌شناس آمریکایی کلیفورد گیرتس. منتقد تاریخ‌گرایی نوین باید در نقدهایش از قبیل این مصطلحات تخصصی را به کار ببرد و با استفاده از آن‌ها پرتو روشنی بر دلالت‌ها و معانی تلویحی متون (اعم از ادبی و غیرادبی) بیندازد. اما در نوشته‌های بسیاری کسان که به اصطلاح نقدهای فراوانی بر آثار این نویسنده و آن شاعر و غیره نوشته‌اند، به چنین استفاده‌ی تخصصی‌ای از مصطلحات نقد ادبی برنمی‌خوریم. کاربرد درست اصطلاحات هر علمی، یکی از نشانه‌های آگاهی از آن علم است (البته فقط یکی). برای مثال، ما مردم ناوارد به علم پزشکی ممکن است از تعبیر عام «دل‌درد داشتن» استفاده کنیم، اما پزشک متخصص از اصطلاح «اِسپاسم عضلات پهلو» استفاده می‌کند و روشی علمی و نظام‌مند برای معاینه‌ی بیمار دارد. جایی که به اصطلاحاتی مانند شناختمان و گفتمان برخورد می‌کنیم، می‌توانیم حدس بزنیم (نه این‌که مطمئن باشیم) که منتقد با جنبه‌ای از نظریه‌ی فوکو تا حدی آشناست و ای بسا تحلیل نظام‌مندی از متن ارائه دهد. من فکر می‌کنم منتقدان ادبی از جمله (نه صرفاً) به دلیل به کار نبردن اصطلاحات تخصصی نتوانسته‌اند خود را در حوزه معیّنی بشناسانند.

آیا می‌توان شیوه‌ی تحلیل متون ادبی را به سایر متن‌ها هم تعمیم داد و اصولاً شیوه‌ی تحلیل متون ادبی تا چه حد متفاوت با دیگر متون و تا چه حد قابل تعمیم به متون دیگر است؟

بسیاری از شیوه‌های جدید نقد ادبی این قابلیت را دارند که برای تحلیل متون غیرادبی و حتی غیرمکتوب به کار بروند چون از ماهیتی میان‌رشته‌ای برخوردارند. برای مثال، روایت‌شناسی را در نظر بگیرید. روایت در گذشته به صورت ادبیات داستانی معنا پیدا می‌کرد و داستان کوتاه و رمان را شکل‌های بارز و شناخته‌شده‌ی روایت می‌دانستیم. اما در نظریه‌های جدید روایت استدلال می‌شود که همه‌ی زندگی شکل‌هایی از روایت هستند. در نظریه‌های جدید روایت‌شناسی حتی اخبار تلویزیون هم روایت محسوب می‌شود. تحلیل انتقادی گفتمان اجازه می‌دهد که ابعاد دیگری از برنامه‌های خبر را بررسی کنیم که معمولاً به آن فکر نمی‌کنیم، مثلاً این‌که برنامه‌های خبری تا چه مروج ایدئولوژی‌های خاصی می‌توانند باشند. روانکاوی برای تحلیل شخصیت‌های رمان و انگیزه‌های آن‌ها به کار برده می‌شود، اما همین نظریه همچنین مجال می‌دهد تا دنیای درونی خود به عنوان خواننده را هم بهتر بشناسیم. نقد ادبی جدید نام غلط‌اندازی دارد. وقتی از «نقد ادبی» صحبت به میان آورده می‌شود، اغلب فکر می‌کنند که فقط به شعر و رمان و … نظر داریم. در نوشتار نقادانه‌ای با عنوان «ضدروایتی پسامدرن به قلم شخصیت‌های داستان» که در روزنامه «اعتماد» منتشر شد، تجمع نوجوان‌های شانزده‌ـ‌هفده‌ساله‌ای را بررسی کردم که در مرکز خرید کوروش گرد هم آمدند و حتی پلیس هم مجبور به مداخله در این رخداد شد. این البته رویدادی اجتماعی بود، اما همچنان که در آن نوشته توضیح دادم، روایت‌شناسی کمک می‌کند تا ابعاد ناپیدایی از این واقعه را از منظری متفاوت ببینیم و بفهمیم.

اصولاً پا گرفتن فرهنگ نقد در جامعه چه کارکردهایی در خارج از جهان ادبیات دارد و شکوفایی نقد چه کارکردهای اجتماعی می تواند داشته باشد؟

سؤال بسیار خوبی است. وقتی از منظر نقد ادبی به یک رمان، داستان کوتاه و شعر فکر می‌کنید، در واقع جستجوگر معنا هستید و می‌خواهید جنبه‌های ناپیدای اثر را متوجه شوید. نگرش نقادانه می‌تواند کارکرد مشابهی در حیات اجتماعی داشته باشد. در کتاب «نقد ادبی و دموکراسی» بر این موضوع تأکید کرده‌ام که بدون رواج پیدا کردن روحیه انتقاد از نقصان‌های وضع موجود، نمی‌توان توقع داشت که نقد ادبی در دانشگاه یا جامعه رواج پیدا کند و نهادینه شود. یعنی وقتی برفی می‌بارد و زندگی روزمره مردم در پایتخت فلج می‌شود، شهروند آگاه زمانه‌ی ما باید جسارت این را داشته باشد که بگوید من مالیات ‌می‌دهم برای چنین روزی که شهرداری امکان رفت‌وآمد مردم در چنین وضعیتی را فراهم کند تا این تصادف‌ها رخ ندهد، این تعداد درخت نشکند و تردد خودروها در اتوبان تهران‌ـ‌کرج و تهران‌ـ‌قم مختل نشود و مردم تا صبح در برف و سرما سرگردان نمانند. فناوری دیجیتالی آگاهی ما را به واقعیت‌های زندگی اجتماعی بیشتر کرده و انعکاس این اخبار در مجاری اطلاعات حساسیت ما را نسبت به مدیریت شهری زیادتر از گذشته کرده است. نقد ادبی راهی برای کشف و تحلیل جنبه‌های ناپیدای متون است. آگاهی حاصل از نظریه‌های نقد، به متون ادبی ختم نمی‌شود. برای مثال، اگر شما رمان‌هایی را با روش تاریخ‌گرایی نوین نقد کنید، به موضوع تاریخ عموماً حساس می‌شوید. آن‌گاه تاریخ کشورتان هم (اعم از تاریخ ماضی یا تاریخ معاصر) برای‌تان حکم متنی را دارد که با نگرشی نقادانه می‌کاویدش. چطور ممکن است منتقدی به نظریه‌ی روانکاوی علاقه‌مند باشد و شخصیت‌های آثار ادبی را با استفاده از این رویکرد تحلیل کند، اما به شناخت دنیای درونی همکار یا دوست یا کلاً انسان‌های پیرامونِ خودش تمایلی نشان ندهد؟ چگونه ممکن است کسی نقد مارکسیستی بنویسد اما به استثمار انسان‌های واقعی در جهان بلافصلی که او را در بر گرفته است بی‌اعتنا باشد؟ نقد ادبی‌ای که چنین منتقدی بنویسد مانند طبابت پزشکی است که مراجعانش را به ترک سیگار توصیه می‌کند اما خودش سیگار می‌کشد. برای نقد آن منتقد نباید اصالتی قائل شد، همچنان که طبابت این پزشک هم قابل اعتماد نیست. من خودآگاهی اجتماعی و انتقاد مشروع شهروندی را بخشی از پیش‌نیاز یادگیری و حتی تدریس نقد ادبی می‌دانم. کسانی که نگرش نقادانه نسبت به واقعیت‌های اجتماعی نداشته باشند، نمی‌توانند نقد ادبی را به درستی یاد بگیرند یا یاد بدهند.

فقدان نقد به هر دلیلی که باشد آسیب‌هایی به دنبال دارد و وجودش باعث ارتقاء ادبیات می‌شود. این یادداشت‌ها و ریویوهایی که به نام نقد منتشر می‌شوند، به علم نقد و ادبیات آسیب‌هایی وارد می‌کنند. به نظر شما مهم‌ترین آسیبی که فقدان نقد مؤثر به ادبیات وارد می کند چیست؟

البته باید توجه داشت که مقالات مرور و معرفی وقتی بر مبنای اصول این نوع نوشتار نوشته شوند، کارکرد بسیار مفیدی دارند. این یادداشت‌ها و ریویو‌ها به اقتصاد ادبیات خیلی کمک می‌کنند. چون تشکیل جلسه برای معرفی یک کتاب و ضرورت خواندن آن، یا نوشتن مقاله‌ی مرور و معرفی درباره‌ی آن، منجر به تشویق خوانندگان بالقوه به خرید کتاب مورد نظر خواهد شد. به خصوص در کشور ما که در سبد خرید مردم آثار ادبی سهم کوچکی دارند، ارزش مقالات مرور و معرفی بیشتر به چشم می‌آید. اما اگر این ریویوها تحت عنوان نقد منتشر شوند، این امر را مشتبه می‌کنند که هر کسی مجاز است هر گونه اظهارنظری را به عنوان نقد ارائه کند. کار نویسنده‌ی مقالات مرور و معرفی با کار منتقد ادبی فرق دارد. البته مقصودم این نیست که نوعی سلسله‌مراتب قائل شوم و نقد را مهم‌تر از مرور و معرفی آثار ادبی بدانم. هر کدام از این کارها در جای خود مفید هستند. برای مثال، پیراپزشکان در مواقع بحرانی مانند زلزله کار ارزشمندی انجام می‌دهند، اما آنان هرگز نباید ادعای طبابت داشته باشند. خدمات پیراپزشک در جای خود می‌تواند بسیار حیاتی باشد. اتفاقاً اگر دانشگاه‌های ما همین لیسانسیه‌های ادبیات را جوری تربیت می‌کردند که این‌ها بتوانند در مطبوعات کار کنند، خدمت ارزشمندی انجام داده‌ بودند. اما متأسفانه دانشگاه‌های ما همین برونداد را هم ندارند.

نظریات مختلفی درباره شناخت سطح آثار ادبی وجود دارد، رویکردی هم وجود دارد به این مضمون که ساده‌ترین و معتبرترین مواجهه با یک اثر هنری، مواجهه‌ی خواننده‌ی عادی با آن اثر است، واکنش یک خواننده متوسط که با هدفی غیرتخصصی به مطالعه‌ی اثر داستانی می‌پردازد و این می‌تواند میزان موفقیت یک اثر را تأیید کند. نظر شما در این باره چیست؟

بی‌تردید وقتی یک اثر ادبی مخاطبان بیشتری پیدا می‌کند، این موضوع می‌تواند دلالت‌هایی درباره‌ی کیفیت آن داشته باشد. اما این رابطه ماهیتی مکانیکی ندارد و آن را باید به دقت تحلیل کرد. به عبارت دیگر، اقبال عمومی به یک اثر ادبی لزوماً به معنای برخورداری آن اثر از تکنیک نوآورانه و بدیع یا مضمون و درونمایه‌ی تأمل‌انگیز نیست. اقبال عامّه صرفاً یکی از عواملی است که در بررسی جایگاه هر اثر ادبی در نظر می‌گیریم و همچنان که گفتم آن را فی‌نفسه ارزشمند نمی‌دانیم، بلکه دلایلش را تحلیل می‌کنیم. از طرف دیگر می‌توان احتمال داد که وقتی به یک اثر ادبی نه جامعه‌ی منتقدان توجه کرده و نه عامّه‌ی کتابخوان، احتمالاً در آن اثر موضوع مهمی درباره‌ی زندگی گفته نشده که پژواکی هم پیدا نکرده است. اما باز هم این یگانه ملاک بررسی نقادانه‌ی آثار ادبی نیست. ای بسا کتابی با تبلیغات و حمایت گسترده‌ی دولتی و تیراژ زیاد منتشر شود و در هر کتابخانه‌ و مدرسه‌ای نسخه‌هایی از آن موجود باشد. این نوع شیوع را به هیچ وجه نمی‌شود یک مزیّت یا نشانه‌ی برتری تلقی کرد. در مورد واکنش و استنباط یک خواننده به یک اثر ادبی، باید بگویم که متون ادبی برای التذاذ عمومی منتشر می‌شوند و هرگز نمی‌توان گفت که واکنش‌های عامّه محلی از اعراب ندارد. اما نقد بحث تخصصی‌تری است. ای بسا متنی در مقطع زمان انتشار خود چندان با اقبال مواجه نشود، اما ارزش‌های واقعی آن بعدها از راه نقد ادبی معلوم شود. در تاریخ ادبیات از این دست آثار زیاد است. به طور کلی باید گفت دیدگاه‌های عامّه درباره‌ی آثار ادبی، ملاک تعیین جایگاه آن آثار در تاریخ ادبیات نمی‌تواند باشد.


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده عزیز



برچسب ها: نقدادبی، مصاحبه، حسین پاینده،  

تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1396 | 08:16 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
بنابر نظریه مشهور فروید روانشناس شهیر جهانی، شخصیت انسان از سه عنصر شکل یافته است: نهاد، خود(ایگو) و فرا خود (سوپرایگو). نهاد از همان بدو تولد همراه انسان است.(( ویژگی های اصلی خود بدین قرارند: در نتیجه ارتباط از پیش برقرار شده ادارک حسی و کنش عضلانی ، «خود» حرکتها، اختیاری را تحت فرمان خویش دارد.تا آنجا که به رخدادهای بیرونی مربوط می شود))1 (ص1). و فرا خود مربوط به ارتباط انسان با محیط خانواده یعنی والدین می باشد.
((من مطلوب هسته اصلی خیالی است. تصویری است اغراق آمیز که فرد از وجود خود ساخته و مبتنی بر آرزومندی است. ذات من مطلوب در تفاخر و بسندگی است. در حالی که کمال مطلوب ساحتی است کاملاً متفاوت و کمال مطلوب من محک و معیاری است ماورای من نفسانی است، ساحتی است که همواره فرد را مورد قضاوت و ارزیابی قرار می دهد. من نفسانی خود را به موجب کمال مطلوب می سنجد ، غایت من نفسانی انطباق با کمال مطلوب من است، امری است که به سادگی امکان پذیر نیست زیرا که کمال مطلوب من مجموعه ایده آل های فردی است.))2(ص169 )
این نقل و قول از کتاب مبانی روانکاوی فروید و لکان، پیش درآمدی کوتاه است بر این مطلب اجمالی برای تحلیل وواکاوی کارکتر اصلی فیلم فیلم «من» با مضمون اجتماعی- فمنیستی و روانشناسی را که به خود گرفته است [ شخصیت اصلی آن یعنی "آذر" با بازی لیلا حاتمی می باشد].
این فیلم از یک روایت خطی از آغاز تا انتها ادامه دارد. داده های که فیلم در اختیار قرار داده است، می شود از نظر نقد روانکاوی مورد تحلیل قرار داد.

محسن نوزعیم
آدرس مطلب نوشته شده در سایت خوب انسان شناسی و فرهنگ

http://www.anthropologyandculture.com/fa/easyblog/3718
#فیلم_من
#لیلا_حاتمی
#فیلم 
#روانکاوی
#خوانش_فیلم
#نقد_روانکاوی
#خوانش 
#نقد_ادبی
#نقد_فیلم
#سینمای_ایران

برچسب ها: روانکاوی، نقدفیلم، نقدروانکاوی، خوانش، فیلم، من، لیلاحاتمی،  

تاریخ : جمعه 13 بهمن 1396 | 08:05 ق.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
یک کانال خوب و دیدنی و البته با محتوای آموختنی و جالب
این کانال تلگرامی عنوانش هست : << رنگ واژه>>
در این کانال نقاشی های نفیس و زیبا به اشتراک گذاشته می شودو در مورد نقاشی ها به اختصار توضیح داده می شود و به تحلیل پرداخته می شود 
https://telegram.me/mtsra
 
نقد و تحلیل آثار نقاشی
تاریخ هنر
 


برچسب ها: کانال تلگرامی، نقاشی، هنر، تحلیل، رنگ واژه،  

تاریخ : جمعه 6 بهمن 1396 | 08:39 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات

حدود دو ماه پیش اعلام شد که جایزه‌ی نوبل سال ۲۰۱۷ در حوزه‌ی ادبیات به نویسنده‌ی ژاپنی‌تبارِ انگلیسی کازوئو ایشیگورو تعلق گرفت. آنچه در زیر می‌خوانید خوانشی نقادانه از رمان معروف ایشیگورو با عنوان باقیمانده‌ی روز است.

*******************************************************

از میان همه‌ی رمان‌هایی که کازوئو ایشیگورو از سال ۱۹۸۲ تاکنون منتشر کرده است، به نظر بسیاری از منتقدان ادبی هنوز هم باقیمانده‌ی روز بهترین اثر او محسوب می‌شود. روایتگر این رمان مشهور که نخستین بار در سال ۱۹۸۹ انتشار یافت و جایزه‌ی «کتاب سال ویتبرد» را به خود اختصاص داد، سرپیشخدمتی به نام استیونزاست که پس از بیست سال، به دیدار خدمتکاری به نام خانم کِنتن می‌رود که زمانی با او در یک عمارت اشرافی خدمت می‌کرد. پیشنهاد این سفر را صاحب‌کار جدیدِ استیونز (آقای فارادِی) به او داده که ثروتمندی آمریکایی است. در آمریکایی بودنِ این صاحب‌کارِ جدید نکته‌ای نهفته است که از چشم خواننده‌ی تیزبین نباید پنهان بماند. آمریکایی‌ها، در مقایسه با انگلیسی‌ها، بسیار بی‌تکلف و اهل تساهل محسوب می‌شوند. انگلیسی‌ها با پایبندی به سنت و سلسله مراتب، آدم‌هایی مقیّد و اکید هستند و احترام و وظیفه‌شناسی را از جمله اصول تخطی‌ناپذیر فرهنگ عمومی می‌دانند؛ ولی در فرهنگ عمومیِ آمریکاییان متقابلاً شوخی و مطایبه با دیگران جزو اصول اولیه‌ی مراودات اجتماعی قلمداد می‌شود. باقیمانده‌ی روز از نظر تاریخی دوره‌ای را بازنمایی می‌کند که امپراطوری بریتانیا از اوج قدرت دیرینه‌اش تنزل کرده و رو به افول گذاشته بود. بحران آبراه سوئز در سال ۱۹۵۶ و ناکام ماندن توطئه‌ی مشترک انگلستان و فرانسه و اسرائیل برای مقابله‌ی نظامی با جمال عبدالناصر رئیس‌جمهور ناسیونالیست مصر، یکی از نشانه‌های افول امپراطوری بریتانیا بود. این واقعه‌ی تاریخی (که در بازه‌ی زمانی پیرنگ این رمان رخ می‌دهد) مقارن با نقش مهم‌تری است که آمریکا در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم در صحنه‌ی روابط بین‌الملل ایفا کرد. جایگزین شدن آمریکا به جای بریتانیا در عرصه‌ی سیاست جهانی، در رمان ایشیگورو به طور نمادین با خریده شدن «سرای دارلینگتن» (عمارتی که استیونز سرپیشخدمت آن است) توسط آقای فارادِیِ آمریکایی نشان داده شده است. به عبارتی، این ثروتمند آمریکایی و ارباب جدید استیونز، کشور آمریکا پس از جنگ جهانی دوم را بازنمایی می‌کند که به منزله‌ی ابرقدرتی نوظهور جای استعمارگر پیر و ضعیف (بریتانیا) را گرفته است.

راوی باقیمانده‌ی روز سفر شش‌روزه‌اش برای تجدید دیدار با خانم کِنتن را با حرکت به سَمتِ غرب انگلستان آغاز می‌کند و کل رمان در واقع متشکل از یادداشت‌هایی است که استیونز در طول این سفر نوشته است. جزئیاتی که ایشیگورو در خصوص سفر استیونز گنجانده است، حکایت از آن دارد که این سفر را باید در دو سطح فهمید. در سطحی غیراستعاری، سفر استیونز فقط به منظور تفرّج و دیدار با همکاری قدیمی انجام می‌شود. اما در سطحی دوم و استعاری، این سفر معانی ثانوی و دلالتمندانه‌ای دارد که در خوانش نقادانه‌ی رمان نباید از آن‌ها غافل شویم. چند نکته در مورد این سفر حائز اهمیت و درخور توجه‌اند. نخست این‌که سفر استیونز در سال ۱۹۵۶ انجام می‌شود که، همان‌گونه که پیشتر اشاره کردیم، زمان بحران سوئز و بروز نخستین نشانه از غروب امپراطوری بریتانیا بود. دو دیگر این‌که در این سفر، استیونز به طرف غرب انگلستان سفر می‌کند. آمریکا کشوری است که در سَمتِ غرب انگلستان واقع شده و می‌توان گفت سفری که استیونز به ترغیب صاحب‌کارِ آمریکایی‌اش انجام می‌دهد، حرکت جامعه‌ی انگلستان به سَمتِ فرهنگ آمریکایی هم هست. بر خلاف انگلیسی‌های سنتی که گفتار رسمی، رفتار مؤدبانه و رعایت حریم اشرافیت را لازم می‌دانند، آمریکایی‌ها در گفت‌وگوهای روزمره و ارتباط‌های اجتماعی به میزان زیادی اهل بذله‌گویی و خوش‌وبِش با یکدیگر هستند. از سال‌های پس از جنگ جهانی دوم به بعد، زبان انگلیسیِ بریتانیایی، هم در تلفظ و هجیِ برخی کلمات و هم در کاربرد واژگان، هرچه بیشتر تحت تأثیر انگلیسیِ آمریکایی قرار گرفت. فرهنگ آمریکایی همچنین از راه رستوران‌های فست‌فود، سریال‌های تلویزیونی و مُد لباس، بر رفتار آحاد جامعه‌ی انگلستان اثر گذاشته است. از این رو، سفر استیونز در مسیری به طرف غرب انگلستان (سَمتِ آمریکا)، دلالت‌های دیگری نیز دارد که به غلبه‌ی گفتمان آمریکایی بر فرهنگ آنگلوساکسون مربوط می‌شود. آنچه این قرائت نقادانه از سطح استعاریِ سفرِ استیونز را تقویت می‌کند این است که سفر او نه فقط به پیشنهاد آقای فارادِی، بلکه به طرزی نمادین در اتومبیل فوردِ این ثروتمند آمریکایی صورت می‌گیرد.

گفتیم که سفر توصیف‌شده در رمان باقیمانده‌ی روز را باید در دو سطح تحلیل کرد. در یک سطح، این سفر گذاری است از یک مکان به مکانی دیگر؛ اما در سطحی دیگر، این سفر همچنین تلاشی است برای به دست آوردن شناختی عمیق‌تر و روانکاوانه از زوایای پنهانِ روح و روان استیونز. یگانه موضوعی که استیونز به آن مباهات می‌کند و در طول رمان مکرراً مورد اشاره قرار می‌دهد، این است که او «سرپیشخدمتی تمام‌وکمال» است. از نظر او، حرفه‌ی سرپیشخدمتی ایجاب می‌کند که هر موضوع شخصی و عاطفی در زندگی او ثانوی تلقی شود و سرپیشخدمت صرفاً به وظیفه‌ی رسمیِ خود (خدمت کردن به ارباب) بیندیشد. سرپیشخدمتِ «حرفه‌ای» به عقیده‌ی استیونز کسی است که به موج احساساتی که او را از درون تحت تأثیر قرار می‌دهد بی‌اعتنا باشد و با چهره‌ای آرام و موقر فقط وظیفه‌ای را که به وی محول شده است به شایسته‌ترین وجه انجام دهد. از این رو، استیونز شخصیتی خشک و انعطاف‌ناپذیر دارد و هرگز با خدمتکارانی که تحت مدیریت او قرار دارند، رابطه‌ای حقیقتاً دوستانه و صمیمی برقرار نمی‌کند. او در شوخی‌های کلامیِ آن‌ها شریک نمی‌شود و ترجیح می‌دهد حتی وقتی که پدر سالخورده‌اش در طبقه‌ی پایین ساختمان در بستر مرگ قرار گرفته است، به طبقه‌ی بالا برود و از مهمانان پذیرایی کند. خانم کِنتن می‌کوشد تا مراوده‌ای عاشقانه با استیونز داشته باشد، اما استیونز که چشمانش بر مهر و عاطفه کور هستند از درک احساس همکارش عاجز می‌ماند. در نتیجه، خانم کِنتن از کارش استعفا می‌کند و به ازدواجی کمابیش عاری از عشق تن در می‌دهد. اکنون که استیونز پس از بیست سال به دیدار خانم کِنتن می‌رود، خاطرات گذشته ناخواسته از ضمیر ناخودآگاهِ این سرپیشخدمت جدی و متعهد سر برمی‌کشند و به ذهن آگاهش سرازیر می‌شوند. استیونز، به دلیل شخصیت عاطفه‌گریزش، تمایلی به مرور این خاطرات ندارد، اما طغیان احساسات فروخورده و واپس‌رانده‌ای که سال‌ها در تاریک‌ترین ساحت روانش مکتوم مانده‌اند، قوی‌تر از آن است که او بتواند مانع از یادآوریِ آن‌ها بشود. اکنون در این سفر استیونز مجال پیدا کرده تا ولو موقتاً با خودِ راستینش روبه‌رو شود، نَفْس سرکوب‌شده‌ای که ــ به رغم انکارهای او ــ نیازمند عشق است.

تا پیش از این سفر، استیونز فقط آن «سرپیشخدمتِ تمام‌وکمالی» بوده است که پدرش نمونه و الگوی تمام‌عیارِ آن محسوب می‌شد. پدر استیونز همواره به او آموخته بود که سرپیشخدمت راستین کسی است بغایت منضبط و مؤدب و تودار. سرپیشخدمت باید بتواند در اضطراب‌آورترین موقعیت‌ها بر خود مسلط باشد و احساسات درونی‌اش را فروبخورد. داستانکی که پدر استیونز درباره‌ی رفتار حرفه‌ایِ سرپیشخدمتی متشخّص در هند برای او تعریف می‌کند، بیانی استعاری از لزوم واپس راندن امیال و احساسات به ورطه‌ی تاریکِ ضمیر ناخودآگاه است. در یادداشت‌های روز اول از سفر شش‌روزه‌ی استیونز می‌خوانیم که پدرش بارها داستان سرپیشخدمتی در هند را برایش بازگفته بود، سرپیشخدمتی که یک روز متوجه می‌شود ببری زیر میز غذاخوری پنهان شده است. سرپیشخدمت موضوع را در کمال خونسردی به اربابش که در اتاق پذیرایی مشغول صَرف چای با مهمانان است گزارش می‌کند و اجازه می‌خواهد تا حیوان را با تفنگ بکُشد. وقتی اجازه‌ی این کار داده می‌شود، سرپیشخدمتِ وظیفه‌شناس به اتاق غذاخوری بازمی‌گردد، حیوان را به ضرب گلوله از پای درمی‌آوَرَد، لاشه‌اش را از آن‌جا بیرون می‌بَرَد و بعد نزد ارباب و مهمانان بازمی‌گردد و اعلام می‌کند که شام طبق برنامه‌ی قبلی و در زمان مقرر سِرو خواهد شد. استیونز این داستانک را این‌گونه تعبیر می‌کند که سرپیشخدمتِ حرفه‌ای می‌بایست در همه حال بر خود مسلط باشد و مطابق با وقار و متانتی که از او انتظار می‌رود عمل کند. اما این داستانک، با در نظر گرفتن دو عنصر پیرنگ و شخصیت‌سازی در رمان ایشیگورو، تفسیر روانکاوانه‌ای هم می‌تواند داشته باشد. مطابق با این خوانش روانکاوانه، ببرِ پنهان‌شده در زیر میز غذاخوری همان احساسات انسانی‌ای است که استیونز سال‌ها مجال بروز به آن‌ها نداده و در واقع یا آن احساسات را پنهان نگه داشته و یا سرکوب‌شان کرده است. عشقْ احساسی سرکش و مهارنشدنی است که در این داستانک به زیبایی با ایماژ ببر بازنمایی شده. نکته‌ی دلالتمند این‌که نمادِ این احساس طبیعی، زیر میز غذاخوری پنهان شده است. عشق برای روح و روانِ آدمی همان‌قدر لازم و بلکه حیاتی است که غذا برای بدن. می‌توان گفت غذا نیازی در بدن (وجه پیدای انسان) را برطرف می‌کند و عشق نیازی در روح و روان (وجه ناپیدای انسان). استیونز البته از همین نکته‌ی مهم غفلت می‌کند. او زمانی که با خانم کِنتن همکار بود، نشانه‌های زنانه‌ای را که همکارش از عشق بروز می‌داد نادیده گرفت. در این کار، استیونز نه فقط احساسات زنی بغایت عاطفی و پُرشور را زیر پا گذاشت، بلکه نیاز طبیعیِ خودش به عشق را هم اجابت نکرد. با این کار، استیونز دچار روان‌رنجوری‌ای شد که، بیست سال پس از رفتن خانم کِنتن از «سرای دارلینگتن»، هنوز هم او را رنج می‌دهد و سامان حیات روانی‌اش را مختل می‌کند. دریغا که قربانی این روان‌رنجوری فقط شخص خودِ استیونز نیست، بلکه خانم کِنتن هم از بابت رفتار روان‌رنجورانه‌ی استیونز دچار خسران و شکست عاطفی شده است و همچنان رنج روحی می‌برد. او پس از ملاقات با استیونز مجدداً به زندگیِ زناشوییِ عاری از عشق بازمی‌گردد، همان‌طور که استیونز مسیر بازگشت به «سرای دارلینگتن» را در پیش می‌گیرد.

اشاره کردیم که در داستانک پدر استیونز، ببر (نماد امیال طبیعی) به نحو دلالتمندانه‌ای زیر میز غذاخوری پنهان شده است. باید اضافه کنیم که ایشیگورو با ایجاد تباین بین «بالا» و «پایین»، از مفهومی که دریدا اصطلاحاً «تقابل دوجزئی» می‌نامد به طرزی صناعتمندانه و نمادپردازانه برای پروراندن درونمایه‌ی «حیات روانی» در رمانش بهره برده است. مطابق با الگوی مکان‌نگارانه‌ی فروید از ساختار ذهن، ضمیر ناخودآگاه در اعماق روان انسان جای دارد، ساحتی تاریک که دربرگیرنده‌ی امیال، هراس‌ها، اضطراب‌ها و نًفْسِ راستین ما است. در داستانک پدر استیونز، ببر در مکانی ناپیدا (زیر میز) از دیده‌ها پنهان شده است، اما استیونز حیوان را می‌کُشد. به طریق اولی، در اپیزودی که پدر استیونز در بستر بیماری و در حال احتضار است، می‌خوانیم که اتاق پدر استیونز در طبقه‌ی پایینِ «سرای دارلینگتن» قرار دارد و استیونز به جای ماندن بر بالین پدر (طبیعی‌ترین رفتاری که از او توقع می‌رود)، لازم می‌بیند که به طبقه‌ی بالا برود و از مهمان ویژه‌ی اربابش (سفیر فرانسه) پذیرایی کند. در این واقعه نیز بی‌توجهیِ استیونز به آنچه در «پایین» (زیر سطح پیدا) قرار گرفته است، حکایت از راه نیافتن امیال طبیعی از ضمیر ناخودآگاه استیونز به ضمیر آگاه او دارد. استیونز در هر دو مورد، به لزوم سرکوب امیال طبیعیِ خودش اصرار می‌ورزد. در کشاکشی که در ژرف‌ترین لایه‌های ضمیر ناخودآگاه او بین «وظیفه» و «احساس» وجود دارد، همواره «وظیفه» است که دست بالا را دارد و پیروز می‌شود. او سال‌هاست که امیالش را در پس نقاب «سرپیشخدمت وظیفه‌شناس» کتمان کرده، اما در جریان این سفر همان امیال چنان طغیان می‌کنند که استیونز ناگزیر از مواجهه با نَفْسِ راستینش می‌شود. توجه به اعماق (ببری که زیر میز غذاخوری است) یا رفتن به پایین (پدری که در بستر مرگ افتاده است) می‌تواند به استیونز کمک کند تا این نقاب چندین ساله را از چهره‌ی خود برگیرد. اما افسوس که او دقیقاً در همان زمانی که امکان رها ساختن خویشتن از همه‌ی قیدوبندهای بیمارکننده را می‌یابد (ملاقات دوباره با معشوق پس از بیست سال)، این فرصت طلایی را از دست می‌دهد و از اظهار عشق به خانم کِنتن عاجز می‌ماند.

بی‌مناسبت نیست که مختصری هم درباره‌ی ساختار رمان باقیمانده‌ی روز اضافه کنیم. این رمان در نگاه اول کاملاً رئالیستی به نظر می‌رسد، زیرا بخش‌های مختلف آن (متشکل از یک «پیش‌گفتار» و هفت فصل مجزا) مطابق با الگویی خطی از پیشرفت زمان نوشته شده‌اند. راوی تصریح می‌کند که «پیشگفتار» رمان در «سرای دارلینگتن» و به تاریخ «جولای ۱۹۵۶» نوشته شده است. به طریق اولی، فصل‌های شش‌گانه‌ی بعدی به ترتیبِ روزهای سفر استیونز نوشته شده‌اند و هر یک از آن‌ها زمان و مکان مشخصی دارد (برای مثال «روز اول؛ غروب؛ سالزبری»، یا «روز دوم؛ بعدازظهر؛ دریاچه‌ی مورتیمر، دورسِت»، و الی آخر). یادداشت‌های استیونز نه فقط مطابق با تقویم (زمان عینی) به پیش می‌روند، بلکه حتی ترتیب مکان‌هایی که او در طول سفر از آن‌ها عبور می‌کند نیز با واقعیتِ آن مکان‌ها در انگلستان مطابقت دارند. با این اوصاف، شاید چنین به نظر آید که ایشیگورو بیش از هر چیز به دنبال واقعیت‌نمایی بوده و کوشیده است تا رمانش را ــ همچون آثار رئالیستی نویسندگانی از قبیل چارلز دیکنز، شارلوت برانته، جرج الیوت و تامس هاردی ــ هرچه بیشتر باورپذیر سازد. اما تفحّص در ساختار سیال و نامتمرکزِ باقیمانده‌ی روز نشان می‌دهد که، بر خلاف آنچه از ظاهر این روایت برمی‌آید، ایشگورو در نوشتن این رمان بیشتر به آثار مدرنیستی‌ای همچون خانم دالووی نوشته‌ی ویرجینیا ولف و سرباز خوب نوشته‌ی فورد مادوکس فورد نظر داشته است. در واقع، پیرنگ نسبتاً ساده و به ظاهر خطیِ باقیمانده‌ی روز، ساختار تودرتو و کاملاً مدرنیستیِ آن را در پس لایه‌ی نازکی از رئالیسم پنهان کرده است. روایت استیونز عاری از پیچیدگی‌های صناعیِ مدرنیستی و دنبال کردنش سهل می‌نماید، ولی باید توجه کنیم که در سرتاسر این روایت، گذشته همچون نیروی تأثیرگذاری تصویر شده است که فهم زمان حال را به خود منوط می‌کند. خواننده ابعاد مختلف شخصیت استیونز را درک نخواهد کرد مگر این‌که او را در پرتو خاطراتی که از زمان‌های گذشته در ذهنش مرور می‌شوند بشناسد. آنچه استیونز از لُرد دارلینگتن و ملاقات‌هایش با سیاستمداران مختلف در جریان جنگ جهانی اول به یاد می‌آورد و نیز خاطراتش از پدرش و خانم کِنتن، همه و همه در خدمت پرتوافشانی بر وضعیت کنونیِ او قرار دارند. این خاطرات غالباً به صورت جریانی سدنشدنی به ذهن شخصیت اصلی رمان هجوم می‌آورند تا خواننده با خود درباره‌ی علت به یاد آورده شدن آن‌ها بیندیشد. پس در عین این‌که طرح کلی زمان در این رمانْ خطی و مبتنی بر تقویم است و بازه‌ی زمانی طولانی‌ای (از ۱۹۲۲ تا ۱۹۵۶) را در بر می‌گیرد، هر بخش از اجزاء چندگانه‌ی آن ساختاری غیرخطی دارد که تداخل زمان‌ها در ذهن شخصیت اصلی را به نمایش می‌گذارد. بنا بر طرح کلی‌ای که ایشگورو در خصوص زمان در این رمان رعایت کرده است، زمان حرکتی پیشرونده به جلو دارد، اما زمان در هر فصل با فلاش‌بک‌های متعدد حرکتی پسرونده به عقب نیز دارد. این وضعیت را با نمودار زیر می‌توان نشان داد:

سیلان ذهن استیونز از او یک راوی غیرقابل اعتماد می‌سازد، زیرا مطالب مهمی را برملا می‌کند که خودِ او به دلیل فشارهای ضمیر آگاهش می‌کوشد پنهان یا کتمان کند. آنچه در رمان می‌خوانیم، به ظاهر سفرنامه‌ای است که طی آن، استیونز شرحی از شش روز سفرش به غرب انگلستان برای ملاقات با همکار سابقش خانم کِنتن به دست می‌دهد. پس استیونز را می‌توان «نویسنده‌ای» فرض کرده که ما، در مقام خواننده‌ی این سفرنامه، نوشته‌اش را می‌خوانیم. اگر این رابطه را (رابطه‌ی بین نویسنده و متن و خواننده) در چشم‌اندازی پساساختارگرایانه قرار بدهیم، می‌توانیم بگویم که معنای متنِ استیونز را نویسنده‌ی آن متن (استیونز) تعیین نمی‌کند. بنا بر نظریه‌ی مرگ مؤلف که نسخه‌ی پساساختارگرایانه‌اش در مقالات رولان بارت و میشل فوکو پرداخته شده است، مؤلف یکتاصاحب یا تعیین‌کننده‌ی انحصاری و ازلی‌ـ‌ابدی معنای متن نیست. معنا را باید در سازوکارهای معناسازانه‌ی متن جست، نه در نیّت مؤلف، نیّتی که ضمناً بسیاری مواقع می‌تواند ابعادی یا ماهیتی کاملاً ناخودآگاهانه داشته باشد و خودِ مؤلف هم آن را (آگاهانه) نداند. این تبیین دیگری (تبیینی پساساختارگرایانه) از مفهوم «راوی غیرقابل» اعتماد است. راوی مطالبی را مطرح می‌کند که خود نیز دلالت آن‌ها را نمی‌داند. به سخن دیگر، در گفته‌های استیونز جنبه‌های تاریکِ شخصیتِ او به رغم میل آگاهانه‌اش برای خواننده روشن می‌شوند. ایشیگورو این شگرد را، برای مثال، در اصرار استیونز برای بازگویی داستانکِ سرپیشخدمت وظیفه‌شناس در هند به نقل از پدر مرحومش به کار می‌گیرد. پیداست که بدین ترتیب، ساختار رمان باقیمانده‌ی روز مبتنی بر نحوه‌ی کارکرد ذهن و لذا مدرنیستی است. روایت استیونز به رؤیاهای زمان بیداری یا خیال‌پروری‌های ناخودآگاهانه‌ای شباهت دارد که واقعیت مشهود را کنار می‌زنند تا واقعیت‌های مهم‌تر و نامشهود را به خواننده نشان دهند. قیاس بین روایت استیونز با رؤیا و مانند کردن ساختار این رمان به ساختار رؤیا شاید همان معنایی باشد که از عنوان این رمان هم برمی‌آید. «باقیمانده‌ی روز» به معنای قاموسی (بر حسب فرهنگ لغت) یعنی کارهای دیگری که استیونز پس از بازگشت به «سرای دارلینگتن» باید انجام دهد؛ اما این عبارت به زبان انگلیسی هم‌معنا یا مترادف اصطلاحی است که فروید در توصیف بخشی از سازوکارهای رؤیاسازی در ضمیر ناخودآگاه به کار می‌برد. اصطلاح «باقیمانده‌های روز» در روانکاوی به رویداد ظاهراً غیردلالتمندی اطلاق می‌شود که ضمیر ناخودآگاه ــ به منظور سرپوش گذاشتن بر میل یا هراسی واپس‌رانده ــ در رؤیا تکرار می‌کند. از این منظر، می‌توان عنوان رمان ایشیگورو را نخستین نشانه از رویکرد مدرن و ذهن‌پژوهانه‌ای دانست که او برای نوشتن این رمان اختیار کرده است.

بنابر آنچه گفتیم، رمان باقیمانده‌ی روز را می‌توان ژرف‌اندیشیِ روانکاوانه‌ای درباره‌ی بنیانی‌ترین غریزه‌ها و امیال انسانی دانست. ایشیگورو با برساختن داستانی پُرکشش، خواننده را به سفری به اعماق روح و روان شخصیت اصلی رمانش دعوت می‌کند تا جنبه‌های ناپیدایی از حیات روانی همه‌ی ما انسان‌ها را به نمایش بگذارد. جذابیت این رمان ماندگار را باید مرهون شگردهای هنرمندانه‌ای دانست که ایشیگورو برای بازنمایی این سفر درونی به ساحت‌های تاریک و ناپیدا به کار گرفته است.


برگرفته از وبلاگ دکتر حسین پاینده عزیز


برچسب ها: حسین پاینده، روانکاوی، رمان، باقیمانده روز، نقدادبی،  

تاریخ : جمعه 1 دی 1396 | 07:47 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
دیالوگ ماندگار یعنی :

دکتر جرمان هایرن ( jeremieh naerhring)  (مکس فون سیدو) : زخم ها می تونند هیولا بسازند و شما زخمی هستی مارشال ، فکر کنم موافقی ، وقتی هیولا می بینی باید جلوش بگیری

مارشال( تدی دانلیز)  (لئوناردو دی کاپریو) : آره ، موافقم

دیالوی ماندگار از فیلم پر دیالوگ و فوق العاده ی " جزیزه شاتر"

کارگردان :  مارتین اسکورسیزی



برچسب ها: دیالوگ ماندگار، مارتین اسکورسیزی، جزیره شاتر، ئوناردو دی کاپریو،  

تاریخ : جمعه 24 آذر 1396 | 06:59 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
مطلب کوتاه من با عنوان فلسفه در کوچه بازار مجازی


«افسرد به باغ من گل زرد مرا
هیهات! ندانست کسی درد مرا
دل مرده چراغ من در این تنگ رواق
افروخت دمی که ناتوان کرد مرا»
"نیما یوشیج"

کارل مارکس معتقد بود: ((وظیفه فلسفه دیگر تقسیر جهان نیست ، بلکه تغییر جهان است))
آغاز فلسفه که تاریخ دیرینه و قدمتی به مثابه پیدایش و خلقت عالم "هستی" دارد که با زندگی بشر در آمیخته شده است. 
(( فلسفه در جایی آغاز می شود که امر عام بسان هستی همه جا گیر درک شود، یا در جایی که هستی به طرز عام فهمیده شود ودر جایی که تفکر درباره اندیشه آغاز می شود. پس در کجا واقع شده و در کجا آغاز شده است؟ این همان سوالی تاریخی است. 

ادامه مطلب را در اینجا سایت وزین و خوب انسان شناسی و فرهنگ می توانید مطالعه نماید


با مهر


محسن نوزعیم



برچسب ها: فلسفه، فضای مجازی، اندیشه، علم، سایت انسان شناسی و فرهنگ،  

تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1396 | 08:32 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
مطلب من با عنوان قانون یا اخلاق در سایت وزین و خوب انسان شناسی و فرهنگ

((من دلم سخت گرفته ست
از این
میهمانخانه مهمان کُشِ روزش تاریک)) 
"نیما یوشیج"
اگر در سینمای ایران به فیلم های اصغر فرهادی دقت کرده باشید ، یکطرف دغدغه ایشان مفهوم "اخلاق " هست که می شود درباره آن یک مقاله جدا و یا حتی کتاب به صورت موسع به نگارش در آورد. یاد آوری می کنم به فیلم جدایی نادر از سیمین و یا فیلم درباره الی. در سکانسی در فیلم درباره الی کودکان که بعد از حادثه ی غرق شدن "الی" شخصیت پیمان ( پیمان معادی ) به کودک خود می گفت "دروغ" نگو در صورتیکه بزرگسالان خودشان در چند سکانس دورغ گفته بودند. در فیلم جدایی نادر از سیمین کاراکتر احمد (شهاب حسینی ) در آخری دقایق فیلم دچار تزلزل اخلاقی می شود و وجدان خودش را زیر پا می گذارد. مگر غیر از این هست که دو واژه " وجدان " و "دروغ" جز دایره وسیع " اخلاق" محسوب می شوند. اخلاق از همان اوان کودکی در ما شکل می گیرد. ما فرزندان خودمان هر گونه آموزش و تربیت بکنیم در آینده نتیجه آن را خواهیم دید.
اخلاق را می توان شامل اخلاق اجتماعی، اخلاق شخصی، اخلاق سیاسی، اخلاق حرفه ای...

ادامه مطلب را می توانید  در اینجا  بخوانید

با احترام
محسن نوزعیم

برچسب ها: قانون، عدالت، اخلاق،  

تاریخ : پنجشنبه 2 آذر 1396 | 07:55 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
این روزها ایران ما عجیب در سوگ از دست دادن کودکان و فرزاندان خویش هست. "هرمزگان"تسلیت. 
پای نوشت: عده ای اندک که ژن هاشون خوبه و فرق می کنه.  عده ای قلیل دیگر هم که فرزندانشان در آن سوی آبها درس می خوانند و تحصیل می کنند.  عده ای کمی هم که کلا اینجا به دنیا نمیاند، تابعیت و شهروند دو ملیتی دارند!! کلا برای این عده اتفاقی نمیافته! و آن سوی آبها را برای ما دشمن ساخته اند!
 و عده ای بسیار کثیر هم که باید در این وطن، خون دل بخورند و خون دل بخورند.. 
#هرمزگان_تسلیت

محسن نوزعیم



برچسب ها: هرمزگان، تسلیت،  

تاریخ : جمعه 10 شهریور 1396 | 10:32 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
نامه سرگشاده به دکتر حسن روحانی، رئیس جمهورایران.
 با سلام و احترام جناب دکتر روحانی.
 کار رسمی تان مجددا آغاز شد...
 بیست و چهار میلیون رای منتظر هستند که با همه وجود و قدرتت به وعده ها و قول هایت را عملی بکنید. 
با همه بی مهرهای که از سوی دلواپسان به سمتت آمده است  وخواهد آمد، بایست که بیست و چهارمیلیون رای در کنارت باید بایستند. 
چون قرار نیست تنهایی بار همه مسائل را  آقای رئیس جمهور به دوش بکشید
اینبار نقش زنان در کابینه ات برجسته برجسته تر بکن که الان زمانش رسیده است .
امیدوارم که این بار شما نشان  بدهید که ما در انتخاب مان اشتباه نکردیم. 
در جامعه ما هم سیاست زدگی هست و هم سیاست زدایی این دو بحران را برای همیشه حل بکنید
بحران زیست محیطی، بحران آب، بحران هویت، بحران بیکاری... الا ماشالله بحران داریم، حل کنید این بحران ها را.
اجازه ندهید که رشد  هنر و فرهنگ در این وطن روبه خاموشی برود و بعضی ها مانع بشوند برای شکوفایش.
آقای دکتر حسن روحانی؛رئیس جمهور ایران،  برای راه یابی به قله های افتخار در همه عرصه ها اولین راه این است :مبارزه با هر نوع فساد . هر کجا که فساد اخلاقی،  اداری،  علمی، اقتصادی،  سیاسی،  ورزشی، فرهنگی هست باید از ریشه برای همیشه هرس و کنده بشود.  بهتر است البته همان کنده بشود،  چون هرس بشود دوباره احتمال بازگشت و رشد را دارد. اگر سیاست را ذیل امرسیاسی بدانیم، باید دوست و دشمن از هم تشخیص بدهیم. اصلا ذات سیاست جدا کردن و تمایزگذاری بین دوست و دشمن هست. ولی ما از شما خواهان "صلح" هستیم. البته مساله ی هست که باید فراموش نکنیم،  مفهوم سیاست این هست که کنش های مشخص ولی واکنش های غیر مشخص و غیر قابل پیش بینی از سوی طرف مقابل اتخاذ می گردد. الخصوص مراقب واکنش های داخلی باشیم. اگر چه پیش شما که مرد سیاست هستید،  صحبت از سیاست زیره به کرمان بردن هست. 
آقای رئیس جمهور ،  به آیندگان فکر بکنیم که برگهای تاریخ ورق زدند به وجودتان افتخار بکنند و به خود ببالند. 

 با احترام 
محسن نوزعیم
کارشناس ارشد علوم سیاسی


برچسب ها: حسن روحانی، رِئیس جمهور، مراسم تنفیذ، نامه سرگشاده،  

تاریخ : جمعه 13 مرداد 1396 | 01:34 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات

مجله‌ی «فرهنگ امروز»، بخش ادبیات

بهاره‌ی بوذری: دکتر حسین پاینده، نویسنده، منتقد ادبی و استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی که در میان آثار خود کتاب‌های متعددی در زمینه‌ی نقد ادبی دارد، به تازگی کتابی را با عنوان «اصول و مبانی تحلیل متون ادبی» ترجمه و منتشر کرده است. مخاطب اصلی این کتاب پژوهشگران و علاقه‌مندانی هستند که قصد دارند با کسب دانشی پایه‌ای درباره‌ی روش‌های نظام‌مند تحلیل متون ادبی، توانایی خود را نقد آثار ادبی و هنری پرورش دهند. با توجه به این‌که اصل این کتاب به زبان انگلیسی در ماه مارچ ۲۰۱۶ انتشار یافته و ترجمه‌اش با گذشت هشت ماه در ایران نیز منتشر شده است، با دکتر پاینده درباره‌ی ویژگی‌های این کتاب به عنوان منبع روزآمد نقد ادبی در ایران گفت‌وگویی داشتیم که در ادامه می‌خوانید.

لطفاً نویسنده‌ی کتاب «اصول و مبانی تحلیل متون ادبی» خانم سلینا کوش را بیشتر معرفی فرمایید؟ زمینه‌ی آشنایی شما با این نویسنده و این کتاب چگونه فراهم شد؟

پاینده: خانم دکتر سلینا کوش دانشیار ادبیات در دانشگاه کارولینای جنوبی در  آمریکاست. علائق پژوهشی ایشان بیشتر به حوزه‌ی مدرنیسم، ادبیات قرن بیستم و نقد پسااستعماری مربوط می‌شود. ایشان تألیفات متعددی دارند، اما کتاب «اصول و مبانی تحلیل متون ادبی» جدیدترین کتاب‌شان است.

با توجه به این‌که در مدت زمان کوتاهی پس از انتشار متن اصلی ترجمه‌ی آن را آغاز کردید، چه دلایل و انگیزه‌هایی برای گزینش آن از میان کتب نقد ادبی روز دنیا داشتید؟

پاینده: من در کار حرفه‌ای خودم در دانشگاه با دانشجویانی سروکار دارم که اکثرشان  به حوزه‌ی نظریه و نقد ادبی علاقه‌مندند و می‌خواهند در همین زمینه ادامه‌ی تحصیل بدهند یا کار کنند. موضوع پایان‌نامه‌ی بسیاری از این دانشجویان به نقد ادبی مربوط می‌شود. در واقع، آن‌ها نیاز دارند با نظریه‌ی ادبی آشنا شوند تا بتوانند آن را در تحلیل متون ادبیات فارسی به کار ببرند. اما من متوجه شده‌ام که به رغم این علاقه‌ی وافر، اکثر همین دانشجویان آگاهی یا دانش درستی از نظریه و نقد ادبی ندارند. به آن‌ها حق می‌دهم، چون منابعی که در این زمینه در دسترس‌شان است، هنوز کافی نیست. البته در سال‌های اخیر افراد مختلفی کارهای ارزشمندی در این حوزه منتشر کرده‌اند، اما هنوز با وضعیت کمال‌مطلوب فاصله داریم. من در دانشگاه شاهد این هستم که دانشجویان در تحلیل داستان، شعر، نمایشنامه و فیلم همیشه این پرسش را مطرح می‌کنند که «چگونه می‌توان لایه‌ی سطحی یک اثر ادبی را کنار زد و به معنای عمیق‌تر آن رسید؟». این پرسشِ بجایی است چون تحلیل متن، بخش مهم و عمده‌ای از کارهای تحقیقی در حوزه‌ی مطالعات ادبی را تشکیل می‌دهد. توانایی تحلیل جزئیات ظاهری یا سطحی در متون ادبی و ارائه‌ی خوانشی قانع‌کننده که بر مبنای همان جزئیات شکل گرفته باشد، جزو مهارت‌هایی است که از هر پژوهشگر ادبیات توقع داریم. روش‌شناسی خوانش تحلیلی، همچنین مصطلحات این کار، آن‌طور که باید به دانشجویان آموخته نمی‌شود. وقتی هم که خودِ آنان تلاش می‌کنند منبعی در این زمینه بیابند تا مشکل‌شان را برطرف کنند، با کمبود منابع مواجه می‌شوند. یکی از انگیزه‌های اصلی من در ترجمه‌ی این کتاب، این بود که گامی در مسیر برطرف کردن همین مشکل بردارم. به علت‌های مختلف، منابعی که قبلاً ترجمه شده‌اند به اندازه‌ی کافی در رفع این مشکل کارساز نبوده‌اند. به نظر من یک علت مهم این وضعیت، مناسب نبودن گزینش اولیه‌ی مترجم از منابع برای ترجمه بوده است. هر کتاب خارجی‌ای، ولو خیلی هم مفید، نمی‌تواند نیازهای خاص ما در حوزه‌ی مطالعات ادبی در ایران را برطرف کند. محتوای این کتاب من را قانع کرد که تا حدود زیادی می‌تواند به این منظور کارگشا باشد و به همین دلیل ترجمه‌اش کردم.

http://s8.picofile.com/file/8298293026/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84_%D9%88%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C_%DB%B1.jpg

دقیقاً چه چیزی در محتوای این کتاب خاص هست که شما معتقدید انتخاب خوبی برای ترجمه شدن به زبان فارسی بوده است؟

پاینده: این کتاب نه برای آموختن نقد به معنای اخص کلمه، بلکه به منظور پرورش  توانش تحلیلی دانشجویان و علاقه‌مندان به ادبیات نوشته شده است. هر کسی که بخواهد به معانی ثانوی و دلالت‌شده‌ی متون ادبی و هنری پی ببرد، ابتدا باید بتواند حساسیت خاصی نسبت به جزئیات این متون پیدا کند، جزئیاتی که در ظاهر بخشی از توصیف معمولی یک مکان یا ظاهر یک شخصیت است، یا صرفاً شرحی از یک رویداد به نظر می‌آید، اما وقتی که همان متن را با نگاهی تحلیلی بررسی کنیم، درمی‌یابیم که جزئیات توصیف‌ها در آن، زنجیره‌ی همپیوسته‌ای را تشکیل می‌دهند و به طور تلویحی معانی ناگفته یا تصریح‌نشده‌ای را به ذهن مخاطب القا می‌کنند. اغلب دانشجویانی که من می‌بینم، حساسیت لازم برای تشخیص این جزئیات، تمرکز بر آن‌ها و تحلیل دلالت‌های‌شان را ندارند. نویسنده‌ی این کتاب به روشی کاملاً نظام‌مند تلاش می‌کند این حساسیت به جزئیات را در خواننده بپروراند. مثال‌های متعددی هم می‌زند که به رغم تعلق به ادبیات انگلیسی‌زبان، آن‌قدر درباره‌شان توضیح داده است که خواننده به سهولت می‌تواند درک صحیحی از خوانش تحلیلی متون ادبی پیدا کند. علاوه بر این‌ها، نویسنده اصطلاحات تخصصی‌ای را که در این نوع خوانش تحلیلی به کار می‌روند، با زبانی روشن برای خواننده توضیح داده است. این ویژگی‌ها باعث شدند که من متقاعد شوم این کتاب می‌تواند نیازهای ما در حوزه‌ی تحلیل متون ادبی را به میزان زیادی برطرف کند.

لطفاً در زمینه‌ی اصول مورد نظر جناب‌عالی در زمینه‌ی معادل‌سازی اصطلاحات ادبی در هنگام ترجمه‌ی این کتاب توضیحاتی بفرمایید.

پاینده: روش من این است که اگر معادل رسا و جاافتاده‌ای برای یک اصطلاح ادبی  قبلاً به کار رفته باشد، من هم از همان معادل استفاده می‌کنم تا تشتت و چندگانگی اصطلاحات مانع از فهمیدن متن نشود. اما اگر معادلی قبلاً به کار رفته و رواج هم یافته باشد که نادقیق یا نادرست باشد، تلاش می‌کنم تا معادل بهتری را خودم پیشنهاد کنم. شخصاً اعتقاد ندارم که هر مترجمی اصطلاحات مختلف را به سلیقه‌ی خودش معادل‌یابی کند. در ترجمه‌ی این کتاب، همه‌ی اصطلاحات مهمی را که در متن به کار برده‌ام، چه آن‌هایی را که قبلاً به کار رفته‌اند و چه آن‌هایی را که پیشنهاد خودم هستند، در دو ضمیمه‌ی انگلیسی به فارسی و فارسی به انگلیسی در پایان کتاب آورده‌ام تا خواننده به سهولت بتواند بفهمد معادل‌ها برای چه اصطلاحاتی در زبان مبدأ به کار رفته‌اند. این ضمیمه‌ها شاید همچنین کمکی باشند به مترجمان بعدی‌ای که در این زمینه ترجمه خواهند کرد. در کار معادل‌یابی برای اصطلاحات تخصصی، سلیقه‌ها می‌توانند متفاوت باشند، اما اگر معادلی با سلیقه‌ی شخص خودم همخوانی نداشته باشد و با این حال درست باشد، ترجیح می‌دهم همان معادل را به کار ببرم تا خواننده راحت‌تر بتواند متن را بخواند و بفهمد. یکی از بزرگ‌ترین معضلات ما در حوزه‌ی ترجمه‌ی منابع نقد ادبی، همین تشتت معادل‌هاست. تا حد ممکن باید از تشتت بیشتر اجتناب کنیم. اگر فرهنگستانی تأثیرگذار با مدیریتی ماهیتاً علمی داشتیم، می‌شد تا حدود زیادی از این تشتت جلوگیری کرد، اما در هر صورت وضعیت فعلی همین است و شاید بهترین کار این باشد که مترجم فقط زمانی دست به معادل‌سازی جدید بزند که دلایلی مقنع در نادرست بودن معادل‌های به‌کاررفته‌ی قبلی داشته باشد.

نویسنده‌ی این کتاب کدام دسته از مخاطبان را مد نظر داشته و به نظر شما، آیا ترجمه‌ی این کتاب می‌تواند به عنوان یک مرجع دانشگاهی در حوزه‌ی نقد ادبی در ایران در نظر گرفته شود؟

پاینده: نویسنده‌ی این کتاب دانشجویان ادبیات و علوم انسانی را به عنوان مخاطبان  درجه‌ی اول این کتاب در نظر داشته و مطالب را جوری نوشته است که این دسته از افراد بتوانند در تکالیف درسی و تحقیقات‌شان از آن استفاده کنند. اما خواننده‌ی عام هم مورد نظر بوده است. مقصودم خواننده‌ای است که دانشجوی این یا آن رشته‌ی علوم انسانی نیست، ولی به ادبیات علاقه دارد، رمان و شعر و داستان کوتاه می‌خواند، فیلم سینمایی تماشا می‌کند و به تئاتر می‌رود. این خواننده‌ی علاقه‌مند هم نوعاً دوست دارد بفهمد متن ادبی چه معناهایی را به غیر آن چیزی که به صراحت در متن آمده است، القا می‌کند. محتوای کتاب، حتی جایی که نویسنده نظریه‌های ادبی و کاربردشان در نقد عملی را شرح می‌دهد، با چنان زبان روشنی ارائه شده است که یقیناً برای این دسته از خوانندگان عام هم کاربرد پیدا می‌کند. در خصوص این‌که این کتاب بتواند جزو مراجع علمی در کشور ما قرار بگیرد، فقط با گذشت زمان می‌توان قضاوت کرد. طبیعتاً شخص خودم امیدوارم چنین بشود، اما ناشر هم نقش بسزایی در نیل به چنین هدفی ایفا می‌کند. تبلیغ و شناساندن این کتاب به جامعه‌ی مخاطبان هدف، می‌تواند در این زمینه اثرگذار باشد.

با توجه به این‌که ترجمه‌ی این کتاب بسیار ساده و روان است، آیا سبک نگارش و زبان خانم کوش هم ساده و روشن بود یا پیچیدگی‌ها و دشواری‌های خاص خود را داشت؟

پاینده: شاید بیان این موضوع از زبان من در جایگاه مترجم این کتاب جور دیگری تعبیر  شود، اما نه برای برجسته کردن دشواری کار خودم در ارائه‌ی ترجمه‌ی رسا و حقیقتاً مفید،‌ بلکه برای تأکید بر اهمیت توجه به معنادار بودن ترجمه‌ها می‌گویم که نه فقط ترجمه‌ی این کتاب، بلکه اصولاً ترجمه‌ی هر کتابی در زمینه‌های نظری و جدید، کار سختی است. مترجم باید مطالبی را که هنوز در زبان مقصد مفهوم‌سازی نشده‌اند، از راه ترجمه به مخاطبان کتاب منتقل کند و این واقعاً کار دشواری است. خواندن همین کتاب در زبان اصلی، برای مخاطبانی که انبوهی از اطلاعات پیش‌زمینه‌ای را در تحصیلات قبلی‌شان (حتی در دوره‌ی دبیرستان) کسب کرده‌اند، البته راحت است؛ اما برای خواننده‌ی ایرانی این‌طور نیست. دلیل این تفاوت بسیار واضح است: خواننده‌ی ایرانی آن اطلاعات وسیعِ پس‌زمینه‌ای را ندارد. به بیان ساده‌تر، خواننده‌ی انگلیسی‌زبان با مفاهیمی که برایش مابه‌ازای زبانی دارند این کتاب را می‌فهمد، حال آن‌که خواننده‌ی فارسی‌زبان باید بدون آن مفاهیمِ پیشینی و صرفاً با اتکا به واسطه‌ای زبانی مطالب را بفهمد. برای رفع این مشکل، بسیار تلاش کردم که مطالب کتاب را، به پیروی از سبکی که نویسنده‌ی اصلی در بیان آن‌ها به کار برده است، به روشنی و به شکلی آسان‌فهم به خوانندگان فارسی‌زبان منتقل کنم. البته، همان‌طور که حتماً خودتان هم توجه کرده‌اید، تعداد بسیار زیادی زیرنوشت هم به نام مترجم به کتاب اضافه کردم، تا در آن بخش‌هایی از کتاب که نویسنده صرفاً اصطلاحی را به کار برده اما هیچ توضیحی درباره‌ی معنای آن به دست نداده است، خودم توضیح لازم را به خوانندگان فارسی‌زبان بدهم و به این ترتیب فرایند خواندن کتاب را راحت‌تر کنم. اصطلاحاتی مانند «فیلم دوران‌نما»، «آثار نوزایشی» یا «آثار پیش‌درآمدی» را در نظر بگیرید. این اصطلاحات حاصل نظریه‌پردازی‌های پسامدرن در دو دهه‌ی اخیر هستند. در کشور ما اکثر دانشجویان یا علاقه‌مندان به نقد ادبی با این اصطلاحات آشنا نیستند، اما همین اصطلاحات در جایی که نظریه‌های مربوط به آن‌ها پرورانده شده‌اند، برای اهالی ادبیات یا پژوهشگران ادبی آشنا هستند. برای مثال، «پیش‌درآمد» به رمانی اطلاق می‌شود که داستان یک رمان دیگر را بسط‌وگسترش می‌دهد، به این ترتیب که به جای ادامه دادن آن داستان، وقایعی را روایت می‌کند که پیش از آغاز داستان رخ داده بودند. این شکل از نگارش پسامدرن هنوز در ادبیات ما رواج پیدا نکرده است. قاعدتاً اگر من به ترجمه‌ی این کتاب بسنده می‌کردم و همین اصطلاح را در زیرنوشت توضیح نمی‌دادم، شاید شما دیگر این ترجمه را «آسان و روان»‌ توصیف نمی‌کردید. توضیحاتی که به صورت زیرنوشت به کتاب اضافه کرده‌ام، صرفاً درباره‌ی اصطلاحات ادبی نیستند و خیلی مواقع شخصیت‌های آثار ادبی را که نویسنده به آن‌ها اشاره کرده بیشتر معرفی کرده‌ام، یا پیرنگ رمان‌ها و فیلم‌هایی را که نویسنده فقط نام برده و فرضش این بوده که مخاطب به خوبی با آن‌ها آشناست توضیح داده‌ام. البته من خوشحالم که شما، در جایگاه خواننده‌ی نوعی، زبان این ترجمه را «آسان» می‌دانید، اما باید در نظر داشته باشید که اگر آن توضیحات به کتاب افزوده نشده بود، یا اگر من به قابل فهم بودن ترجمه توجه کافی نمی‌کردم، شاید حاصل کارم مشابه همان ترجمه‌هایی می‌شد که انسان حتی با چند بار خواندن باز هم نمی‌تواند معنای‌شان را درست بفهمد یا در کارش مورد استفاده قرار دهد. همان‌طور که خودتان هم می‌دانید، ترجمه‌های نارسا که زبانی الکن و نافهمیدنی دارند، خیلی مواقع به عنوان تکلیف درسی به دانشجویان داده شده‌اند و استاد مربوط فقط آن ترجمه‌های مغلوط را کنار هم گذاشته و حداکثر ویرایش کرده است. بارها به دانشجویانی برخورده‌ام که می‌گویند استادشان یک کتاب کامل را بین اعضای کلاس تقسیم کرده و برای ترجمه کردن هر فصل نمره‌ی کلاسی گذاشته است. مثل روز روشن است که چنین ترجمه‌هایی را حتی اگر چند بار هم بخوانید، باز هم نخواهید فهمید.

http://s8.picofile.com/file/8298293184/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D8%A7_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84_%D9%88%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C_%DB%B2.jpg

به نظر جناب‌عالی، آثار منتشرشده با موضوع نقد ادبی در ایران، از نظر کیفیت و کمیت، تا چه حد جوابگوی نیاز محققان و علاقه‌مندان مباحث نقد ادبی است؟ به عبارت دیگر، جای خالی کتاب‌هایی همچون  کتاب «اصول و مبانی تحلیل متون ادبی» که مفاهیم پایه‌ای نقد و تحلیل متون ادبی را آموزش می‌دهند، چقدر احساس می‌شد؟

پاینده: اعتقاد من این است که در سال‌های اخیر، کتاب‌های خوبی در این زمینه  منتشر شده‌اند، اما تردید دارم که کیفیت همه‌ی آن‌ها ممتاز بوده باشد. باید دید انتشار یک کتاب عملاً چه اثری در پژوهش‌های بعدی یا حتی چه تأثیری در جهت‌گیری‌های پژوهشی باقی می‌گذارد. برخی از کتاب‌ها در واقع کتاب‌سازی‌اند و هیچ تأثیری در مطالعات ادبی نمی‌گذارند. اخیراً دیده‌ام که عده‌ای از استادان دانشگاه‌ها پایان‌نامه‌های دانشجویان را به نام خودشان یا همراه با نام دانشجویان‌شان منتشر می‌کنند. این قبیل شبه‌کتاب‌ها هم بی‌تأثیرند. یقیناً ترجمه‌های گنگ و نامفهوم نیز تأثیری نخواهند داشت. تنها آن کتاب‌هایی در موضوع نظریه و نقد می‌توانند تأثیر جدی در مطالعات ادبی باقی بگذارند که نیازهای واقعی و مبرم ما را اجابت کنند. برخی از کتاب‌ها (اعم از ترجمه و بخصوص تألیف) بیش از آن‌که نیازی واقعی را اجابت کنند، دانش نویسنده را به رخ می‌کشند و با زبانی مغلق و پُرطمطراق مطالبی را مطرح می‌کنند که هرچند خیلی جدید به نظر می‌رسند اما عملاً به هیچ کاری نمی‌آیند. همچنان که پیشتر هم اشاره کردم، انگیزه‌ی خودِ من در ترجمه‌ی این کتاب، برطرف کردن ضعف آشکاری بود که در دانشجویان می‌دیدم. من با نیازهای واقعی سروکار دارم و تلاشم این است که آن نیازها را به طور واقعی برطرف کنم. از نظر من، در مقطع کنونی و وضعیتی که ما در مطالعات ادبی داریم، کتابی پایه‌ای در زمینه‌ی خوانش تحلیلی متون ادبی، کتابی که روش مشخصی را برای فهم ادبیات با مثال‌های متعدد آموزش بدهد، یکی از نیازهای کاملاً مشهود و مبرم ما را برطرف می‌کند.

-------------------- 
گفت‌وگو از بهاره بوذری


برچسب ها: کتاب «اصول و مبانی تحلیل متون ادبی»، منابع نقد ادبی، مصاحبه‌ی حسین پاینده،  

تاریخ : جمعه 2 تیر 1396 | 11:21 ق.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
"علی"(ع) آن حقیقت  راستینهمه اسرار هستی و نیستی را از اذل تا ابد
در سینه خود نهفته کرد.می دانست 
آری می دانست تاریخ را چگونه ورق خواهند زد..
آن صفحات تاریک تاریخ چگونه با او دشمنی می کند
ولی این تاریخ پست و مست دنیا ، نام علی را هرگز  نمی تواند از قلبهای عاشقان راستین او را دور بریزد؛آنهای که جویایی علی هستن بدنبال یک حقیقت که چیزی جز "حق" نیست ،نمی روند.

25 /03 /96

محسن نوزعیم


چاه بلندی 
محرم علی(ع) شد.
وای بر کوفیان کوته بین.




تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 10:35 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
تو در عصر معجزه ها زندگی می کنی؛
معجزه ماشین ها،
معجزه اشیأ،
((معجزه مصرف))،*
معجزه جنگ،
معجزه پساها،
معجزه فراموشی،
معجزه بیگانگی..
تو در عصر معجزه ها زندگی می کنی.

پی نوشت: واژه معجزه مصرف از واژگان ژان بوردیا در کتاب جامعه مصرفی برگرفته شده است و الهامی شد برای نوشتن این دلنوشته

محسن نوزعیم


برچسب ها: دلنوشته، معجز ه ها، سپید،  

تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 10:05 ب.ظ | نویسنده : محسن نوزعیم | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 20 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...